خویشاوندی دو معمار اصفهانی در سمرقند و بخارا ؟

این نوشته در مجله بخارا (ایران) به چاپ رسیده است

خویشاوندی دو معمار اصفهانی در سمرقند و بخارا؟؟

در محله روح آباد سمرقند و بفاصله فقط چند صد متر  تا مجموعه ریگستان، گور امیر تیمور قرار دارد. این بنا  (معروف به “گور امیر”) متشکل از دروازه و ایوانی شکیل و ساختمانی  است که گنبد شیار دارش(پره های مورب مجاور هم) از کاشی های آبی رنگ ساخته شده. “گور امیر”  که از دیدنیهای شهر سمرقند است، در چند مرحله ساخته شده و تاریخچه جالبی دارد. شروع این بنا به خاطر تدفین جنازه “محمد سلطان” نوه محبوب تیمور بود که به واسطه زخم در جنگ با سلطان بایزید در آسیای صغیر در گذشته بود. تیمور در بازدید از کار ساختمان سقف را کوتاه یافت و امر کرد که در عرض ده روزسقف مرتفع تر گردد. تیموردرهنگام لشگر کشی به چین درگذشت و به روایتی  چون بخاطر برف زمستانی امکان نقل جنازه او به زادگاهش “شهر سبز” نبود درسمرقند و همان حظیره  زیر پای معلمش میر سعید بَرکا مدفون شد و  اطراف او محمد سلطان ، الغ بیک و شاهرخ میرزا پادشاه بعدی خفته اند. آنچه که بر بازدیدکنندگان این حظیره پوشیده میماند، رویت گورهای حقیقی این افراد میباشد که نه در طبقه با شکوه همکف، بلکه در دخمه ای در پائین ساختمان هستند. کلاویخوسفیر اسپانیا در سفرنامه اش [ 1] مینویسد که روزی در هنگام بنای ساختمان،  همراه با تیمور از ساختمان بازدید کرده: “..تیمور از اردو به سمرقند رفته و در محلی که به مسجدی نزدیک و اخیرا دستورساختمان آن را داه بود اقامت کرد. این مسجد آرامگاه یکی از نوه های تیمور بود، بنام محمد سلطان که در آسیای صغیرپس از جنگی که در آن ( سلطان بایزید) ترک شکست یافت، در گذشت. …..تیمور در کاخ کنار آن مسجد که اخیرا ساخته شده بود فرود آمد. …..ما را به اطاق بزرگ مسجد بردند و این اطاق چهارگوش است و سقف آن بسیار بلند. هم از بیرون و هم از درون با شکوه و عظمت خاص با کاشیهای زرین و آبی رنگ بصورت زیبائی آرایش گشته بود…..”. ایوان و دروازه خارجی بنا در زمان الغ بیک  با کاشیکاری و بطرز زیبائی ساخته شده است. در قسمتی از کاشیکاری بالای دروازه به صورت درشت  با خط ثلت نوشته شده است: “عمل عبدالضعیف محمد بن محمود البناء الاصفهانی”.

گور تیمور در اوان جنگ دوم جهانی(1941) توسط روسها شکافته شد. این عمل بدون دلیل موجهی و گویا فقط برای قبول لنگ بودن او انجام شده و عکسی که جمجمه تیمور در دست گروه کار (گراسیموف) درموزه باستانشناسی تاشکند قابل رویت است، نشانه ایست از بی حرمتی و عدم توجه به آداب و سنت کشورهای تحت تسلطشان. گویا شکستگی سنگ گور تیمور نیز در حین نبش قبر صورت گرفته است.

سمرقند و بخارا دارای دو مدرسه (علمیه) قدیمی بنام “الغ بیک” میباشند.  این پادشاه معارف پرور همسر گوهر شاد آغا، بانی مساجد گوهر شاد در مشهد و هرات است. ساختمان مدرسه الغ بیک در بخارا پیش از مدرسه همنامش در سمرقند پایان یافت . حدیثی که به امر پادشاه بر روی در چوبی مدرسه کنده شده، بارز فکر روشن و احترام وی به حقوق زنان است:” طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمه ” (کسب دانش بر مسلم و مسلمه!! واجب است).

بر تارک سر در ورودی و ارتفاع تقریبا 15 متر درون یک کاشی به صورت ستاره هشت پر نام  معمار ساختمان نوشته شده: “عمل اسماعیل بن طاهر بن محمود البناء الاصفهانی“. شبیه این کاشی در همان ارتفاع در حیاط مدرسه نیزنصب شده است. این نوشته بدیع هرچند  به خط ثلث  است ولی بخاطر ترتیب کلمات که گرد هم نوشته شده اند ونیز ارتفاع بلند  محل کاشی  از نظر اکثر تماشاگران ساختمان مستور میماند و یا خواندنش در وهله اول مشکل است. مقایسه  نامهای مذکور در سمرقند و بخارا این گمان را به پیش میاورند که  احتمالا این معماران خویشاوند میباشند:

 در سمرقند:    محمد، پسر←محمود اصفهانی

در بخارا:    اسماعیل، پسر←طاهر،پسر←محمود اصفهانی

بنابراین میتوان گمان برد که محمد و طاهر پسران محمود اصفهانی بوده و اسماعیل برادرزاده محمد( یعنی معمار  ایوان و سردر گور امیر در سمرقند )بوده و او در بخارا  لفظ “البناء الاصفهانی” را از نوشته عمویش در سمرقند وام گرفته است.

ماخذ

[1]

کلاویخو، روی گونزالس، سفرنامه کلاویخو،ترجمه مسعود رجب نیا، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1366

سر در ایوان و گور امیر تیمور
گورهای کاذب ایمر تیمور و نزدیکانش در طبقه همکف حظیره
گور حقیق تیمور و نزدیکانش دردر دخمه حظیره، گورها به همان ترتیب طبقه بالا هستند
جمجمه امیر تیمور در دست گروه تحقیق روسی
مدرسه الغ بیک در بخارا
نوشته بر در ورودی مدرسه الغ بیک: “طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلنه”(کسب دانش بر مسلم و مسلمه! واجب است)
بر تارک دروازه ورودی مدرسه الغ بیک، بخارا:عمل اسماعیل بن طاهر بن محمود البناء الاصفهانی
بر تارک دروازه ورودی گور امیر تیمور، سمرقند:عمل عبدالظعیف محمد بن محمود البناء اصفهانی

پارسی را در همه جا پاس میداریم

 

سید رضا علی زاده سمرقندی، بزرگ مرد ایرانی تبار

این مقاله در مجله بخارا (ایران) به چاپ رسیده است

سیاست استعماری روسیه تزاری در مناطق مسلمان نشین بر پایه نادیده گرفتن(ظاهری) مردم مستعمره بود. برهمین پایه، مردم محلی منطقه در جهل و بی خبری نگه داشته میشدند. در حالیکه  کودکان روسها و اروپایی های مهاجر از مدارس سبک مدرن استفاده میکردند، فقط در بعضی! از این مدارس کودکان ثروتمندان محلی پذیرفته میشدند[1] . در همین چهارچوب بود که در سال 1871پیشنهاد  سید عظیم بیک محمودبایف،  تاجر ثروتمند تاشکندی بر تحول مکتبهای محلی و ارتقاء آنها به سبک مدارس روسی و تعلیم به خط سیریلیکی مورد قبول ژنرال کافمن فرماندار مقتدر ترکستان روسیه قرار نگرفت. به نظر مشاور او ایلمینسکی[2] به این طریق برتری روسها  بخاطر احاطه بر خط سیرلیکی  و تبعات آن خدشه دار میشد. در چنین زمان و جوّی، سطح سواد و دانش ایرانیانی که نسل سوم مهاجر در سمرقند بودند، بسیار نازل بود. این ایرانی تباران اکثرا در منطقه پنج آب زندگی  میکردند و در بین آنها مردان خودساخته ای مانند دکتر فرهادی (یکی از اولین اساتید طب در سمرقند) و حاجی فیض(برنده مدال طلای رشته ریسندگی ابریشم در نمایشگاه سن پترزبورگ ) که خوش درخشیدند، کم یافت میشد. در زمانی که انقلاب بلشویکی روسیه به سمرقند رسید، تعداد ایرانیان پنج آب چندین ده هزارنفر بود. . یکی  از ناحیه های پنج آب ، «باغِشمال » [ باغِ شمال] نام دارد. اهالی این  ناحیه اکثر اعقاب  ایرانیان مرو میباشند که  در سال 1726 م. (1164ش.) پس  از شکست بایرم علی خان حاکم مرو از حاکم بخارا(امیر معصوم) به ورارو کوچانده شدند وبخشی از آنان در سمرقند منزل گزیدند. وضعیت اجتماعی مردم باغ شمال  در اوائل قرن بیستم را  که البته چندان فرقی نیز با سایر مردم ناحیه های  دیگرپنج آب نداشت، میتوان از نوشته ای از مجله فارسی زبان« شعله انقلاب » خطاب به آنها دریافت:

« ناله را هرچند میخواهم که پنهانش کنم / سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن. اینک قریب دو سال از انقلاب اوکتابر و آزادی رنجبران میگذرد.نزدیک دو سال است که کوس آزادی  و شیپور حقوق در کشور ما نواخته میشود. آواز اینکوس ولوله انداز و شیپور شور پرداز همه را از خواب غفلت بیدار ساخته.جمله را از بستر جهالت هوشیار گردانیده است. همه ملت ها[سایر اقلیت ها]   باخذ حقوق  و اصلاح احوال شان با کمال جوش و خروش در کارند. شب و روز از بهر تامین موجودیت خود  کشش و کوششها میکنند. نه اینکه روز تا روز ، بلکه ساعت به ساعتحال شان را بهتر و وضعت شان راروشنتر میسازند.

…ملتهای[اقلیت ها ی]   دیگر دیر باز است  که پی به ضرورت علوم و معارف برده، به ترویج و انتشار این دو نعمت عظمی زیاده از هرچیز اهمیت میدهند. آنها خیلی وقت است بر این قناعت حاصل کرداه اند که جمیع خوشبختی و آسایش تمام خوش گذرانی وگشایش انسان در سایه علوم و معارف است.از اینجاست که در هر قدم مکتبها از برای بچگان و قورص ها از برای بزرگام میگشایند و اینمکتب و قورص هااز شاگردان مالامال پر میسازند.قرائتخانه ها و کتابخانه ها بر پا مینمایند. موسیقی وتیاترها دائر میکنند.

ولی یک ملتی که امروزه نه از همه این کوس و شیپورهای آزادی و نه این قدر  ولوله و هیاهوهای انقلاب، آنها را از خواب گران غفلت بیدار نساخته، ایرانیان باغ شمال است….لهذا از آفتاب روشن تمدن و از نور درخشان معارف بکلّی بی بهره  مانده اند. این ها به محکومیت و زیردستی، مذلت و خواری چنان خو گرفته اند که نه مشروطیت  و آزادی ایران وحریت توران به حال آنها ذره یی تاثیر نه بخشیده است.

. …….ولی یک ملتی که امروزه از این همه کوس و شیپورهای  آزادی و نه اینقدر ولوله و هیاهوهای انقلاب آنها را از خواب گران غفلت بیدار نساخته، ایرانیان باغشمال است. همه میدانند که در سمرقند، باغشمال محالی موجود است که اهل آن عموما ایرانی میباشند….در میان 15هزار ایرانیان باغشمال یک نفر معلم درستیکه بتواند یک مکتب ابتدائی را اداره کند نیست. یک نفر مترجمی که از عهده یک عریضه روسی برآید نیست، یک نفر میرزای قابلی که عریضه و یا پروتوکول مختصری را بفارسی و تورکی[ترکی]  نوشته تواند نیست، یک نفر میرزای پخته که دارای نوشتن دو کلمه شهادتنامه  و یا یک مکتوب سلامتی باشد نیست ،…… . برای دو کلمه روسی و یا چند کلمه مسلمانی[3] نوشتن در به در و گذر به گذر میگردند…    حتی کتخدایان [کدخدایان] محله که بهر کدام آنها تقدیرات هزارنفر اهالی سپرده شده است، صرف سواد ندارند.  باشد نیست…..

درست است، تا انقلاب اکتابر[اکتبر]  و استواری حکومت شورایی، ایرانیان باغشمال رامیتوانست تا درجهای معذور داشت. زیرا که از یک طرف حکومت مستبده ووسائل ترقی را بروی ایشان بسته ، از گشودن مکتبهای منظم، از تعیین معلمهای مقتر چنانکه خودش امتناع میکرد، همانطور هم به بهانه های گوناگون  از اهالی منع مینمود….چنانچه بسته شدن مکتب« سعادت» و «خیریه» و در آخر مکتب «حیات»[4] که به آنها لز ایرات ئ قفقاز معلمهای مقتدر آورده شد، به بهترین پروغرام[پروگرام] وتربیت تعلیم می رفت، شاهد بزرگی است از برای مطلب ما.

…. ولی بعد از انقلاب اوکتابر  که به تشبث و غیرت قومیه اشتراکیون باغشمال چهار باب مکتب [مدرسه] در باغشمال گشوده شده… وگذشته از این همه موانع و محذورات از میانه برداشته شده است،…… سبب چیست که ایرانیان باغشمال باز هم به مکتب و معارف اهمیت نمی دهند. در چهار مکتب اقلا دو صد بچه و در سه قورص[کورس]  پنجاه شاگر تحصیل نمی کند در صورتی که قریب هزار نفر بچه مکتبی در باغشمال موجود است و بزرگان که نام خدا همگی بی سوادند.

آیا ایرانیان باغشمال یقین دارند که تا قیامت عرابه کشی ، قراولی، فراشی، پاروکشی، گاوچرانی، شیرفروشی، فایطون[ درشکه] کلند زنی خود را اداره کرده، جمیع مسائل سیاسی، اجتماعی ،اقتصادی اشان را حل خواهند  کرد؟. اگر در همچو زمان آزادی حقوق خود را نگیرید، سرنوشت خود را بدست خویش نگیرید، کفران نعمت کرده اید.فراموش نکنید تا بچه نگرید، شیر ننوشد و گریه شما علم است ومعارف، تربیت است و تمدن….. . کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من!».

نویسنده  سطور بالا، سید رضا علی زاده است،  فرهیخته ایرانی تباری که برای  سربلندی پارسی زبانان به  خصوص ایرانیان سمرقند چه در ایام سلطه تزاری وچه در زمان حکومت بلشویکها میکوشید و بالاخره جان خود را نیز در این راه از دست داد. پرده آهنین سبب شد که در ایران اطلاعات چندانی از او در دست نباشد ولی دو سال پس از فروپاشی شوروی، آقای دکتر تکمیل همایون با نوشتن مقاله پر ارزشی در مجله ً تاریخ و فرهنگ معاصر ً [1372/8] وی را به خوانندگان ایرانی معرفی نمودند[5]. درباره علی زاده  همچنین در سال 2011 کتابی به زبان ازبکی بنام «سید رضا علی زاده » در تاشکند منتشر[6] و در سال 2015 به روسی ترجمه شد.  در نوشته ای که در پیش دارید سعی میشود که علاوه بر اشاره به نکاتی از زندگی علی زاده، وی از طریق نوشته ها و افکارش شناسانده شود.

درزمانی که هنوز مرو را از لحاظ  جغرافیای سیاسی  از ایران جدا نکرده بودند،  اجداد سید رضا علی زاده  در آن شهر می زیسته اند. جد پدر او به نیشابور  کوچ میکند . پدر بزرگ سید رضا  از نیشابور به ورارود مهاجرت میکند و علی زاده در سال 1887 میلادی در محله « باغ شمال» واقع در منطق پنج آب سمرقند  متولد میشود. آموزش سید رضا با کمک پدراهل علم  از مکتب شروع شد . او به مرور زمان و در هنگام تحصیل  به زبانهای ازبکی، روسی، عربی وبعدا  به فرانسه ، انگلیس، ارمنی و عبری آشنا شد. علی زاده در هیجده سالگی (1908)  به ایران سفرکرده و علاوه بر دیدار از نیشابور، زادگاه اجدادش، مدتی در تهران و مشهد به مطالعه پرداخت. تعداد سفرهای علی زاده به عثمانی همراه با اقامت در نجف و نیز روسیه و مستعمرات مسلمان نشین اش زیاد است. او در سفر  دوم  به ایران(1916) با اندیشمندان ایرانی  مانند  علی اکبر دهخدا و ملک الشعرای بهار که در نهضت مشروطه نیز دست داشتند آشنا شد و شاید به واسطه همنشینی با آنها بود که افکار ضد انگلیسی او قوت گرفت: « برادران! دولت جهانگیر انگلیس و رفیقان وی، به حیله های گوناگون سیاسی مکه مکرمه، مدینه منوره، بغداد، شام، بیت المقدس، نجف اشرف و کربلای معلا را بدست خود در آوردند..».., و یا: «جلادان خونخوار انگلیس از کلکته تا سنغاپور با خون هندیان بیگناه…»[ شعله انقلاب 1919/1].نوشته های ضد انگلیسی او باعث شد که انگلیسها برای سر او جایزه تعیین کردند و هنگامیکه او در راه سفری  به ایران در ایستگاه مرزی عکس خود را دید به سمرقند باز گشت.  علی زاده در سفر دوم  خود به ایران یک دستگاه ماشین چاپ از دوستان ایرانی هدیه گرفت و با خود به سمرقند برد. دغدغه اصلی علی زاده سواد آموزی و  ایجاد تحرک فکری  در بین  تاجیکان و بخصوص ایرانی تباران بود. علی زاده پیش از تحولات سیاسی و برقراری نظام بلشویکی علاوه بر روزنامه نگاری برای مطبوعات داخل و خارج مانند  «تربیت»، «بخارای شریف»، « حبل المتین» و«ملا نصرالدین» به تعلیم دانش آموزان پارسی زبان نیز می پرداخت و با کمک تنی چند، مدارسی را  در سمرقند بر پا نمود. روسیه تزاری در دومین سال جنگ اول جهانی(1916) احتیاجی مبرم به سرباز داشت و از این رو برخلاف قرار سابق، مردان مناطق مسلمان نشین کشور را نیز به سربازی فراخواند. این امر مردم را که از ستم تزارها به ستوه آمده بودند به شورشی واداشت که در سرکوب آن حدود 88000 نفر کشته شدند. یکسال پس از این کشتار (1917)  انقلاب بلشویکی رخ داد و دولت شوروی برای کسب محبوبیت به تمام اقلیت های قومی و مذهبی وعده همکاری وحمایت  میداد که در سالهای نخستین حتی اجرا گشتند. بطور مثال  دولت روسیه در این باب در 24 نوامبر 1917 اعلامیه ای به امضا سران دولت از جمله لنین منتشر کرد که در آن آمده است: «ای مسلمانان روسیه، ای تاتارهای کنار رود ولغا و قریم[ ولگا و کریم] ، ای قرغیزها و ازبکان سبیریا [سیبری]  و تورکستان[ترکستان] ، ای تورک [ترک]   و تاتارهای قفقاز ، ای چیچنس [چچن ها]  و لزگیان داغستان، ای همه ملتهای روسیه که مسجد و معبد های شما را پادشاهان ظالم روسیه و عاملان جابر آنها خراب، دین و ایین  شما را تحقیر نموده اند. پس از امروز دین و آیین شما، آزاد و سربست اعلان می شود. بعد از این زندگانی و معیشت خود تانرابه آزادی و سربستی بجا آورید، این حق شماست»[7]. در این راستا اقلیت ها پس از مراجعه به مراکز مربوطه از مزایایی مانند ایجاد مدرسه، چاپ کتاب درسی و روزنامه بهره مند میشدند. علی زاده که مانند بسیاری دیگر به صداقت دولت انقلابی معتقد بود، از این موقعیت استفاده کرده ومدرسه ای برای ایرانیان سمرقند ایجاد  وبا تجربه  روزنامه نگاری خود  و کمک دولت  مجله ای به نام « شعله انقلاب» منتشر کرد که مخاطبینش در درجه اول ایرانی تباران بودند: «قومیته رنجبران اشتراکیون باغ شمال وجود یک جماعه از برادران فارسی زبان ما را که در شهرها و ده های مختلفه مملکت ما تورکستان زندگانی دارند و بسبب پیدا نبودن مطبوعات فارسی از حوادث گوناگون و انقلابات رنگارنگ جهان بکلی بیخبر و محروم مانده اند. ..». علی زاده در جوّ ضد فارسی و طبعا ضد ایرانی حاکم که در بالا به آن اشاره شد  برای اجتناب از درگیری با حاکمین گاهی از اصطلاح «تورکستان» ولی در بین سطور از « وطن ما ایران» و حتی «خاک پاک ایران» و یا « کشور گرامی ایران» نام می برد. وی در طنزی می نویسد:«… اوزبک نما گفتم یک مطلب عجیبی بیادم آمد. در سمرقند ما چند نفر پیدا شده اند که خودشان پشت در پشت تاجیک یعنی فارس اند. دلیلش هم این است که تا دیروز  آنها از کلمه اوزبک چندان ننگ میکردند که للوید جرج [وزیر خارجه انگلیس ]  به گفتگو کردن با وکیل  کامه نف [وزیر شوروی ]. هرگاه کسی ایشان را اوزبک می خواند، خدا پناه دهد!…گور پدر آدم را می سوختند. حقارت طلب شده، آدم را به محکمه عدلیه می کشیدند، که چرا مرا اوزبک خواندی؟…امروز نمی دانم چه دایی آنها شده که خود را اوزبک به قلم داده از فارسی حرف زدن عار می نمایند. شاید که تکلیف شرعی آنها بر این باشد. میل اشان، اختیار دارند!… ولی این مزه دارد که مدیر مجله ما [خود نویسنده ] که ایرانی و فارس بودن او را مثل اسب قشقه دار، همه کس میداند، نسبت تعصب زبان میدهند، گویا وی هم مثل ایشان از زبان ملی و مادری اش استعفا داده….» [شعله انقلاب 1920/57]  .علی زاده  که در اوئل انقلاب اکتبر مجذوب  وعده های لنین  و دولت شوروی  به اقلیتها و مسلمانان شده بود در شماره 13 شعله انقلاب نوشت: «..میگویند بالشویکها میخواهند دین را از میانه بردارند، اینها بی دین و لامذهب هستند.ولی نمیگویند که کدام بالشویک بمسجد و منبر مسلمان دست زده؟ کدام اشتراکیون از نماز و روزه مسلمانان ممانعت کرده؟..». البته چند سال بعد که مساجد تبدیل به کلوب حزبی و قرائت خانه سرخ شدند، او پی به خصلت کمونیستها برد و خود را کنار کشید و بیشتر به تعلیم دانش آموزان و دانشجویان پارسی زبان ، کاری که بسیار به آن بها میداد پرداخت.

از علی زاده که به چندین زبان احاطه داشت ترجمه های با ارزشی بجای مانده است. مانند ترجمه هایی از پوشکین، تولستوی، کلاوکف….  . او درکنار ترجمه های ادبی، کتب  درسی فراوانی را  نیز به فارسی ترجمه کرده است، این علاوه بر کتابهای درسی میباشد که خود تدوین نموده، مانند صرف و نحو تاجیکی، صرف و نحو عربی، علم حساب، جغرافیا، تاریخ   و حتی واجبات دینیه. این اثار بیش از چهل کتاب و رساله میباشند و کتاب دو جلدی لغات روسی-تاجیکی جایگاه ویژه ای در بین آنها دارد.  کتاب صرف نحو تاجیکی وی در سال 1926 نشر یافته. این زمانی است که زمزمه های دوری از زبان فارسی و تغییر خط توسط کارگزاران رژیم شروع شده بود. علی زاده استادانه نام مزبور را بر کتابش نهاد ولی در دیباچه کتاب صریحا شرح داد که زبان عمومی و ادبی فارسی نام دارد: « اگر چه در زبان هر ملتی لهجه و شیوه های گوناگون موجود است، ولی زبان رسمی و ادبی آن یگانه میباشد، که جمیع قبیله و طائفه های گوناگون آن ملت به آن زبان کتابت، تعلیم و تعلم می نمایند. همچنین ملت تاجیک هم نظر باختلاف موقع جغرافی و شرایط محلی زبان تاجیکی را به چند لهجه و شیوه تکلم میکند. حال آنکه زبان ادبی و عمومی ایشان همانا زبان فارسی است، که امروزه زبان رسمی مملکت ایران و افغانستان و زبان نیم رسمی هندوستان را تشکیل میدهد. صرف و نحو این زبان فارسی وطرز کتابت و املای آن در هرجا یکسان است.» .

پیش لرزه تغییر خط  در اوان حکومت بلشویکی ترکستان ، اصلاح !! خط و املاء موجود بود. در این راستا ازبکها  و ازبک نما ها  بدون  دعوت از تاجیکان نشست هایی تشکیل دادند. علی زاده در شعله انقلاب از فارسی زبان می خواست که خود را از این معرکه دور نگ دهرند: « از آنجایی که ما تاجیک و فارس بوده، هوس ازبک نمایی و تورک نمایی  را نداریم و در این کار برای خود هیچ فایده مادّی و معنوی را نمی بینیم، باین مساله نه منفیا و نه مثبتا مداخله کردن نمی توانیم، بلکه سخت بی طرف ایستاده ، از هر گونه مداخله خودداری خواهیم کرد…… . بجای اینکه ابروی املایمان را درست کنند، چشم آنرا در نیاورند…» [ شعله انقلاب،66]. علی زاده معتقد بود که آموزگاران تاجیک باید جهت تدوین کتاب های درسی  ابتدا به تهران سفر کنند.

در دهه 1930 میلادی موج اختناق، دستگیری و اعدام های حکومت استالین همه گیر شده بود. از علی زاده که  در این میان استاد زبان های فارسی و عربی در دانشگاه سمرقند بود، خولسته شد که تابعیت ایرانی خود را ترک کرده و شهروندی یکی از کشورهای شوروی را بپذیرد، امری که او نپذیرفت و گذرنامه ایرانی خود را حفظ کرد. او  در سال  1937  به جرم جاسوسی علیه شوروی  دستگیر شد و به زندانهای روسیه اعزام گردید که آخرین آن در شهر ولادیمیربود. مرگ این دانشمند ایرانی در 24 دسامبر 1945 در حالیکه او فقط 54 سال داشت اتفاق افتاد و جسد او در کنار ساختمان زندان دفن گردید. درآغاز ریاست جمهوری  گورباچف، بنا به درخواست خانواده علی زاده بقایای جسد  سید رضا  به سمرقند منتقل و طی مراسمی در گورستان پنج آب به خاک سپره شد (1986). نویسنده این سطور در بازدید نخستی خویس دسته گلی  از سوخود و مجله بخارا بر روی گور او نهاد که نواری  به آن پیوسته بود: «با احترام، مجله بخارا». در حال حاضر محله ای را که علی زاده در آن میزیسته  باسم او نام گذاشته اند و مکتب(مدرسه راهنمایی) شماره 14 سمرقند نیز« علی زاده »نام دارد . در آنجا علاه بر تصاویر او و کتاب هایش در درون ساختمان، پیکره اش نیز در باغ مدرسه نصب شده است. با تلاش خانواده علی زاده و کمک دولت ایران در «محله علی زاده » موزه کوچکی دایر شده  که یادگارهایی از او در آنجا  در معرض دید گذاشته شده اند[8] و در حال حاضر نوار دسته گل اهدایی مجله بخارا نیز در آنجا به معرض دید گذاشته شده است. در کتابچه  یادداشت ببیندگان موزه نام ایرانیان به چشم می خورد، از جمله  نام آقای دکتر ناصرالدین پروین.  در آنجا  نامه های علی زاده در زندان بر روی تکه کاغذهای کوچک و جعبه سیگار و بخصوص نوشته ها و اشعار او در فراق خانواده بر روی پارچه پیراهن، خواننده را متاثر می کنند:

بگردید عمرم خزان از جدایی/قد راست من شد کمان از جدایی

شده رنگ من زعفران از جدایی/به حسرت دلم خون فشان از جدایی

سرشک از دو چشمم روان از جدایی/امان از جدایی، فغان از جدایی

این گونه نوشته ها و آخرین عکسهای وی که خبر از مرگ قریب الوقوع او میداند، هر بیننده را به تعظیم در مقابل این فرهیخته ایرانی که تا دم مرگ به رژیم استالین ًنه ً گفت و تا دم آخر ایرانی ماند، وامیدارد. شاید روزی خیابانی در تهران و نیشابور به نام وی گردد: «سید رضا علی زاده»

[1] مدارس روس و مدارس روس-محلی

[2] البته ایلمینسکی سعی میکرد که کودکان تازه مسیحی به خط سیریلیکی تعلیم داده شوند و باین گونه از سایر کودکان محلی  در اجتماع پیشی گرفته و از دین اسلام و متون  به خط عربی- فارسی دور نگه داشته شوند.

[3] در ورارود به زبان فارسی، زبان مسلمانی نیز می گفتند

[4] مدارس جدیدیه

[5] در این نوشته از مقاله مذکور استفاده گردیده است.

[6] ازبکی сайид ризо ализода тошкент 2011 , ABU MATBOUOT-KONSULT

روسی  сайид ризо али-зода MockoBa 2015 N-Print

[7] پیام دولت اتحاد شوروی: ً به همه زحمتکشان مسلمان روسیه و مشرق زمین ً ، روزنامه پراودا شماره 196 و روزنامه ایزوستیا شماره 232 بتاریخ 5 دسامبر 1917 (22 نوامبر 1917تقویم  جولیایی). ترجمه جملات فوق از روسی  به فارسی از مجله شعله انقلاب،شماره 16 برداشته شده است.

[8]  نشانی: سمرقند، تقاطع امیر تیمور و گاگارین، 200متر پس از چهارراه در خیابان گاگارین، دست چپ کوچه علی زاده

تصویر سید رضا علی زاده
علی زاده، همسر و فرزندانش
لوحه یادبود علی زاده بر دیوار منزلش (سمرقند) که اکنون نیمی از آن تبدیل به موزه شده است
بخشی از موزه علی زاده
مکتب 14 سمرقند، دبیرستان علی زاده. خانم رعنا شریفوا نبیره سید رضا و مترجم کتاب علی زاده از ترکی جغتایی(ازبکی) به روسی
یکی از تابلوهای تالیفات علی زاده در راهرو مکتب 14(علی زاده)

تغییر خط فارسی در تاجیکستان و یاد مانده کمال عینی

شادروان کمال عینی

این مقاله در مجله بخارا (ایران) به چاپ رسیده است                                                     

مسعود حسینی پور

                                      تغییر خط فارسی در تاجیکستان و یادمانده کمال عینی                                                   

استقلال جمهوریهای شوروی و آزادی برای تماس با مردم آنجا، بارقه ای خوش برای پارسی گویان بیرون از پرده آهنین  بود که  آغوش خود را بر روی نیمه دیگرمان در آسیای مرکزی بگشایند و از آنها دریابند،  حدود یک قرن حکمرانی تزاری و بلشویکی را چگونه از سر گذراندند و در این مدت  بر فرهنگ مشترکمان به ویژه خط و زبان چه آمده است. در این راستا انجمن ایرانیان دانشگاه کلمبیا در دهه 90 قرن پیش ،تنی چند  ازدست اندرکاران فرهنگی تاجیکستان مانند  محمد عاصمی، اکبر ترسون زاده و کمال عینی (پسر صدرالدین عینی)  را برای تشریح اوضاع  گذشته فرهنگی آن دیار به نیویورک دعوت نموده بود. آقای دکتر حبیب برجیان از دانشگاه کلمبیا سخنان عاصمی را کوتاه مدتی بعد، طی مقاله ای در مجله پر، شماره 1992،74به چاپ  رسانیده اند ولی به دلیلی نشر نطق تحریر شده کمال عینی را به بعد موکول کرده و پس از مرگ وی انجام داده اند [1].  در مقدمه این مقاله ضمن اشاره به خدمات  ارزشمند فرهنگی کمال ذکر گردیده است که او از جوانی عضو حزب کمونیست تاجیکستان[1] بوده در سایه پدر، برای تحصیل به لنین گراد اعزام و در بیست و پنج سالگی مدیر شعبه نسخ خطی آکادمی علوم تاجیکستان گردیده و این سمت را تا پایان عمر پدرش حفظ کرده است.  مورد روسی گردانی در منطقه باعث شده بود که کمال به روش روسها نام صدرالدین عینی و خویش را با نام ولد تلفیق و به ویچ ختم کند: ” صدرالدین سیّد مُرادویچ عینی،کمال صدرالدینویچ عینی”[ 1]. در مقاله مذکور آقای برجیان با ظرافت قلم ذکر میکند : ” پس از برچیده شدن بساط اتحاد جماهیر شوروی بسیاری از کسانی که مصدر امور بودند، برای آنکه وجهه پیشین خویش را در فضای نوین تداوم بخشند، یکباره زبان به انتقاد علیه آن نظام فراگشودند. گفته های ایشان اگر بیطرفانه هم نباشد لا اقل ملاکی برای باز سازی تاریخ به دست میدهد  “. این سطور یاد آور اشاره های مرحوم سعیدی سیرجانی در سرسخن کتاب “یادداشتهای”ص. عینی[ 2] هستند که نویسنده را درضمن اینکه یکی از شاعران و نویسندگان برجسته تاجیک در قرن حاضر میداند، اضافه میکند : “….. و امکانات وسیع تبلیغاتی اتحاد جماهیر شوروی در خدمت نشر آثار و بسط شهرت او در میاید”.

به نقل از برجیان، شادروان کمال عینی در نیویورک ازنوشته ای از برجیان که بند زیر از مقاله ” دنیای نو و الفبای نو”  در روزنامه آواز تاجیک  بقلم پدرش [3] ، را ذکر کرده ابراز کدورت خاطر میکند:

“به چه اندازه ناگزیر بودن این مساله رااز اینجا باید دانست که ایران، با وجودِ در زیر حکمرانی شاه و نفوذ مجتهدان بودن، کوشش داردکه الفبای نو را قبول کند، این معنی از مکتوب کنسول ایران میرزا کریم خان معلوم است. لیکن اگر ایران این مساله راحل کرده نتواند، عیب نیست، زیرا حالا ایران در تحت نفوذ روحانیون است اما تاجیکانی که از هر جهت آزاده بوده در هر گونه کوششهای مدنی از جمهوریهای متفق خود یاری مدنی می بیند، در این راه سستی بکار بردن [کذا]، در محکمه تاریخ گُنهکار به شمار میروند”.

شاید بدین خاطر بوده که کمال عینی در سخنرانی نیویورک، کلامش را به موضوع تغییر خط متمرکز کرده است.  بهر حال او  در این راه بیش از اندازه حقایق را وارونه جلوه داده است. بخشی از گفته های وی در زیر با حروف کج و علامت • مشخص شده اند:

عینی در این مورد [ تغییر خط] چگونه اطلاعاتی را داشت؟ ایشان در آن جلسات زیاد در میتینگها شرکت نمی کردند.

چنانکه  از گزارش های مربوط به نشستهای تغییر خط خوانده میشوند عینی در جلسات شرکت میکرده و در عکسهای موجود هم دیده میشود که شرکت کنندگان اجلاس در گرد او او نشسته یا ایستاده اند. ساتم الغ زاده که خود در چنین نشستی حضور داشته، درکتاب “صبح جوانی ما”[4] چنین  مینویسد: “من اولین بار صدرالدین عینی را در تیرماه 1928 در کانفرانسیه زبان شناسی دیدم. ….. کانفرانسیه سر شد. عینی در پرزیدیئوم [ میز سروران]نشسته بود….. . در مذاکره ها به او سخن دادند، وقتیکه قرسکها [ کف زدن ها]خاموش شدند، عینی اول آرامانه و با آواز پست بسخن در آمد، اما بزودی از وی حرکتهای عصبیانه بظهور آمده، نطقش پر شور و تیز و تند شدن گرفت. …. . بمحاکمه کنفرانسیه دو لایحه الفبای نو به حروف لاتینی اساس یافته پیشنهاد شده بود. …[ عینی] :الفبای نو را ما با چه مقصود قبول میکنیم؟. برای زیبائی آن را تماشا کرده ذوق بردن یا خلق را زودتر با سواد کردن؟. ……. .یک سبب از الفبای کهنه عربی دست کشیدن ما این است که آن دشوار و مرکب بوده، یاد گرفتنش وقت بسیار طلب میکرد”.   تنها در سال 1928 سه مقاله به قلم ص. عینی در وجوب دوری تاجیکی(!) از فارسی ایرانی و لزوم تغییر خط فارسی به لاتینی در مجله رهبردانش (سمرقند، تاشکند، شماره4-5،ص22؛ شماره 10، ص6 و شماره11-12 ،ص43) نوشته شده اند. در شماره 10 تغییر خط فارسی در تاجیکستان یک “مسئله تاریخی” عنوان شده است.

•… .ولی آن وقتیکه مبارزات عوض [کردن] الفبا شروع شد، به همین الفبا [ یعنی الفبای فارسی]، همان وقتی که سخت میکوبیدند، تاریخ امیران منغتیه را نوشت، نمونه ادبیات تاجیک را نوشت، اولین رمان [تاجیکستان] آدینه را نوشت … . “

امر کتاب نوشتن و تغییر خط دو مورد جداگانه از هم  میباشند، افزون بر این  پس از تغییر خط ، مکتوبات استاد عینی به خاطر عدم آشنائی وی به لاتین،  به خط فارسی نوشته میشده  و دستیارانش آنها را به خط لاتین (و از 1940 به کریلی) بر میگردانده اند. ضمنا سه کتاب یاد شده، قبل از تغییر خط درسال 1930 و در سالهای 1919، 1925و1926تحریر شده اند.

[از] طرفداران عوض کردن الفبا یکی بود[ به نام]سید رضای علی زاده ثابت: شخصی از عشق آباد بود ……..

زنده یاد سید رضا علی زاده، فرهیخته ایرانی تبار،بنیان گذار روزنامه “شعله انقلاب”،  موٌسس اولین مدرسه درباغ شمال سمرقند، ماٌوای هزاران ایرانی تهی دست ، مردی بود که برای اعتلای فرهنگ ایرانی و به ویژه سوادآموزی ایرانیان سمرقند جانش را در زندان استالین تقدیم پارسی زبانان کرد. او که سمت استادی بر عینی را داشت، به هیچ وجه در مورد تغییر خط فعالیتی نداشته است . وی که از دوستان علی اکبر دهخدا و ملک الشعرا بهار بوده، در اعلان استخدام محرر برای روزنامه شعله انقلاب شخصی با “فارسی فصیح” را میطلبید و هنگامیکه در حول انقلاب بلشویکی پان ترکیست ها برای اصلاح خط (موضوع تغییر خط بعدا پیش آمد) فارسی-عربی تلاش میکردند، در همان روزنامه از پارسی گویان خواست که خود را از این حیطه دور نگه دارند و “بجای برداشتن ابرو، چشم را کور نکنند”. علی زاده در شعله انقلاب پیشنهاد کرده بود که آموزگاران تاجیک برای تعلّم مدتی به تهران اعزام شوند در حالیکه چند سال بعد صدرالین عینی از اینکه ایرانیان مقیم ورارود مکتوبات روسی را برای تاجیکان ترجمه میکنند ابراز ناخشنودی کرده است.

روشن نیست که نام اضافی “ثابت” چگونه به نام خانوادگی علی زاده از سوی کمال اضافه شده است، بطوریکه حتی آقای فرهاد علی زاده نویسنده کتاب “سید رضا علی زاده” [5] نیزاز آن بی خبر است. حتی دراسناد کا گ ب در مورد سید رضا نیز چنین نامی دیده نمیشود [5].

علی زاده متولد سمرقند بوده و در آنجا میزیسته و اهل عشق آباد نبوده است. وی در سال 1934 برای رهائی از تعقیبهای استالینی از کنسولگری ایران روادید(گذرنامه؟) ورود به ایران را دریافت کرده ولی با اشاره دوستانش که دریافته بودند او بخاطر نوشته های ضد انگلیسی اش در مرز ایران بازداشت و به انگلیسها سپرده میشود، پس از چند ماه توقف در عشق آباد به سمرقند باز میگردد

چند ماخذ:

                                                             [1]Borjian, Habib; خط و زبان تاجیکستان در سالهای سرکوب استالینی:خاطراتی از زنده یاد کمال عینی                                                                                   

 rahavard, Serial no. 95, pp.199-212                                                          

[2]  عینی، صدرالدین؛ یادداشتها، بکوشش سعیدی سیرجانی، انتشارات آگاه، تهران 1362

[3]عینی، صدرالدین، دنیای نو و الفبای نو ، روزنامه آواز تاجیک بتاریخ5/9/1927 و یا: مجموعه آثار صدرالدین عینی؛ بکوشش کمال عینی، جلد 11، کتاب دویم، دوشنبه 1964

[4]اولوغ زاده، ساتم، صبح جوانی ما، نشریات دولتی تاجیکستان،استالین آباد 1951

 [ 5] АЛи-заде,Фархд; САЙИД РиЗО АЛИ-ЗАДЕ; 109028 г.Москба,Тессинй       переулок  д.5 ,стр.


[1]  ابتدا در بخش جوانان (کُمسومول).

پارسی را در همه جا پاس میداریم

مرحوم غنی زاده سمرقندی

عبدالکریم غنی زاده، ادیب سمرقندی

در اوائل مردادماه    1399آقای عبدالکریم غنی زاده،ادیب سمرقندی و مدیر سابق موزه صدرالدین عینی در سمرقند در هشتاد و پنج سالگی به دیار باقی شتافت. او ازپیشکسوتان زبان فارسی-تاجیکی ازبکستان بود .محل تولد او منطقه خواجه احرار ولی، از توابع سمرقند است .او تحصیلاتش را در بخش فیلولوژی (زبان و ادبیات) دانشگاه سمرقند انجام داده بود.  از مشاغل فرهنگی/مدنی او پس از چند سال آموزگاری میتوان سرپرستی  و همکاری  درمجموعه تاریخی شاه زنده  و موزه صنعت و هنر خلقهای ازبکستان در سمرقند را نام برد. از سال 1967 با پیگری او و جمعی از فرهیختگان سمرقند ” موزه صدرالدین عینی ” پایه گذاری شد و پس از چندی سرپرستی موزه به غنی زاده واگذارگردید. ساختمان این موزه که زمانی محل سکونت خانواده عینی بوده در مرکز سمرقند و چند قدمی مجموعه ریگستان قرار دارد. در زمان ریاست جمهوری سابق ازبکستان عده ای بر آن شدند که موزه عینی، گردآورنده  کتاب های “نمونه ادبیات تاجیک” و “یاد داشت ها” (شامل اطلاعات ارزشمند مردم شناسی منطقه، به ویژه بخارا) برچیده شود ولی غنی زاده و سایر یارانش  با کوشش فراوان از این اتفاق جلوگیری کردند. از غنی زاده دو کتاب شعر “مهرنامه” و “کاشانه بخت” به یادگار مانده است. 

                                                زادگاهم

زادگاهم- خواجه احرار ولی، / سرپناهم- خواجه احرار ولی.

روز مثل شمس تابان توئی، / شب چو ماهم – خواجه احرار ولی.

من در این مسکن به دنیا آمدم، / شد همین مسکن برای من وطن.

در همن جا یافتم من پرورش، / چون نهال تازه و تر در چمن.

در همین خاک مقدس دوستان، / ای بسا فردان دانا خفته اند.

پاک طینت، پاک دل مردی شریف، / بود زین روخواجه احرارگفته اند.

زادگاهم دوست میدارم ترا، / هر کجا بر زبان آرم ترا.

زادگاهم خواجه احرار ولی، / سرپناهم خواجه احرار ولی.

                                   دل بستم

به راه راست میگردی، به رفتار تو دل بستم

تو حرف راست میگوئی، به گفتار تو دل بستم.

مرا میسوزد و میسازد آن چشمانت پر مهرت،

به چشمان چو اخترها شراره بار تو دل بستم.

وجود خویش را پخته  تو اندر کوره محنت،

برار آرد همه کارت، به هر کار تو دل بستم.

شکفتی چون گل بهار در باغ ادب، یارا،

صمیمت تو را زاده، به اطوار تو دل بستم.

ایا ای دلبر جان، صدق توجسم و جان من،

از این رو قلب، میگوید: به دیدار تو دل بستم.

پارسی را در همه جا پاس بداریم

دلشاده فرهادزاد

دلشاده فرهاد زاد، شاعره سمرقندی

خانم دلشاده فرهاد زاد مدرس و یکی از اعضاء گروه زبان فارسی- تاجیکی دانشگاه دولتی سمرقند است. او که از نوجوانی شعر می سروده اکنون جزو شعرای سرشناس سمرقند میباشد. دلشاده خانم میگوید که فروغ  فرخ زاد و شعرهایش تاثیری بجا ماندنی در سروده های او دارند. البته  فروغ تنها شاعر دلخواه ایرانی او نیست. پیش از سفر پائیزی 2018 به سمرقند، از او سئوال کردم که چه کتابی را میتوانم برایش به ارمغان آورم. دلشاده پس از تعارفات معموله گفت: “اگر کتاب شعر پروین را بیاورید، سرم به آسمان میرسد”. هنگامیکه کتاب را در سمرقند تقدیمش کردم، کنجکاو بودم که ببینم چگونه سرش به آسمان میرسد. او چندین ثانیه به کتاب خیره شد و سپس با تواضع و خاکساری همیشگی اش در صندلی فرو رفت.

شهر دل      (منظومه)

  سمرقند دلم- شهر دل من،

 که دریایست از نهر دل من،

 زرافشانیست[1] از بهر دل من…

 چرا دلبستگی دارم به این شهر؟

 چه پیوندی میان ماست،

 چرا پا بسته‌ام دل را به این شهر،

 به که وابسته‌ام. .؟

 چرا این خاک می‌خواند به هر دم،

 بخارا باشم و در امریکا باشم،-

 چه از نزدیک یا از دور،

 مرا این خاک می‌خواند به هر دم…

 تو گویی پوستپیوندم به جسمش،

 تو گویی دوستپیوندم به جانش،

 به خورشیدش – نانش،

 به خاکش استخوانش.

 بلی، یک شاخپیوندم

 اندر شانة تناور باغ نیا،

 در آستانش.

 نیا و قبله‌گاهم را

                درخت یادگار روی حولی [خانه] پای بر جایست.

ورا من دوستداری می‌نمایم گاه.

 به روی پنجه شخشولشان [ شخشول:زبر، خشن] بنهاده دستانم، 

                                               تو گویی می‌نوازم دستهاشان را.

می‌دانم، چرا من دوست می‌دارم درختان را.

 نمی‌دانم… 

 که می‌داند…

زمین -“خاک پناهنده”[2]

 مرا گاه ها به سوی خویش می‌خواند،

 به هر یک ذرّه از خاک وجودم،

 به گرد پاره‌های استخوانم

                                               آرزومند است.

 چنانم می‌نماید جذب،

 چنان گویی، که عارف را

                کشد جاذبه خاک، ثریایش.

 معانی ز بطن خاک تا این جا رسیدن را، 

 دوباره بازگشتن را به آغوشش

                به برگ زرد پاییز

                                               می‌کنم تلقین.

 تو گرد استخوانم را از این بوم

 نگردانی دور، ای پروردگار،

آمین  (!)

 من از دنیا و از خاک سمرقندم،

 بلی، خاک سمرقندم…

 همه گویند“ریگستان و شاه زنده و هر سنگ از این شهر

 به جان ساکنانش جای طومار است”…

 مرا در سینه تیمار است

 چرا گویند“خاک این زمین-وزنین ”؟

“”گران‌جان است می‌گویند؟

…به هر یک کوچه این شهر

                از پی پای بزرگانش

                                               شرافت داشت،

 ز کیمیای نفسهای بزرگان

                گویی اسپرروی آفت داشت.

 دیگر،

 آن کوچه‌هایش این شرافت را گدایی می‌کنند یکسر…

 بلی،

 شاید که خاک شهر وزنین است،-

 دروغ این جا زیاد طامات می‌بافد،

 گنه این جا چو لولی بچّزا است،

 و بنیاد همه ایمان و وجدان سست می‌لرزد،

 اگر چه فیض می‌بارد، از این است.

“چو هر جایی گناه است،

                فیض می‌یابد فراوانی”

 الا، ای یار جانی، یار جانی!

 نکوخواهان خاکش دست بر آمین اگر دارند،

 دعایی مثل صابون بر تن این شهر، 

 مثال مرهمی بر زخم،

 بگذارند،

 بلی، یابد ز الطاف خداوندش فراوانی.

 چرا وارسته نه،-

                               پا بسته‌ام دل را به این منزل،

 چرا وامینمایم – بهترین وصّاف این شهرم؟

 چو من در دل

                               بنیاد سمرقند دیگر دارم،

 مثال گوهر ناسفته است، آری،

 و این گوهر، خیالش را

 کف گوهرشناسش درج سیمین است، 

 که نایاب است.

 تو گویی شمس ناپیدا و

                کنیا[قونیه] شهر بی‌تاب است.

 بلی، شهر دلم یک گوهر ناسفته است، آری.

 ورا بنیاد خواهم کرد،

 اگر چه در بهای استخوان بشکستنم باشد،

 و یا با ذره‌ها پیوستنم باشد،

 ورا ‌‌آباد خواهم کرد…

 من از آن روز، که جوزایم

                ز برج خود درجی ارمغان آورد،

 به پهلوی دل من یک دلیرا، ارغوان، آورد،

 دو دل در سینه اندر پرشرر دارم.

 به یک دل شهروند این سمرقندم،

 به جیب یک دل دیگر حجّت از سمرقند دیگر دارم

 دیگر،

 در پای این گفتار منظوم

                چو خلخالی، که انگیزنده باشد موج آوایش،

 در دست

                یک خبر دارم:

 اگر خاک سمرقند دلم را سبز گردانم،

 و باغ منزلم را سبز گردانم،

 تو گویی هر سمرقندم به خود دلبند می‌گردد،

 از آن پس این دلم با آن دلم پیوند می‌گردد.

 درختان نیاکانم ز نو گلبند می‌گردد.

 سمرقند گلم – آزاد،

سمرقند دلم – ‌‌آباد.

 ناز بی خریدار

  کنون نازهای بنده بی خریدار است،

 که گشت از فروش،- وقت گشت بازار است.

 نه، من غلط نموده بردمش به جایی، کان

 فروشگاه خوردنی و لتّ بازاراست.

 نه کس، که دل خرید کند چو گُرده‌اش نبوَد

 چو گُرد داغ از جگر برد، که خونخوار است.

 چه روزها، که دلم را به مُرده ‌افکندم،

 به پیش هر که می‌گذشت – دیدم، که نادار است.

 ولی میان این فسردگی نیازی گرم

 عروج می‌کند میان شب، که بیدار است.

 نمرده است شوق من به این درون‌داری،

 نوازیش به لطف، بنگری، که هوشیار است.

 حامل اشک خویش را خودم خریدارم،

 که دانه-دانه‌های رازدار پندار است.

 هزار شکر بازوان شاه مردان را،

 همیشگی عزیز دل، که نازبردار است.

 به پیش پاش ‌افکنم متاع جانم را،

 اگر چه مشتریم نیست، هم خریدار است…

آب حیات

آب حیاتی، که ورا سر کنم !

 مژده نجاتی [خبر رهائی بخش]، که ورا پر کنم

 شهپر امید چو بال ‌افکند،

 شوق پر وصل تو هم پر کنم

 دل، که قناتک[پرکشیدن] به هوس می‌زند،

 پنجره دیده خود در کنم.

 اکسیر عشق تو چه را قادر است،

 تا ز چه باشم، همه برتر کنم.

 جرعه بیدل چو بجرأت کند،

با عطشت کار سمندر کنم.

 ورنه چو بی نای و نوا ‌افکنی،

 “باده ندارم، که به ساغر کنم. “


[1] رود زرافشان که از کوه های تاجیکستان آغاز و پس از عبور از اطراف سمرقند بسوی بخارا جاری میشود.

[2] وام گرفته از فروغ فرخ زاد

چای خانه بنگی(سابق)

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

                   مسعود حسینی پور

«چای خانه بنگی» (ها) در قسمت قدیمی شهر  بخارا و در اطراف مسجد چهار منار قراردارد. تا پیش از تسلط بلشویکها(1920)  این چای خانه  که از سالنی  مستطیل شکلی  با اضلاع6X10  متر و ایوانی بزرگ تشکیل شده، مسجد بوده است.  پس از تغییر رژیم این بنا نیز  مانند سایر مساجد و علمیه ها و خانه های مصادره شده تبدیل به مکان حزبی و یا دولتی گردید. در زمان شوروی در روبروی این مسجد که « مسجد میر ابراهیم» نام داشت چای خانه ای دایر بود که پس از استقلال ازبکستان(1991) بخاطر تعریض کوچه به کلنگ سپرده شد و در مقابل، ساختمان مسجد میر ابراهیم که به مرور زمان تبدیل به ویرانه ای  شده بود  به اجاره گرداننده چای خانه درآمد. این مسجد برروی سکوئی به ارتفاع سه متر از سطح کوچه بنا شده و بدین گونه صدای موذن  از ایوان مرتفع، بهتر بگوش اهل محله میرسیده است. چایچی کنونی در مورد شان نزول « چای خانه بنگی» لبخندی نه چندان شیرین میزند و سرش را بعنوان نفی به بالا میبرد: ً آنی  که فکر میکنی (دیگر؟) نیست! ً.برای رفع هرگونه سوء تفاهم  نیز در کنار در ورودی روی تابلویی به ازبکی، نام چایخانه ذکر شده است: «غییرلار چای خانه سی» (= چای خانه سالمندان) .البته اگر شما در پس کوچه های بخارا در جستجوی این چای خانه هستید  درپرسش از رهگذران  با ذکر نام  « چای خانه بنگی » به مقصد خواهید رسید و با نام دیگر، احتمالا خیر. مشتریان اینجا مانند میانسالند و چهره هایی ثابت که آنها را در سالهای گذشته نیز در آنجا دیده ام. یکی از آنها مراد نام دارد و در برخورد نخست، هنگامیکه دریافت من ایرانی هستم، نام عده زیادی از خوانندگان پاپ ایرانی در خارج را برد و با ذکر هرنام قطعه ای از تصنیفشان را می خواند.  شاید خوشش نمی آمد اگر به او میگفتم که خوانندگان محبوب او را نمی شناسم و برایش میتوانم متقابلا فقط امثال  « بارون، بارونه » ویگن و « جان مریم » نوری را زمزمه کنم. در سفر بعدی دو سی دی «معین و ستار»  را تقدیمش کردم. ورق بازی، تخته نرد و شطرنج  وسائل سرگرمی مشتریان چایخانه« سالمندان » هستند، امری که  کمتر درچای خانه های دیگر دیده می شود[1].  در حال حاضر نرده و ستونهای چوبی ایوان از کیفیت خوبی برخوردار نیستند و نقش های درون سالن که تنها اتاق ساختمان نیز می باشد جای خود را به رنگ ساده بر دیوار وبر روی آن یکی دو نگاره،  کاسه  چایخوری وقوری با « نقش پَخته » ( پنبه) سپرده اند.  به احترام محراب (سابق)، بر تارک آن پوستری از کعبه نصب شده و طاقچه های  اطراف سالن با انواع قوری و کاسه تزئین یافته که اکثر آنها به نقش پَخته آراسته شده اند. «نقش پَخته»  بر روی ظروف چینی (معمولا  با رنگ لاجوردی بر زمینه سفید) که در آسیای مرکزی بسیار عرضه میشود، سابقه تاریخی چندانی ندارد و از زمان تسلط روسها بر آن منطقه و کشت اجباری پنبه به جای غله مورد نیاز متداول گردیده است. پیش از آن  اکثرسکنه از قوری های سفالی ویا فلزی استفاده میکرده اند و قشر مرفه جامعه از قوری های چینی ساخت روسیه یا سایر کشورهای اروپا با نقش های دیگر.  معروفترین نوع از گروه آخر قوری های ظریف مارک گِردنر Gardner میباشند که  امروز در آنتیک فروشی های بخارا به قیمت 200 دلار عرضه میشوند. در این مورد فروشنده برای اثبات نازکی جدار قوری، آنرا در مقابل نور گرفته تا خریدار از درون قوری نقش روی آنرا ببیند. قیمت قوری «نقش پَخته »که امروز دراکثر منازل یافت میشود حدود  شش دلار است. در  اکثر شهرها و  روستاها بطور معمول چای سبز(چای کبود) و در پیاله مصرف میگردد. در تاشکندو اطراف آن چای سیاه بیشتر نوشیده میشود.در همه چای خانه ها چای را  درقوری به مشتری میدهندو نه در فنجان و استکان. در منازل، مهماندار ابتدا مقداری چای را در پیاله ای ریخته و مجددا آنرا  یک یا دوبار به قوری برمیگرداند تا محتوی آن یک رنگ شود. در چایخانه ها معمولا پیش از این عمل، مشتری از لحاظ بهداشتی کمی چای را در پیاله اش گردانده و آنرا زیر تختی که بر آن نشسته میریزد، از این رو در اکثر چایخانه ها زیر هر تخت لکه خیسی مشاهد میشود. برای حفظ گرمای قوری آن را در زیر سرپوش کلاه مانندی که از پارچه بسیار ضخیمی دوخته شده قرار میدهند. این حفاظ نامهای مختلفی دارد که یکی از آنها ً کالپاک ً (=کلاه) است، در بخارا اکثرا به آن  ًپوشک ًمیگویند، ًقاپ کوکی  ً(=سرپوش)  هم در کنار اسامی دیگر به آن اطلاق میشود. احتمالا این حفاظ  قدمت چندانی ندارد و از این رو دارای چندین نام است، هر کسی از ظن خویش…  . مشتریان چای خانه ها ی سنتی را بطور معمول مردها تشکیل میدهند، همچنانکه کارکنان آنجا نیز مرد هستند و فقط در چای خانه های بسیار بزرگ از زنان برای شستن ظروف و امثال آن کمک گرفته میشود.   جوانان در چای خانه های شهرهای بزرگ ازبکستان کم دیده میشوند، آنها به کافه میروند. این  کافه ها شبیه اماکنی هستند که در ایران با  اصطلاح « اغذیه فروشی » شناخته میشوند و آنچه را که ما بنام «کافه » میشناسیم، میتوان در این اواخر به تعدادی انگشت شمار در تاشکند یافت. بخش اصلی مشتریان این کافه ها را دانشجویان تشکیل میدهند . تزیین و وسائل این کافه ها حاکی از خوش سلیقگی گردانندگان این محل هاست. بطور مثال در یکی از این کافه ها صورت  وقیمت آشامیدنیها و شیرینی ها مانند روزنامه در چند برگ و درلابلای آگهی ها چاپ شده و بدینگونه عده ای  از مشتری ها مشغول مطالعه روزنامه!میشوند. در محل دیگری بنام «کافه بوک»( Cafe Book )  با قرار دادن قفسه های  کتاب  نسبتا کوتاه برای  مهمان (های) هر میزحریمی ایجاد شده است  واین چنین ،دانشجویان مشتری، افکار خود را درسکوت و بهتر بر روی کارشان با رایانه همراه  متمرکز میکنند. در کافه بوک لیمونادهایی مثل کوکاکولا و پپسی کولا فروخته نمیشوند ولی در عوض شربت های طبیعی از تولید خودشان را عرضه میکنند. در آنجا چای درقوری و کاسه هم جای خود را به چای کیسه ای و فنجان داده اند. در سکوت نسبی کافه بوک نمیتوان دریافت که تا چه حد این بیت عبدالقادر سودای بخاری در مورد چای کیسه ای صادق است:

ز جوش چای جوشم این ندا در گوش میاید،

که: چای تلخ روشن میکند طبع سخندان را.

[1]  البته این بازیها در سطح شهرهای ازبکستان بسیار زیاد دیده میشوند.

چای خانه بنگی (سابق)

بخشی از درون چای خانه بنگی

بخشی از ایوان چای خانه بنگی


سمت راست: قوری و پیاله قدیمی مارک گِردنر. سمت چپ: قوری و پیاله «نقش پخته (پنبه) » که اکنون در اکثر منازل یافت میشوند. پشت: پوشک (کلاه حافظ گرمای قوری)

چایچی در یک چای خانه بزرگ در مرکز شهر نمنگان

چای خانه در نمنگان

جمعی از مشتریان چای خانه نمنگان

کافه بوک در تاشکند: ایجاد حریم برای مهمانان با قفسه کتاب

داستایوسکی و بلع آسیای مرکزی

غصب آسیای مرکزی و پایمالی فرهنگ مردم این منطقه توسط روسهای تزاری با زور سرنیزه و توام با خونریزی بود. بطور مثال در فتح گوک تپه  توسط ژنرال اسکوبلوف در عرض دو روز بیش از 14500 نفر کشته شدند. روسها در مقابل غرب خود را سپر بلا برای اروپاعنوان کرده که  ازهجوم وحشی هائی مانند چنگیز  و تیمور جلوگیری میکنند. به نظر میرسد که  این ادعا در درون روسیه باور شده و کار آمد بیشتری داشته است، چه در ادبیات روسی اثری که حمل بر شفقت و نیکخواهی برای مردم زجر دیده آسیای مرکزی ابراز شود دیده نمیشود در صورتیکه این امر  در مورد جنگهای قفقاز و داغستان به گونه دیگریست، مانند اثرهای لئو تولستوی چون« اسیران قفقاز و حاجی مراد» که عطوفت ومسالمت را در آنها حلال مشکلات جوامع آنسانی میبیند. بر عکس آن فیدرو داستایوسکی کشتار انسانهای بی گناه مانند  مردم گوک تپه و جلادانی چون ژنرال خونین چشم ” اسکوبلوف ” را می ستاید و تصرف آسیای مرکزی با “مردم وحشی” آن را بختی برای روسیه میبنید که میتواند آن کشور را تبدیل به امریکای دوم  نماید!.

داستایوسکی

داستایوسکی که ده سال از عمر شصت ساله خود را به خاطر مسائل سیاسی در سیبری گذرانده بود، مبتلا به صرع بود وبدینجهت به تجویز پزشکان  بارها برای استفاده از آبهای معدنی به شهرهای ویسبادن و بادن بادن آلمان رفته بود ولی کازینوهای معروف این شهرها او را بیمارگونه بطرف قمار رولت کشیدند و از این رو وی همیشه مقروض بود که قسمتی از آنرا معشوقه ای در پاریس و نیز همسر دومش تادیه میکردند. داستایوسکی با وجود اقامت های طولانی در اروپای غربی، شاید به خاطر باخت هایش در قمار، از مردم آنجا به ویژه آلمانی ها و اتریشیها(که آن زمان مجارستان نیز ضمیمه آن بود) متنفر بود و معتقد بود که آنها به روسیه از منظر بالا به پائین مینگرند و از این کشور بهره میبرند. این احساس را در بعضی نوشته های او میتوان یافت از جمله داستان “تمساح”: یک مرد آلمانی با تمساحش معرکه میگرفت. در حین معرکه تمساح یک دیپلمات روسی را بلعید. صاحب تمساح نه تنها برای نجات دیپلمات روسی اقدامی نکرد، بلکه با نشان دادن این “پدیده” کسبش رونق بیشتری پیدا کرد.

داستایوسکی پیش از مرگ در آخرین قسمتهای خاطرات روزانه اش تصاحب آسیای مرکزی با کمک مردانی چون اسکوبلوف را امری ضروری برای روسیه میداند  که با دوری از اروپای غربی و اتکا به نفس، علم و صنعت و کشاورزی آنها را پشت سر خواهد گذاشت .  گوئی آسیای مرکزی برای او جواهری بی صاحب! بر روی زمین بود که فقط باید خم شد و آنرا برداشت.

بخش هائی از این نوشته که نمایشگر افکار او در خط سیاست دولت تزاری میباشند در زیر میایند[1] :

گوگ تپه تسخیر شد وترکمنان تکه هرچند نه بطورکامل، مقهور شدند، بهر حال شکی در پیروزی ما نیست. مردم ومطبوعات ابراز خوشحالی میکنند. به ویژه با عدم موفقیت ژنرال لوماکین و تدارکات برای حمله بعدی گفته میشد:” ما را به آنجا چه کار؟، اصلا ما در آسیا به دنبال چه هستیم؟، چقدر پول در آنجا خرج شد، در حالی که ما در همین جا تحت فشار گرسنگی و دیفتری هستیم، مدرسه کم داریم و بسیاراز این گونه سخنان…….. البته این هم بود که کسی از عملیات انجام شده مطلع نبود و این امر فقط اخیرا توسط  اخبارمطبوعات خارجی درز پیدا کرد و در لحظات پایانی عملیات، جامعه روسیه از طریق تلگراف های اسکوبلوف از جریان مطلع گردید و از این رو مشکل است ادعا نمود که جامعه  ما  به وضوح مطلع بوده که رسالتمان در آسیا چیست و آسیا برای ما چه اهمیتی دارد ودر آینده چه ارزشی خواهد داشت………  . بطور کلی هنوز قسمتهای آسیائی روسیه و سیبری هنوز به چشم زائده ای نگریسته میشوند که روسیه اروپائی کمترین علاقه ای به آن نشان نمیدهد.  » ایا “ما” یعنی اروپا، چیزی را در آسیا گم کرده ایم؟.”…ما اصلا به این آسیا احتیاجی نداریم…….   .». این گونه افاضات  نتیجه تراوش افکار بزرگ تیزهوشان ما هستند!.

…. با پیروزی اسکوبلوف  یک زمزمه قوی در آسیا وتا دورترین مرزهای آن به گوش خواهد رسید: « باز هم یک قوم وحشی و مغرور و متعصب مذهبی در مقابل تزار تعظیم کرد».  این زمزمه برای ما خوش آیند نیز هست. حالا در بین میلیونها نفوس تا هندوستان، بله، تا خود هندوستان به راحتی قبول میکنند که تزار شکست ناپذیر بوده و ضربه شمشیرش مقاومت پذیر نیست……. . مردم آنجا میتوانند خان و امیر خودشان را داشته باشند و در سرشان و  تصوراتشان، انگلیس مانند تهدید رعد و برقی جلوه کند که نیرویش آنها را مبهوت میکند ولی نام تزار باید بالای نام خان و امیر و پادشاه انگلستان باشد . خلیفه هر که و هرچه که میخواهد باشد، و لی بهرحال تزار ، تزارِ خلیفه هم هست.این اعتقاد باید پا بگیرد. …..

…… تسخیر آینده آسیا چه لزومی دارد؟. ما در آنجا دنبال چه هستیم؟. این لزوم بر این پایه است که روسیه فقط در اروپا قرار نگرفته، بلکه در آسیا هم میباشد  و یک روس فقط اروپائی نیست، بلکه آسیائی هم میباشد. ضمنا آسیا به ما امیدواری بیشتری میدهد تا اروپا و علاوه بر این ها: شاید آسیا در سرنوشت آینده ما شانس اصلی باشد. ……….. ما باید این ترس نوکرگونه را از خود دور کنیم که در اروپا ما را وحشی های آسیائی قلمداد خواهند کرد و در باره ما بگویند که ما بیشتر آسیائی هستیم تا اروپائی. این ترس از سرافکندگی که ممکن است اروپائیها ما را آسیائی به شمار آورند، تقریبا دویست سال است که ما را تعقیب میکند. …….. .چه کارها که نکردیم تا اروپائیها ما را به گونه خود به حساب آورند، ما را اروپائی و فقط اروپائی بشمارند و نه تاتار.  ………. [اروپائی ها]ما را به چشم غریبه ای در فرهنگشان، مزاحم، دزدان علوم و کسانی که با لباس آنها خود را می آرایند می نگرند. ترکها و صیهونیست ها از ما آریا ها از لحاظ فکری به آنها نزدیکترند. ………..[اگر ما حتی استقلال فکری پیدا کرده و افرادی چون نیوتن و ارسطو به بار آوریم و هم چنین موارد دیگر در هنر و صنایع پیشرفتی داشته باشیم]: اروپا حاضر است ما را به گونه ای قبول کرده و دست نوازشی بر سر ما بکشد ولی ما را بصورت همتا نمی پذیرد، ما را در نهان و یا آشکار تحقیر میکند، ما را در قیاس، به چشم انسانهای سخیف  با نژاد  پست می نگرد، ما گاهی باعث تهوع او میشویم، به ویژه هنگامیکه خود را بیشتر به گردنش آویخته و بر گونه اش بوسه برادرانه بزنیم.

…....[اگر از من این پرسشها را نمایند چنین پاسخ خواهم گفت]

[پرسش]: ایا آسیا چگونه میخواهد به ما استقلال بدهد؟، ما در آنجا به جای دست یابی به  استقلال به خواب آسیائی فرو خواهیم رفت.

 [پاسخ]: …….  حسی که با نگاه نو به آسیا در ما ایجاد میشود، میتواند مانند درکی باشد که هنگام کشف امریکا در اروپا ایجاد شد. واقعا آسیا امروز برای ما همان امریکای کشف نشده است. ورود ما به آسیای مرکزی باعث افزایش جرات و توان های ما خواهد بود…..

[پرسش]: در حالیکه بین ما  افراد کاهل وجود دارند، شما چگونه میتوانید ما را در آسیا به تحرک وا دارید و چه کسی پیش قدم برای حرکت میشود، حتی اگر صریح و روشن به او گفته شود که خوشبختی ما در آنجا نهفته است؟.

[پاسخ]: ما در اروپا مفت خوار و برده بودیم ولی حالا به عنوان آقا به آسیا میرویم. در اروپا تاتار بودیم در آسیا اروپائی هم هستیم. تاثیر اجرای ماموریت ما برای انتقال تمدن نیز نمیتواند بر ذهنیت ما اثر نگذارد و بر این پایه در همان حرکت های نخست ما را به آنجا خواهد کشانید. شروع کنید، بروید و در آنجا دو خط آهن بکشید یکی به سیبری و دیگری به آسیای میانه و شما فورا اثرات آن راخواهید دید………….. ایا  اصلا میدانید در آنجا مناطقی وجود دارند که  اطلاعات ما از آنجا از مرکز افریقا  هم کمترند؟ و ایا میدانید که چه منابع زیرزمینی در این سرزمین بی انتها وجود دارند؟. در آنجا چیزی نا مکشوف باقی نخواهد ماند، نه فلزات، نه مواد معدنی و نه معادن بیکران ذغال سنگ. این چیزها تماما کشف شده و طرز استفاده نو از آنها اختراع میشود. با کمک علوم میتوان برداشت محصولات از روی زمین را به پنجاه برابر افزایش داد، همان زمینی که حتی امروز به گمان ما صحرای خشکی بیش نیست. این انبار جدید غله، انسانها را به خود جذب کرده و باعث ایجاد صنایع و تولیدات میشود.

…….. هرکجا “اُروس”[ روس ها ] در آسیا بیاید، تبدیل به روسیه میشود و از روسیه قدیم، روسیه ای جدید متولد میشود. ……… انسانها باید متقاعد شوند که آسیا شانسی برای ما میباشد و ثروت ما در آنجا خفته است . آنجا سرزمینی بیکران میباشد در حالیکه حالا در اروپای تنگ  کمونیسم هم واردمیشود[2]، در آنجائیکه مردمش دسته دسته به گرد یک اجاق جمع شده، دکانها به تدریج بسته میشوند، وقتی که خانواده ها سرپناه خود را ترک کرده تا با هم در کمون زندگی کنند، وقتی که بچه ها در پرورشگاه ها رشد میکنند ( والدین سه چهارم آنها ناشناخته هستند)  در همان هنگام ما صاحب فضای بیکران هستیم. جنگل ودشت داریم، آن زمان فرزندان ما نزد پدرانشان زندگی میکنند و نه در جعبه های سنگی. آنها در باغ ها، مزارع سرسبز زندگی کرده و بالای سر خود آسمان زیبا را می بینند.  بله در آنجا فقط طلا در زمین نهفته نیست، در آنجا بسیاری از آرزو های ما که تصورشان را هم نداریم برآورده خواهند شد.

…………اگر کسی از انگلستان بترسد به هیچ جا راه پیدا نمیکند. از این رو باز هم مجددا میگویم: زنده باد اسکوبلوف و رزمندگان پر جراتش و احترام ابدی به رزمندگانی که نامشان دیگر در فهرست سربازان حاضر نیست!


[1] برگردان از متن آلمانی کتاب

Fjodor Dostojewski; Tagebuch eines Schriftstellers, 1873 und 1876-1881, Eine Auswahl,

Aufbau-Verlag, 2003

[2]  آن زمان تصور میشد که انقلاب کمونیستی از اروپای غربی شروع میشود.

تاریخچه آرال، تاریخ، خاطره، مصب آمو دریا

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

.....................................................................................

                                                                     مسعود حسینی پور

                        قره قالپاقستان، کیلومتر 80

«کیلومتر 80، تاریخ و خاطره در قره قالپاقستان » عنوان سخنرانی دکتر توماس لوی( Dr. Thomas Loy) مدرس زبان تاجیکی در دانشگاه هومبولدت برلین بود که در سیزدهم بهمن در یکی از بخشهای قسمت شرق شناسی این دانشگاه انجام شد. 

دکتر توماس لوی

.  آقای لوی در سال 2009 در چهارچوب مبادلات  علمی آکادمی علوم ازبکستان و دانشگاه  هومبولدت برلین مدتی در شهر نوقوس(نوکوس)، پایتخت جمهوری خود گردان قره قالپاقستان  واقع در ازبکستان بسر برده و با کمک محققین  ازبکستان مصاحبه های فراوانی با افراد سالخورده مصب آمودریا(جیحون) به دریاچه آرال انجام داده که نتیجه آن  بصورت رساله ای علمی در سال 2013 به زبان آلمانی بنام«تاریخچه آرال، تاریخ و خاطره در مصب آمودریا»[1]منتشر شده است.

[1] Aral histories, Geschichte und Erinnerung im Delta des Amudarya,Reichert Verlag, 2013

مصاحبه شوندگان  این پروژه اکثرا کسانی هستند که شاهد  دو مورد اساسی در منطقه اشان بوده اند:

 1-خشک شدن دریاچه آرال در زمانی بسیار کوتاه،

2- پستی و بلندی سیاسی و تابعیت منطقه اشان به   دولت های مختلف.

آمو از حوالی نوقوس به  شاخه های کوچک تقسیم شده و از اینجا دلتای  وسیع آمو که چندین  شهر و ده را در بر میگیرد شروع میشود. فاصله نوقوس تا بندر (سابق ) نویماق 200 کیلومتر است و پهنای دلتا نیز تقریبا بهمین اندازه می باشد. مصاحبه شونده گان   محل دقیق  شاخه های آب را ذکر میکنند که اکنون خشکیده اند، از  دهات کم جمعیتی یاد میکنند که اهالیش به دستور حکومت شورائی  برای زراعت  به کلخوزهای بزرگ و یا برای کار در کارخانه  بزرگ کنسرو ماهی به نوقوس کوچانده شده اند. آنها  راه هائی را نشان میدهند که سابقا نیزار بوده و با قایق می پیموده اند و اکنون شنزارند و باید پیاده طی شوند. آنها بیاد دارند و یا از پدرشان شنیده اند که قسمتهای عظیمی از دلتای آرال و خوارزم بیشه بوده[1] و در سالهای 1960  در بخش هایی از مصب آرال با قطع درختان و بوته ها زمین را تبدیل به مزرعه برنج کرده بودند.

 قره قالپاقستان  که قسمتی از صحرای قزل قوم را در بر میگیرد  با مساحتی  که دو برابر گستره کشور اتریش میباشد فقط دارای  1.5میلیون نفر جمعیت است که از تبار مختلفند: قره قالپاق، ازبک، قزاق، ترکمن، ایرانی (اعقاب  مردمی که توسط ترکمنان ربوده شده و بعنوان برده فروخته شده  بودند)، عرب و کره ای(تبعیدیان استالین) ،..  .

 این فقط طبیعت قره قالپاقستان نبود که در قرن بیستم با نا ملایمات روبرو شد،  استقلال و سیاست  در این منطقه نیز حتی پس از دوران تزاری پیچیده و ناخوشایند بود:

1924: ایجاد منطقه خود مختارقره قالپاق به مرکزیت(پایتخت) شهرتورت کل( در کنار آمو و در جنوب منطقه)

1925: جمهوری سوسیالیستی، درون کشور قزاقستان

1930: منطقه قره قالپاقستان  از قزاقستان جدا شده وتحت قیمومیت حکومت مرکزی شوروی قرار گرفت

1932: منطقه تبدیل به جمهوری خود مختار گشت ولی همچنان تحت قیمومیت  حکومت مرکزی شوروی باقی ماند

1933: نوقوس پایتخت شد

1936: قره قالپاقستان به جمهوری سوسیالیستی ازبکستان ملحق شد

1992:«جمهوری خود مختار قره قالپاقستان» تبدیل به « جمهوری قره قالپاقستان » شد  وهمچنان متعلق به ازبکستان باقی ماند

شهر تورت کول هنگامیکه پایتخت بود دستخوش طغیان آمو گشت و از این رو پایتخت به نوقوس منتقل شد.  از آنجائیکه این شهر به مصب آمو نزدیک تر بوده  و در گودی قرار دارد زمین آن برای ایجاد ساختمانهای بزرگ  که شایسته  پایتخت هستند مناسب نیست. این دستاویزی شد که دولت ازبکستان مکان مناسبی  را بین نوقوس و تورت کول که با هردو شهر فاصله ای 80 کیلومتری داشت را برای ایجاد پایتخت جمهوری قره قالپاقستان انتخاب کند ولی پس از این تصمیم اقدام دیگری انجام نشد. پس از انحلال شوروی دولت مستقل ازبکستان مجددا طرح این  پایتخت را پیش کشید و طی مراسمی از سنگی در نزدیکی ساختمان دولتی نیمه تمام پرده برداری شد که بر آن تصمیم به ایجاد پایتخت جدید قره قالپاقستان حک شده بود . این منطقه امروز بنام «کیلومتر 80» معروف است و به همان صورت سابق باقی مانده، ساختمانی هم که باید اولین ساختمان دولتی پایتخت باشد در حال ریزش است.

بنا به گمان سخنران، گزینش (شهر)« کیلومتر 80 »  میتواند دلیل سیاسی داشته باشد و اگر قره قالپاقستان مجددا هوس جدائی از ازبکستان را نمود، شهرهایی مثل تورت کول که در جنوب آن قرار دارند، متعلق به جمهوری  ازبکستان خواهند بود.

 

 

 [1] هرمان یانسن آلمانی در خاطراتش در اوائل قرن بیستم مینویسد که در این بیشه حتی پلنگ  هم مشاهده کرده است

بزرگ علوی و یادداشت هایش

                                        این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

.........................................................................................

                                                                      مسعود حسینی پور

                       بزرگ علوی

              بیست سال پس از فرو بستنً چشمهایش ً

سید مجتبی آقا بزرگ علوی[1] (تولد: تهران،دوازدهم بهمن 1282 ش ، 1903 م) یکی ازپایه گذاران  اصلی رمان نویسی نوین به زبان فارسی ، بیست سال پیش(بیست و هشتم بهمن 1375ش. شانزده فوریه1997م) در سن نود و سه سالگی در شهر برلین چشم از جهان فروبست. همسر آلمانی او خانم گرترود علوی یادگارهای شخصی او را به بایگانی دانشگاه هومبولدت برلین که علوی در بخش ایران شناسی  آنجا تدریس مینمود سپرد.

بنا برقانون  گورستانهای برلین ، با سپری شدن بیست سال، مزار علوی برای شخص دیگری مورد استفاده قرار میگرفت. ً جامعه ایرانیان در آلمانً  بر این شد که برای جلوگیری از این امر از فرماندار ایالت برلین   بخواهد که گور علوی  جزو ً مزار مشاهیرً محسوب شده و تا بیست سال  دیگر بجای ماند.

برطبق ضوابط گورستانهای برلین "آرامگاه مشاهیر " به کسی تعلق میگیرد که خدمت فوق العاد ه ای به این شهر نموده و از این خدمت هنوز بهره گرفته میشود. خدمات بزرگ علوی درشناساندن فرهنگ ایرانی به آلمان و برعکس و پایه گذاری ایران شناسی نوین در دانشگاه هومبولدت که نمونه ای برای سایر دانشگاه های آلمان نیز  شد غیر قابل انکار است، ولی در ارائه تقاضا به فرماندار برلین باید این موارد بطور مستند مدلل میشد. از آنجاییکه نویسنده این سطور برای انجام پژوهش درخواستی درخصوص بازدید از یادگارهای علوی موجود در بایگانی دانشگاه آماده کرده بود،  لذا به خواسته  «جامعه ایرانیان در آلمان» مبنی بر تهیه مدارک لازم به ً آرامگاه مشاهیر ً نیز پاسخ مثبت گفت و بدین ترتیب ماه های بسیاری صرف مطالعه و بررسی اسناد شد و مقاله حاضر حاصل بخشی از این مشاهدات است.

اجازه بازدید از یادگارهای علوی از طرف رییس سابق بایگانی دانشگاه با شک و درنگ و پس از طی چند مذاکره گرفته شد، چه این میراث پس از واگذاری اش به دانشگاه توسط خانم گرترود علوی، یک پروسه قضایی را پشت سر گذاشته بود! .

گزارش کامل این تحقیق که احتمال می رود در تابستان آینده به پایان برسد حجیم است و ارائه آن توسط یک مجله فرهنگی احتمالا توقعی بیش از اندازه میباشد. در سطور زیرفشرده ای از این مطالب خواهد آمد.

در باره بزرگ علوی بسیار گفته و نوشته شده است، کتاب « گذشت زمانه»[2] بقلم خود او  یکی از آنهاست. بخش بزرگی از این کتاب مربوط به خاطرات وی میباشد که با تکیه بر یادداشتهای روزانه اش  که اکنون در بایگانی هستند تدوین شده است. بندهایی از کتاب مذکور از دفاتر یادداشت رونویسی و در بعضی از موارد نوشته ها تعدیل شده اند . نکاتی  از یادداشتها که شاید یک بی طرف اشاره  به آنها را در کتاب ضروری میداند، در آنجا یافت نمیشوند و یا نویسنده با جمله ای کوتاه از کنار مواردی که  به توضیح  بیشتری محتاجند گذشته است.

پس از فوت پرفسور علوی کتابی در 800 صفحه  بنام «یاد بزرگ علوی»  در تهران چاپ شد[3] که مجموعه ایست شامل نوشته های حدود  60 نفر از دوستداران وی. در بین این صفحات، مقدمه مقاله خانم عفت داداش پور[4]، میتواند بیانگر برداشت کنونی نگارنده، پس  از مطالعه یاداشت های روزانه او که درطول 37 سال نوشته شده اند باشد : «آقا بزرگ هم رفت. رفت و از خود دو تصویر جداگانه در ذهن و فکر من بر جا نهاد: در یک تصویر او استادی است فرزانه و پژوهشگری سخت کوش و پر توان، مبارزی با تعهدات ویژه سیاسی ، نویسنده ای نوگرا و رئالیست و انسانی نیکو خصال........

در تصویری دیگر، آقا بزرگ مبارزی است خسته و گریزان از سیاست، نویسنده ای بریده ازرئالیست و رو کرده به سنت و پژوهشگری که کنش ها و واکنش هایش در چند سال پس از انقلاب غمی بیکران بر دل برخی از دوستدارانش نشانیده است ».

«بت کوچک ما»  در کتاب مذکور نامه ای  است از آقای  محمد تقی دامغانی به باقر مومنی[5]، در آنجا آمده  است که: «...علوی را با بت شدن و بت ساختن کاری نبود». آری، علوی این  عاشق و دلباخته ایران،  انسانی بود معمولی که ممکن است بعضی از عقاید و رفتارش برای همه کس مقبول نباشد.

محتوای یادگارها در بایگانی دانشگاه

یادگارهای اهدایی خانم علوی به دانشگاه هومبولدت بسیار حجیمند.  در طبقه بندی این  ارثیه، دانشگاه هومبولدت از کارشناس ایرانی، آقای مجتبی کولیوند کمک گرفت و این یادگارها در چهل جعبه بزرگ (حدودا 50x30 x20 سانتیمتر) قرار داده شدند. در این جعبه ها نامه های  دوستان و شخصیت های فرهنگی از همه جا، بعضی از کتابهای خود علوی و یا اهدایی به او، دستنویس بعضی از رمانها و یا  داستانهای  کوتاه  و سفرنامه هایش، متن سخنرانیهای علمی، مدارک شخصی مانند کارت شناسایی، کارت عضویت انجمن نویسندگان آلمان (دموکراتیک)، ورقه تابعیت  کشور آلمان فدرال ، مدال های انجمن صلح، خدمات آلمان (دموکراتیک)، دو پاپیون او!! ، عکسها (با دوستان ولی نه خانواده)، مقدار کثیری بریده جراید در باره ایران، کارت و نامه ها برای تبریک تولد او در حین سالهای اقامتش در برلین وجود دارند.  در بین نامه ها، پیام تبریک والتر اولبریشت  رییس جمهوری آلمان دموکراتیک (شخصی که فرمان ساخت دیوار برلین را داده) و چند نوار از سخنرانی هایش نیز وجود دارند. بخش بزرگی از جعبه ها مربوط به خاطرات روزانه او میباشند.

خاطرات روزانه

آقای علوی  در سال 1953 ، پنج ماه پیش از وقایع 28 مرداد برای دریافت مدال  طلای  شورای صلح  جهانی که نهادی چپ محسوب میشد به بوداپست (مجارستان) و بعد بعنوان مهمان به چند کشور سوسیالیستی دیگر از جمله به چکسلواکی رفت[6]. از آنجاییکه او بازگشت خود به ایران را به عنوان یک توده ای  در آن جوّ جایز نمیدانست، با اشاره دوستان به برلن شرقی رفت واز ژانویه 1954 کارش را با تدریس زبان فارسی در آن شهر شروع کرد. او نوشتن خاطرات روزنه اش را (معمولا هر چند روز)  در کلاسورهای قطعA5 از روزهای پایانی سال 1960  در ابتدا به زبان آلمانی و خطی خوش (لاتین) آغازنمود، ولی پس از چندی به فارسی نوشت.  او در جایی به درستی ذکر کرده که در فارسی بسیار بد خط است ولی گاهی نیز در ادامه این بد خطی که گویی کودکی دبستانی آنرا تحریر کرده، درهمان صفحه به خطی قابل قبول  بر میخوریم، امری که حائز تفکر است! .خاطره نویسی 37 ساله علوی تا یکماه پیش از فوتش ادامه داشت، آخرین یادداشت او: « کتاب خوک علامه زاده را خواندم، فهمیدن آن دشوار است،..».  او چند روز پیش از آن  در مراسم خاکسپاری حسین فرشید (از توده ایهای قدیمی) شرکت کرده بود و می نویسد: « امروز حسین فرشید را در گورستان Hermsdorf به خاک سپردند.....تمام جمعیت مشتی خاک بر گور او ریختند

خاطرات روزانه او بطور مشهود برای خواندن دیگران تدوین شده اند . آنچه که مطالعه کلاسور ها را مشکل میکند، مقدار بیشمار بریده جراید است که اکثر آنها  بدون اظهار نظر شخصی به صفحات چسبانده شده اند (جنگ ویتنام،سفر شاه به آلمان،جنگ باعراق،انقلاب، گروگان گیری،میکونوس، قطب زاده، سلمان رشدی،...). مطالعه 37 سال  از خاطرات او(تصورات  و امیال، اشاره به سیاستمداران حکومتی، نویسندگان ایرانی و آثارشان،...) در کنار رویت رونوشت نامه هایش  به دیگران، نمایی از زندگی وی را به دست میدهند که نمیتواند چندان از حقیقت به دور باشد. در این نوشته  به ویژه با کمک دستنوشه های ب. علوی(یادداشت  روزانه و رونوشت نامه ها) و نیز کتاب خاطراتش مروری بر زندگی او و به خصوص  آنچه که بر او در هنگام اقامت چهل و سه ساله اش در آلمان شرقی گذشته خواهیم داشت:

زندگی

«پدرم مرد تجارت و سیاست بود. در سال 1924پس از حمله روسها به ایران، همراه افراد حزب دموکرات ایران ابتدا به ترکیه و پس از آن به برلن مهاجرت کرد، در سال 1927[میلادی ] با خودکشی به زندگی خود پایان داد».

«پدرم در سال 1300-1301  [شمسی] از آلمان به تهران برگشت....پدرم آمده بود که سهم خود از [ارثیه پیش از فوت  پدرش] را بردارد و در آلمان به شغل بازرگانی بپردازد و امرار معاش کند. پس از انجام این کارها پدرم تصمیم گرفت فرزندان خود را همراه شانزده پسر بچه دیگر به آلمان ببرد».

«...ناهار منزل جمال زاده بودم. در باره خودکشی پدرم صحبت کرد. می خواست به دولت سلاح هایی را بفروشد که اصلا وجود نداشت. یعنی با یک آلمانی قول و قراری گذاشته و پولی گرفته بود که اسلحه ای به دولت ایران بفروشد. بعدا معلوم شد که نه سلاحی وجود داشته ونه دولت ایران قصد خرید داشته است».

«خودکشی پدرم در سال 1307 مرا به دنیای دیگری پرت کرد. زیان فراوان در چند معامله در سالهایی که اقتصاد اروپا در حال زوال بود و غفلت در پیش بینی حوادث و زمامدارای زمامداری کسانی در ایران که پدرم آنها را رقاص پای نقاره میدانست و اغوای یک کلاش اردبیلی او را به خودکشی واداشت و من مجبور شدم به ایران برگردم».

علوی خاطرات روزانه اش را پس از مهاجرتش از ایران (1332 ش) نوشته،  از این رو  در  یادداشتها  اشاره ها به زمان پیش از 1332 بطور غیر مستقیم میباشند. آنچه که هست، او در جوانی پس از بازگشت به ایران در مدارس صنعتی (شیراز و تهران) مدرس زبان آلمانی بوده، مدتی در «ارکان حرب»  مترجم بوده و زمانی نیز در  « انجمن فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستیً  کار میکرده و با روشنفکران آن زمان نشست و برخاست داشته است: هدایت (نویسنده)، فرزاد (شاعر) و مینوی (محقق) که با علوی به نام « اصحاب ربعه» معروفند. البته فهرست دوستان، افراد دیگری مانند خانلری، شین پرتو و عبدالحسین نوشین را هم در بر میگیرد. شاید بتوان این زمان را دوران شکوفایی ادبی علوی دانست - مجموعه داستانهای کوتاه با داستان چمدان (1313)، ورق پاره های زندان (1320)، چشمهایش (1331)-. گروه «اصحاب ربعه» چندسالی بیش دوام نیاورد. هدایت برای فراگیری زبانهای قدیمی ایرانی به هندوستان رفت، مینوی و فرزاد راهی انگلستان شدند وعلوی که تمایلات چپ داشت و در نشر مجله «دنیا» با تقی ارانی همکاری میکرد، جزو گروه 53 نفر به زندان رفت و تا وقایع شهریور 1320 در زندان بود. ارانی با مرتضیعلوی برادر بزرگتر بزرگ علوی آشنایی داشت و درحین بازگشت از یک سفر اروپا،مرتضی را در مسکو ملاقات کرده و او را از همکاری آقا بزرگ در مجله دنیا با خبر ساخته است.

علوی با دختر یک دندانپزشک آلمانی که همراه پدرش و با توصیه نامه ای از جمال زاده به ایران پناهنده شد بود، ازدواج کرد، ولی این ازدواج با دستگیری علوی منجر به طلاق شد[7] و دختر پس از ازدواج با یک انگلیسی ایران را ترک کرد. بعدها(1336 ش) جمال زاده در اولین نامه اش به علوی اشاره میکند: «..نمیدانم سابقا مثلا موقع عروسی خودت با آن دختر بدبخت با من مکاتبه ای کرده ای یا نه؟».

  • مرتضی علوی

مرتضی که چند سالی ازآقا بزرگ مسن تر بود، کمونیست  و فعال سیاسی بوده و در جراید  فارسی  زبان آلمان از جمله« پیکار» بر ضد پادشاه ایران مقاله مینوشته است. دولت آلمان به اشاره سفارت، دو تن از دبیران  آلمانی مجله و مرتضی  را بر پایه  قانون«اهانت  به اعلیحضرت[8]» به دادگاه میکشاند. متهمین در دادگاه بدوی تبرئه میشوند ولی مرتضی از برلین اخراج شده، پس از اقامتی کوتاه در ایالت ساکسن به چکسلواکی و سپس به اتحاد شوروی میرود. دادگاه استیناف بدون حضور مرتضی تشکیل و سردبیر به حبس کوتاهی محکوم میگردد. از آنجاییکه آخرین پادشاه آلمان این کشور را 18 سال قبل ترک کرده بوده، روزنامه برلینر فولکس زایتونگ در این باره چنین عنوان میزند: «هنوز هم  [قانون]اهانت به اعلیحضرت وجود دارد»( 1.7.1932). مرتضی در شوروی از مسکو  به تاجیکستان اعزام میگردد. او احتمالا مدتی در رادیو گویندگی میکرده و چنانچه بعدا معلوم شد در زندان استالین جان باخته است. خواهر آنها خانم نجمی علوی  در زمان خروشچف سعی بر پیگیری در این باره نموده و حتی با یک ایرانی همبند او  بنام دیلمی ملاقات میکند ولی این مرد در حال گریه خواهش میکند که نجمی موضوع را تعقیب ننماید. در این راستا نجمی چند بار با ابوالقاسم لاهوتی در شوروی  ملاقات میکند که بنا به نوشته های علوی ، لاهوتی از جوابگویی  صریح سر باز میزند. علوی در باره این شخص از خود میپرسد که چگونه سایر همرزمانش از بین رفتند و او مثل «شاخ شمشاد» باقی ماند؟.

 نجمی بالاخره موفق به دریافت جواب صریح از دولت میشود و علوی در این باره مینویسد: .« در تاریخ 7 ژانویه 1958 از طرف جمهوری شوروی تاجیکستان شهادتنامه ای تحت شماره 007333 چنین آمده است: علوی، مرتضی پسر (ابوله) حسن در تاریخ 8 ژانویه وفات کرد. سبب وفات کردنش مالاریا بوده است».

 بزرگ علوی اظهار داشته که  تحت تاثیر افکار برادرش نبوده است: «...بنده ابدا روابط سیاسی با مرتضی، برادرم در آلمان نداشتم...بواسطه اینکه همیشه از هم دور بودیم...از زندگی برادرم تا آمدن به ایران، یعنی موقعیکه در ارکان حرب بودم خبر نداشتم»[9].

در نامه ای از جمال زاده به علوی: «...مرگ برادرت مرتضی را حالا پس از سالها بتو تعزیت میگویم. جوان بدبختی بود و من او را دوست میداشتم، چون بی ادعا و آرام بود و امروز خوشوقتم که روزی او را از چنگ جلادهای ایرانی خلاص ساختم، گمان میکنم.».

  • تحصیلات علوی

مرتضی برای تحصیل برادرش دردبیرستان، شهر لیگنیتز Liegnietz (در حال حاضر در لهستان است و  لیگنیسا گفته میشود) را در نظر گرفت که با محل اقامت خودش  برسلو ( امروز واقع در لهستان و اکنون با نام  بوروتسلاو ) فاصله زیادی داشت. بزرگ علوی تحصیلات دانشگاهی نداشته  و در مقاله ای بنام « علوی جوان » که پس از انقلاب در ایران چاپ شده و دستنویسش در بایگانی برلین میباشد، ذکر کرده است که درجواب مفتش هنگام بازجویی (53 نفر) گفته است:«تبعه ایران،ایرانی و مسلمان هستم، درجه تحصیلات دیپلمه میباشد...».  به همین گونه در ورقه بازجویی، به خط بازپرس آمده است: «..ایرانی و مسلمان، سابقه محکومیت جزایی ندارد، درجه تحصیلات دیپلمه متوسطه، متهم است که داخل در عضویت فرقه اشتراکی...»[10]. علت اشاره علوی در بعضی موارد به تحصیلات بالای دبیرستان[11] روشن نیست[12]. بعید نیست که او پس از مرگ پدر ، تحصیلاتی را در برسلو نیمه تمام گذارده و به ایران باز گشته است.

  • تدریس در دانشگاه

در این باب که علوی به توصیه چه شخص و یا نهادی برای کار به دانشگاه هومبولدت  مراجعه کرده، چند روایت وجود دارد، آنچه که هست، جمهوری دموکراتیک آلمان(شرقی) در عرض چند هفته او را بعنوان استاد زبان و فرهنگ ایرانی استخدام کرد[13].  در باره شروع به کار، مانفرد لورنس (بعدها پرفسور و جانشین علوی) برای نگارنده چنین  تعریف کرد: به لورنس که در رشته زبانهای شرقی ثبت نام کرده بوده گفته شد که استادی از ایران به این دانشگاه آمده و اگر دو دانشجو داشته باشد، میتواند درسش را رسما شروع کند. مانفرد لورنس و اِکهارد فیشتنر(بعدها همسر خانم شهناز علامی) داوطلب شدند و کمی بعد چند نفر دیگر از جمله ورنر زوندرمان(بعدا پرفسور، مترجم  کم نظیر فارسی وکارشناس زبانهای قدیمی ایرانی) و هلگا مایر نیز به این جمع پیوستند. اگر خوشبختی شاگردان علوی در این بود که استادی با سواد، دلسوز و پرکار داشتند، خوشبختی علوی هم در این بود که شاگردانش بسیار ساعی و طالب علم بودند. آنها بعدا دستیار استاد شدند و در ایجاد بسیاری از آثار علوی نقشی بزرگ  داشتند. چند تن از آنان مانند مانفرد لورنس و ورنر زوندرمان از پیشکسوتان ایران شناسی اروپا محسوب میشوند. علوی  در سال 1962 عضوهیأت علمی  فاکولته« آسیا-افریقا- امریکای لاتین» شد، در سال 1963 رییس بخش ایران شناسی گردید و در سال 1968 «استاد تمام وقت[14]» شد. به تصور او تدوین کتاب « تاریخ و تحول ادبیات جدید ایران» (1964) در این ارتقا موثر بوده است.  البته این کتاب رساله استادی نیست و در دانشگاه هومبولدت هم پروسه ای در این مورد  تشکیل نشده است.  علوی یکسال بعد(آگوست 1969) از ریاست شعبه ایران شناسی معاف شد، او دلیلش را که میتواند خصومت های درون حزبی به سرکردگی کیانوری باشد در خاطراتش ذکر نکرده است و فقط مینویسد:«امروز نامه ای از طرف سکسیون دریافت داشتم که از اول سپتامبر دیگر رییس شعبه ایرانشناسی نیستم، خشک و خالی. چند کلمه تشکر هم نداشت».در اوان کارِ علوی، حسین خیر خواه اصفهانی از هنرپیشگان تئاتر سعدی که با عده ای توده ای دیگر از مجارستان به برلین منتقل شده بودند،  دستیار علوی شد. بین او و لورنس دوستی عمیقی ایجاد شد.  بقول لورنس آنها متقابلا از هم زبان یاد میگرفتند. در سالهایی که رژیم آلمان شرقی به مذهب اعتباری نمیداد، خیرخواه بعنوان ساقدوش در ازدواج مانفرد لورنس به کلیسا رفت. از آنجاییکه حسین یزدی در سرقت اسناد[15] حزب توده از منزل رادمنش از اتومبیل خیرخواه استفاده کرده بود، او را با وجود بیگناهی مسئول شناختند .گویا این محکومیت باعث بیماری و مرگ وی شده است. از دید علوی شاگردانش لورنس و فیشتنر جانشینان مناسبی برای خیرخواه بودند ولی مافوق او پرفسور یونکر تمایل به استخدام  شهناز علامی داشت که علوی با آن مخالف بود. بنا به یادداشت علوی، یونکر به علوی تلفن کرده و با تهدید به اخراج مخالفین! از علوی میخواهد که موافقت حزب را در این باره جلب کند. علوی پاسخ میدهد : «من مخالفم، میتوانی مرا اخراج کنی». علوی معتقد است که شهناز از طرف حزب، عضو کمیته زنان است و حقوق خوبی دریافت میکند، لورنس و فیشتنر از لحاظ مالی  محتاج ترند. مخالفت دیگر علوی با استخدام مریم فیروز(همسر کیانوری) است  که گویا در جایی در رشته رومانیستیک  دکترا گرفته بوده. مریم به یونکر(رییس) اظهار میداردکه مایل است در باره «گوته وایران» کار کند. یونکرجواب میدهد: «گوته مستقیم با ایران کار نداشته و ایران را از روی ترجمه آلمانی آثار شعرای فارسی زبان میشناخته است». به گفته یونکر مریم عصبانیت خود را پنهان کرده ومیرود.

فعالیت علمی علوی که با تدریس زبان و فرهنگ فارسی شروع شد، پس از مدت کوتاهی انتشار مقاله و کتاب و ایراد سخنرانی را در برگرفت. بدون تردید کمتر فرهیخته ایرانی را میتوان یافت که خدمت فرهنگی اش در خارج از ایران با تالیفات  این فرهیخته  پرکار وگروهش  چه از لحاظ  کمیت و چه از کیفیت برابری کند.

  • کتاب و کتابخانه

اولین کتاب علوی کمتر از دوسال پس از مهاجرتش در باره ملی شدن نفت ، بنام « ایران رزمنده»[16] منتشر شد و متعاقب آن  در سال 1957 کتاب( نیمه سیاسی) «کشور گل و بلبل»[17]انتشار یافت(هر دو به آلمانی). تنها رمان آلمانی علوی « دیوار سفید »[18]نام دارد و او یادداشت می کند که پس از آن  دیگر رمان آلمانی نخواهد نوشت.

« فرهنگ فارسی- آلمانی » که هنوز در این رسته سرآمد است، نتیجه کار علوی و دو شاگر نخبه اش لورنس و زوندرمن است  و تدوین آن ده سال طول کشیده است. به نوشته علوی نام مافوقش ، پرفسور یونکر که(شاید) به تحریک بد خواهان علوی، با او رابطه دوستانه ای نداشت، فقط  بخاطر مقامش در کنارنام علوی در کتاب آمده و  نیمی از حق الزحمه را نیز دریافت کرده است. یونکر زبانهای قدیمی ایرانی را  که بر خلاف فارسی نو بر آنها تسلط داشت تدریس میکرد و علوی  در کلاسهای او در کنار سایر دانشجویان می نشسته[19]. علوی کتاب فراگیری زبان فارسی را با مانفرد لورنس تدوین کرد، این کتاب بارها تجدید چاپ شده است.

علوی ترجمه خام  مختصر کتاب هفت پیکر نظامی را در اختیار مارتین رومانه گذاشت که وی آنرا بطرز بسیار نیکویی قافیه بندی کرد. پرفسور علوی در مقدمه ای طولانی و متقن یادآور میشود که نظامی  شاعری پارسی گوی وایرانی بوده است. مارتین رومانه ترجمه اشعار خیام را نیز که توسط زوندرمان و علوی انجام شده، استادنه به قافیه کشیده است. پرفسور علوی آثار ادبی غربی را نیز به فارسی ترجمه کرده است، مانند «دوشیزه اورلئان».

شادروان علوی  کتابهایی از هدایت رابه آلمانی ترجمه کرد:  «افسانه آفرینش»، «بوف کور»  و  «حاجی آقا».  شاگردان او نیز  داستانهای 17 نویسنده ادبیات نوین فارسی(450 صفحه)  از جمله چوبک، هدایت،، گلشیری، دولت آبادی، مهشید امیرشاهی، چهل تن، روانی پور، فقیری ، میرصادقی، ساعدی،... را به آلمانی ترجمه کرده و در کتابی بنام «دو شوهر» به استادشان تقدیم کردند. اصطلاح «دو شوهر» بجای  عنوان داستان «محلل» هدایت  بکار گرفته شده، چه به گفته مترجمش، پرفسور لورنس به نگارنده، چنین کلمه ای در آلمانی وجود ندارد، مساله ای که در باب «نمک گندیده» جمال زاده هم با آن روبرو شده است.

اکثر کتا بهای علوی به زبانهای مختلف (حتی ازبکی) چه در غرب و یا شرق ترجمه شده اند، فقط به نظر نمیرسد که  کتاب « اوزبکها» (تهران 1327) که سفرنامه مسافرت  او به ازبکستان در زمان اشتغال در « انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» میباشد و بندرت  در نوشته ها از آن یاد شده، ترجمه شده باشد. این کتاب در برهه ای نوشته شده که استالین تبر تقسیم را بر ورارود کوفته ، تاجیکستان کوچکی بر پا کرده و مناطق وسیع پارسی زبان مثل سمرقند  و بخارا را در کشور نوپایی بنام ازبکستان و با زبان رسمی ترکی جغتایی که حالا ازبکی نامیده میشد جای داده است. علوی همچنانکه از عنوان کتاب نیز پیداست در این کتاب به ندرت از کلمه« تاجیک» وبسیار زیاد از اصطلاح «اوزبک»استفاده کرده ونیز  به پارسی گویی مردم آن سامان کم بها داده است: «در راه مابین سمرقند و فرودگاه این شهر یک نفر شوفر که بفارسی شکسته ای گفتگو مینمود...». البته بعد ها او در کتاب « گذشت زمانه» در باره افکار گذشته  سیاسی اش نوشته است: « ...به علاوه من در آن زمان تحت تاثیر حزب توده و استالینیسم بودم و هرچه دانای کل میگفت و مینوشت می پذیرفتم  و در صحت آن شک نمیکردم».

هم چنانکه خود علوی نیز اظهار داشته بزرگترین کارش با حجمی زیاد ترجمه  منتخبات و  معرفی آثار مهم زبان فارسی از رودکی تا صادق هدایت (گلستان، شاهنامه، مرزبان نامه،تاریخ حبیب السیر..) در جلدهای یکم و هشتم دائره المعارف  ادبی انتشارات کیندلر[20] است(1965و1970). طبیعی است که تدوین این گونه نوشته ها محتاج به دسترسی به ماخذ است که در آلمان شرقی قابل دسترسی نبوده و باید از ایران ارسال میشد  : «.. در این فاصله با ایران ارتباط بر قرار کرده بودم و میتوانستم مرتب کتاب و مجله وروزنامه به دست آورم. اگرچه دستگاه امنیتی سیخ لای بسته کتاب میکرد تا به امنیت کشور لطمه  وارد نیاید...مبادا سری به خارج رخنه کند..». علوی به این امکان که این عمل از طرف گمرک آلمان شرقی  انجام میشده، اشاره ای نکرده است. پس از انقلاب تعداد نامه ها و کتابهای اهدایی به او بیشتر شد: « انقدر نامه و کتاب رسیده است که دارم سردرگم میشوم. رویم نمیشود به مردم بنویسم انقدر کتاب برایم نفرستید». در کتابخانه کوچک قسمت(سابق)[21] ایران شناسی دانشگاه هومبولدت کتابهایی مانند اسکندرنامه، جوامع التواریخ، فارسنامه، تاریخ بلعمی، تاریخ بیهقی،... فراوان دیده میشوند ولی اکثر ماخذ ها در کتابخانه شخصی علوی جای گرفتند. او زمانیکه بخاطر کج رفتاری های رفقای حزبی در فکر ترک آلمان شرقی بود مینویسد: «...آنچه بر سر من میآید بی این کتابها که در اثر سی و اندی سال جمع آوری کرده ام برایم غیر میسر است». او بعدا  بواسطه تغییر مکان به منزل کوچکتر وارزانتری تصمیم به فروش کتابخانه اش گرفت: «  پیش سرکنسول بودم، گفتم: .....،شاید ناچار شوم که کتابهایم را بفروشم و به خانه کوچکتری بروم. اگر دارایی پیدا شود که آنها را بخرد، آنها را به دانشگاه شیراز پیشکش میکنم». مرحوم مهندس مهدی روشندل که در سالهای آخر عمر علوی از دوستان بسیار نزدیک و همراه او بود، کتابخانه علوی را خرید. «پیش دکتر روشندل بودم. قرار شد که کتابهای مرا در برابر 15هزار مارک بخرد و بیاید خانه من و ترتیب بردن کتاب ها را در خانه بدهد. تکرار کرد که این کتابها تا 150 سال مال تو  است و در اختیار تو است».  « مهدی روشندل و [نام چند فرد از خانواده روشندل ]و یک جوان آلمانی آمدند و سه قفسه کتابهای مرا و خود قفسه ها را بار کردند و بردند. مهدی خیس عرق شده بود.[ همسر روشندل] تلفن زد که مهدی از ذوق خوابش نمی برد».کتاب ها پس از فوت روشندل به دانشگاه بامبرگ آلمان منتقل شدند[22].

نامه نگاری و نامه ها

در کنار دستنوشه نوول ها و رمانها در مجموعه یادگارهای علوی، تعداد زیادی متن سخنرانی  به فارسی و آلمانی وجود دارند که متاسفانه قسمتی از آنها ناقصند[23].چندین جعبه نیر حاوی نامه ها به او  و پیش نویس جوابیه ها میباشند. بطور کلی میتوان این نامه ها را در ابتدا به دو بخش غیر فارسی و فارسی تقسیم کرد. بخش غیر فارسی اکثرا مربوط به امور دانشگاهی ، نامه های تبریک  به مناسبتهای مختلف میباشد. بخش فارسی را هم میتوان به دو قسمت نامه  نگاری با  هواداران و نامه نگاری با دوستان نزدیک: جمال زاده، چوبک و نوشین تقسیم کرد که دومی به سبک دیگری نوشته شده. متاسفانه از غلامحسین ساعدی که جزو دوستان نزدیک بوده نامه ای نیافتم[24]. ساعدی در پاریس میزبان علوی بوده، با هم کشتی گرفته و مغلوب او شده. آنها  یکدیگر را متقابلا « پیر مرد» میخواندند. علوی در یاد داشتهایش بسیار از او یاد کرده  و چندی پیش از مرگ ساعدی از حالت نامناسب روحی او نوشته است.

  • هواداران:

 طبیعی است که اکثر نامه ها(شاید بیش از صد نامه موجود) پس از انقلاب نوشته شده اند وبیشتر آنها متعلق به نویسندگان ایرانی (دانشور، تنکابنی،..)و یا مدیران مجلات (علی نژاد، دهباشی،..)، مدیران انتشارات (جعفری، حیدری،..) میباشد.  عنوان ها بیشتر « استاد گرامی..»، « جناب آقای..» میباشند و گاهی اگر کاتبی بیاد روزهای خوش گذشته  « تاج سرم، آقا بزرگ» نوشته در جواب « دوست گرامی، آقای..» تحویل گرفته است.

بیوک جدیکار(1929-2013) گوش چپ معروف و اولین لژیونر فوتبال (تیم ویکتوریای برلین، 1957) ایران پس از بازگشتش به ایران چند نامه برای علوی نوشته. یکی از نامه ها گواه بر این است که جدیکار در برلین  با علوی گفتگوی سیاسی داشته است: «...رویهمرفته وضعمان خوب است، اگر از وضع کنونی بخواهید، بد نیست،فقط مردم تشنه مبارزه هستند».

  • دوستان:

ژاله اصفهانی(1921-2007)که متاسفانه فقط یک نامه او از مسکو موجود است، در نامه ای  با سه صفحه   ضمن تشکر از دریافت داستان «تحت الحنک » از «رفیق علوی ارجمند »، قدرت نویسندگی علوی را ستوده  است: «..چیزی که رشگ آور و ستایش انگیز است، قدرت تصویر و توصیف رئالیستی شماست، همراه با زبان طبیعی و ساده وغنی- غنی از وفور اصطلاحات و لغات روزانه مردم..» . ژاله در این نامه با اعتماد به نفس انتقاداتی به این داستان ابراز میدارد. در اینجا مردی خشن که چند زن دارد، توسط همسرش رقیه که سالها با مردی  ارتباط  داشته، ابتدا  با کوفته آغشته به تریاک مسموم و سپس توسط زن خفه میشود. ژاله ضمن یادآوری به اینکه برای ما ایرانی ها مزه تریاک در کوفته قابل درک است وآنرا نمیخوریم به جنبه اجتماعی داستان اشاره میکند: «...مثل خفه کردن شوهرش پس از آنکه او را مسموم کرده است که بیشتر شبیه یک گانکستر میشود تا یک زن ایرانی..»، ..«از طرفی اگر قرار بودکه هر زنی در برابر خیانت ًمشروعً یا نا مشروع شوهرش خیانتی بکند، ببینید ایران چه  ًشهرنوییً(ببخشید) میشد». «این بود عقیده شخص من در باره اشخاص داستان که چه بسا بنظر شما و دیگران سرتا پا نادرست باشد و آنرا ببخشید».

محمد علی جمال زاده(1892؟-1997) و علوی در دهه 1930 مکاتبه ای با هم داشته اند ولی مکاتبه مستمرآنها پس از سه سال اقامت علوی در آلمان شرقی شروع شده. جمال زاده با پدر علوی دوستی داشته و از این رو به خود اجازه میداده که علوی و یا کارش  را صریح و بی پرده، از ظن خویش راهنمایی کند: «..این کاغذ را برای تو می نویسم تا به تو که موهایت دارد مثل موهای من سفید میشود بگویم که دلم میخواهد که بعضی حقیقتها را بفهمی و مطلقا از نوع تعصبی عاری بشوی و مرد فکر خودت باشی و با توّهم و پندارهای سست عمر خودت را که یک بار بیشتر نداری ضایع نسازی و حالا در جواب این کاغذ بمن ننویس که من به فلان اصل عقیده داشته و دارم و خواهم داشت...عزیزم علوی، یک جو کار واقعی بهتر از صد تا از این حرفهای تو خالیست، این حرفها شایسته جوانان خام و نرسیده است که جویای نامند........حالا تو از سخنم پند گیر یا ملال ». نامه های جمال زاده[25] یکی از جالب ترین قسمتهای مجموعه یادگارهای علوی بوده و سندی میباشند از طرز فکر پدر ادبیات نوین فارسی که بر خلاف بسیاری از نویسندگان آن زمان هوادار عقاید و گروه های چپ نبوده است [26]. «  پس معتقدی که انقلاب فرانسه را هم چون بدست پرولتاریا نبوده باید بورژوازی خواند. تو را بخدا این کلمات و اصطلاحات را دور بیانداز. اینها بوی تعصب میدهد و خدا خانه تعصب را خراب کند»،«..امروز در دنیا مد شده که هر کسی طرفدار کارگر شده است و مثلا بعضی از جوانها تصور میکنند (یا میکردند) که اگر تمام اهل فضل و کمال و اساتید و علما و اشخاص با سوادایران از بین بروند و مدارس بسته شوند بشرط آنکه 120 هزار کارگر ایرانی که با کارگرهای نفت رویهمرفته از 250 هزار نفر تجاوز نکند، یک ساعت در روز کمتر کار کند و دو ریال بیشتر مزد بگیرد. راستش این است که من اینقدرها هم طرفدار کارگر نیستم و معتقدم که سایر طبقات مردم هم ولو آخوند مدرسه یا کشیش دیر باشند، حق حیات دارند، مگر اینکه به من ثابت شود که وجودشان واقعا مضر به رفاه و پیشرفت مردم است».

در یادداشتهای علوی بسیار به نام جمال زاده بر میخوریم. ضمنا اومعتقد است که  عقاید جمال زاده به مرور زمان تغییر کرده است. « [در منزل جمال زاده ] تلویزیون کشتی های جدید سبک امریکا را که کچ نامیده میشود به نمایش میداد. جمال زاده از کچ خیلی خوشش میاید و هر وقت نمایشی در شهر است در آن شرکت میکند. وحشیانه ترین ورزشی است که من دیده ام. با کمال خشونت بدون مراعات هیچ قانونی یکدیگر را میزنند، موهای همدیگر را میکشند، بزمین میکوبند......از آقای جمال زاده پرسیدم: شما خوشتان میاید؟.در جواب گفت: خیلی، پس از چند ثانیه گفت: اگر جنگ نباشد، بشریت در خطر میافتد. از جنگ قهرمانی و رشادت بر می خیزد. عجیب است، از طرفی میگوید که تنها چیزی که از ایران مانده است، تصوف است که هسته اصلی آن عشق و محبت را باید شمرد واز طرفی دیگر  بد ترین شکل وحشیگری فرم جدید، از کچ میگوید  » .

دوستی این دو مرد تا پایان عمر جمال زاده ادامه داشت. هنگامیکه جمال زاده در حال احتضار بود،  بنا بر اطلاع اشتباه علوی ، پیشاپیش  آگهی تسلیتی در فوت جمال زاده روزنامه چاپ شد که بعدا در ً همشهری ً تکذیب گردید.

صادق چوبک(1916-1998 )و بزرگ علوی پس از عفو عمومی وآزادی علوی اززندان(1320) با هم آشنا شدند و این آشنایی به دوستی عمیق و رفت و آمد خانوادگی مبدل شد که تا پایان عمر ادامه داشت. نامه های آنان  در بایگانی دانشگاه برلین نشانی از علاقه واحترام دو جانبه میباشند. چوبک در نامه ها او را «آقا بزرگ »وگاهی به طنز «سید»  خطاب میکرد و علوی گاهی او را «چوقک» مینامید . نامه های چوبک از  تهران در سال 1957 شروع شدند و بعد ها از لندن و سپس کالیفرنیا ادامه یافتند. آنها چند بار نیز یکدیگر را  درخارج از ایران ملاقات کردند. نامه ها  بالحنی صمیمی( نه، نصیحت گونه مانند جمال زاده و نه با خشونت نوشین)،شرح وضع  خانواده  و سلام رسانی، نقدی متقابل از آثارشان  واشاراتی به  اوضاع وطن و علاقه به آن میباشند: « تعجب میکنی اگر بگویم من روز به روز علاقه ام به ایران بیشتر میشود. هیچ جای دنیا را خانه خودم نمیدانم، مگر همان ایران با ده های فرسوده، آفتاب تو مغز سر خورده و همان آباده و بوشهر.......  . گمان میکنم یکی از علل بیهوده گوئی جمال زاده، همان دوری و مهجوری از وطن باشد...».شکوه از کسانیکه آثار آنها را بدون اجازه چاپ یا ترجمه کرده اند فراوان دیده میشودو به کثرت یادی از دوستان مشترک هدایت، فرزاد، خانلری ...میشود.«او [فرزاد ] این چند سطر بنام ً پایان ربعه ً را اخیرا گفته و شاید نمونه گویائی از روح او باشد که عینا برایت نقل میکنم: هدایت مرد و فرزاد مردار شد/ علوی زد به کوچه علی چپ و گرفتار شد / مینوی براه راست رفت و پولدار شد».

علوی و چوبک در مکاتباتشان، متقابلا دوست (سابق؟) خویش پرویز ناتل خانلری را که در کابینه علم (1962) وزیر فرهنگ شده بود بسختی  نکوهش کرده اند. البته علوی بعدها  در مصاحبه ها و یا در رثای خانلری با احترام فوق العاده  از او یاد کرده و پس از انقلاب در مسافرت دومش وی را ملاقات کرده و در آغوش کشیده است. بنظر میرسد که خشم سابق او از خانلری به ویژه[27]مربوط به قبول وزارت بوده که به مرور زمان فروکش کرده. در یادداشتها آمده: « ... این جوانک امروز وزیر فرهنگ شده است و بنام شاه از ریپکا[ایران شناس چک، که گویا  استخدام علوی در برلین به توصیه او صورت گرفته] دعوت کرده است که به ایران بیاید »، « یادت بخیر، هدایت. کجاست ببیند که نوچه اش چه جور از آب درآمده است ». بیان علوی در یادداشتهایش در مورد مرگ پسر خانلری نیز شایسته قلم او نیست.

عبدالحسین نوشین (1906؟-1971 ) هنرپیشه تئاتر و توده ای بود که به شوروی پناهنده شده و با همسرش لوریک (لورتا)[28] در مسکو زنگی میکرد. دوستی نوشین (که با نام حزبی[؟] فردوس امضا میکرد) و علوی از سال 1309 شروع شده است. « در این دوستی و صمیمت مخالف روش سیاسی او بودم و مکرر چون رویمان بهم باز بود، باو میتاختم، از من دلخور میشد، قهر میکرد و بعد آشتی میکردیم و جان جانی میشدیم وباز  این جدل از نو در میگرفت.. ».این موضوع را میتوان  به کثرت در یادداشتهای علوی یافت: «نوشین در این جریان تنش نا سالمی داشت»، «به من ناروزد، از اسم من برای منظور سیاسی سوء استفاده کرد»،«..بر من ثابت شد که در تمام جریانات حزبی پلنوم  4 به بعد دوروئی میکرده و میکوشیده مرا فریب دهد». سبک نوشتن نامه ها نیز آن چنان است: «آقای علوی عزیز،نامه ات رسید و بر خلاف پیشگوئی و انتظارت به آن جواب میدهم. راستی تو از کجا پیش بینی کردی که  ًمیدانم نامه من بدون جواب خواهد ماند؟ ًمن اخلاق سگ تو را ندارم و دلیلش هم این نامه...... .این موضوع مربوط به اختلاف نظری است که بین ما وجود دارد. تو عده ای را تاج سر میدانی و عده ای را موش و شپش. ولی برای من سگ زرد برادر شغال است.... فقط میگویم: آقای علوی، خیلی آسان است که آدم بگوید از رفتار تو (که بنظر خود من صحیح است) چندشم میشود ولی خودش در نوشته جاتش قهرمان سازی کند!. اختلاف سلیقه من و تو از همینجا شروع میشود. تو باشخاص از جهت حب و بغض شخصی نگاه میکنی  و من این شیوه را نمی پسندم. ..... ».

سیاسی،توده ای؟

 علوی با وجودیکه لااقل در سه دهه پایانی عمرش فعالیت سیاسی نداشته است و خود بارها  بر آن تاکید کرده است، در افکار عمومی ایران بعنوان یک مرد سیاسی چپ  تصور میشود. در همین چهارچوب بود که روزنامه اطلاعات مغرضانه، عکس شخص دیگری در نزدکی پیشه وری را بنام علوی مشخص کرد.

هم زمان با شروع تدریس علوی در دانشگاه هومبولدت، حزب توده سرپرستی خانواده های  افسران معدوم سازمان نظامی حزب توده که به آلمان شرقی  پناهنده شده بودند را به او واگذار کرد که پس از آن مهاجران توده ای  در مجارستان نیز به آنها اضافه شدند. این وظیفه  پس از مدتی به شخص دیگری محول شد.

همکاری علوی با سران  کمیته مرکزی به مرور زمان کمرنگ شده و حتی به خصومت کشیده میشود: [صفحه ما قبل مفقود] «...پس از این گفتگو راهی برای من جز در افتادن با حزب توده و سررشته داران تازه از قماش غلام یحیی و کام بخش و کیانوری و امثال آنها باقی نمانده.».

چنانکه از یادداشتهای علوی استنباط میشود، وی از میان سران حزب توده با رادمنش که چهارسال در ایران هم بند بوده، رابطه دوستانه ای داشته است.«[ ژوئن 1968در مسکو]پلنوم کمیته مرکزی حزب توده  تشکیل میشود. من عضو مشاور نیستم و حق رای ندارم. محض خاطر رادمنش است که شرکت میکنم. باو گفتم که من استعفا داده ام. استعفای مرا قبول کنید. گفت: صلاح تو نیست، خواهند گفت که از زیرش دررفته ». در انتقاد های علوی  به سران حزب توده محتوی سیاسی دیده نمیشود، آنها جنبه شخصی دارند: «..دو سه سال زندگی ارزش ندارد که آدم تسلیم ایرج [اسکندری ] دلقک و کیانوری دیوانه ابله شود». « ..کینه عجیبی از اسکندری در دل دارم. من هرگز در زندگی از کسی کینه ای احساس نکرده ام. گاهی دلم بحالش میسوزد  که انقدر تنزل کرد و فقط برای اینکه عرق بخورد واراذل احترامش بکنند، انقدر خفت تحمل میکند. همین کینه به من نیرو میدهد که تسلیمشان نشوم ».

علوی در یادداشتهایش  به استعفا از کمیته مرکزی، به «قبل از ژوئن» 1968 اشاره میکند و در مورد دوری از حزب مینویسد: « کناره گیری من از حزب توده در 9 ژانویه 1971 آغاز شد. یعنی روزی  که پلنوم کمیته مرکزی در نقطه نامعلومی در آلمان شرقی تشکیل گردید. من در این پلنوم شرکت نکردم». شاید بتوان بهانه حزب از دوری با علوی را مراوده او با سفارت ایران به هنگام رژیم شاهنشاهی و نیز جمهوری اسلامی(به استثنا مدت کوتاهی)  دانست. به  این تماس های  کثیر علاوه بر یادداشت های روزانه وی  در کتاب خاطرات علوی « گذشت زمانه» نیز اشاره شده است. علوی یادآور میشود که در هنگام اقامت در آلمان شرقی دارای گذرنامه ایرانی بوده  و برای تمدید آن میباید با سفارت تماس داشته باشد، این گذرنامه ملاقات او و فرزندش در آلمان غربی را هم میسر میکرده است. او علاوه بر جشن های نوروزی، در سایر مراسم مانند: تولد شاه، استقبال از منوچهر اقبال(نخست وزیر سابق و) رییس هییت مدیره شرکت نفت، سالگرد وفات رهبر جمهوری اسلامی ویا جشن سال روز انقلاب شرکت میکرده است. « در دعوت سرکنسولگری بمناسبت روز انقلاب شرکت کردم. در تالار هتل پالاس با نهار و آب میوه وشیرینی و شربت. آبرومندانه، بستنی و قهوه». « [رادمنش ] اصرار داشت که روز دوشنبه به سفارت برای شرکت در جشن تولد شاه نروم. گفتم خواهم رفت . این نرفتن من تسلیم به توقعات حضرات، یعنی این باندی که اسم خود را کمیته مرکزی حزب توده گذاشته اند است. ..........  از دار و دسته این ها باکی ندارم و تسلیم نمیشوم». «در مهمانی سفارت ایران [بمناسبت سالگرد انقلاب ] در برلن بنا به دعوت سفارت شرکت کردم . از ایرانیان فقط من بودم و [یک نام ]. رادمنش و نوروزی و شفابخش که دعوت داشتند به سبب توقیف سران حزب توده [ در ایران ]کیانوری و طبری و غیره، معترضانه شرکت نکردند».

طبق یادداشتها،علوی به خواسته و پشتیبانی مادی[29] و معنوی مقامات دیپلماتیک جمهوری اسلامی  چندین سخنرانی برای معرفی فرهنگ و ادب ایران در شهرهای مختلف آلمان انجام داده که این خدمت در آن سالهای پر تلاطم بسیار ارزنده وشایسته بوده است.

تک رویهای علوی  که از دید حزب باید همکاری تلویحی او با مجله ً کاوه ً[30] نیز به آن اضافه شود، باعث شد که با اشاره حزب توده، خروج این تبعه ایران(!) از حیطه ممالک سوسیالیستی ممنوع گردد(1975).

«این آخرین دسته گلی است که کیانوری میتواند به آب دهد ». «این کیانوری است که این آش را برای من پخته است .ایرج [اسکندری] مرد ضعیفی است و اجبارا باید به ساز او برقصد....اطمینان ندارم که این آخرین قدمی نباشد که کیا به زیان من برداشته است. او از قتل ابا نداشت، چه رسد به اذیت و آزار یاران گذشته اش» (1975).

« دیروز مراد [از لندن] آمده بود.  دو روز در برلن شرقی بوده. خدا میداند چه کاری داشت. ظاهرا یکی از حضرات را دیده بود. ایراداتی که به من داشتند این است: در مجله کاوه چیز مینویسد، با سفارت آمد وشد دارد، در برلن غربی سخنرانی کرده، وضع خود را با حزب تعیین نمیکند. اگر از این کارها دست بردارم، حاضرند اجازه دهند که باز من به خارج مسافرت کنم. مختصر اینکه تا  تسلیم نشوم، دست از سر من بر نمیدارند. به مرادگفتم: هرکاری میخواهند بکنند، من تسلیم عرق خورها، قالی فروشان، قماربازان و ج...بازان نمیشوم. در مجله کاوه نوشته بودم و باز هم خواهم نوشت، یک کلمه خلاف عقیده خود، خلاف مصالح عمومی ننوشته ام. من همیشه تذکره داشته ام و همیشه با سفارت تماس داشته ام.....وضع من با حضرات روشن است...تره هم برایشان خرد نمیکنم....میدانم که در پیکاری نابرابر گیر کرده ام. چه باید کرد؟. شکست بهتر از تسلیم است. »(1975).

مدتی بعد اسکندری نامه ای از طرف حزب توده به او نوشت و خواستار شرکت او در یک جلسه برای روشن شدن  «وضع حزبی » او با توجه به « رفتار و فعالیتش» شد(1976). علوی در این باره یادداشت کرده :«... جواب ابلهان خاموشی است. ایرج کریم شیره ای و کیا [کیانوری ] ناقابل می خواهند در باره من قضاوت کنند».

علوی جهت دریافت اجازه سفر به غرب، نامه طویلی با ذکر خدماتش در سالهای گذشته برای اریش هونکر بالاترین مرجع سیاسی آلمان دموکراتیک نوشت وبی پرده گمان خود بر « دسیسه» رهبران جدید حزب توده را بیان کرد.  او در همان سال نامه ای به همان مضمون نیز به قسمت بین المللی  حزب واحد سوسیالیست آلمان نوشت و در اواخر نامه به شصت سالش خدمتش به سوسیالیسم اشاره کرد(1975).

احتمالا علوی زمان تدریس در دانشگاه را نیز جزو این خدمات محسوب کرده است، چه حضورفعال حزبی او در این برهه چند سالی بیش نبوده است. یکی از یادگارهای آن زمان را میتوان  نامه او به کنفرانس حزب توده در آلمان غربی دانست:« باید در نظر داشت که آن زمان من یک فرد حزبی دو آتشه بودم» : « رفقای گرامی، حزب توده ایران در آلمان غربی.......مالکین طماع و بی وطنی که از صدوپنجاه سال  به این طرف نام ایران را ننگین کرده اند، در راس آنها شاه ،بزرگترین مالک ایران،...اصول مارکسیسم را دقیقا مطالعه کنید،...»(1956). او در بازنویس این نامه طولانی در کتاب «گذشت زمانه» مینویسد:« نامه را نقل میکنم تا نشان دهم، چه بوده ام و چه شده ام و روزگار چه بسر من آورده است،..... . اگر این نامه سی و چند سال پیش را منتشر میکنم با ایقان به اینکه، چقدر دری وری بافته ام...   خام بودم، پخته شدم، سوختم». علوی  پس از خواندن کتاب  ًگذشته چراغ آینده است ً یادداشت میکند: «..امروز آدم وقتی اینها را میخواند از خجالت آب میشود. من تعجب میکنم که چقدر خام بوده ام که نمی فهمیده ام اینها دارند به وطنشان خیانت میکنند» (1977).

علوی پس از نوشتن کتابهای ًایران مبارزً و ًکشور گل و بلبلً( 1957) با جنبه سیاسی، بیشتر به تحقیق، تدریس و انتشار متون ادبی پرداخت.. او در سال 1980 در شرح زندگی خویش برای شخصی در امریکا  مینویسد:«پس از کناره گیری از حزب توده، مصمم هستم که دیگر در امور سیاسی بهیچوجه دخالت نکنم» و برای مجله  صدای معاصر: «.. من همان وقت هم واقعا احساس میکردم که یک مرد سیاسی نیستم. این کارهایی که از دیگران بر میاید، واقعا از من بر نمی آمد.مثلا من نمیتوانستم یک جلسه حزب را اداره کنم»(1979). ولی علوی در ایران هم بعنوان نویسنده و هم به عنوان یک چهره سیاسی شناخته میشود.شاید این جمله اش هنگام مسافرتش به ایران در رابطه با مصاحبه روزنامه اطلاعات(پس از انقلاب) به تشریح واقعیت کمک کند: « دوستانم و کسانم  ایرادهائی گرفته اند: ظاهرا خود را از سیاست برکنار معرفی کرده ام، اما هر آنچه گفته ام جنبه سیاسی داشته است»[31].

اخراج از حزب توده

 موارد استعفا از کمیته مرکزی، دوری از حزب، اظهار اطلاع دیگران مبنی بر اخراج  وی در یادداشتها زیاد ولی نامشخصند. آنچه که صریح است، اعلان اخراج علوی از حزب توده لغایت 11 فروردین 1356 میباشد که در روزنامه مردم(شماره 207، آذر ماه 1357)چاپ شده است. علت اخراج او ابراز عقیده اش در باره حزب توده در گفتگو با نماینده روزنامه رستاخیز (آقای ایرج ربیعی)  ذکر شده. علوی در این مورد یادداشت کرده که یک بار نماینده روزنامه رستاخیزتلفنی جهت مصاحبه از او وقت خواسته ولی علوی به بهانه ای عذر خواسته است. این شخص یکسال دیگر مجددا خودسرانه به منزل علوی رفته و علوی بخاطر احترام به مهمان با او فقط «گفتگو » کرده است. پیچیده آن است که پیش از این، سفیر ایران در برلن شرقی علوی را با پافشاری به نزد خود طلبیده و از او خواسته است که با این شخص مصاحبه نکند، چه وی از قول علوی چیزهای دیگری خواهد نوشت. تیتر گفتگو در صفحه اول روزنامه رستاخیز[32]: «بزرگ علوی: میخواهم در ایران زندگی کنم و در ایران بمیرم»[ +عکس امضا شده ]

بازگشت

علوی از نخستین سالهای تبعید خود خواسته (نخواسته؟) خویش آرزوی بازگشت به ایران را داشته ولی در این تردید بوده که با وجود وعده ها از وی استفاده تبلیغاتی شود. تعداد پیام ها و واسطه های دولتی و غیر دولتی(پیش و پس از انقلاب) در یادداشتها بسیار زیاد است[33]: «دکتر[یک نام  ] وردست ساواک در برلن شرقی به من گفت: اعلیحضرت امر فرمودند که شما میتوانید به ایران برگردید »(1965)، «امروز تلفن کردم و رفتم به قونسولخانه. ......... . باز صحبت از رفتن به ایران شد، گفتم: نمی خواهم در غربت بمیرم، اما چه جور  به ایران برگردم. من اینجا زندگی دارم و زندگیم تامین است و در ایران در کجا زندگی کنم.[سرهنگ مرتضوی ] گفت: اگر بخواهید هم این کارها درست میشود. استادتان میکنند، بعد حقوق بازنشستگی میدهند»(1971) ،« دلم تنگ شده است. در آلمان دموکراتیک تنها هستم. بهیچ وجه حاضر نیستم در تهران مصاحبه کنم»(1975)، «[ تهران]ظهر منزل شاملو بودم. ساعدی هم آنجا بود......گفتم: یک سال دیگر برمیگردم، بشرط اینکه کشوری باشد که بتوان نفس آزاد کشید. شاملو جواب داد: یا ما دیگر نیستیم و یا شما میتوانید بیائید و نفس آزاد بکشید»(1979).

روزنامه آیندگان (8.7.1979) از قول اوتیتر میزند: من حالا یک آجر ندارم روی آن بایستم در اینجا، در وطنم.....زندگیم از چه راهی خواهد گذشت؟.

بیماری، مرگ

اشاره به بیماری وانتظار  مرگ در یادداشتهای علوی را میتوان حتی 22 سال پیش از فوت او خواند«[تصادف هنگام رانندگی ]این یک دلیل قطعی پیری است، در نشیب مرگ افتاده ام »(1976)، «مرگ مصطفی[برادر کوچکتر]مرا سخت پریشان کرده، دو برادر و یک خواهر رفتند، حالا دیگر نوبت من است»(1977)، «مثلا امروز تولد من بود. ...سوی چشم دارد کم میشود، دندانها پی در پی میریزند. مرگ دارد میرسد » (1990)، « مجتبی مینوی  26 ژانویه 1977=6 بهمن 1355 فوت کرد. دوست دلیری را از دست دادم. نوبت همه ما دارد میرسد. بدیش این است که آدم زیر دست کیانوری و وردستش ایرج اسکندری بمیرد»(1977).

مجتبی بزرگ علوی روز  بیست و هشتم بهمن 1375 در برلین فوت کرد. او پیش از مرگ خواسته بود که دوشاگردش پرفسور زوندرمان و پرفسور لورنس به نزد او بروند ولی ساعتی پیش از این ملاقات وفات یافت و در برلین به خاک سپرده شد.

طبق مقررات جاری در آلمان، هر مزار پس از بیست سال میتواند مجددا برای متوفی دیگری مورد استفاده قرار گیرد. این قانون در زمستان 1395 مشمول مزار بزرگ علوی هم میگردید. در ابتدا کوشش گردید که مزار پرفسور علوی از طرف دولت فدرال برلین بعنوان ً آرامگاه مشاهیر ً شناخته شود که متاسفانه مورد قبول واقع نشد . در نشست بنیاد مندلسون (سپتامبر 2016) که در باره ًمزار مشاهیر و نکات پیرامونی آنً تشکیل شده بود، نمایندهً جامعه ایرانیان در آلمان ً ضمن اعتراض به عدم قبول درخواست اعلام کرد که این تقاضا که با نامه های فراوان از طرف نهاد ها وشخصیتهای  فرهنگی آلمان پشتیبانی میشد مجددا رسما تجدید خواهد شد. پشتیبانی این درخواست توسط کانون های فرهنگی ایرانیان در سایر کشورها چه مستقیما و چه با همکاری نهاد ها ومقامات رسمی فرهنگی آلمان میتواند در این امر موثر باشند.

تاکنون نتیجه تلاش ها و پیگیریها بر این بوده است که حقوق و وظائف مربوط به مزار علوی از همسرش اخذ گردید وبا پرداخت عوارض متعلق به آن،تا بیست سال آینده از واگذاری محل گور به دیگری جلوگیری شد.

سرپرستی و نگهداری گل و  گیاهان پیرامون مزار از سوی یک موسسه باغبانی مستلزم بودجه ای نه چندان کم میباشد.  در این مورد یک  حساب بانکی افتتاح شده که دوستداران علوی و علاقه مندان به حفظ نام و شان فرهنگ ایرانی درخارج کمک هایشان را به آن حساب واریزمی کنند:

Kontoinhaber:                 Iranische Gemeinde in Deutschland e.V.

IBAN:                            DE42100100100050352108

Geldinstitut:                   Postbank Berlin

Verwendungszweck:         Spende, Ehrengrab ALAVI

 

آدرس آرامگاه بزرگ علوی برای بازديد و ادای احترام در برلين :

 

Grabstätte Prof. Alavi auf dem Friedhof Columbiadamm:

Columbiadamm 122, 10965 Berlin

،N24قطعه

شماره 477

 

 

 

 

 

 

[1]نویسنده رمان ً چشمهایش ً

[2]بزرگ علوی، انتشارات نگاه، 1375

[3]« بزرگ علوی» به کوشش علی دهباشی،نشر ثالث، 1384

[4]عنوان مقاله: «چشمهایش» و من

[5]عنوان مقاله توسط آقای مومنی انتخاب شده است.

[6]علوی مدالش را از دست رییس شورای صلح جهانی آقای پیترو ننی Pietro Nenni دریافت کرد. او از پایه گذاران حزب سوسیالیست ایتالیا است و یکسال نیز وزیر خارجه ایتالیا بود.وی در آن زمان از چهره های  محبوب چپ اروپا بود و  با کمونیست های ایرانی از جمله ارانی دوستی داشت. در بعضی از نوشته ها محل دریافت مدال شهر پراگ (چکسلواکی) یاد شده ولی این صحت ندارد.

[7]دومین ازدواج علوی با یک خانم ایرانی بود  و تنها فرزند او حاصل این ازدواج است.

[8]سران مملکت، بطور کلی.

[9]پیش نویس مقاله ای که بعدا در ایران چاپ شده است.

[10]تنها ورقه فتوکپی از بازجویی  او در بایگانی دانشگاه هومبولدت.

[11]مثال: رونوشت نامه به آقای علی دهباشی بتاریخ 13 مهرماه 1370: در سال 1299 به آلمان آمدم، در رشته تعلیم و تربیت درس خواندم.

[12]گویا در یک رساله دکترا (دانشگاه بامبرگ،2016)که در دست چاپ است نیز به این موضوع اشاره میشود. آقای پرفسور لورنس شاگرد علوی که بیش از چهار دهه با وی همکاری و همگامی  داشته نیز  در جواب نگارنده فرمودند، اطلاعی ازاین موضوع ندارند.

[13]به گمان علوی، توصیه یان ریپکا ایران شناس معروف چکسلواکی با وقوف او بر تبحرعلوی درادبیات فارسی موثر بوده است.

[14]Ordentlicher Professor

[15]علوی در یاداشت19.02.1963: «حسن خیرخواه هم یکی از قربانی های حسین یزدی است. برای دزدی پولی از منزل از اتومبیل خیرخواه استفاده کرد.» .این دزدی بخاطر اسناد بوده. ر.ک. به  کتاب « جاسوسی در حزب» نوشته قاسم نورمحمدی.

[16]Kämpfender Iran

[17]Das Land der Rosen und Nachtigallen, Berlin1957

[18]Die weisse Mauer

[19]نقل از مانفرد لورنس به نگارنده.

[20]Kindlers Literatur-Lexikon

[21]پس از وحدت آلمان شعبه های ایران شناسی هومبولدت و دانشگاه آزاد برلین تلفیق  شده و به دانشگاه آزاد واگذار شدند.  البته هنوز در هومبولدت فارسی داری در قسمت آسیای مرکزی تدریس شده و کتابهای سابق در آنجا ماندگار شدند.

[22]روشندل مایل بود که کتابهای جمال زاده را هم بخرد و در اختیار همگان بگذارد. نقل از یادداشتها و نیز گفته های روشندل به نگارنده.

[23]در این مورد، مقاله دیگری نوشته میشود.

[24]شاید از چشمم در بین کوه نامه ها مخفی مانده است.

[25]این نامه ها  و نامه های چوبک  و علوی به یکدیگر  به همت آقای کولیوند  در آلمان بصورت کتاب چاپ شده اند:« نوشتن در غربت، نامه های محمدعلی جمال زاده به بزرگ علوی»  و « چون ماهی افتاده  بر خاک»      Info@andische.de

[26]البته قضاوت در باره صحت  آن به عهده خواننده است.

[27]موارد دیگری هم بوده اند از قبیل اظهارات خانلری در مجله سپید و سیاه و اشاره به آمیختگی ادبیات و سیاست در کارهای علوی.

[28]لورتا  قبل از انقلاب به ایران بازگشت.

[29]  از جمله مخارج این سفرها و آنچنانکه از یادداشتها استنباط میشود، احتمالا بلیط هواپیما برای دومین سفرش به ایران.

[30]چاپ مونیخ به مدیریت محمد عاصمی.

[31]نقل: از کتاب «یاد بزرگ علوی»،

[32]در این مورد نوشته ای نیز در کیهان 27 اکتبر 1978 از همین ژورنالیست چاپ شده است.

[33]احتمالا اولین تلاش   در این باره صحبت و مکاتبه جمال زاده با  دوستش سناتور حسن تقی زاده بوده است.

برلین 1927: نخستین قدم های ایجاد هواپیمائی (غیر نظامی) ایران. از چپ: صدری(پسر صدیق السطنه، وزیر مختار ایران در برلین، دکتر علامیر(عضو سفارت)، شخص آلمانی(از مسئولان هواپیمائی ایران)، دکتر قاضی (عضو سفارت)، ابولحسن علوی با علامت ضربدر مشخص شده، خانم علامیر، خانم ابوالحسن علوی، محسن صدری، (کودک)، نصرالله علامیر، جمال زاده، راننده سفارت، فرزند کوچک علامیر،. این عکس را 38 سال بعد جمال زاده برای علوی فرستاده است

دو خط متفاوت از بزرگ علوی

جمعی از اولین دانشجویان ایران شناسی دانشگاه هومبولدت برلین:از چپ: زوندرمان (بعدا پرفسور)، زیمرمان، هلگا مایر، اسکالموسکی، لوفت، تینا بلیسکه، وپه. نشسته: علوی ، یونکر، حسین خیرخواه

مرتضی علوی

خبر محاکمه مرتضی علوی در روزنامه برلین: هنوز "قانون اهانت به اعیحضرت " وجود دارد

کتاب "ازبک ها"سفرنامه بزرگ علوی به ازبکستان

انتقال کتاب خانه از منزل علوی: مهدی روشندل، علوی و خانم علوی

نامه جمال زاده به علوی: وساطت تقی زاده برای بازگشت او

نامه علوی به جمال زاده: من مردن در غربت را ترجیح میدهم تا.... بر در ارباب بی مروت دنیا نشستن

تسلیت علوی، پیش از مرگ جمال زاده

چوبک، علوی

زیرنویس عکس روزنامه اطلاعات: - پیشه وری هنگام ورود به تهران برای مذاکره. بیرون اتومبیل، بزرگ علوی دیده میشود- یادداشت علوی: این عکس از من نیست. من پیشه وری را هرگز در تهران ندیده ام

احضار علوی برای تعیین وضع حزبی

گفتگو با روزنامه رستاخیز(قبل از انقلاب)

گفتگو با روزنامه آیندگان (پس از انقلاب)

اخراج علوی از حزب: روزنامه مردم (ارگان حزب توده)

آقای علی دهباشی در کنار مزار علوی

ترکستان، اولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

..............................................................................................

                                                                                         مسعود حسینی پور

                                                                                                 آزیتا همدانی

                                                                                                 

                                        ترکستان،اولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی

چندین دهه از آغاز پژوهش در باره چگونگی گذر ایران از جامعه سنتی به جامعه متجدد می گذرد و در درازای این زمان همه بر این باور مانده اند که نشریات (کتاب ، مطبوعات) روشنگر افکار و محرک ذهن نقاد مردم در این مورد بوده است.  کتاب چه از گونه رساله سیاسی – مدنی و چه از رسته خاطرات دولتمردان و مهاجران به ویژه سفرنامه های سیاحان، تجار و دیپلمات ها، مبانی جامعه متجدد را در معرض دید اندیشمندان قرار داده و همینگونه مطبوعات در چهارچوب رویدادهای زمان بر اندیشه ها اثر گذارده اند.  در این راستا مطبوعات خارج از ایران که در چند قاره خواننده داشتند نقش پررنگی دارند، مانند: اختر(از1875 در استانبول)، قانون (از1890 در لندن)، حکمت (از1982 در قاهره).  در نقدهای مربوط به اختر که 22 سال در استانبول منتشر می شده غالباً با این سؤال روبه رو هستیم که آیا اختراولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی بوده و یا پیش از آن روزنامه ای به نام ترکستان وجود داشته است؟.

«ترکستان» اولین روزنامه فارسی زبان درعثمانی زمانی چهره نمود که خان ملک ساسانی مستشار سفارت ایران در عثمانی به سال 1920 در خاطراتش یادآور شده بود که: « در سال1281 هجری [1864 میلادی] در استانبول یک روزنامه فارسی به اسم ترکستان طبع می شده که حاج میرزا حسین خان مشیرالدوله یک نمونه آنرا به وزارت خارجه تهران فرستاده است» و اضافه می کند: «راجع به روزنامه مزبور در دفاتر سفارت بیش از این به نظر نرسید.» (ساسانی، 1354،ص 205) فریدون آدمیت نیز احتمالاً با تکیه بر همین گفته نوشته است: «بر خلاف گفته همه تذکره نویسان، اختر نخستین روزنامه فارسی چاپ عثمانی نیست. پیش از آن روزنامه ای به نام «ترکستان» نشر می شد که نمونه آن را مشیرالدوله در1281 به تهران فرستاده است.»(آدمیت، 1385،ص407) آدمیت بیش از این درباره ماهیت و روزنامه بودن یا نبودن ترکستان اظهار نظر نکرده است. دیگر پژوهشگران نیز یک صدا به نقل از خان ملک ساسانی به «ترکستان» فارسی زبان در سال 1864 در عثمانی اشاره کرده و با گمانه زنی در چیستی و ماهیت آن به عنوان «روزنامه» و یا «اولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی» یادآور شده اند: « شاید روزنامه ای که مشیر الدوله به تهران فرستاده به مفهوم رایج تر آن زمان گزارش خطی رویدادهای ترکستان باشد که به جهتی برای دربارعثمانی یا مقام های آن کشور ارسال شده است.» (پروین،1374،ص 324) و دلایلی بر نفی آن به عنوان روزنامه ذکر شده از قبیل اینکه: 1- روزنامه اختر و دیگر روزنامه های فارسی در استانبول به وجود چنین روزنامه ای اشاره نکرده اند. 2- اختر در سرمقاله اولین شماره خود با عبارت: «اولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی» وجود روزنامه ای پیش از خود را انکار کرده است. 3- تاکنون نسخه ای از این روزنامه در آرشیو های کنونی استانبول و آنکارا دیده نشده است. 4- در منابع تاریخ روزنامه نگاری ترک و غیر ترک ذکری از این روزنامه نشده است.(پروین،1374،ص324؛ میرزایی،1385،ص15؛ پیستورحاتم[1] ،1386،ص197؛ میزگرد،1386،ص14-16؛ رحیم نیا،1390 و...)

جستجوی های نگارندگان این سطور برای یافتن روزنامه ترکستان در آرشیوها و موزه های ازبکستان و ترکیه به نتیجه رسید ویک نسخه از این نشریه در بایگانی بیاضات دولتی استانبول[2] رویت و عکس برداری شد. دراین نوشته ضمن شرح نشریه «ترکستان» به عنوان روزنامه، به انگیزه احتمالی انتخاب نام آن پرداخته می شود. [3]

بر تارک صفحه اول نام «ترکستان» و [سال] 1281 با خط نستعلیق درشت نقش بسته و در طرفین تاریخ چاپ آن معلوم گردیده است: «سلخ محرم، 23 حزیران، سنه 1281، نومره یک» و درخط زیرین آن در وسط صفحه نوشته شده است: «غزته عثمانی از جهت حوادث و معارف» و در سرنوشته آمده است:« درهفته یک دفعه در استانبول طبع و نشر می شود.» لغت غزته یا گازت در ترکی به معنی روزنامه به کار می رود و در نخستین شماره های اختر نیز به جای روزنامه از لغت گازت استفاده شده است.[4]

محل توزیع روزنامه خان سلیمان پاشا درقات پایین به  نمره 28 بوده و در ابتدای صفحه نخست از مشتریان خواسته شده برای خرید روزنامه به آنجا رجوع کنند و نیز عنوان شده که اعلانات معارف و امور خیریه در آن رایگان منتشر خواهد شد اگرچه در این تنها شماره هیچ گونه آگهی و اعلانی دیده نمی شود.  قیمت یک نسخه روزنامه دو غروش و دوره شش ماهه 60 غروش و سه ماهه 30 غروش بوده با اشاره به اینکه: «به ایالات و ممالک خارجی نیز ارسال و هزینه پست نیز بر قیمت روزنامه افزوده می شود.» تاکنون هیچ اشاره ای به شماره های بعدی روزنامه ترکستان دیده نشده است. در نسخه موجود از بانی یا بانیان و دست اندرکاران روزنامه سخنی به میان نیامده است[5]  و شمارگان و نامه های خوانندگان در آن دیده نمی شود چنانکه مقاله یا نوشته ای نیز از کسی در آن چاپ نشده است.

این روزنامه به خط نستعلیق و به صورت دو ستونی در چهار صفحه، بدون تصویر چاپ شده و دارای سه بخش است: 1- مقدمه که یک ستون و نیم از صفحه اول و به قلم «عبد الجبار» است هدف نشر روزنامه را یادآور می شود: «...چنان چه  لسان نزاکت بنیان غزته ترکی نیز که ترجمان افکار است بواسطه مرکب بود از سه لسان با کمال فصاحت و بلاغت و در الفاظ معانی  ادای مطلب می شود ولیکن در اکثر لغات و محسنات عبارات که مقتضی استعمال  و استحسان است بلغت فارسیه رجوع نموده چنانچه از کتب نیز استخبار اخبار سلف مستلزم فواید ملک ملت است، بنابراین در دارخلافه علیه غزته های متعدده از سایه اعلاحضرت اقدس شهنشاهی خلد الله ملکه و ساخته بهر لسانی از السنه مختلف طبع و نشر می شود.  نظر بفواید  موجبه در میان ملت اسلامیه و تبعه دولت علیه گردون رفعت عثمانیه نیز غزته بزبان فارسی که در حقیقت تقریر مطلب را بطرز شیرین بیان میتوان نموده فعلی هذا مطمح نظر بود که در دارالعلوم قسطنطنیه غزته به آن زبان حلاوت نشان طبع و تمثیل بشود تا اینکه همه کس از مطالعه آن کسب معلومات مفیده از هر جهت نموده و هم آشنا بهمه نکات لسان مزبور بود و فواید مکاتب را در مقر و محفل نشیمن  خود بجزئی تامل مطالعه اخذ کرده باشند بحمده تعالی از حسن نیت و مساعدت بخت به طبع غزته مزبور از دربار خلافت مدار ماذون و مفتخر گردیده و کمال تشکر و محمدت از این معنی روی نموده لهذا بطبع و نشر غزته فارسی مسمی بترکستان جسارت و اقدام کرده...»[6]  و سپس مثنوی 14 بیتی در مدح سلطان جهت ادای دین بیان می شود که به نظرمی رسد سروده عبد الجبار باشد:

حبذا سلطان سلطانان راد                         مادر گیتی چنین سلطان نزاد

حضرت عبدالعزیز سلطان چو شد               ازخدا تکمیل امر احسان بشد..........

و در پایان مثنوی، اقدامات سلطان از جمله چاپ روزنامه به فارسی را استبدال و گشایشی می داند که مسبوق به سابقه نبوده است:

کمتری کاری که ایشان کرده اند                 ملک وملت از هنر پر کرده اند

در معارف رتبه استقلال شد                        کارهای تازه استبدال شد

حق الانصاف ار گشایی دیده ای                        بینی اکنون در سبق نادیده ای

2- «حوادث داخلیه» که دو صفحه و چهار ستون را در برمی گیرد دارای دو بخش «پای تخت» و «ایالات» است که بیشتر آن به اخبار پای تخت اختصاص دارد که در تأیید اقدامات دربار و مدح سلطان عثمانی و شامل مواردی است مانند: جشن سالگرد به تخت نشستن سلطان، ادامه جاده سازی ازمیر تا سیواس، کمک سلطان به سیل زدگان و یا عزل خزینه دار که گاه شعری مناسب و غالباً در مدح سلطان نیز همراه متن شده است:

الحق دعای حضرت سلطان لزوم ماست            زان ره که لطف حضرت وی برعموم ماست

در این بخش به تحصیل علوم و فنون به عنوان پایه بقای ملت و دافع صفات ناپسند توجه و بیتی به این مناسبت نقل شده است:

علم حکمت کمال دولت شد              سبب رونق رعیت شد

3-«حوادث خارجیه» که یک صفحه و دو ستون را دربر می گیرد مشتمل بر اخباری مانند جنگ دولت دانیمارقه (دانمارک) با دول اوستریا وپروس (اتریش و پروس)، ادامه جنگ های داخلی آمریقا (امریکا)، «حرکات عاصیانه در جزایر افریقا » و دخالت نظامی فرانسه در مکسیقا (مکزیک) می باشد.

زبان روزنامه مانند متون و نشریات فارسی آن دوره سرشار از کلمات عربی و دارای نثر متکلف است. نمونه آن در مقدمه ای که در این نوشتار آمده مشاهده می شود.

اگرچه این روزنامه به زبان و خط فارسی است اما بر خلاف تصور ذکری از ایران در آن نمی رود و به نظر می رسد هدف آن خبر رسانی به فارسی زبانان منطقه بوده است و ربطی به ایران یا ترکستان آسیای مرکزی ندارد. چنانکه از مقدمه و مدیحه پیداست روزنامه از حمایت و احسان (!) سلطان عبد العزیز[7] برخوردار بوده است.  انگیزه او در انتشار روزنامه ترکستان می تواند همان خواستی باشد که 13 سال بعد سلطان عبدالحمید دوم به ایلچی ایران، معین الملک گفت: روزنامه ای به زبان فارسی در عثمانی!، چه فارسی زبان درباری عثمانی بوده است.« حیف است در اسلامبول به  زبان فارسی که اساس زبان ترکی و اعزب السنه است روزنامه نباشد.» (ساسانی، 1354،ص205 ) اکنون این پرسش مطرح می شود که علت انتخاب و یا موافقت سلطان عثمانی با نام «ترکستان» برای روزنامه ای فارسی زبان چه می تواند باشد.؟

«ترکستان» چه درمحاوره روزمره و چه درادبیات و سایر نوشته های فارسی یا ترکی به قسمت عظیمی از آسیای مرکزی در شمال شرقی ایران گفته می شد.[8] این پهنه که  خانات خوارزم، خقند و بخارا را در برمی گرفته توران نیز خوانده می شده است. منطقه ای در غرب دریای خزر به این نام وجود نداشته و امپراتوری عثمانی و یا حتی حیطه ترک زبان آن نیز در آن زمان به این نام خوانده نمی شده است. از این رو با توجه به اینکه  در آن سال ها آرمینوس وامبری مجارستانی پایه گذار انگاره تورانیسم[9] که بعدها پان ترکیسم از آن نشأت گرفت درعثمانی می زیسته و به دربار نزدیک بوده است[10] می توان گمان زد که پیشنهاد نام ترکستان برای  اولین روزنامه فارسی زبان عثمانی از حلقه تورانیست های نزدیک به دربارسلطان عبدالعزیز بوده که رؤیای اتحاد مناطق ترک زبان و بدین گونه  تضعیف همسایگان  به ویژه روسیه را در دل داشتند.

از طرف دیگر این روزنامه نمی توانسته ناقل رویدادهای قلب آسیای مرکزی به عثمانی بوده باشد چون  هیچ خبری ازاین خطه در آن منعکس نشده و درواقع تا آن زمان هنوز ترکستان به معنی سیاسی آن پا نگرفته بود و احتمال اینکه «روزنامه ترکستان» به آسیای مرکزی فرستاده شده باشد نیز ضعیف است؛ چه در نوشته های دو سده گذشته آن دیار ذکری از آن نشده و در موزه ادبیات ازبکستان - واقع در شهر خقند که نشریات قدیمی فراوان در آن یافت می شود- و موزه ادبیات علیشیر نوائی و یا موزه ملی ازبکستان در تاشکند نسخه ای از آن موجود نیست. اولین روزنامه آسیای مرکزی که کلمه ترکستان در نام آن وجود دارد روزنامه روسی زبان «ترکستانسکی ودوموستی»[11] می باشد که در سال 1870 انتشار یافته است. در موزه خقند نیز در رابطه با نام ترکستان روزنامه «ترکستان ولایتی نینگ گازتی»[12] که ازسال 1898 به زبان ترکی جغتائی (ازبکی) با حروف فارسی-عربی نشر می شده در معرض دید گذاشته شده است. در سال های 1914 تا 1917 نیز روزنامه ای در سمرقند به نام «صدای ترکستان» به زبان ترکی جغتائی توسط حاجی معین، ناشر روزنامه دو زبانه آئینه منتشر شده است. وجود اصطلاح «ترکستان» در نام روزنامه های مذکورکه به آنها به عنوان مثال[13] اشاره شد به خاطر محل انتشارشان قابل توجیه است ولی علت گزینش نام ترکستان برای اولین روزنامه فارسی زبان عثمانی در پرده ای از ابهام و گمان باقی است.

 

چند منبع 

1- آدمیت، فریدون(1385)، اندیشه ترقی و حکومت قانون، تهران، خوارزمی

2- پروین،ناصرالدین (1374)، اختر اسلامبول، ایران شناسی،سال هفتم، تابستان 1374 - شماره 2

3-دیما، انتونیا(1381)، «تعریف پان تورانیسم»، ترجمه علی رضا خداقلی پور، نشریه تاریخ روابط خارجی،شماره 10

4- رئیس نیا، رحیم (1390)،«اختر در گذار از گازت تا روزنامه»، www.ical.ir

5- ساسانی، خان ملک (1354)، یادبودهای سفارت استانبول، تهران، انتشارات بابک

6--میرزایی، محسن(1388)، روزنامه ها و مجلات فارسی زبان در امپراتوری عثمانی، فارسی زبان رسمی  دربارعثمانی، روزنامه ایران، شماره 4318

7- میزگرد: جراید فارسی اسلامبول در بوته نقد و نظر(1386)، نشریه «یاد»، شماره 85

8- Pistor- Hatam, AnIa (1992), Iran und die Reformbewegung im Osmanischen

Reich, Klaus Schwarz Verlag, Berlin

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] . در ترجمه مقاله خانم پیستور سال نشر ترکستان دو سال پیشتر از اختر و اولین شماره اختر سال 1876 ذکر شده که نادرست است. ر.ک مقاله: اختر و انتقال افکار سیاسی از عثمانی به ایران، آنیا پیستور حاتم، ترجمه مجتبی شکوری، نشریه یاد، زمستان 86، شماره 86. در کتاب خانم  پرفسورپیسنور- حاتم ولی به درستی سالهای 1281 هجری و 184 میلادی ذکر شده اند. ر.ک. به  شماره  8منابع ذکر شده.

[2].Bayazat Devlet Kütphanasi, Istanbul

[3] . هر آنچه درباره روزنامه ترکستان دیده شد بخشی از مقالاتی در باب اختر یا دیگر روزنامه های فارسی زبان درعثمانی بود و به نظر می رسد تاکنون تحقیق مستقلی در این باب صورت نگرفته است.

[4] . ر.ک مقاله: اختر در گذار از گازت تا روزنامه           

[5] . در برخی روزنامه های متقدم دیگر نیز مانند شاهسون نام و نشانی از دست اندکاران نشریه نیست.

 

[6] . یازده سال بعد نویسنده مقدمه اختر نیز شماره اول خود را به همین گونه آغاز کرده و زبان آن نیز شبیه زبان به کار رفته در ترکستان است. 

[7] . سی ودومین سلطان عثمانی در سال 1830 از مادری رومانیایی در قصر سلطنتی چراغان استانبول متولد گردید و در سال 1876 پس از یک کودتای درباری به قتل رسید. در ابتدا ادعا شد خودکشی کرده است. امر برابری اقوام در عثمانی درچهارچوب اصلاحات و اجرای تنظیمات خط گلخانه و خط همایون توسط او انجام گرفت. اسراف مالی سلطان در امور فرهنگ، قصرسازی و نظام مورد شکوه بسیاری بود. او موزیک کلاسیک تصنیف می کرد و علاقه او به هنر و فرهنگ به اندازه ای بود که  برای ساختمان  کنسرت های ریچارد واگنر آلمان - که جشن های موزیک آن هنوز نیز در تابستان ها با شرکت سران کشور آلمان اجرا می شود و هیتلر یکی از هواداران و مشوقین آن بود -  هدیه ای برابر با قوه خرید امروزی 70000 یورو پیشکش کرد.

[8] . ر.ک: فرهنگ دهخدا و کتاب های ولادیمیر بارتولد درباره ترکستان

[9] . ر.ک: «پان تورانیسم» در ویکیپدیا  و مقاله خانم انتونیا دیما

[10]. وامبری بر این بود که از طریق علمی و نوشته های متعدد نشان دهد که ترک ها، مجارها، فنلاندی ها، استونی ها، منچوری ها و مغولان از یک ریشه بوده  و یگانه اند که البته این خود به آنها احساس برتری می داد. این یگانگی می توانست نیرویی در مقابل اسلاو ها (روس ها و...)  باشد که مجارها  تحت سلطه آنان بودند. وامبری که نابغه زبان بود به سمت دستیار یک عالم انگلیسی به عثمانی رفت و زود به عنوان آموزگار زبان به دربار راه یافت و مورد توجه قرار گرفت. گویا او برای ایجاد یک قرار ملاقات  مابین تئودور هرتزل بنیانگذار صهیونیسم و سلطان عثمانی که حکومت فلسطین را نیز زیر نگین داشته مبلغ هنگفتی از هرتزل دریافت نموده است. وامبری که  بر طبق یافته ها از بایگانی شهر ساری انگلستان در سال 2005 کارگزار مخفی این دولت بوده، با لباس درویشی سفری پرمخاطره به آسیای مرکزی کرده که ترجمه سفرنامه اش در ایران  به نام «درویش دروغین» به چاپ رسیده است.

[11]. Turkestanski Vedomosti

به معنی وقایع ترکستان، آقای ادیب خالد تاریخ چاپ آن را 1870 نوشته است. ر.ک مقاله: نشریات آسیای میانه پیش از دولت سوسیالیستی، ادیب خالد، ترجمه محسن جعفری مذهب، رسانه، پاییز 80، شماره 47.

[12] . به نقل از مقاله ادیب خالد نشریه«ترکستان ولایتی نینگ گازتی»  ازسال 1870ضمیمه ازبکی(نرکی جغتائی) روزنامه «ترکستانسکی ودوموستی» بود که  یعدا به هفته نامه تبدیل و به طور از سال1883 مجزا چاپ  می شد به موازات ضمیمه ازبکی یک ضمیمه قزاقاقی نیز چاپ میشد.

[13]. تعداد نشریاتی که در آسیای مرکزی در نامشان اصطلاح ترکستان به کار برده شده بیشتر است مانند: روزنامه ً الوغ ترکستان ً به زبان ترکی جغتائی (ازبکی) و خط فارسی – عربی.

 

عکس های بالا: تمام صفحات روزنامه ترکستان، شماره یکم که احتمالا تنها شماره این روزنامه بوده است

آرمنیوس وامبری (درویش دروغین) یکی از پایه گذاران پان تورانیسم در لباس مردم مشرق زمین