خوشنویسی

خط میرعلی هروی (الکاتب)
شعر میر علی هروی،کاتب ناشناس

عمری از مشق دوتا بود قدم همچون چنگ

تا خط من بیچاه بدین قانون شد

طالب من همه شاهان جهانند ولی

در بخارا جگر از بهر معیشت خون شد

شعر میر علی هروی ، کاتب ناشناس

عمری از مشق دوتا بود قدم همچون چنگ

تا خط من بیچاه بدین قانون شد

طالب من همه شاهان جهانند ولی

در بخارا جگر از بهر معیشت خون شد



سکه که در یثرب و بطحا زدند
نوبت آخر به بخارا زندند
از خط آن سکه نشد بهر مند
جز دل بی نقش شه نقشبند
کتیبه العبد المذنب الراجی
مخدوم البخاری
[جامی]


میروی شام و و چو خورشید سحر می آیی
نیست ممکن که کسی از تو برومند شود

الله الحمد آفرید مرا
بهزاران کنه گزید مرا
بنده عیب دار کس نخرد
او بصد عیب خرید مرا

گفت لقمان سرخسی کای اله
پیرم و سرگشته وگم کرده راه
بنده ای کو پیر شد شادش کنند
پس خطش بدهند و آزادش کنند
[اسرارالتوحید عطار نیشابوری است]

هو   
 دل غیر تو آشنا ندارد
جز خاک در تو جا ندارد
کاشانه چشم خانه دل
بی مهر رخت ضیا ندارد
1282

بسم الله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم
[بیت اول مخزن الاسرار نظامی گنجوی]
خداوند امیدم رحمت تست
…. مراد من لقای حضرت تست
ای سرو قد بر تو مدام است دل من

در باب دعا گره گشایست دل من

من دل بدهم بکس برای دل تو

تو دل ندهی بکس برای دل من

هوالمعز
قد بر افراخته مبخواهم
سر بی فاخته میخواهم
بصفا کاریی آئینه بدم
حسم پی ساخته میخواهم
راقمه محمد رحیم تمنا
شنیده گشت که محمد غزنوی شب دی
شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت
گدای گوشه نشینی لب تنور گرفت
لب تنور بر آن بی نوای  عور گذشت
مشقه فقیر میرزا عبدالکریم
آنخدای لافتی در جهان یک شیر داشت
از برای دشمنان در پیش خود شمشیر داشت
مادر گیتی نزاید چون پسر مثل علی
آسمان گویا که در ترکش همین یک تیر داشت
مشقه میرزا عبدالکریم کاتب

ای همچو گل سرخ شگفته رویت
وی همچو گل بنفشه آید بویت
ما همچو گل زرد دعای گوی توایم
تا همچو گل سفید گردد مویت

عبداله حصاری قیچی ساز
که سر کشید در این انجمن که سر نکشید

ز ریشه جگرش دسته دسته سنبل آه

کدام صبح در اینجا در تبسم زد

که با غبار ندامت نرفت آخر راه

بود ایا که در میکده ها بگشایند

گره از کارفرو بسته ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند

دل قوی دار که بهر خدا بگشایند

[حافظ]

ای کاشکی که یک شبکی کنج باغکی

بودی چراغکی میکی و ایاغکی

معشوقکی شکرلبکی شوخچشمکی

بد مستکی جفا کنکی تر دماغکی

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست

[حافظ]

هوالسمیع العلیم

یا رب زگناه زشت خود منفعلم

وزقول بد و فعل بد خود خجلم

فیضی بدلم ز عالم قدس بریز

نا محو شود خیال فاسد ز دلم

العبد العاصی محمد تقی

1311


هو
بهر تو ببر و بحر بشتافته ام
هامون ببریده کوه بشکافته ام
از هرچه رسیده پیش  رو تافته ام
تا ره بحریم وصل تو یافته ام

ایام خوشست اگر زمن یاد کنی
وین غمزده را بنامه شاد کنی
گرناله زار من بگوش تو رسد
از درد دلم هزار فریاد کنی
فقیر میر علی
هرکه حرفی از لبت وا می کشد

از رگ یاقوت صهبا میکشد

زرپرستی میکند دل را سیاه

آخر این صفرا بسودا میکشد

ای دل بهوس بر سر کاری نرسی

تا غم نخوری به غمگساری نرسی

چون شانه بزیر ان تاتن ننهی

هرگز بسر زلف نگاری نرسی

عبدالله کاتب سودایی

Schreibe einen Kommentar

Pflichtfelder sind mit * markiert.