خوشنویسی

خط میرعلی هروی (الکاتب)
شعر میر علی هروی،کاتب ناشناس

عمری از مشق دوتا بود قدم همچون چنگ

تا خط من بیچاه بدین قانون شد

طالب من همه شاهان جهانند ولی

در بخارا جگر از بهر معیشت خون شد

شعر میر علی هروی ، کاتب ناشناس

عمری از مشق دوتا بود قدم همچون چنگ

تا خط من بیچاه بدین قانون شد

طالب من همه شاهان جهانند ولی

در بخارا جگر از بهر معیشت خون شد



سکه که در یثرب و بطحا زدند
نوبت آخر به بخارا زندند
از خط آن سکه نشد بهر مند
جز دل بی نقش شه نقشبند
کتیبه العبد المذنب الراجی
مخدوم البخاری
[جامی]


میروی شام و و چو خورشید سحر می آیی
نیست ممکن که کسی از تو برومند شود

الله الحمد آفرید مرا
بهزاران کنه گزید مرا
بنده عیب دار کس نخرد
او بصد عیب خرید مرا

گفت لقمان سرخسی کای اله
پیرم و سرگشته وگم کرده راه
بنده ای کو پیر شد شادش کنند
پس خطش بدهند و آزادش کنند
[اسرارالتوحید عطار نیشابوری است]

هو   
 دل غیر تو آشنا ندارد
جز خاک در تو جا ندارد
کاشانه چشم خانه دل
بی مهر رخت ضیا ندارد
1282

بسم الله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم
[بیت اول مخزن الاسرار نظامی گنجوی]
خداوند امیدم رحمت تست
…. مراد من لقای حضرت تست
ای سرو قد بر تو مدام است دل من

در باب دعا گره گشایست دل من

من دل بدهم بکس برای دل تو

تو دل ندهی بکس برای دل من

هوالمعز
قد بر افراخته مبخواهم
سر بی فاخته میخواهم
بصفا کاریی آئینه بدم
حسم پی ساخته میخواهم
راقمه محمد رحیم تمنا
شنیده گشت که محمد غزنوی شب دی
شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت
گدای گوشه نشینی لب تنور گرفت
لب تنور بر آن بی نوای  عور گذشت
مشقه فقیر میرزا عبدالکریم
آنخدای لافتی در جهان یک شیر داشت
از برای دشمنان در پیش خود شمشیر داشت
مادر گیتی نزاید چون پسر مثل علی
آسمان گویا که در ترکش همین یک تیر داشت
مشقه میرزا عبدالکریم کاتب

ای همچو گل سرخ شگفته رویت
وی همچو گل بنفشه آید بویت
ما همچو گل زرد دعای گوی توایم
تا همچو گل سفید گردد مویت

عبداله حصاری قیچی ساز
که سر کشید در این انجمن که سر نکشید

ز ریشه جگرش دسته دسته سنبل آه

کدام صبح در اینجا در تبسم زد

که با غبار ندامت نرفت آخر راه

بود ایا که در میکده ها بگشایند

گره از کارفرو بسته ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند

دل قوی دار که بهر خدا بگشایند

[حافظ]

ای کاشکی که یک شبکی کنج باغکی

بودی چراغکی میکی و ایاغکی

معشوقکی شکرلبکی شوخچشمکی

بد مستکی جفا کنکی تر دماغکی

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست

[حافظ]

هوالسمیع العلیم

یا رب زگناه زشت خود منفعلم

وزقول بد و فعل بد خود خجلم

فیضی بدلم ز عالم قدس بریز

نا محو شود خیال فاسد ز دلم

العبد العاصی محمد تقی

1311


هو
بهر تو ببر و بحر بشتافته ام
هامون ببریده کوه بشکافته ام
از هرچه رسیده پیش  رو تافته ام
تا ره بحریم وصل تو یافته ام

ایام خوشست اگر زمن یاد کنی
وین غمزده را بنامه شاد کنی
گرناله زار من بگوش تو رسد
از درد دلم هزار فریاد کنی
فقیر میر علی
هرکه حرفی از لبت وا می کشد

از رگ یاقوت صهبا میکشد

زرپرستی میکند دل را سیاه

آخر این صفرا بسودا میکشد

ای دل بهوس بر سر کاری نرسی

تا غم نخوری به غمگساری نرسی

چون شانه بزیر ان تاتن ننهی

هرگز بسر زلف نگاری نرسی

عبدالله کاتب سودایی

خویشاوندی دو معمار اصفهانی در سمرقند و بخارا ؟

این نوشته در مجله بخارا (ایران) به چاپ رسیده است

خویشاوندی دو معمار اصفهانی در سمرقند و بخارا؟؟

در محله روح آباد سمرقند و بفاصله فقط چند صد متر  تا مجموعه ریگستان، گور امیر تیمور قرار دارد. این بنا  (معروف به “گور امیر”) متشکل از دروازه و ایوانی شکیل و ساختمانی  است که گنبد شیار دارش(پره های مورب مجاور هم) از کاشی های آبی رنگ ساخته شده. “گور امیر”  که از دیدنیهای شهر سمرقند است، در چند مرحله ساخته شده و تاریخچه جالبی دارد. شروع این بنا به خاطر تدفین جنازه “محمد سلطان” نوه محبوب تیمور بود که به واسطه زخم در جنگ با سلطان بایزید در آسیای صغیر در گذشته بود. تیمور در بازدید از کار ساختمان سقف را کوتاه یافت و امر کرد که در عرض ده روزسقف مرتفع تر گردد. تیموردرهنگام لشگر کشی به چین درگذشت و به روایتی  چون بخاطر برف زمستانی امکان نقل جنازه او به زادگاهش “شهر سبز” نبود درسمرقند و همان حظیره  زیر پای معلمش میر سعید بَرکا مدفون شد و  اطراف او محمد سلطان ، الغ بیک و شاهرخ میرزا پادشاه بعدی خفته اند. آنچه که بر بازدیدکنندگان این حظیره پوشیده میماند، رویت گورهای حقیقی این افراد میباشد که نه در طبقه با شکوه همکف، بلکه در دخمه ای در پائین ساختمان هستند. کلاویخوسفیر اسپانیا در سفرنامه اش [ 1] مینویسد که روزی در هنگام بنای ساختمان،  همراه با تیمور از ساختمان بازدید کرده: “..تیمور از اردو به سمرقند رفته و در محلی که به مسجدی نزدیک و اخیرا دستورساختمان آن را داه بود اقامت کرد. این مسجد آرامگاه یکی از نوه های تیمور بود، بنام محمد سلطان که در آسیای صغیرپس از جنگی که در آن ( سلطان بایزید) ترک شکست یافت، در گذشت. …..تیمور در کاخ کنار آن مسجد که اخیرا ساخته شده بود فرود آمد. …..ما را به اطاق بزرگ مسجد بردند و این اطاق چهارگوش است و سقف آن بسیار بلند. هم از بیرون و هم از درون با شکوه و عظمت خاص با کاشیهای زرین و آبی رنگ بصورت زیبائی آرایش گشته بود…..”. ایوان و دروازه خارجی بنا در زمان الغ بیک  با کاشیکاری و بطرز زیبائی ساخته شده است. در قسمتی از کاشیکاری بالای دروازه به صورت درشت  با خط ثلت نوشته شده است: “عمل عبدالضعیف محمد بن محمود البناء الاصفهانی”.

گور تیمور در اوان جنگ دوم جهانی(1941) توسط روسها شکافته شد. این عمل بدون دلیل موجهی و گویا فقط برای قبول لنگ بودن او انجام شده و عکسی که جمجمه تیمور در دست گروه کار (گراسیموف) درموزه باستانشناسی تاشکند قابل رویت است، نشانه ایست از بی حرمتی و عدم توجه به آداب و سنت کشورهای تحت تسلطشان. گویا شکستگی سنگ گور تیمور نیز در حین نبش قبر صورت گرفته است.

سمرقند و بخارا دارای دو مدرسه (علمیه) قدیمی بنام “الغ بیک” میباشند.  این پادشاه معارف پرور همسر گوهر شاد آغا، بانی مساجد گوهر شاد در مشهد و هرات است. ساختمان مدرسه الغ بیک در بخارا پیش از مدرسه همنامش در سمرقند پایان یافت . حدیثی که به امر پادشاه بر روی در چوبی مدرسه کنده شده، بارز فکر روشن و احترام وی به حقوق زنان است:” طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمه ” (کسب دانش بر مسلم و مسلمه!! واجب است).

بر تارک سر در ورودی و ارتفاع تقریبا 15 متر درون یک کاشی به صورت ستاره هشت پر نام  معمار ساختمان نوشته شده: “عمل اسماعیل بن طاهر بن محمود البناء الاصفهانی“. شبیه این کاشی در همان ارتفاع در حیاط مدرسه نیزنصب شده است. این نوشته بدیع هرچند  به خط ثلث  است ولی بخاطر ترتیب کلمات که گرد هم نوشته شده اند ونیز ارتفاع بلند  محل کاشی  از نظر اکثر تماشاگران ساختمان مستور میماند و یا خواندنش در وهله اول مشکل است. مقایسه  نامهای مذکور در سمرقند و بخارا این گمان را به پیش میاورند که  احتمالا این معماران خویشاوند میباشند:

 در سمرقند:    محمد، پسر←محمود اصفهانی

در بخارا:    اسماعیل، پسر←طاهر،پسر←محمود اصفهانی

بنابراین میتوان گمان برد که محمد و طاهر پسران محمود اصفهانی بوده و اسماعیل برادرزاده محمد( یعنی معمار  ایوان و سردر گور امیر در سمرقند )بوده و او در بخارا  لفظ “البناء الاصفهانی” را از نوشته عمویش در سمرقند وام گرفته است.

ماخذ

[1]

کلاویخو، روی گونزالس، سفرنامه کلاویخو،ترجمه مسعود رجب نیا، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1366

سر در ایوان و گور امیر تیمور
گورهای کاذب ایمر تیمور و نزدیکانش در طبقه همکف حظیره
گور حقیق تیمور و نزدیکانش دردر دخمه حظیره، گورها به همان ترتیب طبقه بالا هستند
جمجمه امیر تیمور در دست گروه تحقیق روسی
مدرسه الغ بیک در بخارا
نوشته بر در ورودی مدرسه الغ بیک: “طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلنه”(کسب دانش بر مسلم و مسلمه! واجب است)
بر تارک دروازه ورودی مدرسه الغ بیک، بخارا:عمل اسماعیل بن طاهر بن محمود البناء الاصفهانی
بر تارک دروازه ورودی گور امیر تیمور، سمرقند:عمل عبدالظعیف محمد بن محمود البناء اصفهانی

پارسی را در همه جا پاس میداریم

 

سید رضا علی زاده سمرقندی، بزرگ مرد ایرانی تبار

این مقاله در مجله بخارا (ایران) به چاپ رسیده است

سیاست استعماری روسیه تزاری در مناطق مسلمان نشین بر پایه نادیده گرفتن(ظاهری) مردم مستعمره بود. برهمین پایه، مردم محلی منطقه در جهل و بی خبری نگه داشته میشدند. در حالیکه  کودکان روسها و اروپایی های مهاجر از مدارس سبک مدرن استفاده میکردند، فقط در بعضی! از این مدارس کودکان ثروتمندان محلی پذیرفته میشدند[1] . در همین چهارچوب بود که در سال 1871پیشنهاد  سید عظیم بیک محمودبایف،  تاجر ثروتمند تاشکندی بر تحول مکتبهای محلی و ارتقاء آنها به سبک مدارس روسی و تعلیم به خط سیریلیکی مورد قبول ژنرال کافمن فرماندار مقتدر ترکستان روسیه قرار نگرفت. به نظر مشاور او ایلمینسکی[2] به این طریق برتری روسها  بخاطر احاطه بر خط سیرلیکی  و تبعات آن خدشه دار میشد. در چنین زمان و جوّی، سطح سواد و دانش ایرانیانی که نسل سوم مهاجر در سمرقند بودند، بسیار نازل بود. این ایرانی تباران اکثرا در منطقه پنج آب زندگی  میکردند و در بین آنها مردان خودساخته ای مانند دکتر فرهادی (یکی از اولین اساتید طب در سمرقند) و حاجی فیض(برنده مدال طلای رشته ریسندگی ابریشم در نمایشگاه سن پترزبورگ ) که خوش درخشیدند، کم یافت میشد. در زمانی که انقلاب بلشویکی روسیه به سمرقند رسید، تعداد ایرانیان پنج آب چندین ده هزارنفر بود. . یکی  از ناحیه های پنج آب ، «باغِشمال » [ باغِ شمال] نام دارد. اهالی این  ناحیه اکثر اعقاب  ایرانیان مرو میباشند که  در سال 1726 م. (1164ش.) پس  از شکست بایرم علی خان حاکم مرو از حاکم بخارا(امیر معصوم) به ورارو کوچانده شدند وبخشی از آنان در سمرقند منزل گزیدند. وضعیت اجتماعی مردم باغ شمال  در اوائل قرن بیستم را  که البته چندان فرقی نیز با سایر مردم ناحیه های  دیگرپنج آب نداشت، میتوان از نوشته ای از مجله فارسی زبان« شعله انقلاب » خطاب به آنها دریافت:

« ناله را هرچند میخواهم که پنهانش کنم / سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن. اینک قریب دو سال از انقلاب اوکتابر و آزادی رنجبران میگذرد.نزدیک دو سال است که کوس آزادی  و شیپور حقوق در کشور ما نواخته میشود. آواز اینکوس ولوله انداز و شیپور شور پرداز همه را از خواب غفلت بیدار ساخته.جمله را از بستر جهالت هوشیار گردانیده است. همه ملت ها[سایر اقلیت ها]   باخذ حقوق  و اصلاح احوال شان با کمال جوش و خروش در کارند. شب و روز از بهر تامین موجودیت خود  کشش و کوششها میکنند. نه اینکه روز تا روز ، بلکه ساعت به ساعتحال شان را بهتر و وضعت شان راروشنتر میسازند.

…ملتهای[اقلیت ها ی]   دیگر دیر باز است  که پی به ضرورت علوم و معارف برده، به ترویج و انتشار این دو نعمت عظمی زیاده از هرچیز اهمیت میدهند. آنها خیلی وقت است بر این قناعت حاصل کرداه اند که جمیع خوشبختی و آسایش تمام خوش گذرانی وگشایش انسان در سایه علوم و معارف است.از اینجاست که در هر قدم مکتبها از برای بچگان و قورص ها از برای بزرگام میگشایند و اینمکتب و قورص هااز شاگردان مالامال پر میسازند.قرائتخانه ها و کتابخانه ها بر پا مینمایند. موسیقی وتیاترها دائر میکنند.

ولی یک ملتی که امروزه نه از همه این کوس و شیپورهای آزادی و نه این قدر  ولوله و هیاهوهای انقلاب، آنها را از خواب گران غفلت بیدار نساخته، ایرانیان باغ شمال است….لهذا از آفتاب روشن تمدن و از نور درخشان معارف بکلّی بی بهره  مانده اند. این ها به محکومیت و زیردستی، مذلت و خواری چنان خو گرفته اند که نه مشروطیت  و آزادی ایران وحریت توران به حال آنها ذره یی تاثیر نه بخشیده است.

. …….ولی یک ملتی که امروزه از این همه کوس و شیپورهای  آزادی و نه اینقدر ولوله و هیاهوهای انقلاب آنها را از خواب گران غفلت بیدار نساخته، ایرانیان باغشمال است. همه میدانند که در سمرقند، باغشمال محالی موجود است که اهل آن عموما ایرانی میباشند….در میان 15هزار ایرانیان باغشمال یک نفر معلم درستیکه بتواند یک مکتب ابتدائی را اداره کند نیست. یک نفر مترجمی که از عهده یک عریضه روسی برآید نیست، یک نفر میرزای قابلی که عریضه و یا پروتوکول مختصری را بفارسی و تورکی[ترکی]  نوشته تواند نیست، یک نفر میرزای پخته که دارای نوشتن دو کلمه شهادتنامه  و یا یک مکتوب سلامتی باشد نیست ،…… . برای دو کلمه روسی و یا چند کلمه مسلمانی[3] نوشتن در به در و گذر به گذر میگردند…    حتی کتخدایان [کدخدایان] محله که بهر کدام آنها تقدیرات هزارنفر اهالی سپرده شده است، صرف سواد ندارند.  باشد نیست…..

درست است، تا انقلاب اکتابر[اکتبر]  و استواری حکومت شورایی، ایرانیان باغشمال رامیتوانست تا درجهای معذور داشت. زیرا که از یک طرف حکومت مستبده ووسائل ترقی را بروی ایشان بسته ، از گشودن مکتبهای منظم، از تعیین معلمهای مقتر چنانکه خودش امتناع میکرد، همانطور هم به بهانه های گوناگون  از اهالی منع مینمود….چنانچه بسته شدن مکتب« سعادت» و «خیریه» و در آخر مکتب «حیات»[4] که به آنها لز ایرات ئ قفقاز معلمهای مقتدر آورده شد، به بهترین پروغرام[پروگرام] وتربیت تعلیم می رفت، شاهد بزرگی است از برای مطلب ما.

…. ولی بعد از انقلاب اوکتابر  که به تشبث و غیرت قومیه اشتراکیون باغشمال چهار باب مکتب [مدرسه] در باغشمال گشوده شده… وگذشته از این همه موانع و محذورات از میانه برداشته شده است،…… سبب چیست که ایرانیان باغشمال باز هم به مکتب و معارف اهمیت نمی دهند. در چهار مکتب اقلا دو صد بچه و در سه قورص[کورس]  پنجاه شاگر تحصیل نمی کند در صورتی که قریب هزار نفر بچه مکتبی در باغشمال موجود است و بزرگان که نام خدا همگی بی سوادند.

آیا ایرانیان باغشمال یقین دارند که تا قیامت عرابه کشی ، قراولی، فراشی، پاروکشی، گاوچرانی، شیرفروشی، فایطون[ درشکه] کلند زنی خود را اداره کرده، جمیع مسائل سیاسی، اجتماعی ،اقتصادی اشان را حل خواهند  کرد؟. اگر در همچو زمان آزادی حقوق خود را نگیرید، سرنوشت خود را بدست خویش نگیرید، کفران نعمت کرده اید.فراموش نکنید تا بچه نگرید، شیر ننوشد و گریه شما علم است ومعارف، تربیت است و تمدن….. . کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من!».

نویسنده  سطور بالا، سید رضا علی زاده است،  فرهیخته ایرانی تباری که برای  سربلندی پارسی زبانان به  خصوص ایرانیان سمرقند چه در ایام سلطه تزاری وچه در زمان حکومت بلشویکها میکوشید و بالاخره جان خود را نیز در این راه از دست داد. پرده آهنین سبب شد که در ایران اطلاعات چندانی از او در دست نباشد ولی دو سال پس از فروپاشی شوروی، آقای دکتر تکمیل همایون با نوشتن مقاله پر ارزشی در مجله ً تاریخ و فرهنگ معاصر ً [1372/8] وی را به خوانندگان ایرانی معرفی نمودند[5]. درباره علی زاده  همچنین در سال 2011 کتابی به زبان ازبکی بنام «سید رضا علی زاده » در تاشکند منتشر[6] و در سال 2015 به روسی ترجمه شد.  در نوشته ای که در پیش دارید سعی میشود که علاوه بر اشاره به نکاتی از زندگی علی زاده، وی از طریق نوشته ها و افکارش شناسانده شود.

درزمانی که هنوز مرو را از لحاظ  جغرافیای سیاسی  از ایران جدا نکرده بودند،  اجداد سید رضا علی زاده  در آن شهر می زیسته اند. جد پدر او به نیشابور  کوچ میکند . پدر بزرگ سید رضا  از نیشابور به ورارود مهاجرت میکند و علی زاده در سال 1887 میلادی در محله « باغ شمال» واقع در منطق پنج آب سمرقند  متولد میشود. آموزش سید رضا با کمک پدراهل علم  از مکتب شروع شد . او به مرور زمان و در هنگام تحصیل  به زبانهای ازبکی، روسی، عربی وبعدا  به فرانسه ، انگلیس، ارمنی و عبری آشنا شد. علی زاده در هیجده سالگی (1908)  به ایران سفرکرده و علاوه بر دیدار از نیشابور، زادگاه اجدادش، مدتی در تهران و مشهد به مطالعه پرداخت. تعداد سفرهای علی زاده به عثمانی همراه با اقامت در نجف و نیز روسیه و مستعمرات مسلمان نشین اش زیاد است. او در سفر  دوم  به ایران(1916) با اندیشمندان ایرانی  مانند  علی اکبر دهخدا و ملک الشعرای بهار که در نهضت مشروطه نیز دست داشتند آشنا شد و شاید به واسطه همنشینی با آنها بود که افکار ضد انگلیسی او قوت گرفت: « برادران! دولت جهانگیر انگلیس و رفیقان وی، به حیله های گوناگون سیاسی مکه مکرمه، مدینه منوره، بغداد، شام، بیت المقدس، نجف اشرف و کربلای معلا را بدست خود در آوردند..».., و یا: «جلادان خونخوار انگلیس از کلکته تا سنغاپور با خون هندیان بیگناه…»[ شعله انقلاب 1919/1].نوشته های ضد انگلیسی او باعث شد که انگلیسها برای سر او جایزه تعیین کردند و هنگامیکه او در راه سفری  به ایران در ایستگاه مرزی عکس خود را دید به سمرقند باز گشت.  علی زاده در سفر دوم  خود به ایران یک دستگاه ماشین چاپ از دوستان ایرانی هدیه گرفت و با خود به سمرقند برد. دغدغه اصلی علی زاده سواد آموزی و  ایجاد تحرک فکری  در بین  تاجیکان و بخصوص ایرانی تباران بود. علی زاده پیش از تحولات سیاسی و برقراری نظام بلشویکی علاوه بر روزنامه نگاری برای مطبوعات داخل و خارج مانند  «تربیت»، «بخارای شریف»، « حبل المتین» و«ملا نصرالدین» به تعلیم دانش آموزان پارسی زبان نیز می پرداخت و با کمک تنی چند، مدارسی را  در سمرقند بر پا نمود. روسیه تزاری در دومین سال جنگ اول جهانی(1916) احتیاجی مبرم به سرباز داشت و از این رو برخلاف قرار سابق، مردان مناطق مسلمان نشین کشور را نیز به سربازی فراخواند. این امر مردم را که از ستم تزارها به ستوه آمده بودند به شورشی واداشت که در سرکوب آن حدود 88000 نفر کشته شدند. یکسال پس از این کشتار (1917)  انقلاب بلشویکی رخ داد و دولت شوروی برای کسب محبوبیت به تمام اقلیت های قومی و مذهبی وعده همکاری وحمایت  میداد که در سالهای نخستین حتی اجرا گشتند. بطور مثال  دولت روسیه در این باب در 24 نوامبر 1917 اعلامیه ای به امضا سران دولت از جمله لنین منتشر کرد که در آن آمده است: «ای مسلمانان روسیه، ای تاتارهای کنار رود ولغا و قریم[ ولگا و کریم] ، ای قرغیزها و ازبکان سبیریا [سیبری]  و تورکستان[ترکستان] ، ای تورک [ترک]   و تاتارهای قفقاز ، ای چیچنس [چچن ها]  و لزگیان داغستان، ای همه ملتهای روسیه که مسجد و معبد های شما را پادشاهان ظالم روسیه و عاملان جابر آنها خراب، دین و ایین  شما را تحقیر نموده اند. پس از امروز دین و آیین شما، آزاد و سربست اعلان می شود. بعد از این زندگانی و معیشت خود تانرابه آزادی و سربستی بجا آورید، این حق شماست»[7]. در این راستا اقلیت ها پس از مراجعه به مراکز مربوطه از مزایایی مانند ایجاد مدرسه، چاپ کتاب درسی و روزنامه بهره مند میشدند. علی زاده که مانند بسیاری دیگر به صداقت دولت انقلابی معتقد بود، از این موقعیت استفاده کرده ومدرسه ای برای ایرانیان سمرقند ایجاد  وبا تجربه  روزنامه نگاری خود  و کمک دولت  مجله ای به نام « شعله انقلاب» منتشر کرد که مخاطبینش در درجه اول ایرانی تباران بودند: «قومیته رنجبران اشتراکیون باغ شمال وجود یک جماعه از برادران فارسی زبان ما را که در شهرها و ده های مختلفه مملکت ما تورکستان زندگانی دارند و بسبب پیدا نبودن مطبوعات فارسی از حوادث گوناگون و انقلابات رنگارنگ جهان بکلی بیخبر و محروم مانده اند. ..». علی زاده در جوّ ضد فارسی و طبعا ضد ایرانی حاکم که در بالا به آن اشاره شد  برای اجتناب از درگیری با حاکمین گاهی از اصطلاح «تورکستان» ولی در بین سطور از « وطن ما ایران» و حتی «خاک پاک ایران» و یا « کشور گرامی ایران» نام می برد. وی در طنزی می نویسد:«… اوزبک نما گفتم یک مطلب عجیبی بیادم آمد. در سمرقند ما چند نفر پیدا شده اند که خودشان پشت در پشت تاجیک یعنی فارس اند. دلیلش هم این است که تا دیروز  آنها از کلمه اوزبک چندان ننگ میکردند که للوید جرج [وزیر خارجه انگلیس ]  به گفتگو کردن با وکیل  کامه نف [وزیر شوروی ]. هرگاه کسی ایشان را اوزبک می خواند، خدا پناه دهد!…گور پدر آدم را می سوختند. حقارت طلب شده، آدم را به محکمه عدلیه می کشیدند، که چرا مرا اوزبک خواندی؟…امروز نمی دانم چه دایی آنها شده که خود را اوزبک به قلم داده از فارسی حرف زدن عار می نمایند. شاید که تکلیف شرعی آنها بر این باشد. میل اشان، اختیار دارند!… ولی این مزه دارد که مدیر مجله ما [خود نویسنده ] که ایرانی و فارس بودن او را مثل اسب قشقه دار، همه کس میداند، نسبت تعصب زبان میدهند، گویا وی هم مثل ایشان از زبان ملی و مادری اش استعفا داده….» [شعله انقلاب 1920/57]  .علی زاده  که در اوئل انقلاب اکتبر مجذوب  وعده های لنین  و دولت شوروی  به اقلیتها و مسلمانان شده بود در شماره 13 شعله انقلاب نوشت: «..میگویند بالشویکها میخواهند دین را از میانه بردارند، اینها بی دین و لامذهب هستند.ولی نمیگویند که کدام بالشویک بمسجد و منبر مسلمان دست زده؟ کدام اشتراکیون از نماز و روزه مسلمانان ممانعت کرده؟..». البته چند سال بعد که مساجد تبدیل به کلوب حزبی و قرائت خانه سرخ شدند، او پی به خصلت کمونیستها برد و خود را کنار کشید و بیشتر به تعلیم دانش آموزان و دانشجویان پارسی زبان ، کاری که بسیار به آن بها میداد پرداخت.

از علی زاده که به چندین زبان احاطه داشت ترجمه های با ارزشی بجای مانده است. مانند ترجمه هایی از پوشکین، تولستوی، کلاوکف….  . او درکنار ترجمه های ادبی، کتب  درسی فراوانی را  نیز به فارسی ترجمه کرده است، این علاوه بر کتابهای درسی میباشد که خود تدوین نموده، مانند صرف و نحو تاجیکی، صرف و نحو عربی، علم حساب، جغرافیا، تاریخ   و حتی واجبات دینیه. این اثار بیش از چهل کتاب و رساله میباشند و کتاب دو جلدی لغات روسی-تاجیکی جایگاه ویژه ای در بین آنها دارد.  کتاب صرف نحو تاجیکی وی در سال 1926 نشر یافته. این زمانی است که زمزمه های دوری از زبان فارسی و تغییر خط توسط کارگزاران رژیم شروع شده بود. علی زاده استادانه نام مزبور را بر کتابش نهاد ولی در دیباچه کتاب صریحا شرح داد که زبان عمومی و ادبی فارسی نام دارد: « اگر چه در زبان هر ملتی لهجه و شیوه های گوناگون موجود است، ولی زبان رسمی و ادبی آن یگانه میباشد، که جمیع قبیله و طائفه های گوناگون آن ملت به آن زبان کتابت، تعلیم و تعلم می نمایند. همچنین ملت تاجیک هم نظر باختلاف موقع جغرافی و شرایط محلی زبان تاجیکی را به چند لهجه و شیوه تکلم میکند. حال آنکه زبان ادبی و عمومی ایشان همانا زبان فارسی است، که امروزه زبان رسمی مملکت ایران و افغانستان و زبان نیم رسمی هندوستان را تشکیل میدهد. صرف و نحو این زبان فارسی وطرز کتابت و املای آن در هرجا یکسان است.» .

پیش لرزه تغییر خط  در اوان حکومت بلشویکی ترکستان ، اصلاح !! خط و املاء موجود بود. در این راستا ازبکها  و ازبک نما ها  بدون  دعوت از تاجیکان نشست هایی تشکیل دادند. علی زاده در شعله انقلاب از فارسی زبان می خواست که خود را از این معرکه دور نگ دهرند: « از آنجایی که ما تاجیک و فارس بوده، هوس ازبک نمایی و تورک نمایی  را نداریم و در این کار برای خود هیچ فایده مادّی و معنوی را نمی بینیم، باین مساله نه منفیا و نه مثبتا مداخله کردن نمی توانیم، بلکه سخت بی طرف ایستاده ، از هر گونه مداخله خودداری خواهیم کرد…… . بجای اینکه ابروی املایمان را درست کنند، چشم آنرا در نیاورند…» [ شعله انقلاب،66]. علی زاده معتقد بود که آموزگاران تاجیک باید جهت تدوین کتاب های درسی  ابتدا به تهران سفر کنند.

در دهه 1930 میلادی موج اختناق، دستگیری و اعدام های حکومت استالین همه گیر شده بود. از علی زاده که  در این میان استاد زبان های فارسی و عربی در دانشگاه سمرقند بود، خولسته شد که تابعیت ایرانی خود را ترک کرده و شهروندی یکی از کشورهای شوروی را بپذیرد، امری که او نپذیرفت و گذرنامه ایرانی خود را حفظ کرد. او  در سال  1937  به جرم جاسوسی علیه شوروی  دستگیر شد و به زندانهای روسیه اعزام گردید که آخرین آن در شهر ولادیمیربود. مرگ این دانشمند ایرانی در 24 دسامبر 1945 در حالیکه او فقط 54 سال داشت اتفاق افتاد و جسد او در کنار ساختمان زندان دفن گردید. درآغاز ریاست جمهوری  گورباچف، بنا به درخواست خانواده علی زاده بقایای جسد  سید رضا  به سمرقند منتقل و طی مراسمی در گورستان پنج آب به خاک سپره شد (1986). نویسنده این سطور در بازدید نخستی خویس دسته گلی  از سوخود و مجله بخارا بر روی گور او نهاد که نواری  به آن پیوسته بود: «با احترام، مجله بخارا». در حال حاضر محله ای را که علی زاده در آن میزیسته  باسم او نام گذاشته اند و مکتب(مدرسه راهنمایی) شماره 14 سمرقند نیز« علی زاده »نام دارد . در آنجا علاه بر تصاویر او و کتاب هایش در درون ساختمان، پیکره اش نیز در باغ مدرسه نصب شده است. با تلاش خانواده علی زاده و کمک دولت ایران در «محله علی زاده » موزه کوچکی دایر شده  که یادگارهایی از او در آنجا  در معرض دید گذاشته شده اند[8] و در حال حاضر نوار دسته گل اهدایی مجله بخارا نیز در آنجا به معرض دید گذاشته شده است. در کتابچه  یادداشت ببیندگان موزه نام ایرانیان به چشم می خورد، از جمله  نام آقای دکتر ناصرالدین پروین.  در آنجا  نامه های علی زاده در زندان بر روی تکه کاغذهای کوچک و جعبه سیگار و بخصوص نوشته ها و اشعار او در فراق خانواده بر روی پارچه پیراهن، خواننده را متاثر می کنند:

بگردید عمرم خزان از جدایی/قد راست من شد کمان از جدایی

شده رنگ من زعفران از جدایی/به حسرت دلم خون فشان از جدایی

سرشک از دو چشمم روان از جدایی/امان از جدایی، فغان از جدایی

این گونه نوشته ها و آخرین عکسهای وی که خبر از مرگ قریب الوقوع او میداند، هر بیننده را به تعظیم در مقابل این فرهیخته ایرانی که تا دم مرگ به رژیم استالین ًنه ً گفت و تا دم آخر ایرانی ماند، وامیدارد. شاید روزی خیابانی در تهران و نیشابور به نام وی گردد: «سید رضا علی زاده»

[1] مدارس روس و مدارس روس-محلی

[2] البته ایلمینسکی سعی میکرد که کودکان تازه مسیحی به خط سیریلیکی تعلیم داده شوند و باین گونه از سایر کودکان محلی  در اجتماع پیشی گرفته و از دین اسلام و متون  به خط عربی- فارسی دور نگه داشته شوند.

[3] در ورارود به زبان فارسی، زبان مسلمانی نیز می گفتند

[4] مدارس جدیدیه

[5] در این نوشته از مقاله مذکور استفاده گردیده است.

[6] ازبکی сайид ризо ализода тошкент 2011 , ABU MATBOUOT-KONSULT

روسی  сайид ризо али-зода MockoBa 2015 N-Print

[7] پیام دولت اتحاد شوروی: ً به همه زحمتکشان مسلمان روسیه و مشرق زمین ً ، روزنامه پراودا شماره 196 و روزنامه ایزوستیا شماره 232 بتاریخ 5 دسامبر 1917 (22 نوامبر 1917تقویم  جولیایی). ترجمه جملات فوق از روسی  به فارسی از مجله شعله انقلاب،شماره 16 برداشته شده است.

[8]  نشانی: سمرقند، تقاطع امیر تیمور و گاگارین، 200متر پس از چهارراه در خیابان گاگارین، دست چپ کوچه علی زاده

تصویر سید رضا علی زاده
علی زاده، همسر و فرزندانش
لوحه یادبود علی زاده بر دیوار منزلش (سمرقند) که اکنون نیمی از آن تبدیل به موزه شده است
بخشی از موزه علی زاده
مکتب 14 سمرقند، دبیرستان علی زاده. خانم رعنا شریفوا نبیره سید رضا و مترجم کتاب علی زاده از ترکی جغتایی(ازبکی) به روسی
یکی از تابلوهای تالیفات علی زاده در راهرو مکتب 14(علی زاده)

تغییر خط فارسی در تاجیکستان و یاد مانده کمال عینی

شادروان کمال عینی

این مقاله در مجله بخارا (ایران) به چاپ رسیده است                                                     

مسعود حسینی پور

                                      تغییر خط فارسی در تاجیکستان و یادمانده کمال عینی                                                   

استقلال جمهوریهای شوروی و آزادی برای تماس با مردم آنجا، بارقه ای خوش برای پارسی گویان بیرون از پرده آهنین  بود که  آغوش خود را بر روی نیمه دیگرمان در آسیای مرکزی بگشایند و از آنها دریابند،  حدود یک قرن حکمرانی تزاری و بلشویکی را چگونه از سر گذراندند و در این مدت  بر فرهنگ مشترکمان به ویژه خط و زبان چه آمده است. در این راستا انجمن ایرانیان دانشگاه کلمبیا در دهه 90 قرن پیش ،تنی چند  ازدست اندرکاران فرهنگی تاجیکستان مانند  محمد عاصمی، اکبر ترسون زاده و کمال عینی (پسر صدرالدین عینی)  را برای تشریح اوضاع  گذشته فرهنگی آن دیار به نیویورک دعوت نموده بود. آقای دکتر حبیب برجیان از دانشگاه کلمبیا سخنان عاصمی را کوتاه مدتی بعد، طی مقاله ای در مجله پر، شماره 1992،74به چاپ  رسانیده اند ولی به دلیلی نشر نطق تحریر شده کمال عینی را به بعد موکول کرده و پس از مرگ وی انجام داده اند [1].  در مقدمه این مقاله ضمن اشاره به خدمات  ارزشمند فرهنگی کمال ذکر گردیده است که او از جوانی عضو حزب کمونیست تاجیکستان[1] بوده در سایه پدر، برای تحصیل به لنین گراد اعزام و در بیست و پنج سالگی مدیر شعبه نسخ خطی آکادمی علوم تاجیکستان گردیده و این سمت را تا پایان عمر پدرش حفظ کرده است.  مورد روسی گردانی در منطقه باعث شده بود که کمال به روش روسها نام صدرالدین عینی و خویش را با نام ولد تلفیق و به ویچ ختم کند: ” صدرالدین سیّد مُرادویچ عینی،کمال صدرالدینویچ عینی”[ 1]. در مقاله مذکور آقای برجیان با ظرافت قلم ذکر میکند : ” پس از برچیده شدن بساط اتحاد جماهیر شوروی بسیاری از کسانی که مصدر امور بودند، برای آنکه وجهه پیشین خویش را در فضای نوین تداوم بخشند، یکباره زبان به انتقاد علیه آن نظام فراگشودند. گفته های ایشان اگر بیطرفانه هم نباشد لا اقل ملاکی برای باز سازی تاریخ به دست میدهد  “. این سطور یاد آور اشاره های مرحوم سعیدی سیرجانی در سرسخن کتاب “یادداشتهای”ص. عینی[ 2] هستند که نویسنده را درضمن اینکه یکی از شاعران و نویسندگان برجسته تاجیک در قرن حاضر میداند، اضافه میکند : “….. و امکانات وسیع تبلیغاتی اتحاد جماهیر شوروی در خدمت نشر آثار و بسط شهرت او در میاید”.

به نقل از برجیان، شادروان کمال عینی در نیویورک ازنوشته ای از برجیان که بند زیر از مقاله ” دنیای نو و الفبای نو”  در روزنامه آواز تاجیک  بقلم پدرش [3] ، را ذکر کرده ابراز کدورت خاطر میکند:

“به چه اندازه ناگزیر بودن این مساله رااز اینجا باید دانست که ایران، با وجودِ در زیر حکمرانی شاه و نفوذ مجتهدان بودن، کوشش داردکه الفبای نو را قبول کند، این معنی از مکتوب کنسول ایران میرزا کریم خان معلوم است. لیکن اگر ایران این مساله راحل کرده نتواند، عیب نیست، زیرا حالا ایران در تحت نفوذ روحانیون است اما تاجیکانی که از هر جهت آزاده بوده در هر گونه کوششهای مدنی از جمهوریهای متفق خود یاری مدنی می بیند، در این راه سستی بکار بردن [کذا]، در محکمه تاریخ گُنهکار به شمار میروند”.

شاید بدین خاطر بوده که کمال عینی در سخنرانی نیویورک، کلامش را به موضوع تغییر خط متمرکز کرده است.  بهر حال او  در این راه بیش از اندازه حقایق را وارونه جلوه داده است. بخشی از گفته های وی در زیر با حروف کج و علامت • مشخص شده اند:

عینی در این مورد [ تغییر خط] چگونه اطلاعاتی را داشت؟ ایشان در آن جلسات زیاد در میتینگها شرکت نمی کردند.

چنانکه  از گزارش های مربوط به نشستهای تغییر خط خوانده میشوند عینی در جلسات شرکت میکرده و در عکسهای موجود هم دیده میشود که شرکت کنندگان اجلاس در گرد او او نشسته یا ایستاده اند. ساتم الغ زاده که خود در چنین نشستی حضور داشته، درکتاب “صبح جوانی ما”[4] چنین  مینویسد: “من اولین بار صدرالدین عینی را در تیرماه 1928 در کانفرانسیه زبان شناسی دیدم. ….. کانفرانسیه سر شد. عینی در پرزیدیئوم [ میز سروران]نشسته بود….. . در مذاکره ها به او سخن دادند، وقتیکه قرسکها [ کف زدن ها]خاموش شدند، عینی اول آرامانه و با آواز پست بسخن در آمد، اما بزودی از وی حرکتهای عصبیانه بظهور آمده، نطقش پر شور و تیز و تند شدن گرفت. …. . بمحاکمه کنفرانسیه دو لایحه الفبای نو به حروف لاتینی اساس یافته پیشنهاد شده بود. …[ عینی] :الفبای نو را ما با چه مقصود قبول میکنیم؟. برای زیبائی آن را تماشا کرده ذوق بردن یا خلق را زودتر با سواد کردن؟. ……. .یک سبب از الفبای کهنه عربی دست کشیدن ما این است که آن دشوار و مرکب بوده، یاد گرفتنش وقت بسیار طلب میکرد”.   تنها در سال 1928 سه مقاله به قلم ص. عینی در وجوب دوری تاجیکی(!) از فارسی ایرانی و لزوم تغییر خط فارسی به لاتینی در مجله رهبردانش (سمرقند، تاشکند، شماره4-5،ص22؛ شماره 10، ص6 و شماره11-12 ،ص43) نوشته شده اند. در شماره 10 تغییر خط فارسی در تاجیکستان یک “مسئله تاریخی” عنوان شده است.

•… .ولی آن وقتیکه مبارزات عوض [کردن] الفبا شروع شد، به همین الفبا [ یعنی الفبای فارسی]، همان وقتی که سخت میکوبیدند، تاریخ امیران منغتیه را نوشت، نمونه ادبیات تاجیک را نوشت، اولین رمان [تاجیکستان] آدینه را نوشت … . “

امر کتاب نوشتن و تغییر خط دو مورد جداگانه از هم  میباشند، افزون بر این  پس از تغییر خط ، مکتوبات استاد عینی به خاطر عدم آشنائی وی به لاتین،  به خط فارسی نوشته میشده  و دستیارانش آنها را به خط لاتین (و از 1940 به کریلی) بر میگردانده اند. ضمنا سه کتاب یاد شده، قبل از تغییر خط درسال 1930 و در سالهای 1919، 1925و1926تحریر شده اند.

[از] طرفداران عوض کردن الفبا یکی بود[ به نام]سید رضای علی زاده ثابت: شخصی از عشق آباد بود ……..

زنده یاد سید رضا علی زاده، فرهیخته ایرانی تبار،بنیان گذار روزنامه “شعله انقلاب”،  موٌسس اولین مدرسه درباغ شمال سمرقند، ماٌوای هزاران ایرانی تهی دست ، مردی بود که برای اعتلای فرهنگ ایرانی و به ویژه سوادآموزی ایرانیان سمرقند جانش را در زندان استالین تقدیم پارسی زبانان کرد. او که سمت استادی بر عینی را داشت، به هیچ وجه در مورد تغییر خط فعالیتی نداشته است . وی که از دوستان علی اکبر دهخدا و ملک الشعرا بهار بوده، در اعلان استخدام محرر برای روزنامه شعله انقلاب شخصی با “فارسی فصیح” را میطلبید و هنگامیکه در حول انقلاب بلشویکی پان ترکیست ها برای اصلاح خط (موضوع تغییر خط بعدا پیش آمد) فارسی-عربی تلاش میکردند، در همان روزنامه از پارسی گویان خواست که خود را از این حیطه دور نگه دارند و “بجای برداشتن ابرو، چشم را کور نکنند”. علی زاده در شعله انقلاب پیشنهاد کرده بود که آموزگاران تاجیک برای تعلّم مدتی به تهران اعزام شوند در حالیکه چند سال بعد صدرالین عینی از اینکه ایرانیان مقیم ورارود مکتوبات روسی را برای تاجیکان ترجمه میکنند ابراز ناخشنودی کرده است.

روشن نیست که نام اضافی “ثابت” چگونه به نام خانوادگی علی زاده از سوی کمال اضافه شده است، بطوریکه حتی آقای فرهاد علی زاده نویسنده کتاب “سید رضا علی زاده” [5] نیزاز آن بی خبر است. حتی دراسناد کا گ ب در مورد سید رضا نیز چنین نامی دیده نمیشود [5].

علی زاده متولد سمرقند بوده و در آنجا میزیسته و اهل عشق آباد نبوده است. وی در سال 1934 برای رهائی از تعقیبهای استالینی از کنسولگری ایران روادید(گذرنامه؟) ورود به ایران را دریافت کرده ولی با اشاره دوستانش که دریافته بودند او بخاطر نوشته های ضد انگلیسی اش در مرز ایران بازداشت و به انگلیسها سپرده میشود، پس از چند ماه توقف در عشق آباد به سمرقند باز میگردد

چند ماخذ:

                                                             [1]Borjian, Habib; خط و زبان تاجیکستان در سالهای سرکوب استالینی:خاطراتی از زنده یاد کمال عینی                                                                                   

 rahavard, Serial no. 95, pp.199-212                                                          

[2]  عینی، صدرالدین؛ یادداشتها، بکوشش سعیدی سیرجانی، انتشارات آگاه، تهران 1362

[3]عینی، صدرالدین، دنیای نو و الفبای نو ، روزنامه آواز تاجیک بتاریخ5/9/1927 و یا: مجموعه آثار صدرالدین عینی؛ بکوشش کمال عینی، جلد 11، کتاب دویم، دوشنبه 1964

[4]اولوغ زاده، ساتم، صبح جوانی ما، نشریات دولتی تاجیکستان،استالین آباد 1951

 [ 5] АЛи-заде,Фархд; САЙИД РиЗО АЛИ-ЗАДЕ; 109028 г.Москба,Тессинй       переулок  д.5 ,стр.


[1]  ابتدا در بخش جوانان (کُمسومول).

پارسی را در همه جا پاس میداریم

مرحوم غنی زاده سمرقندی

عبدالکریم غنی زاده، ادیب سمرقندی

در اوائل مردادماه    1399آقای عبدالکریم غنی زاده،ادیب سمرقندی و مدیر سابق موزه صدرالدین عینی در سمرقند در هشتاد و پنج سالگی به دیار باقی شتافت. او ازپیشکسوتان زبان فارسی-تاجیکی ازبکستان بود .محل تولد او منطقه خواجه احرار ولی، از توابع سمرقند است .او تحصیلاتش را در بخش فیلولوژی (زبان و ادبیات) دانشگاه سمرقند انجام داده بود.  از مشاغل فرهنگی/مدنی او پس از چند سال آموزگاری میتوان سرپرستی  و همکاری  درمجموعه تاریخی شاه زنده  و موزه صنعت و هنر خلقهای ازبکستان در سمرقند را نام برد. از سال 1967 با پیگری او و جمعی از فرهیختگان سمرقند ” موزه صدرالدین عینی ” پایه گذاری شد و پس از چندی سرپرستی موزه به غنی زاده واگذارگردید. ساختمان این موزه که زمانی محل سکونت خانواده عینی بوده در مرکز سمرقند و چند قدمی مجموعه ریگستان قرار دارد. در زمان ریاست جمهوری سابق ازبکستان عده ای بر آن شدند که موزه عینی، گردآورنده  کتاب های “نمونه ادبیات تاجیک” و “یاد داشت ها” (شامل اطلاعات ارزشمند مردم شناسی منطقه، به ویژه بخارا) برچیده شود ولی غنی زاده و سایر یارانش  با کوشش فراوان از این اتفاق جلوگیری کردند. از غنی زاده دو کتاب شعر “مهرنامه” و “کاشانه بخت” به یادگار مانده است. 

                                                زادگاهم

زادگاهم- خواجه احرار ولی، / سرپناهم- خواجه احرار ولی.

روز مثل شمس تابان توئی، / شب چو ماهم – خواجه احرار ولی.

من در این مسکن به دنیا آمدم، / شد همین مسکن برای من وطن.

در همن جا یافتم من پرورش، / چون نهال تازه و تر در چمن.

در همین خاک مقدس دوستان، / ای بسا فردان دانا خفته اند.

پاک طینت، پاک دل مردی شریف، / بود زین روخواجه احرارگفته اند.

زادگاهم دوست میدارم ترا، / هر کجا بر زبان آرم ترا.

زادگاهم خواجه احرار ولی، / سرپناهم خواجه احرار ولی.

                                   دل بستم

به راه راست میگردی، به رفتار تو دل بستم

تو حرف راست میگوئی، به گفتار تو دل بستم.

مرا میسوزد و میسازد آن چشمانت پر مهرت،

به چشمان چو اخترها شراره بار تو دل بستم.

وجود خویش را پخته  تو اندر کوره محنت،

برار آرد همه کارت، به هر کار تو دل بستم.

شکفتی چون گل بهار در باغ ادب، یارا،

صمیمت تو را زاده، به اطوار تو دل بستم.

ایا ای دلبر جان، صدق توجسم و جان من،

از این رو قلب، میگوید: به دیدار تو دل بستم.

پارسی را در همه جا پاس بداریم

دلشاده فرهادزاد

دلشاده فرهاد زاد، شاعره سمرقندی

خانم دلشاده فرهاد زاد مدرس و یکی از اعضاء گروه زبان فارسی- تاجیکی دانشگاه دولتی سمرقند است. او که از نوجوانی شعر می سروده اکنون جزو شعرای سرشناس سمرقند میباشد. دلشاده خانم میگوید که فروغ  فرخ زاد و شعرهایش تاثیری بجا ماندنی در سروده های او دارند. البته  فروغ تنها شاعر دلخواه ایرانی او نیست. پیش از سفر پائیزی 2018 به سمرقند، از او سئوال کردم که چه کتابی را میتوانم برایش به ارمغان آورم. دلشاده پس از تعارفات معموله گفت: “اگر کتاب شعر پروین را بیاورید، سرم به آسمان میرسد”. هنگامیکه کتاب را در سمرقند تقدیمش کردم، کنجکاو بودم که ببینم چگونه سرش به آسمان میرسد. او چندین ثانیه به کتاب خیره شد و سپس با تواضع و خاکساری همیشگی اش در صندلی فرو رفت.

شهر دل      (منظومه)

  سمرقند دلم- شهر دل من،

 که دریایست از نهر دل من،

 زرافشانیست[1] از بهر دل من…

 چرا دلبستگی دارم به این شهر؟

 چه پیوندی میان ماست،

 چرا پا بسته‌ام دل را به این شهر،

 به که وابسته‌ام. .؟

 چرا این خاک می‌خواند به هر دم،

 بخارا باشم و در امریکا باشم،-

 چه از نزدیک یا از دور،

 مرا این خاک می‌خواند به هر دم…

 تو گویی پوستپیوندم به جسمش،

 تو گویی دوستپیوندم به جانش،

 به خورشیدش – نانش،

 به خاکش استخوانش.

 بلی، یک شاخپیوندم

 اندر شانة تناور باغ نیا،

 در آستانش.

 نیا و قبله‌گاهم را

                درخت یادگار روی حولی [خانه] پای بر جایست.

ورا من دوستداری می‌نمایم گاه.

 به روی پنجه شخشولشان [ شخشول:زبر، خشن] بنهاده دستانم، 

                                               تو گویی می‌نوازم دستهاشان را.

می‌دانم، چرا من دوست می‌دارم درختان را.

 نمی‌دانم… 

 که می‌داند…

زمین -“خاک پناهنده”[2]

 مرا گاه ها به سوی خویش می‌خواند،

 به هر یک ذرّه از خاک وجودم،

 به گرد پاره‌های استخوانم

                                               آرزومند است.

 چنانم می‌نماید جذب،

 چنان گویی، که عارف را

                کشد جاذبه خاک، ثریایش.

 معانی ز بطن خاک تا این جا رسیدن را، 

 دوباره بازگشتن را به آغوشش

                به برگ زرد پاییز

                                               می‌کنم تلقین.

 تو گرد استخوانم را از این بوم

 نگردانی دور، ای پروردگار،

آمین  (!)

 من از دنیا و از خاک سمرقندم،

 بلی، خاک سمرقندم…

 همه گویند“ریگستان و شاه زنده و هر سنگ از این شهر

 به جان ساکنانش جای طومار است”…

 مرا در سینه تیمار است

 چرا گویند“خاک این زمین-وزنین ”؟

“”گران‌جان است می‌گویند؟

…به هر یک کوچه این شهر

                از پی پای بزرگانش

                                               شرافت داشت،

 ز کیمیای نفسهای بزرگان

                گویی اسپرروی آفت داشت.

 دیگر،

 آن کوچه‌هایش این شرافت را گدایی می‌کنند یکسر…

 بلی،

 شاید که خاک شهر وزنین است،-

 دروغ این جا زیاد طامات می‌بافد،

 گنه این جا چو لولی بچّزا است،

 و بنیاد همه ایمان و وجدان سست می‌لرزد،

 اگر چه فیض می‌بارد، از این است.

“چو هر جایی گناه است،

                فیض می‌یابد فراوانی”

 الا، ای یار جانی، یار جانی!

 نکوخواهان خاکش دست بر آمین اگر دارند،

 دعایی مثل صابون بر تن این شهر، 

 مثال مرهمی بر زخم،

 بگذارند،

 بلی، یابد ز الطاف خداوندش فراوانی.

 چرا وارسته نه،-

                               پا بسته‌ام دل را به این منزل،

 چرا وامینمایم – بهترین وصّاف این شهرم؟

 چو من در دل

                               بنیاد سمرقند دیگر دارم،

 مثال گوهر ناسفته است، آری،

 و این گوهر، خیالش را

 کف گوهرشناسش درج سیمین است، 

 که نایاب است.

 تو گویی شمس ناپیدا و

                کنیا[قونیه] شهر بی‌تاب است.

 بلی، شهر دلم یک گوهر ناسفته است، آری.

 ورا بنیاد خواهم کرد،

 اگر چه در بهای استخوان بشکستنم باشد،

 و یا با ذره‌ها پیوستنم باشد،

 ورا ‌‌آباد خواهم کرد…

 من از آن روز، که جوزایم

                ز برج خود درجی ارمغان آورد،

 به پهلوی دل من یک دلیرا، ارغوان، آورد،

 دو دل در سینه اندر پرشرر دارم.

 به یک دل شهروند این سمرقندم،

 به جیب یک دل دیگر حجّت از سمرقند دیگر دارم

 دیگر،

 در پای این گفتار منظوم

                چو خلخالی، که انگیزنده باشد موج آوایش،

 در دست

                یک خبر دارم:

 اگر خاک سمرقند دلم را سبز گردانم،

 و باغ منزلم را سبز گردانم،

 تو گویی هر سمرقندم به خود دلبند می‌گردد،

 از آن پس این دلم با آن دلم پیوند می‌گردد.

 درختان نیاکانم ز نو گلبند می‌گردد.

 سمرقند گلم – آزاد،

سمرقند دلم – ‌‌آباد.

 ناز بی خریدار

  کنون نازهای بنده بی خریدار است،

 که گشت از فروش،- وقت گشت بازار است.

 نه، من غلط نموده بردمش به جایی، کان

 فروشگاه خوردنی و لتّ بازاراست.

 نه کس، که دل خرید کند چو گُرده‌اش نبوَد

 چو گُرد داغ از جگر برد، که خونخوار است.

 چه روزها، که دلم را به مُرده ‌افکندم،

 به پیش هر که می‌گذشت – دیدم، که نادار است.

 ولی میان این فسردگی نیازی گرم

 عروج می‌کند میان شب، که بیدار است.

 نمرده است شوق من به این درون‌داری،

 نوازیش به لطف، بنگری، که هوشیار است.

 حامل اشک خویش را خودم خریدارم،

 که دانه-دانه‌های رازدار پندار است.

 هزار شکر بازوان شاه مردان را،

 همیشگی عزیز دل، که نازبردار است.

 به پیش پاش ‌افکنم متاع جانم را،

 اگر چه مشتریم نیست، هم خریدار است…

آب حیات

آب حیاتی، که ورا سر کنم !

 مژده نجاتی [خبر رهائی بخش]، که ورا پر کنم

 شهپر امید چو بال ‌افکند،

 شوق پر وصل تو هم پر کنم

 دل، که قناتک[پرکشیدن] به هوس می‌زند،

 پنجره دیده خود در کنم.

 اکسیر عشق تو چه را قادر است،

 تا ز چه باشم، همه برتر کنم.

 جرعه بیدل چو بجرأت کند،

با عطشت کار سمندر کنم.

 ورنه چو بی نای و نوا ‌افکنی،

 “باده ندارم، که به ساغر کنم. “


[1] رود زرافشان که از کوه های تاجیکستان آغاز و پس از عبور از اطراف سمرقند بسوی بخارا جاری میشود.

[2] وام گرفته از فروغ فرخ زاد

فیلم: بخارا از نزدیک Film: BUKHARA UP CLOSE

فیلم ” بخارا از نزدیک”
(BUKHARA UP CLOSE)
مسعود حسینی پور
این نوشته در پیش در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است
در زمستان گذشته فیلم مستند ” بخارا از نزدیک” (BUKHARA UP CLOSE) را به پایان رسانیدم. درازای زمان این فیلم 96 دقیقه یعنی بیش از یکساعت و نیم است و این حد اقلی است که توانستم ارائه بدهم. بسیاری از صحنه ها و گپ ها با مردم مهربان و ایران دوست بخارا که نتیجه سفرهای متعدد بودند، باقی ماندند، شاید برای فیلمی دیگر؟. هرچند که گپ ها و شعرخوانی ها اکثرا به فارسی هستند ولی حرکات صورت و اندام به نوع شرقی به درک بیننده اروپائی در کنار زیرنویس به انگلیسی کمک میکنند. این فیلم با صحنه های کوتاه، گزارش یک روز بخاراست و با نمایش عبادت روزانه مذهبی یک مسلمان، یک دختر مسیحی و یک یهودی بخارائی شروع میشود. بازار دهقانان و بازار حیوانات در سحرگاه، دودکردن اسفند در مغازه پیش ازگشادن دکان، خوانندگان خیابانی، قرائت قران توسط زن سالخورده تاتار که به سایر زنان تعلیم خط عربی میداده ، پیر زن 88 ساله روسی که در جوانی به بخارا آمده و فقط روسی صحبت میکند، خانمی که در حین به هم زدن آش نذری از شور وشوقش هنگام ورود به ایرا ن میگوید، طنین صدای گوگوش در کارگاه تعمیرات الکتریکی، عروسی وگردش به دور آتش (یادگار باستانی)، عزاداری عاشورای شیعیان بخارا (فقط صوت)، مراسم شروع شابات(جمعه شب) در کنیسه یهودیان، نمایش معراج حضرت عیسی در کلیسای روسی،…. و در پایان شرح کوچ ایرانی تباران روستای زیرآباد توسط یکی از سروران آنجا و سرودهای” مورگی” (مروگی) که از زیرآباد شروع شده و اکنون در ازبکستان همه گیر است، صحنه هائی از این فیلم هستند. ” بخارا از نزدیک” تا کنون دو بار در دانشگاه هومبولدت برلین به نمایش گذاشته شده . بار دوم در “شب بلند علوم” بود و از پائیز(ترم زمستانی دانشگاه ها) بتدریج در بعضی دیگراز محافل فرهنگی آلمان نمایش داده خواهد شد. شاید روزی دو مستند پیشین ” بخارای شریف” و”دیوارنوشته های بخارا” را که فقط بنا ها وخوش نویسی ها بر دیوار در آن ثبت شده اند را در اینترنت به اشتراک بگذارم ولی ” بخارا از نزدیک” به احترام بازیکنان! کوچه و خیابانش(مردمی که در مستندات تلویزیونی آنها را نمی بینیم)، در اینترنت به شراکت گذارده نمیشود. شاید روزی این فیلم به همت دوستان در ایران نیز به نمایش گذارده شود.

چای خانه بنگی(سابق)

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

                   مسعود حسینی پور

«چای خانه بنگی» (ها) در قسمت قدیمی شهر  بخارا و در اطراف مسجد چهار منار قراردارد. تا پیش از تسلط بلشویکها(1920)  این چای خانه  که از سالنی  مستطیل شکلی  با اضلاع6X10  متر و ایوانی بزرگ تشکیل شده، مسجد بوده است.  پس از تغییر رژیم این بنا نیز  مانند سایر مساجد و علمیه ها و خانه های مصادره شده تبدیل به مکان حزبی و یا دولتی گردید. در زمان شوروی در روبروی این مسجد که « مسجد میر ابراهیم» نام داشت چای خانه ای دایر بود که پس از استقلال ازبکستان(1991) بخاطر تعریض کوچه به کلنگ سپرده شد و در مقابل، ساختمان مسجد میر ابراهیم که به مرور زمان تبدیل به ویرانه ای  شده بود  به اجاره گرداننده چای خانه درآمد. این مسجد برروی سکوئی به ارتفاع سه متر از سطح کوچه بنا شده و بدین گونه صدای موذن  از ایوان مرتفع، بهتر بگوش اهل محله میرسیده است. چایچی کنونی در مورد شان نزول « چای خانه بنگی» لبخندی نه چندان شیرین میزند و سرش را بعنوان نفی به بالا میبرد: ً آنی  که فکر میکنی (دیگر؟) نیست! ً.برای رفع هرگونه سوء تفاهم  نیز در کنار در ورودی روی تابلویی به ازبکی، نام چایخانه ذکر شده است: «غییرلار چای خانه سی» (= چای خانه سالمندان) .البته اگر شما در پس کوچه های بخارا در جستجوی این چای خانه هستید  درپرسش از رهگذران  با ذکر نام  « چای خانه بنگی » به مقصد خواهید رسید و با نام دیگر، احتمالا خیر. مشتریان اینجا مانند میانسالند و چهره هایی ثابت که آنها را در سالهای گذشته نیز در آنجا دیده ام. یکی از آنها مراد نام دارد و در برخورد نخست، هنگامیکه دریافت من ایرانی هستم، نام عده زیادی از خوانندگان پاپ ایرانی در خارج را برد و با ذکر هرنام قطعه ای از تصنیفشان را می خواند.  شاید خوشش نمی آمد اگر به او میگفتم که خوانندگان محبوب او را نمی شناسم و برایش میتوانم متقابلا فقط امثال  « بارون، بارونه » ویگن و « جان مریم » نوری را زمزمه کنم. در سفر بعدی دو سی دی «معین و ستار»  را تقدیمش کردم. ورق بازی، تخته نرد و شطرنج  وسائل سرگرمی مشتریان چایخانه« سالمندان » هستند، امری که  کمتر درچای خانه های دیگر دیده می شود[1].  در حال حاضر نرده و ستونهای چوبی ایوان از کیفیت خوبی برخوردار نیستند و نقش های درون سالن که تنها اتاق ساختمان نیز می باشد جای خود را به رنگ ساده بر دیوار وبر روی آن یکی دو نگاره،  کاسه  چایخوری وقوری با « نقش پَخته » ( پنبه) سپرده اند.  به احترام محراب (سابق)، بر تارک آن پوستری از کعبه نصب شده و طاقچه های  اطراف سالن با انواع قوری و کاسه تزئین یافته که اکثر آنها به نقش پَخته آراسته شده اند. «نقش پَخته»  بر روی ظروف چینی (معمولا  با رنگ لاجوردی بر زمینه سفید) که در آسیای مرکزی بسیار عرضه میشود، سابقه تاریخی چندانی ندارد و از زمان تسلط روسها بر آن منطقه و کشت اجباری پنبه به جای غله مورد نیاز متداول گردیده است. پیش از آن  اکثرسکنه از قوری های سفالی ویا فلزی استفاده میکرده اند و قشر مرفه جامعه از قوری های چینی ساخت روسیه یا سایر کشورهای اروپا با نقش های دیگر.  معروفترین نوع از گروه آخر قوری های ظریف مارک گِردنر Gardner میباشند که  امروز در آنتیک فروشی های بخارا به قیمت 200 دلار عرضه میشوند. در این مورد فروشنده برای اثبات نازکی جدار قوری، آنرا در مقابل نور گرفته تا خریدار از درون قوری نقش روی آنرا ببیند. قیمت قوری «نقش پَخته »که امروز دراکثر منازل یافت میشود حدود  شش دلار است. در  اکثر شهرها و  روستاها بطور معمول چای سبز(چای کبود) و در پیاله مصرف میگردد. در تاشکندو اطراف آن چای سیاه بیشتر نوشیده میشود.در همه چای خانه ها چای را  درقوری به مشتری میدهندو نه در فنجان و استکان. در منازل، مهماندار ابتدا مقداری چای را در پیاله ای ریخته و مجددا آنرا  یک یا دوبار به قوری برمیگرداند تا محتوی آن یک رنگ شود. در چایخانه ها معمولا پیش از این عمل، مشتری از لحاظ بهداشتی کمی چای را در پیاله اش گردانده و آنرا زیر تختی که بر آن نشسته میریزد، از این رو در اکثر چایخانه ها زیر هر تخت لکه خیسی مشاهد میشود. برای حفظ گرمای قوری آن را در زیر سرپوش کلاه مانندی که از پارچه بسیار ضخیمی دوخته شده قرار میدهند. این حفاظ نامهای مختلفی دارد که یکی از آنها ً کالپاک ً (=کلاه) است، در بخارا اکثرا به آن  ًپوشک ًمیگویند، ًقاپ کوکی  ً(=سرپوش)  هم در کنار اسامی دیگر به آن اطلاق میشود. احتمالا این حفاظ  قدمت چندانی ندارد و از این رو دارای چندین نام است، هر کسی از ظن خویش…  . مشتریان چای خانه ها ی سنتی را بطور معمول مردها تشکیل میدهند، همچنانکه کارکنان آنجا نیز مرد هستند و فقط در چای خانه های بسیار بزرگ از زنان برای شستن ظروف و امثال آن کمک گرفته میشود.   جوانان در چای خانه های شهرهای بزرگ ازبکستان کم دیده میشوند، آنها به کافه میروند. این  کافه ها شبیه اماکنی هستند که در ایران با  اصطلاح « اغذیه فروشی » شناخته میشوند و آنچه را که ما بنام «کافه » میشناسیم، میتوان در این اواخر به تعدادی انگشت شمار در تاشکند یافت. بخش اصلی مشتریان این کافه ها را دانشجویان تشکیل میدهند . تزیین و وسائل این کافه ها حاکی از خوش سلیقگی گردانندگان این محل هاست. بطور مثال در یکی از این کافه ها صورت  وقیمت آشامیدنیها و شیرینی ها مانند روزنامه در چند برگ و درلابلای آگهی ها چاپ شده و بدینگونه عده ای  از مشتری ها مشغول مطالعه روزنامه!میشوند. در محل دیگری بنام «کافه بوک»( Cafe Book )  با قرار دادن قفسه های  کتاب  نسبتا کوتاه برای  مهمان (های) هر میزحریمی ایجاد شده است  واین چنین ،دانشجویان مشتری، افکار خود را درسکوت و بهتر بر روی کارشان با رایانه همراه  متمرکز میکنند. در کافه بوک لیمونادهایی مثل کوکاکولا و پپسی کولا فروخته نمیشوند ولی در عوض شربت های طبیعی از تولید خودشان را عرضه میکنند. در آنجا چای درقوری و کاسه هم جای خود را به چای کیسه ای و فنجان داده اند. در سکوت نسبی کافه بوک نمیتوان دریافت که تا چه حد این بیت عبدالقادر سودای بخاری در مورد چای کیسه ای صادق است:

ز جوش چای جوشم این ندا در گوش میاید،

که: چای تلخ روشن میکند طبع سخندان را.

[1]  البته این بازیها در سطح شهرهای ازبکستان بسیار زیاد دیده میشوند.

چای خانه بنگی (سابق)

بخشی از درون چای خانه بنگی

بخشی از ایوان چای خانه بنگی


سمت راست: قوری و پیاله قدیمی مارک گِردنر. سمت چپ: قوری و پیاله «نقش پخته (پنبه) » که اکنون در اکثر منازل یافت میشوند. پشت: پوشک (کلاه حافظ گرمای قوری)

چایچی در یک چای خانه بزرگ در مرکز شهر نمنگان

چای خانه در نمنگان

جمعی از مشتریان چای خانه نمنگان

کافه بوک در تاشکند: ایجاد حریم برای مهمانان با قفسه کتاب

کاریکاتور و طنز در مورد تغییر خط در مناطق مسلمان نشین شوروی

                                                        مسعود حسینی پور 

(این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است)

                                    بخش یکم: مناطق ترک زبان[1]

جستار تغییر خط (حرف و املا) پارسی در ورادرود را میتوان از دیدگاههای متفاوت مورد تحقیق قرار داد و شاید شایسته باشد که در این راستا ابتدا فضای پذیرش حروف لاتین و ده سال بعد  گزینش حروف  سیرلیکی در جمهوریهای مسلمان نشین شوروی را شناخت.

تفکر و اقدام برای تغییر خط در مناطق ترک زبان[2]  شوروی  به  دو دهه آخر قرن نوزدهم میلادی و حکومت تزارها بر میگردد.  هرچند که این گامها در چهارچوب   ً خود آگاهی ملی و فرهنگی ً برداشته میشده اند ولی همگی ریشه در خواستهای سیاسی- مذهبی حکومت مرکزی داشتند. با تمهیدات پترزبورگ  از جنوب سیبری تا قفقاز لا اقل  متکلمین ده زبان مختلف  با ریشه ترکی به کار اصلاح خط فارسی-عربی برای  خود پرداختند( قرقیزی، ایغوری، ترکمنی،قزاقی، تاتاری، تاتاری کریمه،قره قالپاقی،باشقیری و آذری)، دهمین زبان ترکی جغتائی (ازبکی امروز) میباشد ومتکلمین آن که همزیست پارسی زبانان در آسیای مرکزی بودند  تا انقلاب بلشویکی فعالیت چشمگیری در این زمینه نداشتند. تلاش  برای« خود آگاهی ملی و فرهنگی» ترسیم مرزهای خیالی و در پی آن بیگانگی از یکدیگر  را بدنبال داشت که خواسته سیاسی تزارها در قالب روسی کردن« اقوام غریبه»[3]( به روسی:inorodcy  ) بود. گسترش مذهب ارتدکس  بخصوص در بین تاتارها و قزاقها نیز یکی از هدفهای جدی روسیه بود[4]. از آنجائیکه نو مسیحیان غالبا بطور گروهی به دین اسلام باز میگشتند، ایلمینسکی(Illminsky ) کارمند بلند پایه روسی و مبلغ سرسخت ارتدکس  بر آن شد که فرزندان نومسیحیان تاتارستان را از دبستان از طریق خط  سیرلیکی با نوشته های دینی  مسیحیان آشنا نموده و امکان خواندن متون اسلامی را از آنها سلب کند و باین ترتیب گامی نیز بطرف روسی کردن « اقوام غریبه» برداشته میشد. بدینگونه یکی از اولین آشناییهای  مردم مناطق مسلمان نشین روسیه با حروف  یک خط اروپائی انجام گرفت. بدون در نظر گرفتن این گونه استثنا، تغییر خط در مناطق  مسلمان نشین روسیه از لحاظ زمان  به دو برهه تقسیم میگردد:

یکم- تا قبل از انقلاب بلشویکی(1917): ( بطور عمده) اصلاح خط موجود.

دوم- پس از انقلاب بلشویکی: پذیرش حروف لاتین

گرجستان و ارمنستان مسیحی تا اواخر 1930 که سیرلیکی در همه جمهوریها ی شوروی متداول شد از بلای تغییر خط  به دورماندند.

«اصلاح خط موجود» در ابتدا معطوف به پیشنهادات آخوندزاده و ملکم خان[5] در سالهای پیش تر بود ولی به مرور بر همان پایه طرحهای زیاد دیگری نیز ارائه شدند. اصلاح خط عربی- فارسی یکی از برنامه های «مکتب اصول جدید» (پایه گذار: اسماعیل غصپیری از تاتارستان) بود که در مناطق مسلمان نشین روسیه بسیار طرفدار داشت . این مکتب بخاطر مخالفت امیردر امارات بخارا بطور جدی  پا نگرفت.

«پذیرش حروف لاتین» که حتی در اولین کنفرانس تُرکولوژی در  باکو(بهار1926) به ترک زبانها  توصیه شده بود در بعضی از جمهوریهای شوروی مانند  مانند قزاقستان و تاتارستان با سردی روبرو شد و آنها اکثرا همچنان  برای اصلاح خط موجود میکوشیدند، البته مقاومت ها دراواخر دهه 1920  با اشاره مسکو که اکنون بر امور تسلط کامل داشت متوقف شدند. در باکوفقط  اعضا هیئت تاتارستان  (بجز یک نفر) رای مخالف به گزینش حروف لاتین داده بودند و هنگامیکه کمیته مرکزی حزب کمونیست تاتارستان در سال 1928 رای به انتخاب لاتین و پشتیبانی از  گروه «ینی الیف» (الفبای نو) داد،  یک گروه 82 نفره با شهامت نامه ای به استالین نوشته و خواستار آزادی در امور فرهنگی خود شد. حزب کمونیست تاتارستان برای جبران شکست در باکو یک  کنگره ترکولوژی را در غازان تشکیل داد(1928) ولی متشخص ترین فرد  ًگروه 82 ً گُیباد آلپارف از شرکت در آن سر باز زد[6]. یکی از موارد طرح« مرکز علوم تاتارستان» در اصلاح خط ، صرفنظر از حروف بزرگ مانند ع یا ج،م وس  بود، بعبارت دیگر استفاده از حروف کوچک در آخر کلمه کافی بوده و قسمتهای زائد (دُم) در حروف بزرگ باید زدوده میشدند. این طرح  از طرف«لاتینیست ها» با اصطلاح« حروف شاخ و دُم دار» مورد تمسخر قرار گرفت. تاتارهای کریمه نیزبه توصیه کنفرانس باکو وقعی ننهاده بیشتر دل به اصلاح خط دادند و حروف اصلاح شده آنها حتی مدتی تا خزان 1927 خط رسمی آن دیار  را تشکیل میدادند. پشتیبان این حرکت رئیس جمهوری آن سامان ولی ابراهیمف بود. برخلاف او رئیس جمهوری آذربایجان صمد آقا آغمالی اوغلو در این باره چشم به حروف لاتین و ترکیه داشت. ابراهیمف که بعدا راهی زندان استالین شد از سوی نشریات «لاتینیست ها»ً متهم به همکاری با مالکین بزرگ شده و در کاریکاتورها بصورت مرکوب آنان نقش میشد، گاه مانند گاوی که قطار ترقی را نمی بیند و گاه حماری که در مسابقه با موتورسیکلت عقب مانده است.

دستاویز آخوندف، ملکم خان ونیز  اکثر کوشندگان بعدی  اصلاح خط فارسی-عربی( تا اواسط دهه اول قرن بیستم) دستیابی به تجدد بود ولی طرفدارن پذیرش حروف لاتین (بعد از انقلاب اکتبر1917) دستیابی به فنون و صنایع جدید را  هدف نهائی خود میدانستند ونه تنها امر خویش در این راستا را به فن فونتیک (صوت و آوا شناسی) مربوط میساختند، بلکه دستاوردهای جدید صنعتی مانند  هواپیما،قطار راه آهن،تراکتور و نیروی برق را نماد کار خویش قرار میداند وسمبلهای منفی آنان معمولا در نوشتار و یا ایکونو گرافی ( تجسم نماد در نقاشی)،  خر (بخاطر حرکت آهسته) و یا شتر ( به دلیل خاستگاه عربی حروف موجود) بودند.  کمیته مرکزی  اتحادیه سراسری ترک زبانان  شوروی در یک حرکت تبلیغاتی سعی بر جمع آوری پول برای ساختن هواپیمائی بنام ینی الیف(الفبای نو) نمود.

تمهیدات برای تغییر خط فارسی – عربی به خط  لاتین که البته بدستور استالین بود و بهر صورت انجام میگرفت در سالهای پایانی دهه 1920 به ثمر رسیدند . ده سال بعد خط  لاتین که در تبلیغات بهترین خط دنیا معرفی میشد با اشاره مسکو ولی این بار بدون جنجال  جایش را به خط سیرلیکی سپرد.

[1] از لحاظ مکان، تغییر خط در مناطق تحت سلطه روسها را میتوان به مناطق پارسی زبان و ترک زبان تقسیم کرد. والاترین تحقیق در باره تغییر خط  در مناطق ترک زبان توسط خانم پرفسور بالداف [1] استاد دانشگاه برلین انجام شده

[2] زبانهای مختلف ترکی

[3] مردم  تحت انقیاد روسیه در  زاددگاه خودشان نیز :« اقوام غریبه» خوانده میشدند

[4] گویا در سالهای 1700 روسها حتی به اجبار تاتارها را وادار به قبول مسحیت میکرده اند[1]

[5]  این دو در زمان خود  در پایان تلاشهایشان پیشنهاد پذیرش خط لاتین را نیز داده بودند ولی این امر  در برهه یکم مورد توجه نبود

[6]  این نیز دلیلی است که در آن سالها بودند اشخاصی که مقاومت میکردند واین امکان برای دست اندرکاران خط و زبان ورارود نیز وجود داشته است.

دُم های زائد حروف بزرگ ،مانند « ع » و « ج » (جزوه ً لاتینیستهاً) 1927/1926 تاتارستان

حروف شاخ و دم دار ًعربیستهاً (جزوه ً لاتینیستهاً) 1927/1926 تاتارستان

حروف شاخ و دم دار ًعربیستهاً (جزوه ً لاتینیستهاً) 1927/1926 تاتارستان


در مسابقه دویدن  تا مرز الفبای جدید، جمهوری آذربایجان پیشرو است، تاتارستان بخاطر مزاحمت گروه 82عقب مانده، قزاقستان و ازبکستان عقبترهستند (مجله طنز چایان)1928 تاتارستان
مالکان بزرگ و مرکوبشان  ولی ابرهیمف (رئیس جمهوری و طرفدار ابجد!) در مسابقه سال جدید در قفا هستند و موتور سیکلت الفبای نو(A, B, C, D ) به مقصد رسیده   است .
گاوی که  مالکین بزرگ بر آن سوارند بدون توجه به عاقبت کار  راه قطار ترقی  را مسدود کرده(مجله کوز آیدین)،1927 تاتارستان کریمه
روند دوازدهم (آخر) بوکس: یک  حرف جدید  حروف قدیم را با  ضربه فنی از میدان بدر میبرد. یک نفر( گُیباد آلپار؟) در کناررینگ حروف مصدوم را مداوا میکند. مسن تر ها غمگینند و جوانان شادی میکنند (مجله طنز چایان) تاتارستان،1928
بازگشت کاروان شتر وعرب(خط قدیم) و ورود قطار راه آهن(خط لاتین ). (مجله گَلَجَک)، 1927، جمهوری آذربایجان
تراکتور (خط جدید) از روی خط قدیم عبور میکند.(مجله ینی الیف) .1928  ،تاتارستان
اشاره کارگر به بازگشت عرب و شترش که بار الفبا دارد. از خورشید(نماد کمونیسم) برق(نماد ترقی) میتابد.( ینی لیق،مجله ً لاتینیست ً ها) .1927، باشقیرستان
عکس های فوق با اجازه خانم پرفسور بالداف استاد دانشگاه هومبولدت برلین-بخش آسیای مرکزی- از کتاب ایشان
Baldau, Ingeborg, Schriftreform und Schriftwechsel bei den MuslemischenRussland. undSowjettürken (1850-1937): Ein Symptom ideengeschichtlicher und kulturpolitischer Entwicklungen; Akademiai Kaido. Budapest 1993
برداشته شده اند

تاجیک: این که مینویسی  چه زبانیست؟
تابلونویس:ازبکی
تاجیک: ازبکها نه چنین خطی داشتند و نه زبانی، احتمالا این زبانیست که هیچکس نمی فهمدش
تابلو نویس: خوب، تا کنون به آن ازبکی میگفتیم، ازبکی چیست؟ و خطش کدام است؟
(مجله طنز مشتوم) 1926/1925، ازبکستان

کاریکاتور و طنز در مورد تغییر خط در مناطق مسلمان نشین شوروی

                                                                           مسعود حسینی پور

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

                          بخش دوم: مناطق پارسی گوی                               

«تبر تقسیم » اصطلاحی است که به درستی در مورد تجزیه آسیای مرکزی و ایجاد کشورهای جدید  به خواسته شوروی و بخصوص شخص استالین  بیان میشود.  برای تغییر خط (حرف و املا) شایسته است  حتی اصطلاح قوی تری از«تبر تقسیم »  بکار برده شود، چه تغییر خط در ورارود شکافی ژرف در فرهنگ و ادبیات مشترک بین ورارودیان از یکسو و سایر پارسی زبانان از طرف دیگر ایجاد کرد. آنچه که در این مورد در ورارود اتفاق افتاد، تنها تغییر حروف الفبا بخواسته استالین  نبود بلکه اعمال عقیده و سلیقه دست اندرکاران بر انتخاب حروف ویژه برای اصوات کوتاه  و بلند..(,…ū,ů,i,ī) و بخصوص انتخاب« زبان پایه» بود: بخارایی؟، سمرقندی؟، کوهستانی؟،……  امر« زبان پایه» از بحث انتخاب « زبان عامه »  در مقابل « زبان ادبی تاجیکی »  سرچشمه میگیرد که تعاریف متفاوتی از آنها میشد.  برای این مورد پس از ماه ها بحث و نشست فراوان  جوابی قطعی  پیدا نشد وگردانندگان بحث بالاخره  توصیه کردند که در هر موقعیتی بهترین داده مورد استفاده قرار گیرد(!! ؟). با بالاگرفتن این مباحث ،اصول نوشتار پارسی در ورارود دستخوش نوسان گردید . استالین کلاه می خواست و رفقا  کلاه را با سر آوردند.  شرح  جالب جزئیات تغییر خط در ورارود، این داستان پر آب چشم را که بهر حال به تاریخ فرهنگ  مشترک ما مربوط است به شماره های بعدی وامیگذاریم و در ادامه شماره قبلی «طنز و کاریکاتور در باب تغییر خط در مناطق ترک زبان شوروی»   اینک به طنز و کاریکاتور  در باب تغییر خط  در حیطه پارسی زبانان  ورارود می پردازیم:

. « اصلاح خط  فارسی-عربی»  و پی گیری نظرات افرادی چون  میرزا فتحعلی آخوندزاده(آخوندف) ومیرزا ملکم خان در مناطق پارسی زبان آسیای مرکزی تا پیش از انقلاب بلشویکی (1917 )  فقط در محافل« جدیدی ها» مطرح بود و این گروه  اساسا در امیرنشین بخارا بخاطر مخالفت امیر موفقیتی نداشت و در  پایان حتی تحت تعقیب وی نیز  بود. مجله رهبر دانش در سال 1928  ضمن اشاره به رساله   آخوند زاده که در سال 1885 آنرا به دولت عثمانی و سپس دولت ایران ارائه داده بود به قسمتهایی از منظومه  او که  پس از سرخوردگی از عثمانی و ایران سروده است پرداخته. آخوندزاده در این منظومه که  با طنزی تلخ سروده شده از سفر خود به استانبول به دعوت دولت عثمانی پرداخته و  اشاره میکند که میرزا حسین خان(سفیر ایران در عثمانی و بعدا سپهسالار) باعث عدم موفقیت او در آن دیار گردیده و سپس به جواب منفی دولت ایران به پیشنهادش می پردازد:

سفر کردم از راه دریا به روم

الفبای نو را در آن مرز بوم

 نمودم به ارکان دولت تمام

خیالم بسی پخته بود و نه خام

………

بناگاه یک مردک زرد چهر

بجام مرادم بر آمیخت زهر

به پیش وزیران ورا راه بود

مرا دشمن دین و دولت نمود

……

فرستادم آنگه به تهران خبر

از این رفتن و آمدن بی ثمر

نوشتم یکی نامه دلپذیر

بنام وزیر علوم از عبیر

الفبای نو را نشان دادمش

در نو بفردوس بگشادمش

ندانم مگر همتش پست بود

ندانم مگر روز شب مست بود

که ناداد بر من جواب آن وزیر

نشد بر مرادم مرا دستگیر

……

وزیر دگر دّ ر لب سفته بود

در این مساله رای خود گفته بود

که ما خلق ایران ز خورد [خرد] و بزرگ

ز گبر و ز ترسا  ز فرس و ز ترک

همه زیرک و معرفت پیشه ایم

[مصرع در منبع چاپ نشده]

ز دشواری خط نداریم باک

بکوران سزد رهنما از مغاک

نگیریم نو خط از هیچکس

که ما را خط و ذهن ما هست بس

آخوندزاده پس از چند سال کوشش در اصلاح خط موجود نظر خود را تغییر داده والفبای لاتین را راه دستیابی به ترقی و مدنیت میداند: -…اگر الفبای ملت اسلام  « الفابتی بوده و نه سیلابی – و نوشتن هم از طرف چپ به طرف راست بودی، چنانکه رسم الخط الفابتی است، ملت اسلام در عالم «سیویلیزه »  یعنی در ترقی و مدنیت بر ملت آوروپا بی شبهه سبقت جستندی،بعلت اینکه در ابتدا تخم سیویلیزه در خاک اسلامیان آغاز روئیدن کرد، اما به واسط صعوبت خط سیلابی….».

پس از انقلاب 1917 و سقوط بخارا در سال   1920 فعالیت برای پذیرش حروف لاتینی در آنجا  شروع شد که صدرالدین عینی،   عبدالرئوف فطرت، تورقل ذهنی ، عبدالواحد منظم، پروفسور سیمیانف(محقق روسی) و ابوالقاسم لاهوتی  کرمانشاهی از جمله دست اندرکاران آن بودند.

نتایج نشست ها و نیز عقاید  صاحبنظران پس از تسلط بلشویکها بر امیر نشین بخارا، دردهه  1920  اکثرا در دو نشریه  فارسی«آواز تاجیک » و « رهبر دانش » انعکاس میافتند.در اواخر دهه 1920  این نشریات صفحاتی را به نوشته به خط لاتینی اختصاص میدادند.  در این دو نشریه گاه مطالبی دیده میشوند که امروز فقط لبخندی تلخ بر لب خواننده می نشانند. صاحبنظری در بین پیشنهاداتش  توصیه میکند که که اصولا حرفی برای« ژ» در نظر گرفته نشود چه مردم بهر حال« ژاله» را «جاله» و« اژدر» را«اجدر» میگویند(رهبر دانش1/1930).

کوشندگان تغییر خط  فارسی در  دهه  1920  نیز مانند ترک زبانان  هدف خویش را دستیابی به «صنایع جدید» و نه مانند آخوندزاده و ملکم خان« احراز تجدد» قلمداد میکردند و از این رو چه در نوشته ها و چه تصاویر،  نماد های مثبت و منفی در رابطه و یا مقایسه با« صنایع جدید» بسیار دیده میشوند: هواپیما، قطار، موتور سیکلت، دکل برق در مقابل چهارپایان. به ویژه به شتر اشاره به خط عربی بسیار اشاره شده است. مثال:

«مرد کار و دهقان کمبغل تاجیک که تفاوت اقتصادی، تندرستی و اجتماعی ماشین را با ً دوک ً، تراکتور را با گاو جفت، چراغ برق را با شمع، راه آهن را با خرسواری و شترچرانی ، خودرو «اوتومبیل» را با عرابه و راه سنگین امروزی را با راههای پرلای دوسال پیش دوشنبه  با چشم خود دیده و عملا به انها [او]ثابت شده است، بی شک وشبهه بهتری الفبای لاتینی را هم  به الفبای سرگرنگ عربی بزودی تصدیق خواهد کرد».(ابوالقاسم لاهوتی،مجله رهبر دانش، شماره1-2/1928).

 این سروده از عبدالواحد منظم[1] شاعر و ادیب تاجیک در مجله رهبر دانش4/1929 چاپ شده است:

چون الفبای نو از حرف لاتینی شد درست

زود بازار الفبای عرب گردید سست

دوره علم، این الفبای نو است ایروپلان

وان الفبای عرب باشد حمار ناتوان

در دبستان از الفبای عرب هر کس که خواند

بیگمان اندر عذاب جان کنی بایست ماند

بسکه آسان است الفبای نو از حد هم زیاد

در سه هفته میتوان شد صاحب خط وسواد

لیک الفبای عرب  دشوار است و نیز

لا اقل سه سال باید صرف کرد عمر عزیز

نه برو، از بهر یک صوت است  چندین حرف و هم

نه  ز بهر چند صوتی چشم می پوشد بهم

هست یک آسانی این از الفبای عرب

رفت دست از راست در وقت نوشتن سوی چپ

در خط لاتین  که در هر حرف یک شکل است، بس

مشکلی اندر نوشت ، خوان نمی آید به کس

در الفبای نو امکان نیست گردد کَرد  کُرد

کشت کشت و سیر سیر دوُر دور و مرد مُرد

با الفبای عرب همرنگ  باشد شیر وشیر

میرسد شکل« زبر» اندر نظر مانند «زیر»

شکل عاقل را نویسد در خطش غافل عرب

صورت گل بی تفاوت بودنش  از کل عجب

از برای i یو،  u یو، ů نه دارد ، هیچ چیز

وز برای حرف  a یو، e  نه دارد چیز نیز

صوت «ز » دارد ولیکن چار شکل رنگ رنگ

خلق از این اشکال در اشکال و گردیده گرنگ

صوت «س » هم اینچنین دارد سه حرف مختلف

در نوشت خوان کند خاطر بهر سو منحرف

حرف تا و حا و عین او که از هر یک دویست

از برای ذهن را تشویش دادن داوریست

عالمی  در حیرت از تخنیکه[تکنیک] ویران او

یک جهان شرمسان صورت های بی سامان او

از همه تخنیک توره  خوی عالم بد تر است

وز مهندس های[2] کذاب  جهان هم بد تر است

تورکان ظالم  که  خاز بسیارند[3] بد

لیک الفبای عرب باشد از آنان هم اشد

شاد ممنون گشته ایم ما امروز از بخت خویش

بسکه بیرون شد الفبای عرب با رخت خویش

صاحبنظر دیگری که پیشنهاد هائی را در باره نوشتن اصوات بلند  و کوتاه(مانند ů و ū)  در مجله رهبر دانش 1-1930 عرضه کرده  مقاله خود را با این بیت  از خویش شروع میکند:

لاتینی داده این زبان را رنگ وبو

 вů بکن این تازه گل را ū  вمگو

گویا این ادبا و شاعران بزرگوار باید  در این باره بیشتر فکر میکردند که با مساعی آنها در تغییر خط فارسی نسل های پارسی گوی  آینده نه تنها از خواندن همین اشعار، بلکه از قرائت نظم ونثر بسیاری از هم زبانانشان در خارج از مرزهای شوروی   بی بهره خواهند ماند

[1] منظم از جمله کسانی است که برای بر پائی جمهوری تاجیکستان به شهر دوشنبه کوچید و طبق گفته های نزدیکان وی به نویسنده این سطور در جو استالینی آن زمان بطور مرموزی درگذشت.

[2]  احتمالا مقصود متخصصینی میباشد که در آن زمان به« مهندس زبان» معروف بوده اند

[3] بسپارند(؟)


>
یک مثال از خط « آدمیت»[1]ابداعی ملکم خان: « باید ترقی پرست شد و باید این ترقی را از الفبا شروع کرد ». برای نوشتن این متن باید صرفنظر از نقطه ها 42 بار قلم را از کاغذ برداشت، در نوشتار  کنونی ما این رقم 27 می باشد

[1] ملکم خان برای هر یک ازخطهای ابداعی خود نامی میگذاشت



رسمی شدن  زبان ازبکی در مناطق پارسی  زبانان و عدم آشنائی بسیاری  ازمردم با خط و زبان نو



اختلاف گروه های مختلف در مورد انتخاب حروف لاتین برای زبان فارسی-تاجیکی



1928، هنگامیکه مجله رهبر دانش با دو خط فارسی-عربی و لاتین انتشار می یافت