فیلم: بخارا از نزدیک Film: BUKHARA UP CLOSE

فیلم ” بخارا از نزدیک”
(BUKHARA UP CLOSE)
مسعود حسینی پور
این نوشته در پیش در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است
در زمستان گذشته فیلم مستند ” بخارا از نزدیک” (BUKHARA UP CLOSE) را به پایان رسانیدم. درازای زمان این فیلم 96 دقیقه یعنی بیش از یکساعت و نیم است و این حد اقلی است که توانستم ارائه بدهم. بسیاری از صحنه ها و گپ ها با مردم مهربان و ایران دوست بخارا که نتیجه سفرهای متعدد بودند، باقی ماندند، شاید برای فیلمی دیگر؟. هرچند که گپ ها و شعرخوانی ها اکثرا به فارسی هستند ولی حرکات صورت و اندام به نوع شرقی به درک بیننده اروپائی در کنار زیرنویس به انگلیسی کمک میکنند. این فیلم با صحنه های کوتاه، گزارش یک روز بخاراست و با نمایش عبادت روزانه مذهبی یک مسلمان، یک دختر مسیحی و یک یهودی بخارائی شروع میشود. بازار دهقانان و بازار حیوانات در سحرگاه، دودکردن اسفند در مغازه پیش ازگشادن دکان، خوانندگان خیابانی، قرائت قران توسط زن سالخورده تاتار که به سایر زنان تعلیم خط عربی میداده ، پیر زن 88 ساله روسی که در جوانی به بخارا آمده و فقط روسی صحبت میکند، خانمی که در حین به هم زدن آش نذری از شور وشوقش هنگام ورود به ایرا ن میگوید، طنین صدای گوگوش در کارگاه تعمیرات الکتریکی، عروسی وگردش به دور آتش (یادگار باستانی)، عزاداری عاشورای شیعیان بخارا (فقط صوت)، مراسم شروع شابات(جمعه شب) در کنیسه یهودیان، نمایش معراج حضرت عیسی در کلیسای روسی،…. و در پایان شرح کوچ ایرانی تباران روستای زیرآباد توسط یکی از سروران آنجا و سرودهای” مورگی” (مروگی) که از زیرآباد شروع شده و اکنون در ازبکستان همه گیر است، صحنه هائی از این فیلم هستند. ” بخارا از نزدیک” تا کنون دو بار در دانشگاه هومبولدت برلین به نمایش گذاشته شده . بار دوم در “شب بلند علوم” بود و از پائیز(ترم زمستانی دانشگاه ها) بتدریج در بعضی دیگراز محافل فرهنگی آلمان نمایش داده خواهد شد. شاید روزی دو مستند پیشین ” بخارای شریف” و”دیوارنوشته های بخارا” را که فقط بنا ها وخوش نویسی ها بر دیوار در آن ثبت شده اند را در اینترنت به اشتراک بگذارم ولی ” بخارا از نزدیک” به احترام بازیکنان! کوچه و خیابانش(مردمی که در مستندات تلویزیونی آنها را نمی بینیم)، در اینترنت به شراکت گذارده نمیشود. شاید روزی این فیلم به همت دوستان در ایران نیز به نمایش گذارده شود.

چای خانه بنگی(سابق)

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

                   مسعود حسینی پور

«چای خانه بنگی» (ها) در قسمت قدیمی شهر  بخارا و در اطراف مسجد چهار منار قراردارد. تا پیش از تسلط بلشویکها(1920)  این چای خانه  که از سالنی  مستطیل شکلی  با اضلاع6X10  متر و ایوانی بزرگ تشکیل شده، مسجد بوده است.  پس از تغییر رژیم این بنا نیز  مانند سایر مساجد و علمیه ها و خانه های مصادره شده تبدیل به مکان حزبی و یا دولتی گردید. در زمان شوروی در روبروی این مسجد که « مسجد میر ابراهیم» نام داشت چای خانه ای دایر بود که پس از استقلال ازبکستان(1991) بخاطر تعریض کوچه به کلنگ سپرده شد و در مقابل، ساختمان مسجد میر ابراهیم که به مرور زمان تبدیل به ویرانه ای  شده بود  به اجاره گرداننده چای خانه درآمد. این مسجد برروی سکوئی به ارتفاع سه متر از سطح کوچه بنا شده و بدین گونه صدای موذن  از ایوان مرتفع، بهتر بگوش اهل محله میرسیده است. چایچی کنونی در مورد شان نزول « چای خانه بنگی» لبخندی نه چندان شیرین میزند و سرش را بعنوان نفی به بالا میبرد: ً آنی  که فکر میکنی (دیگر؟) نیست! ً.برای رفع هرگونه سوء تفاهم  نیز در کنار در ورودی روی تابلویی به ازبکی، نام چایخانه ذکر شده است: «غییرلار چای خانه سی» (= چای خانه سالمندان) .البته اگر شما در پس کوچه های بخارا در جستجوی این چای خانه هستید  درپرسش از رهگذران  با ذکر نام  « چای خانه بنگی » به مقصد خواهید رسید و با نام دیگر، احتمالا خیر. مشتریان اینجا مانند میانسالند و چهره هایی ثابت که آنها را در سالهای گذشته نیز در آنجا دیده ام. یکی از آنها مراد نام دارد و در برخورد نخست، هنگامیکه دریافت من ایرانی هستم، نام عده زیادی از خوانندگان پاپ ایرانی در خارج را برد و با ذکر هرنام قطعه ای از تصنیفشان را می خواند.  شاید خوشش نمی آمد اگر به او میگفتم که خوانندگان محبوب او را نمی شناسم و برایش میتوانم متقابلا فقط امثال  « بارون، بارونه » ویگن و « جان مریم » نوری را زمزمه کنم. در سفر بعدی دو سی دی «معین و ستار»  را تقدیمش کردم. ورق بازی، تخته نرد و شطرنج  وسائل سرگرمی مشتریان چایخانه« سالمندان » هستند، امری که  کمتر درچای خانه های دیگر دیده می شود[1].  در حال حاضر نرده و ستونهای چوبی ایوان از کیفیت خوبی برخوردار نیستند و نقش های درون سالن که تنها اتاق ساختمان نیز می باشد جای خود را به رنگ ساده بر دیوار وبر روی آن یکی دو نگاره،  کاسه  چایخوری وقوری با « نقش پَخته » ( پنبه) سپرده اند.  به احترام محراب (سابق)، بر تارک آن پوستری از کعبه نصب شده و طاقچه های  اطراف سالن با انواع قوری و کاسه تزئین یافته که اکثر آنها به نقش پَخته آراسته شده اند. «نقش پَخته»  بر روی ظروف چینی (معمولا  با رنگ لاجوردی بر زمینه سفید) که در آسیای مرکزی بسیار عرضه میشود، سابقه تاریخی چندانی ندارد و از زمان تسلط روسها بر آن منطقه و کشت اجباری پنبه به جای غله مورد نیاز متداول گردیده است. پیش از آن  اکثرسکنه از قوری های سفالی ویا فلزی استفاده میکرده اند و قشر مرفه جامعه از قوری های چینی ساخت روسیه یا سایر کشورهای اروپا با نقش های دیگر.  معروفترین نوع از گروه آخر قوری های ظریف مارک گِردنر Gardner میباشند که  امروز در آنتیک فروشی های بخارا به قیمت 200 دلار عرضه میشوند. در این مورد فروشنده برای اثبات نازکی جدار قوری، آنرا در مقابل نور گرفته تا خریدار از درون قوری نقش روی آنرا ببیند. قیمت قوری «نقش پَخته »که امروز دراکثر منازل یافت میشود حدود  شش دلار است. در  اکثر شهرها و  روستاها بطور معمول چای سبز(چای کبود) و در پیاله مصرف میگردد. در تاشکندو اطراف آن چای سیاه بیشتر نوشیده میشود.در همه چای خانه ها چای را  درقوری به مشتری میدهندو نه در فنجان و استکان. در منازل، مهماندار ابتدا مقداری چای را در پیاله ای ریخته و مجددا آنرا  یک یا دوبار به قوری برمیگرداند تا محتوی آن یک رنگ شود. در چایخانه ها معمولا پیش از این عمل، مشتری از لحاظ بهداشتی کمی چای را در پیاله اش گردانده و آنرا زیر تختی که بر آن نشسته میریزد، از این رو در اکثر چایخانه ها زیر هر تخت لکه خیسی مشاهد میشود. برای حفظ گرمای قوری آن را در زیر سرپوش کلاه مانندی که از پارچه بسیار ضخیمی دوخته شده قرار میدهند. این حفاظ نامهای مختلفی دارد که یکی از آنها ً کالپاک ً (=کلاه) است، در بخارا اکثرا به آن  ًپوشک ًمیگویند، ًقاپ کوکی  ً(=سرپوش)  هم در کنار اسامی دیگر به آن اطلاق میشود. احتمالا این حفاظ  قدمت چندانی ندارد و از این رو دارای چندین نام است، هر کسی از ظن خویش…  . مشتریان چای خانه ها ی سنتی را بطور معمول مردها تشکیل میدهند، همچنانکه کارکنان آنجا نیز مرد هستند و فقط در چای خانه های بسیار بزرگ از زنان برای شستن ظروف و امثال آن کمک گرفته میشود.   جوانان در چای خانه های شهرهای بزرگ ازبکستان کم دیده میشوند، آنها به کافه میروند. این  کافه ها شبیه اماکنی هستند که در ایران با  اصطلاح « اغذیه فروشی » شناخته میشوند و آنچه را که ما بنام «کافه » میشناسیم، میتوان در این اواخر به تعدادی انگشت شمار در تاشکند یافت. بخش اصلی مشتریان این کافه ها را دانشجویان تشکیل میدهند . تزیین و وسائل این کافه ها حاکی از خوش سلیقگی گردانندگان این محل هاست. بطور مثال در یکی از این کافه ها صورت  وقیمت آشامیدنیها و شیرینی ها مانند روزنامه در چند برگ و درلابلای آگهی ها چاپ شده و بدینگونه عده ای  از مشتری ها مشغول مطالعه روزنامه!میشوند. در محل دیگری بنام «کافه بوک»( Cafe Book )  با قرار دادن قفسه های  کتاب  نسبتا کوتاه برای  مهمان (های) هر میزحریمی ایجاد شده است  واین چنین ،دانشجویان مشتری، افکار خود را درسکوت و بهتر بر روی کارشان با رایانه همراه  متمرکز میکنند. در کافه بوک لیمونادهایی مثل کوکاکولا و پپسی کولا فروخته نمیشوند ولی در عوض شربت های طبیعی از تولید خودشان را عرضه میکنند. در آنجا چای درقوری و کاسه هم جای خود را به چای کیسه ای و فنجان داده اند. در سکوت نسبی کافه بوک نمیتوان دریافت که تا چه حد این بیت عبدالقادر سودای بخاری در مورد چای کیسه ای صادق است:

ز جوش چای جوشم این ندا در گوش میاید،

که: چای تلخ روشن میکند طبع سخندان را.

[1]  البته این بازیها در سطح شهرهای ازبکستان بسیار زیاد دیده میشوند.

چای خانه بنگی (سابق)

بخشی از درون چای خانه بنگی

بخشی از ایوان چای خانه بنگی


سمت راست: قوری و پیاله قدیمی مارک گِردنر. سمت چپ: قوری و پیاله «نقش پخته (پنبه) » که اکنون در اکثر منازل یافت میشوند. پشت: پوشک (کلاه حافظ گرمای قوری)

چایچی در یک چای خانه بزرگ در مرکز شهر نمنگان

چای خانه در نمنگان

جمعی از مشتریان چای خانه نمنگان

کافه بوک در تاشکند: ایجاد حریم برای مهمانان با قفسه کتاب

کاریکاتور و طنز در مورد تغییر خط در مناطق مسلمان نشین شوروی

                                                        مسعود حسینی پور 

(این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است)

                                    بخش یکم: مناطق ترک زبان[1]

جستار تغییر خط (حرف و املا) پارسی در ورادرود را میتوان از دیدگاههای متفاوت مورد تحقیق قرار داد و شاید شایسته باشد که در این راستا ابتدا فضای پذیرش حروف لاتین و ده سال بعد  گزینش حروف  سیرلیکی در جمهوریهای مسلمان نشین شوروی را شناخت.

تفکر و اقدام برای تغییر خط در مناطق ترک زبان[2]  شوروی  به  دو دهه آخر قرن نوزدهم میلادی و حکومت تزارها بر میگردد.  هرچند که این گامها در چهارچوب   ً خود آگاهی ملی و فرهنگی ً برداشته میشده اند ولی همگی ریشه در خواستهای سیاسی- مذهبی حکومت مرکزی داشتند. با تمهیدات پترزبورگ  از جنوب سیبری تا قفقاز لا اقل  متکلمین ده زبان مختلف  با ریشه ترکی به کار اصلاح خط فارسی-عربی برای  خود پرداختند( قرقیزی، ایغوری، ترکمنی،قزاقی، تاتاری، تاتاری کریمه،قره قالپاقی،باشقیری و آذری)، دهمین زبان ترکی جغتائی (ازبکی امروز) میباشد ومتکلمین آن که همزیست پارسی زبانان در آسیای مرکزی بودند  تا انقلاب بلشویکی فعالیت چشمگیری در این زمینه نداشتند. تلاش  برای« خود آگاهی ملی و فرهنگی» ترسیم مرزهای خیالی و در پی آن بیگانگی از یکدیگر  را بدنبال داشت که خواسته سیاسی تزارها در قالب روسی کردن« اقوام غریبه»[3]( به روسی:inorodcy  ) بود. گسترش مذهب ارتدکس  بخصوص در بین تاتارها و قزاقها نیز یکی از هدفهای جدی روسیه بود[4]. از آنجائیکه نو مسیحیان غالبا بطور گروهی به دین اسلام باز میگشتند، ایلمینسکی(Illminsky ) کارمند بلند پایه روسی و مبلغ سرسخت ارتدکس  بر آن شد که فرزندان نومسیحیان تاتارستان را از دبستان از طریق خط  سیرلیکی با نوشته های دینی  مسیحیان آشنا نموده و امکان خواندن متون اسلامی را از آنها سلب کند و باین ترتیب گامی نیز بطرف روسی کردن « اقوام غریبه» برداشته میشد. بدینگونه یکی از اولین آشناییهای  مردم مناطق مسلمان نشین روسیه با حروف  یک خط اروپائی انجام گرفت. بدون در نظر گرفتن این گونه استثنا، تغییر خط در مناطق  مسلمان نشین روسیه از لحاظ زمان  به دو برهه تقسیم میگردد:

یکم- تا قبل از انقلاب بلشویکی(1917): ( بطور عمده) اصلاح خط موجود.

دوم- پس از انقلاب بلشویکی: پذیرش حروف لاتین

گرجستان و ارمنستان مسیحی تا اواخر 1930 که سیرلیکی در همه جمهوریها ی شوروی متداول شد از بلای تغییر خط  به دورماندند.

«اصلاح خط موجود» در ابتدا معطوف به پیشنهادات آخوندزاده و ملکم خان[5] در سالهای پیش تر بود ولی به مرور بر همان پایه طرحهای زیاد دیگری نیز ارائه شدند. اصلاح خط عربی- فارسی یکی از برنامه های «مکتب اصول جدید» (پایه گذار: اسماعیل غصپیری از تاتارستان) بود که در مناطق مسلمان نشین روسیه بسیار طرفدار داشت . این مکتب بخاطر مخالفت امیردر امارات بخارا بطور جدی  پا نگرفت.

«پذیرش حروف لاتین» که حتی در اولین کنفرانس تُرکولوژی در  باکو(بهار1926) به ترک زبانها  توصیه شده بود در بعضی از جمهوریهای شوروی مانند  مانند قزاقستان و تاتارستان با سردی روبرو شد و آنها اکثرا همچنان  برای اصلاح خط موجود میکوشیدند، البته مقاومت ها دراواخر دهه 1920  با اشاره مسکو که اکنون بر امور تسلط کامل داشت متوقف شدند. در باکوفقط  اعضا هیئت تاتارستان  (بجز یک نفر) رای مخالف به گزینش حروف لاتین داده بودند و هنگامیکه کمیته مرکزی حزب کمونیست تاتارستان در سال 1928 رای به انتخاب لاتین و پشتیبانی از  گروه «ینی الیف» (الفبای نو) داد،  یک گروه 82 نفره با شهامت نامه ای به استالین نوشته و خواستار آزادی در امور فرهنگی خود شد. حزب کمونیست تاتارستان برای جبران شکست در باکو یک  کنگره ترکولوژی را در غازان تشکیل داد(1928) ولی متشخص ترین فرد  ًگروه 82 ً گُیباد آلپارف از شرکت در آن سر باز زد[6]. یکی از موارد طرح« مرکز علوم تاتارستان» در اصلاح خط ، صرفنظر از حروف بزرگ مانند ع یا ج،م وس  بود، بعبارت دیگر استفاده از حروف کوچک در آخر کلمه کافی بوده و قسمتهای زائد (دُم) در حروف بزرگ باید زدوده میشدند. این طرح  از طرف«لاتینیست ها» با اصطلاح« حروف شاخ و دُم دار» مورد تمسخر قرار گرفت. تاتارهای کریمه نیزبه توصیه کنفرانس باکو وقعی ننهاده بیشتر دل به اصلاح خط دادند و حروف اصلاح شده آنها حتی مدتی تا خزان 1927 خط رسمی آن دیار  را تشکیل میدادند. پشتیبان این حرکت رئیس جمهوری آن سامان ولی ابراهیمف بود. برخلاف او رئیس جمهوری آذربایجان صمد آقا آغمالی اوغلو در این باره چشم به حروف لاتین و ترکیه داشت. ابراهیمف که بعدا راهی زندان استالین شد از سوی نشریات «لاتینیست ها»ً متهم به همکاری با مالکین بزرگ شده و در کاریکاتورها بصورت مرکوب آنان نقش میشد، گاه مانند گاوی که قطار ترقی را نمی بیند و گاه حماری که در مسابقه با موتورسیکلت عقب مانده است.

دستاویز آخوندف، ملکم خان ونیز  اکثر کوشندگان بعدی  اصلاح خط فارسی-عربی( تا اواسط دهه اول قرن بیستم) دستیابی به تجدد بود ولی طرفدارن پذیرش حروف لاتین (بعد از انقلاب اکتبر1917) دستیابی به فنون و صنایع جدید را  هدف نهائی خود میدانستند ونه تنها امر خویش در این راستا را به فن فونتیک (صوت و آوا شناسی) مربوط میساختند، بلکه دستاوردهای جدید صنعتی مانند  هواپیما،قطار راه آهن،تراکتور و نیروی برق را نماد کار خویش قرار میداند وسمبلهای منفی آنان معمولا در نوشتار و یا ایکونو گرافی ( تجسم نماد در نقاشی)،  خر (بخاطر حرکت آهسته) و یا شتر ( به دلیل خاستگاه عربی حروف موجود) بودند.  کمیته مرکزی  اتحادیه سراسری ترک زبانان  شوروی در یک حرکت تبلیغاتی سعی بر جمع آوری پول برای ساختن هواپیمائی بنام ینی الیف(الفبای نو) نمود.

تمهیدات برای تغییر خط فارسی – عربی به خط  لاتین که البته بدستور استالین بود و بهر صورت انجام میگرفت در سالهای پایانی دهه 1920 به ثمر رسیدند . ده سال بعد خط  لاتین که در تبلیغات بهترین خط دنیا معرفی میشد با اشاره مسکو ولی این بار بدون جنجال  جایش را به خط سیرلیکی سپرد.

[1] از لحاظ مکان، تغییر خط در مناطق تحت سلطه روسها را میتوان به مناطق پارسی زبان و ترک زبان تقسیم کرد. والاترین تحقیق در باره تغییر خط  در مناطق ترک زبان توسط خانم پرفسور بالداف [1] استاد دانشگاه برلین انجام شده

[2] زبانهای مختلف ترکی

[3] مردم  تحت انقیاد روسیه در  زاددگاه خودشان نیز :« اقوام غریبه» خوانده میشدند

[4] گویا در سالهای 1700 روسها حتی به اجبار تاتارها را وادار به قبول مسحیت میکرده اند[1]

[5]  این دو در زمان خود  در پایان تلاشهایشان پیشنهاد پذیرش خط لاتین را نیز داده بودند ولی این امر  در برهه یکم مورد توجه نبود

[6]  این نیز دلیلی است که در آن سالها بودند اشخاصی که مقاومت میکردند واین امکان برای دست اندرکاران خط و زبان ورارود نیز وجود داشته است.

دُم های زائد حروف بزرگ ،مانند « ع » و « ج » (جزوه ً لاتینیستهاً) 1927/1926 تاتارستان

حروف شاخ و دم دار ًعربیستهاً (جزوه ً لاتینیستهاً) 1927/1926 تاتارستان

حروف شاخ و دم دار ًعربیستهاً (جزوه ً لاتینیستهاً) 1927/1926 تاتارستان


در مسابقه دویدن  تا مرز الفبای جدید، جمهوری آذربایجان پیشرو است، تاتارستان بخاطر مزاحمت گروه 82عقب مانده، قزاقستان و ازبکستان عقبترهستند (مجله طنز چایان)1928 تاتارستان
مالکان بزرگ و مرکوبشان  ولی ابرهیمف (رئیس جمهوری و طرفدار ابجد!) در مسابقه سال جدید در قفا هستند و موتور سیکلت الفبای نو(A, B, C, D ) به مقصد رسیده   است .
گاوی که  مالکین بزرگ بر آن سوارند بدون توجه به عاقبت کار  راه قطار ترقی  را مسدود کرده(مجله کوز آیدین)،1927 تاتارستان کریمه
روند دوازدهم (آخر) بوکس: یک  حرف جدید  حروف قدیم را با  ضربه فنی از میدان بدر میبرد. یک نفر( گُیباد آلپار؟) در کناررینگ حروف مصدوم را مداوا میکند. مسن تر ها غمگینند و جوانان شادی میکنند (مجله طنز چایان) تاتارستان،1928
بازگشت کاروان شتر وعرب(خط قدیم) و ورود قطار راه آهن(خط لاتین ). (مجله گَلَجَک)، 1927، جمهوری آذربایجان
تراکتور (خط جدید) از روی خط قدیم عبور میکند.(مجله ینی الیف) .1928  ،تاتارستان
اشاره کارگر به بازگشت عرب و شترش که بار الفبا دارد. از خورشید(نماد کمونیسم) برق(نماد ترقی) میتابد.( ینی لیق،مجله ً لاتینیست ً ها) .1927، باشقیرستان
عکس های فوق با اجازه خانم پرفسور بالداف استاد دانشگاه هومبولدت برلین-بخش آسیای مرکزی- از کتاب ایشان
Baldau, Ingeborg, Schriftreform und Schriftwechsel bei den MuslemischenRussland. undSowjettürken (1850-1937): Ein Symptom ideengeschichtlicher und kulturpolitischer Entwicklungen; Akademiai Kaido. Budapest 1993
برداشته شده اند

تاجیک: این که مینویسی  چه زبانیست؟
تابلونویس:ازبکی
تاجیک: ازبکها نه چنین خطی داشتند و نه زبانی، احتمالا این زبانیست که هیچکس نمی فهمدش
تابلو نویس: خوب، تا کنون به آن ازبکی میگفتیم، ازبکی چیست؟ و خطش کدام است؟
(مجله طنز مشتوم) 1926/1925، ازبکستان

کاریکاتور و طنز در مورد تغییر خط در مناطق مسلمان نشین شوروی

                                                                           مسعود حسینی پور

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

                          بخش دوم: مناطق پارسی گوی                               

«تبر تقسیم » اصطلاحی است که به درستی در مورد تجزیه آسیای مرکزی و ایجاد کشورهای جدید  به خواسته شوروی و بخصوص شخص استالین  بیان میشود.  برای تغییر خط (حرف و املا) شایسته است  حتی اصطلاح قوی تری از«تبر تقسیم »  بکار برده شود، چه تغییر خط در ورارود شکافی ژرف در فرهنگ و ادبیات مشترک بین ورارودیان از یکسو و سایر پارسی زبانان از طرف دیگر ایجاد کرد. آنچه که در این مورد در ورارود اتفاق افتاد، تنها تغییر حروف الفبا بخواسته استالین  نبود بلکه اعمال عقیده و سلیقه دست اندرکاران بر انتخاب حروف ویژه برای اصوات کوتاه  و بلند..(,…ū,ů,i,ī) و بخصوص انتخاب« زبان پایه» بود: بخارایی؟، سمرقندی؟، کوهستانی؟،……  امر« زبان پایه» از بحث انتخاب « زبان عامه »  در مقابل « زبان ادبی تاجیکی »  سرچشمه میگیرد که تعاریف متفاوتی از آنها میشد.  برای این مورد پس از ماه ها بحث و نشست فراوان  جوابی قطعی  پیدا نشد وگردانندگان بحث بالاخره  توصیه کردند که در هر موقعیتی بهترین داده مورد استفاده قرار گیرد(!! ؟). با بالاگرفتن این مباحث ،اصول نوشتار پارسی در ورارود دستخوش نوسان گردید . استالین کلاه می خواست و رفقا  کلاه را با سر آوردند.  شرح  جالب جزئیات تغییر خط در ورارود، این داستان پر آب چشم را که بهر حال به تاریخ فرهنگ  مشترک ما مربوط است به شماره های بعدی وامیگذاریم و در ادامه شماره قبلی «طنز و کاریکاتور در باب تغییر خط در مناطق ترک زبان شوروی»   اینک به طنز و کاریکاتور  در باب تغییر خط  در حیطه پارسی زبانان  ورارود می پردازیم:

. « اصلاح خط  فارسی-عربی»  و پی گیری نظرات افرادی چون  میرزا فتحعلی آخوندزاده(آخوندف) ومیرزا ملکم خان در مناطق پارسی زبان آسیای مرکزی تا پیش از انقلاب بلشویکی (1917 )  فقط در محافل« جدیدی ها» مطرح بود و این گروه  اساسا در امیرنشین بخارا بخاطر مخالفت امیر موفقیتی نداشت و در  پایان حتی تحت تعقیب وی نیز  بود. مجله رهبر دانش در سال 1928  ضمن اشاره به رساله   آخوند زاده که در سال 1885 آنرا به دولت عثمانی و سپس دولت ایران ارائه داده بود به قسمتهایی از منظومه  او که  پس از سرخوردگی از عثمانی و ایران سروده است پرداخته. آخوندزاده در این منظومه که  با طنزی تلخ سروده شده از سفر خود به استانبول به دعوت دولت عثمانی پرداخته و  اشاره میکند که میرزا حسین خان(سفیر ایران در عثمانی و بعدا سپهسالار) باعث عدم موفقیت او در آن دیار گردیده و سپس به جواب منفی دولت ایران به پیشنهادش می پردازد:

سفر کردم از راه دریا به روم

الفبای نو را در آن مرز بوم

 نمودم به ارکان دولت تمام

خیالم بسی پخته بود و نه خام

………

بناگاه یک مردک زرد چهر

بجام مرادم بر آمیخت زهر

به پیش وزیران ورا راه بود

مرا دشمن دین و دولت نمود

……

فرستادم آنگه به تهران خبر

از این رفتن و آمدن بی ثمر

نوشتم یکی نامه دلپذیر

بنام وزیر علوم از عبیر

الفبای نو را نشان دادمش

در نو بفردوس بگشادمش

ندانم مگر همتش پست بود

ندانم مگر روز شب مست بود

که ناداد بر من جواب آن وزیر

نشد بر مرادم مرا دستگیر

……

وزیر دگر دّ ر لب سفته بود

در این مساله رای خود گفته بود

که ما خلق ایران ز خورد [خرد] و بزرگ

ز گبر و ز ترسا  ز فرس و ز ترک

همه زیرک و معرفت پیشه ایم

[مصرع در منبع چاپ نشده]

ز دشواری خط نداریم باک

بکوران سزد رهنما از مغاک

نگیریم نو خط از هیچکس

که ما را خط و ذهن ما هست بس

آخوندزاده پس از چند سال کوشش در اصلاح خط موجود نظر خود را تغییر داده والفبای لاتین را راه دستیابی به ترقی و مدنیت میداند: -…اگر الفبای ملت اسلام  « الفابتی بوده و نه سیلابی – و نوشتن هم از طرف چپ به طرف راست بودی، چنانکه رسم الخط الفابتی است، ملت اسلام در عالم «سیویلیزه »  یعنی در ترقی و مدنیت بر ملت آوروپا بی شبهه سبقت جستندی،بعلت اینکه در ابتدا تخم سیویلیزه در خاک اسلامیان آغاز روئیدن کرد، اما به واسط صعوبت خط سیلابی….».

پس از انقلاب 1917 و سقوط بخارا در سال   1920 فعالیت برای پذیرش حروف لاتینی در آنجا  شروع شد که صدرالدین عینی،   عبدالرئوف فطرت، تورقل ذهنی ، عبدالواحد منظم، پروفسور سیمیانف(محقق روسی) و ابوالقاسم لاهوتی  کرمانشاهی از جمله دست اندرکاران آن بودند.

نتایج نشست ها و نیز عقاید  صاحبنظران پس از تسلط بلشویکها بر امیر نشین بخارا، دردهه  1920  اکثرا در دو نشریه  فارسی«آواز تاجیک » و « رهبر دانش » انعکاس میافتند.در اواخر دهه 1920  این نشریات صفحاتی را به نوشته به خط لاتینی اختصاص میدادند.  در این دو نشریه گاه مطالبی دیده میشوند که امروز فقط لبخندی تلخ بر لب خواننده می نشانند. صاحبنظری در بین پیشنهاداتش  توصیه میکند که که اصولا حرفی برای« ژ» در نظر گرفته نشود چه مردم بهر حال« ژاله» را «جاله» و« اژدر» را«اجدر» میگویند(رهبر دانش1/1930).

کوشندگان تغییر خط  فارسی در  دهه  1920  نیز مانند ترک زبانان  هدف خویش را دستیابی به «صنایع جدید» و نه مانند آخوندزاده و ملکم خان« احراز تجدد» قلمداد میکردند و از این رو چه در نوشته ها و چه تصاویر،  نماد های مثبت و منفی در رابطه و یا مقایسه با« صنایع جدید» بسیار دیده میشوند: هواپیما، قطار، موتور سیکلت، دکل برق در مقابل چهارپایان. به ویژه به شتر اشاره به خط عربی بسیار اشاره شده است. مثال:

«مرد کار و دهقان کمبغل تاجیک که تفاوت اقتصادی، تندرستی و اجتماعی ماشین را با ً دوک ً، تراکتور را با گاو جفت، چراغ برق را با شمع، راه آهن را با خرسواری و شترچرانی ، خودرو «اوتومبیل» را با عرابه و راه سنگین امروزی را با راههای پرلای دوسال پیش دوشنبه  با چشم خود دیده و عملا به انها [او]ثابت شده است، بی شک وشبهه بهتری الفبای لاتینی را هم  به الفبای سرگرنگ عربی بزودی تصدیق خواهد کرد».(ابوالقاسم لاهوتی،مجله رهبر دانش، شماره1-2/1928).

 این سروده از عبدالواحد منظم[1] شاعر و ادیب تاجیک در مجله رهبر دانش4/1929 چاپ شده است:

چون الفبای نو از حرف لاتینی شد درست

زود بازار الفبای عرب گردید سست

دوره علم، این الفبای نو است ایروپلان

وان الفبای عرب باشد حمار ناتوان

در دبستان از الفبای عرب هر کس که خواند

بیگمان اندر عذاب جان کنی بایست ماند

بسکه آسان است الفبای نو از حد هم زیاد

در سه هفته میتوان شد صاحب خط وسواد

لیک الفبای عرب  دشوار است و نیز

لا اقل سه سال باید صرف کرد عمر عزیز

نه برو، از بهر یک صوت است  چندین حرف و هم

نه  ز بهر چند صوتی چشم می پوشد بهم

هست یک آسانی این از الفبای عرب

رفت دست از راست در وقت نوشتن سوی چپ

در خط لاتین  که در هر حرف یک شکل است، بس

مشکلی اندر نوشت ، خوان نمی آید به کس

در الفبای نو امکان نیست گردد کَرد  کُرد

کشت کشت و سیر سیر دوُر دور و مرد مُرد

با الفبای عرب همرنگ  باشد شیر وشیر

میرسد شکل« زبر» اندر نظر مانند «زیر»

شکل عاقل را نویسد در خطش غافل عرب

صورت گل بی تفاوت بودنش  از کل عجب

از برای i یو،  u یو، ů نه دارد ، هیچ چیز

وز برای حرف  a یو، e  نه دارد چیز نیز

صوت «ز » دارد ولیکن چار شکل رنگ رنگ

خلق از این اشکال در اشکال و گردیده گرنگ

صوت «س » هم اینچنین دارد سه حرف مختلف

در نوشت خوان کند خاطر بهر سو منحرف

حرف تا و حا و عین او که از هر یک دویست

از برای ذهن را تشویش دادن داوریست

عالمی  در حیرت از تخنیکه[تکنیک] ویران او

یک جهان شرمسان صورت های بی سامان او

از همه تخنیک توره  خوی عالم بد تر است

وز مهندس های[2] کذاب  جهان هم بد تر است

تورکان ظالم  که  خاز بسیارند[3] بد

لیک الفبای عرب باشد از آنان هم اشد

شاد ممنون گشته ایم ما امروز از بخت خویش

بسکه بیرون شد الفبای عرب با رخت خویش

صاحبنظر دیگری که پیشنهاد هائی را در باره نوشتن اصوات بلند  و کوتاه(مانند ů و ū)  در مجله رهبر دانش 1-1930 عرضه کرده  مقاله خود را با این بیت  از خویش شروع میکند:

لاتینی داده این زبان را رنگ وبو

 вů بکن این تازه گل را ū  вمگو

گویا این ادبا و شاعران بزرگوار باید  در این باره بیشتر فکر میکردند که با مساعی آنها در تغییر خط فارسی نسل های پارسی گوی  آینده نه تنها از خواندن همین اشعار، بلکه از قرائت نظم ونثر بسیاری از هم زبانانشان در خارج از مرزهای شوروی   بی بهره خواهند ماند

[1] منظم از جمله کسانی است که برای بر پائی جمهوری تاجیکستان به شهر دوشنبه کوچید و طبق گفته های نزدیکان وی به نویسنده این سطور در جو استالینی آن زمان بطور مرموزی درگذشت.

[2]  احتمالا مقصود متخصصینی میباشد که در آن زمان به« مهندس زبان» معروف بوده اند

[3] بسپارند(؟)


>
یک مثال از خط « آدمیت»[1]ابداعی ملکم خان: « باید ترقی پرست شد و باید این ترقی را از الفبا شروع کرد ». برای نوشتن این متن باید صرفنظر از نقطه ها 42 بار قلم را از کاغذ برداشت، در نوشتار  کنونی ما این رقم 27 می باشد

[1] ملکم خان برای هر یک ازخطهای ابداعی خود نامی میگذاشت



رسمی شدن  زبان ازبکی در مناطق پارسی  زبانان و عدم آشنائی بسیاری  ازمردم با خط و زبان نو



اختلاف گروه های مختلف در مورد انتخاب حروف لاتین برای زبان فارسی-تاجیکی



1928، هنگامیکه مجله رهبر دانش با دو خط فارسی-عربی و لاتین انتشار می یافت

آثار تاریخی ورارود و خوارزم

کتاب سه جلدی “آثار تاریخی ورارود و خوارزم”، نوشته دکتر منوچهر ستوده

مسعود حسینی پور
این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است
آب در کوزه
گفته میشود که یازده عدد مبارکی است، چه «هو » هم برطبق حروف جُمل عدد11را رقم میزند. یازدهمین سفر به ورارود را نیز با این باور شروع کردم ولی تجربه نشان داد که سفر به آن دیار همیشه نیکوست. هر سالی که میگذرد تغییرات ظاهری در ورارود چشمگیرتر می شوند که البته این امری طبیعی است ودراکثر ممالک جهان سوم ملموس. پوشش لباسهای محلی به نسبت گذشته کاهش یافته، قدیمی ترها خانه نشین شده اند و جوانها لباس و کفش به سبک غربی می پوشند که به واسطه وسائل جدید تولید ارزانتر هم هستند. از پنجره ها صدای آواز گوگوش و هایده کمتربه گوش میرسد و در عوض در شهرهای بزرگ مانند سمرقند و تاشکند صدای باس موسیقی رپ از اتومبیل جوانها در هنگام توقف جلوی چراغ قرمز گوشخراش میباشد. در این سفر متاسفانه امکان گفتگو با جوانان برایم پیش نیامد ولی ایراندوستی مسن تر ها مثل همیشه مرا تحت تاثیرقرار داد. بطور مثال هنگام عبور از کنار مسجد امام محمد غزالی در محله گاوکشان بخارا با آقای مسنی برخورد کردم که مشغول بنائی و تعمیر پله ورودی منزلش بود. وی خود را علی زاده، آموزگار معرفی کرد . البته در آن سامان خود را بجای علی اف ، علی زاده نامیدن، گویای حرفی ناگفته است. آقای علی زاده می گفت که حتی درزمان حاکمیت رژیم شوروی نیز به شاگردانش میگفته که ایرانی تبار است و نه از نسبی دیگر. متاسفانه در آن روز به علت تنگی وقت مجال گپ زیاد نبود ولی خودم را برای نوشیدن پیاله ای چای در سفر بعدی، نزد او دعوت کردم.
پیش ازسفرهای ورارود، من نیز مانند هر مسافر علاقه مند دیگر در پی مطالعه بهترین و جدیدترین نوشته ها در مورد آن دیار هستم و در این باب بیشتر به کتب و مقالات خارجی که از دید من اطلاعات دقیق در مورد مردم شناسی و حتی معماری به خواننده میدهند رجوع میکنم (ادبیات مقوله ایست دیگر). در زمستان گذشته دو جلد از کتاب سه جلدی «آثار تاریخی ورارود و خوارزم »، نوشته مرحوم دکتر منوچهر ستوده را در برلین از کتاب فروشی آقای عباس معروفی خریدم. متاسفانه جلد اول که شامل سمرقند و بخارا میباشد موجود نبود. جلد دوم کتاب در باره کش،ترمذ و بدخشان،.. و جلد سوم مربوط به فرغانه و خجند،.. میباشد. این سه جلد به ترتیب در سالهای 1384، 1386و1388 به چاپ رسیده و نشانگر کاری سترگ از استاد پس از مسافرت ایشان به ورارود و خوارزم در چهار چوب تحقیقات یونسکو میباشد. مطالعه جلدهای دوم و سوم مرا بر آن داشت که از آقای دهباشی تقاضا کنم که تا پیش از مسافرتم جلد اول:«سمرقند و بخارا » را برایم تهیه کنند که ایشان هم کمال لطف را مرئی داشته و جلد اول را در اسرع وقت تهیه وبه من هدیه فرمودند. کتاب را باخود به سفر بردم و اکثرا هر شب محل های مورد نظرم برای بازدید را پس از مطالعه آن تعیین میکردم و هنگامیکه در شب بعد باز کتاب را در دست میگرفتم بی اختیار به خود میگفتم:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
البته منصفانه باید گفت که در سالهای اخیر در خارج از ایران نیز کتابها و رساله های بسیار ارزشمندی در مورد همه جوانب آسیای مرکزی (سیاسی، فرهنگی، مردم شناسی ،تاریخی ، معماری،..) منتشر شده اند که خوشبختانه تعدادشان نیز رو به افزایش است و بخصوص گاهی موارد معماری و مردم شناسی آنها میتوانند مکمل داده های کتاب استاد ستوده باشند. سه نکته اساسی، کتاب «آثار تاریخی ورارود و خوارزم »، را برای خواننده فارسی دان و فارسی جذاب میکنند:
یکم – نویسنده کتاب با دقت و وسواس، بسیاری از نوشته های روی کاشی و لوح های سنگی را که اکثرا بخاطر استفاده ازهنر خطاطی و در ارتفاع بلند(گنبد و غیره) مکتوب شده و خواندنشان مشکل می باشد را بر روی کاغذ آورده است. اکنون با در دست داشتن این کتاب میتوان نخست متن را از روی کتاب خوانده وسپس با فراغت از زیبائی نوشته و هنر خطاطی ومعماری در آن محل لذت برد. کم نیستند دیوارنوشته هائی که بخاطر ترمیم عجولانه و غیر فنی در چند دهه اخیر اکنون در معرض نابودی هستند و یا حتی از بین رفته اند( افتادن کاشی ها، پوسته شدن گچ دیوار با نوشته هایش). با استفاده از این کتاب میتوان نوشته های گمشده را دوباره نگاشت، چنانکه در خانقاه نادر(نَدر) دیوان بیگی بخارا، که بخش کوچکی از نوشته های روی دیوارهای نسبتا تازه تعمیرش از بین رفته است متصدی ساختمان از صفحات مربوطه در کتاب، عکس برداشت تا در تعمیرات بعدی از آنها استفاده کند. در موزه مردم شناسی بخارا که آرشیو بخارا نیز در آنجا قرار دارد متصدیان با پافشاری خواستار این کتاب بودند و من ضمن عذرخواهی قول دادم که در اسرع وقت جلد مربوط به بخارا را برایشان تهیه کنم . امیدوارم که با همت والای مجله بخارا و بنیاد موقوفه افشار بدینگونه بتوانیم کمکی انجام دهیم.
دوم- در کتاب، اسامی افراد و مکان ها بطور صحیح نوشته شده اند امری که شاید برای مسافر اروپائی و یا امریکائی بی تفاوت باشد اما برای فارسی خوان مهم است. در آشفته بازار خط و زبان حاکم در ورارود و خوارزم کمتر میتوان از طریق نوشته های کنونی آن دیار و نیز بالطبع کتابها و مقالات خارجی پی به نام صحیح افراد و مکانها برد: شهر خوقند ، قوقََن یا کوکَن؟. دژ خانقاه ،خانکا و یا خانگا؟. شهر مرغلان ، مرغیلان یا مارگیلان. محله روح آباد ، روخ آباد ویا روح آبات؟. شیخ سنگی یا شیخ زنگی؟. حضرت ماه تابان یا ماهی تابان؟.دخمه شاهان یا شاخان. مسجد خواجه زین الدین و یا زیندین(دو تابلو در فاصله چهار متر) و……
سوم – در کتاب ها و رساله های خارجی معمولا فقط به ساختمانهای مهم، زیارتگاه های مشهور و افراد معروف پرداخته میشود ولی در کتاب آقای دکتر ستوده نام مکان ها و افرادی نیز به چشم می خورند که کمتر از آنها یاد می شود و چندان شناخته شده نیستند و بدین ترتیب کتاب « آثار تاریخی ورارود و خوارزم » دریچه تازه ای را در مقابل خواننده می گشاید.

جلد اول کتاب

فاجعه گوگ تپه، کشتار ترکمن ها توسط ارتش تزار

اردوی زرین، بخشی از مناطق اشغالی چنگیز بود که پسرش جوجی[جوچی] به ارث برده و فرزندانش آن بخش را به یک امپراتوری قوی در شمال دریای خزر تبدیل کردند.  پایتخت اردوی زرین  شهر “سرای” (در اطراف رود ولگا) بوده است. وجه تسمیه “اردوی زرین”( آلتین اردو) روشن نیست. گروهی معتقدند که این نام بخاطر ثروت بیش از اندازه آن دولت  بوده و بخشی بر آنند که این بخاطر چادرهای طلایی و یا طلایی رنگ امپراتور میباشد. اردوی زرین، روسیه کنونی، اروپای شرقی( که حتی شلِزین(Schlesien) در لهستان کنونی   که درزمان نازیها جزو آلمان محسوب میشد)، اوکرائین ، قزاقستان و بخشی از خوارزم را در بر میگرفته است. مرزهای جنوبی آن جنوب دریای سیاه، کوه های قفقاز و ایران بوده که ایلخانان در آن حکومت میکردند . اردوی زرین  از نیمه دوم قرن پانزدهم میلادی بخاطر جنگهای داخلی ضعیف شد ، به گونه ایکه روسها  توانستنددر سال 1480 م. خود را از قید آنها آزاد کنند .” آلتین اردو”  در سال 1502 با کشته شدن رهبرش احمد خان مضمحل شد . روسها مدتی  پس از رهائی از قید مغولها (1480م) به فکر کشور گشائی افتادند. از سوئی به طرف مشرق و مناطق کم جمعیت سیبری به پیش رفتند (که البته این بخاطر وسعت منطقه و مقاومت اهالی بیش از یک قرن طول کشید) و از طرف جنوب خانات ترک زبان کازان [غازان] و آستر خان (هر دو در امتداد رود ولگا) را در سالهای 1552 و 1556تحت سلطه خویش در آوردند. پیروزی های اخیر چنان اعتماد به نفسی در روسهاایجاد کرد، که آنها را به هوس پیشروی به مناطق عثمانی انداخت (1853). عثمانی بخاطر تجاوز روسیه به منطقه خود، به این کشور اعلان جنگ داد. البته در کنار این منازعاتی از قبیل تولیت کلیسای مسیح در فلسطین  بین عثمانی، ارتدکس ها (روسیه) و کاتولیکها(فرانسه) نیزوجود داشت. یکسال پس از شروع جنگ بین عثمانی و روسیه، دولت های فرانسه ، انگلیس، اتریش، پروس و پس از آن پادشاهی ساردین نیز به روسیه اعلان جنگ دادند (جنگ کریمه). پیش از این جنگ هشت بار بین عثمانی و روسیه در گیری نظامی وجود داشت ولی آنچه که جنگ کریمه  را از در گیریهای سابق متمایز میکند؛ ائتلاف کشورهای اروپای غربی باعثمانی بود که اکنون با تسلیحات جدید بر پایه پیشرفت عظیم صنایع و تاکتیکهای جدید نظامی انجام میشد. شمار کشتگان و مصدومین این جنگ به قدری زیاد بود که خود کشورهای متخاصم را نیز غافلگیر کرده بود.  عدم امکانات درمانی و اپیدمی جان در صد زیادی از نظامیان و غیر نظامیان را گرفت. بدین لحاظ این جنگ را میتوان طلایه جنگ اول جهانی (1914-1918) دانست که خسارات جانی آن بیش از جنگ دوم جهانی بود.

ژنرال اسکبلف

جنگ کریمه با شکست فاحش روسیه و بازپس دادن زمین های اشغالی پایان یافت. روسها که دریافته بودند در غرب بختی برای کشورگشائی ندارد، نقشه دیگری را که مدتی بود در سرپرورانده و قدم هائی نیز در راه آن برداشته بودند تعقیب کردند: تسخیر آسیای مرکزی و نزدیک شدن به هندوستان[1].  در اوائل قرن 18 میلادی  و قبل از جنگ کریمه روسها  که هنوز چندان قوی نیز نبودند، رفته رفته سیبری و قسمتهائی از جنوب آن (یعنی  قزاقستان)را تصرف کرده و در بین راه دژهایی میساختند که علاوه بر اقامتگاه نظامیان، کاروانسرایی برای کاروانهای تجاری روسی  نیزبودند (بین سالهای 1716 تا 1852). این دژ ها به مرور زمان تبدیل به قرارگاه نظامی گشته و اطراف آن شهر هایی ساخته شدند، (مثل اورنبورگ(Orenburg و تبدیل به یک زنجیره نظامی شدند.

خانات خوقند  در سال1864 بطور کامل توسط روسها تسخیر شد و الکساندر دوم در سال 1876آنجا را رسما به کشور روسیه ملحق کرد. یکسال پس از فتح خانات خوقند، تاشکند نیز تسخیر شد(1865) و سال بعد(1866) نوبت به سمرقند رسید. پس از تسخیر سمرقند از سال 1868 قسمت هائی از ولایت بخارا توسط روسها غصب شدند ولی بخشی از آن بصورت مستعمره درآمد، بدین معنی که امیر بخارا فقط  مسئول امور داخلی ولایت بخارا شد. خانات خیوه (خوارزم) نیز ضمن اینکه قسمتی از خاکشان ضمیمه ترکستان روسیه شد مانند خانات بخارا به گونه مستعمره (پروتکتورات)اداره میشدند.

مرحله دوم تسخیر آسیای مرکزی همراه با رقابت علنی با انگلستان نیز بود که به “بازی بزرگ” Great Game)  معروف است. هرات پس از مرگ نادرشاه مدتی از زیر سلطه ایران خارج شده بود. عباس میرزا در زمان محمدشاه قاجار قصد تسخیر هرات را داشت ولی در راه خراسان فوت کرد(1833). هرات در هنگام سلطنت ناصرالدین شاه توسط حسام السلطنه مجددا به ایران ملحق شد ولی انگلیسها با تصرف جزایر و بنادر جنوب ایران و تهدید به استقرارنیرو های خود در آنجا، ارتش وی را مجبور به تخلیه هرات کردند(1875).  چهار سال بعد دولت انگلیس به ایران پیشنهاد نمود که هرات را بطور امانت به ایران واگذار کند. ناصرالدین شاه در این باب استخاره کرد که “بسیار خوب” آمد ولی با این وجود با اظهار به اینکه ممکن است انگلیسها زمانی ملک امانتی را پس بگیرند، پیشنهاد را قبول نکرد(1879). این پادشاه بی کفایت دو سال بعد با قرارداد آخال (تکه-آخال) بخش عظیمی از خاک ایران  واقع در شرق دریای خزر که اکثرا ترکمن ها در آن مستقر بودند را به روسیه تزاری بخشید. بعضی بر این گمانند که او میخواست به این طریق از شرارت های ترکمن ها و یورش های آنان به دهات خراسان و قافله ها رهائی یابد. ولی این حمله ها کمابیش ادامه داشتند. بر طبق این عهدنامه ننگین حتی کنترل  سرچشمه آبهائی که از خاک ایران به این منطقه سرازیر میشدند تحت نظارت روسها قرار گرفت و دهقانان ایرانی حتی دیگر اجازه نداشتند از این آبها برای زمین های مزروعی جدید استفاده کنند(21 سپتامبر 1881برابر با 30 شهریور1260 ش). با این قرارداد منحوس (که متاسفانه  مانند از دست رفتن هرات کم راجع به آن گفته و نوشته  میشود)، ایران در شرق دریای خزر با روسیه تزاری همسایه شد، زیرا هشت ماه پیش از آن (24ژانویه 1881 برابر با 5 بهمن 1259 ش) روسیه منطقه ترکمن نشین گوگ تپه[2] ( شمال غربی عشق آباد با فاصله حدودی چهل کیلومتر) را در جنگی طولانی (1878-1881) و پر هزینه  و تلفات انسانی فراوان تصرف کرده بود. پیش از آن شهر قزل آراوات که به خزر نزدیک تر است نیز توسط آنها تسخیر شده بود(1877). این مناطق ترکمن نشین  که بین ایران، بخارا و خانات خوارزم  قرار داشتند گاه مطیع ایران بودند و گاه به علت ضعف دولت مرکزی سرکش و نافرمان بوده به قافله ها و دهات ایران حمله برده ، مردم را به اسارت گرفته و در خوارزم و یا بخارا میفروختند.  

گوگ تپه دارای حصاری به قطر تقریبا 3 کیلومتر  با دیوارهای بلند (6متر) و ضخیم(60-90 سانتیمتر) بود. نبرد سه ساله روسها برای تسخیر حصار گوگ تپه در چهارمین حمله به نتیجه رسید:

حمله اول: به فرماندهی ژنرال لوماکین که به عقب نشینی وی به چیکیشلر منتهی شد (1878).

حمله دوم: به فرماندهی ژنرال لازارف ارمنی تبار با 18000 سرباز و  تجهیزات  بر پشت 6000 شتر انجام گرفت. لازارف پیش از رسیدن به گوگ تپه بیمار شد و درگذشت.

حمله سوم: ژنرال لوماکین مجددا فرماندهی را به عهده گرفت و در ابتدا بر ترکمن ها فائق آمد. ترکمن ها یک شب امان خواستند تا خود را برای تسلیم آماده کنند ولی شبانگاه به قشون روسها حمله برده وآنها را وادار به عقب نشینی بطرف دریای خزر نمودند (1878).

حمله چهارم:  پس از شکست سومین حمله، فرماندهی به ژنرال میخائیل دیمیترویچ اسکوبلوف واگذار شد. اسکوبلوف مدتی در جنگهای روسیه در قفقازشرکت کرده بود . او در جنگ با خانات خیوه (خوارزم) اولین فردی بود که وارد خیوه شد. اسکوبلوف در رکاب ژنرال کافمن خانات خوقند(وادی فرغانه) را نیز فتح کرده و فرماندار آنجا شد[3]. در حمله  چهارم  به گوگ تپه که بیش از 6000 سرباز روسی  در آن شرکت داشتند .گوگ تپه 25 روز محاصره شده بود و ارتش روسیه با مقاومت ترکمن ها در حصار روبرو بود. تعداد مقاومین متفاوت ذکر شده است و گویا 14000 تا 15000نفر بوده و جمع نفوس حصار در حدود 40000 ذکر شده است. در مورد ترکمن ها ژنرال لوماکین گفته است:” این غیر ممکن بود که از بین انها با هرچقدر پول جاسوسی یافت. انها در کنار مردمشان ایستاده اند ، نه هدیه و نه تهدید آنها را از کنار خلقشان دور میکند”.

اسکوبلوف دریافت که فتح حصار بسیار مشکل است، از این رو از خارج نقبی به زیر دیوار حفر کرد و نزدیک به دو تُن دینامیت را در آنجا منفجر نمود که موجب ایجاد شکافی به طول 60 متر در دیوار حصار شد. سربازان روس وارد حصار شده و دست به قتل عام وحشیانه ای زدند. به گفته یک مترجم ارمنی که با روسها وارد حصار شده بود، آنها حتی اطفال شیرخواره را نیز با سرنیزه میکشتند[4]. تعداد کشتگان در حصار 6500 نفر تخمین زده میشود ولی علاوه بر آن حدود 8000 نفر فراری نیز در بیابانها توسط روسها کشته شده اند(جمعا 14500نفر[5]). تعداد بردگان ایرانی که پس از تسخیر گوگ تپه آزاد شده اند را بین 500 تا 800 نفر ذکرکرده اند، البته باید در نظر داشت که بهمین نسبت تعداد کثیری از این سیه بختان نیز کشته شده اند. هرچند که یورش وحشیانه  روسها و قتل عام مردم گوگ تپه به هیچ وجه قابل بخشش نیست، ولی بهر حال موقعیت مناسبی برای ایرانیانی شد که در آنجا تحت اسارت بوده و یا باید برای فروش به خوارزم و بخارا فرستاده میشدند. پیش از این در مناطقی که روسها در آسیای مرکزی فتح کرده بودند لا اقل بطور صوری برده داری لغو شده بود ولی بسیاری از برده های ایرانی (برعکس برده های روسی) امکان مراجعت  و یا دادخواهی را نداشتند وکم وبیش برده ایرانی فروخته میشد (به گونه مثال امر اسف انگیز فروش دختران قوچان و زنان اسیر باشقیرانلو در ترکمنستان)[6]. بخشی از برده هائی نیز که به نحوی خود را آزاد کرده و بسوی ایران میرفتند، در بین راه توسط ترکمن ها مجددا اسیر و یا کشته میشدند[7].

فلسفه اسکوبلوف در کشتار ترکمن ها این بود: “هرچه کشته بیشتر، صلح طولانی تر“. فاجعه گوگ تپه  در غرب موجی از انزجار و تنفر در پی داشت و از این رو دولت روسیه پس از مدت کوتاهی اسکوبلوف را از منطقه ترکمن نشین شرق دریای خزر که اینک “ماوراء خزر” نامیده میشد به قفقاز فرستاد. اسکوبلوف که ترکمن ها او را “گئوزی قاتلی” (قاتل خونین چشم) مینامیدند در 39 سالگی در مسکو در گذشت.

سه سال پس از کشتار گوگ تپه مرو نیز توسط روسهای تزاری غصب شد(1884).  تعداد اسیران ایرانی آزاد شده  پس از این فتح حدود 600 نفر ذکر شده است.  تسخیر مناطق آسیای مرکزی با رسیدن روسها به پای کوه های پیامیر در سال 1895پایان


[1] در آن هنگام پاکستان نیز جزیی از هندوستان بود.

[2] کوک تپه و کوک دفه نیز گفته و نوشته شده است.

[3]  در وادی فرغانه شهر در نزدیکی مرغلان بنام اسکوبلوف ساخته شد، مه این شهرفرغانه نام دارد.

[4]  Aygul Ashirova, Stalinismus und Stalin-Kult in Zentralasien, Turkmenistan 1924-1953  

Ibidem Verlag, 2009

[5] این ارقام تقریبی هستند و در بعضی از نوشته ها بسیار بیشتر ذکر شده اند.

[6]   ر.ک. به: افسانه نجم آبادی، ” حکایت دختران قوچان، از یاد رفته های انقلاب مشروطیت “،تهران،  انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

[7]  ر.ک. به یادداشت های کلنل استوارت

The Country of the Turkomans; The Country of the Tekke Turkomans and Tejend and Murghab Rivers by Lt. Col. C.E. Stewart; Oguz Press and the Royal Geographical Society, London 1977

داستایوسکی و بلع آسیای مرکزی

غصب آسیای مرکزی و پایمالی فرهنگ مردم این منطقه توسط روسهای تزاری با زور سرنیزه و توام با خونریزی بود. بطور مثال در فتح گوک تپه  توسط ژنرال اسکوبلوف در عرض دو روز بیش از 14500 نفر کشته شدند. روسها در مقابل غرب خود را سپر بلا برای اروپاعنوان کرده که  ازهجوم وحشی هائی مانند چنگیز  و تیمور جلوگیری میکنند. به نظر میرسد که  این ادعا در درون روسیه باور شده و کار آمد بیشتری داشته است، چه در ادبیات روسی اثری که حمل بر شفقت و نیکخواهی برای مردم زجر دیده آسیای مرکزی ابراز شود دیده نمیشود در صورتیکه این امر  در مورد جنگهای قفقاز و داغستان به گونه دیگریست، مانند اثرهای لئو تولستوی چون« اسیران قفقاز و حاجی مراد» که عطوفت ومسالمت را در آنها حلال مشکلات جوامع آنسانی میبیند. بر عکس آن فیدرو داستایوسکی کشتار انسانهای بی گناه مانند  مردم گوک تپه و جلادانی چون ژنرال خونین چشم ” اسکوبلوف ” را می ستاید و تصرف آسیای مرکزی با “مردم وحشی” آن را بختی برای روسیه میبنید که میتواند آن کشور را تبدیل به امریکای دوم  نماید!.

داستایوسکی

داستایوسکی که ده سال از عمر شصت ساله خود را به خاطر مسائل سیاسی در سیبری گذرانده بود، مبتلا به صرع بود وبدینجهت به تجویز پزشکان  بارها برای استفاده از آبهای معدنی به شهرهای ویسبادن و بادن بادن آلمان رفته بود ولی کازینوهای معروف این شهرها او را بیمارگونه بطرف قمار رولت کشیدند و از این رو وی همیشه مقروض بود که قسمتی از آنرا معشوقه ای در پاریس و نیز همسر دومش تادیه میکردند. داستایوسکی با وجود اقامت های طولانی در اروپای غربی، شاید به خاطر باخت هایش در قمار، از مردم آنجا به ویژه آلمانی ها و اتریشیها(که آن زمان مجارستان نیز ضمیمه آن بود) متنفر بود و معتقد بود که آنها به روسیه از منظر بالا به پائین مینگرند و از این کشور بهره میبرند. این احساس را در بعضی نوشته های او میتوان یافت از جمله داستان “تمساح”: یک مرد آلمانی با تمساحش معرکه میگرفت. در حین معرکه تمساح یک دیپلمات روسی را بلعید. صاحب تمساح نه تنها برای نجات دیپلمات روسی اقدامی نکرد، بلکه با نشان دادن این “پدیده” کسبش رونق بیشتری پیدا کرد.

داستایوسکی پیش از مرگ در آخرین قسمتهای خاطرات روزانه اش تصاحب آسیای مرکزی با کمک مردانی چون اسکوبلوف را امری ضروری برای روسیه میداند  که با دوری از اروپای غربی و اتکا به نفس، علم و صنعت و کشاورزی آنها را پشت سر خواهد گذاشت .  گوئی آسیای مرکزی برای او جواهری بی صاحب! بر روی زمین بود که فقط باید خم شد و آنرا برداشت.

بخش هائی از این نوشته که نمایشگر افکار او در خط سیاست دولت تزاری میباشند در زیر میایند[1] :

گوگ تپه تسخیر شد وترکمنان تکه هرچند نه بطورکامل، مقهور شدند، بهر حال شکی در پیروزی ما نیست. مردم ومطبوعات ابراز خوشحالی میکنند. به ویژه با عدم موفقیت ژنرال لوماکین و تدارکات برای حمله بعدی گفته میشد:” ما را به آنجا چه کار؟، اصلا ما در آسیا به دنبال چه هستیم؟، چقدر پول در آنجا خرج شد، در حالی که ما در همین جا تحت فشار گرسنگی و دیفتری هستیم، مدرسه کم داریم و بسیاراز این گونه سخنان…….. البته این هم بود که کسی از عملیات انجام شده مطلع نبود و این امر فقط اخیرا توسط  اخبارمطبوعات خارجی درز پیدا کرد و در لحظات پایانی عملیات، جامعه روسیه از طریق تلگراف های اسکوبلوف از جریان مطلع گردید و از این رو مشکل است ادعا نمود که جامعه  ما  به وضوح مطلع بوده که رسالتمان در آسیا چیست و آسیا برای ما چه اهمیتی دارد ودر آینده چه ارزشی خواهد داشت………  . بطور کلی هنوز قسمتهای آسیائی روسیه و سیبری هنوز به چشم زائده ای نگریسته میشوند که روسیه اروپائی کمترین علاقه ای به آن نشان نمیدهد.  » ایا “ما” یعنی اروپا، چیزی را در آسیا گم کرده ایم؟.”…ما اصلا به این آسیا احتیاجی نداریم…….   .». این گونه افاضات  نتیجه تراوش افکار بزرگ تیزهوشان ما هستند!.

…. با پیروزی اسکوبلوف  یک زمزمه قوی در آسیا وتا دورترین مرزهای آن به گوش خواهد رسید: « باز هم یک قوم وحشی و مغرور و متعصب مذهبی در مقابل تزار تعظیم کرد».  این زمزمه برای ما خوش آیند نیز هست. حالا در بین میلیونها نفوس تا هندوستان، بله، تا خود هندوستان به راحتی قبول میکنند که تزار شکست ناپذیر بوده و ضربه شمشیرش مقاومت پذیر نیست……. . مردم آنجا میتوانند خان و امیر خودشان را داشته باشند و در سرشان و  تصوراتشان، انگلیس مانند تهدید رعد و برقی جلوه کند که نیرویش آنها را مبهوت میکند ولی نام تزار باید بالای نام خان و امیر و پادشاه انگلستان باشد . خلیفه هر که و هرچه که میخواهد باشد، و لی بهرحال تزار ، تزارِ خلیفه هم هست.این اعتقاد باید پا بگیرد. …..

…… تسخیر آینده آسیا چه لزومی دارد؟. ما در آنجا دنبال چه هستیم؟. این لزوم بر این پایه است که روسیه فقط در اروپا قرار نگرفته، بلکه در آسیا هم میباشد  و یک روس فقط اروپائی نیست، بلکه آسیائی هم میباشد. ضمنا آسیا به ما امیدواری بیشتری میدهد تا اروپا و علاوه بر این ها: شاید آسیا در سرنوشت آینده ما شانس اصلی باشد. ……….. ما باید این ترس نوکرگونه را از خود دور کنیم که در اروپا ما را وحشی های آسیائی قلمداد خواهند کرد و در باره ما بگویند که ما بیشتر آسیائی هستیم تا اروپائی. این ترس از سرافکندگی که ممکن است اروپائیها ما را آسیائی به شمار آورند، تقریبا دویست سال است که ما را تعقیب میکند. …….. .چه کارها که نکردیم تا اروپائیها ما را به گونه خود به حساب آورند، ما را اروپائی و فقط اروپائی بشمارند و نه تاتار.  ………. [اروپائی ها]ما را به چشم غریبه ای در فرهنگشان، مزاحم، دزدان علوم و کسانی که با لباس آنها خود را می آرایند می نگرند. ترکها و صیهونیست ها از ما آریا ها از لحاظ فکری به آنها نزدیکترند. ………..[اگر ما حتی استقلال فکری پیدا کرده و افرادی چون نیوتن و ارسطو به بار آوریم و هم چنین موارد دیگر در هنر و صنایع پیشرفتی داشته باشیم]: اروپا حاضر است ما را به گونه ای قبول کرده و دست نوازشی بر سر ما بکشد ولی ما را بصورت همتا نمی پذیرد، ما را در نهان و یا آشکار تحقیر میکند، ما را در قیاس، به چشم انسانهای سخیف  با نژاد  پست می نگرد، ما گاهی باعث تهوع او میشویم، به ویژه هنگامیکه خود را بیشتر به گردنش آویخته و بر گونه اش بوسه برادرانه بزنیم.

…....[اگر از من این پرسشها را نمایند چنین پاسخ خواهم گفت]

[پرسش]: ایا آسیا چگونه میخواهد به ما استقلال بدهد؟، ما در آنجا به جای دست یابی به  استقلال به خواب آسیائی فرو خواهیم رفت.

 [پاسخ]: …….  حسی که با نگاه نو به آسیا در ما ایجاد میشود، میتواند مانند درکی باشد که هنگام کشف امریکا در اروپا ایجاد شد. واقعا آسیا امروز برای ما همان امریکای کشف نشده است. ورود ما به آسیای مرکزی باعث افزایش جرات و توان های ما خواهد بود…..

[پرسش]: در حالیکه بین ما  افراد کاهل وجود دارند، شما چگونه میتوانید ما را در آسیا به تحرک وا دارید و چه کسی پیش قدم برای حرکت میشود، حتی اگر صریح و روشن به او گفته شود که خوشبختی ما در آنجا نهفته است؟.

[پاسخ]: ما در اروپا مفت خوار و برده بودیم ولی حالا به عنوان آقا به آسیا میرویم. در اروپا تاتار بودیم در آسیا اروپائی هم هستیم. تاثیر اجرای ماموریت ما برای انتقال تمدن نیز نمیتواند بر ذهنیت ما اثر نگذارد و بر این پایه در همان حرکت های نخست ما را به آنجا خواهد کشانید. شروع کنید، بروید و در آنجا دو خط آهن بکشید یکی به سیبری و دیگری به آسیای میانه و شما فورا اثرات آن راخواهید دید………….. ایا  اصلا میدانید در آنجا مناطقی وجود دارند که  اطلاعات ما از آنجا از مرکز افریقا  هم کمترند؟ و ایا میدانید که چه منابع زیرزمینی در این سرزمین بی انتها وجود دارند؟. در آنجا چیزی نا مکشوف باقی نخواهد ماند، نه فلزات، نه مواد معدنی و نه معادن بیکران ذغال سنگ. این چیزها تماما کشف شده و طرز استفاده نو از آنها اختراع میشود. با کمک علوم میتوان برداشت محصولات از روی زمین را به پنجاه برابر افزایش داد، همان زمینی که حتی امروز به گمان ما صحرای خشکی بیش نیست. این انبار جدید غله، انسانها را به خود جذب کرده و باعث ایجاد صنایع و تولیدات میشود.

…….. هرکجا “اُروس”[ روس ها ] در آسیا بیاید، تبدیل به روسیه میشود و از روسیه قدیم، روسیه ای جدید متولد میشود. ……… انسانها باید متقاعد شوند که آسیا شانسی برای ما میباشد و ثروت ما در آنجا خفته است . آنجا سرزمینی بیکران میباشد در حالیکه حالا در اروپای تنگ  کمونیسم هم واردمیشود[2]، در آنجائیکه مردمش دسته دسته به گرد یک اجاق جمع شده، دکانها به تدریج بسته میشوند، وقتی که خانواده ها سرپناه خود را ترک کرده تا با هم در کمون زندگی کنند، وقتی که بچه ها در پرورشگاه ها رشد میکنند ( والدین سه چهارم آنها ناشناخته هستند)  در همان هنگام ما صاحب فضای بیکران هستیم. جنگل ودشت داریم، آن زمان فرزندان ما نزد پدرانشان زندگی میکنند و نه در جعبه های سنگی. آنها در باغ ها، مزارع سرسبز زندگی کرده و بالای سر خود آسمان زیبا را می بینند.  بله در آنجا فقط طلا در زمین نهفته نیست، در آنجا بسیاری از آرزو های ما که تصورشان را هم نداریم برآورده خواهند شد.

…………اگر کسی از انگلستان بترسد به هیچ جا راه پیدا نمیکند. از این رو باز هم مجددا میگویم: زنده باد اسکوبلوف و رزمندگان پر جراتش و احترام ابدی به رزمندگانی که نامشان دیگر در فهرست سربازان حاضر نیست!


[1] برگردان از متن آلمانی کتاب

Fjodor Dostojewski; Tagebuch eines Schriftstellers, 1873 und 1876-1881, Eine Auswahl,

Aufbau-Verlag, 2003

[2]  آن زمان تصور میشد که انقلاب کمونیستی از اروپای غربی شروع میشود.

تاریخچه آرال، تاریخ، خاطره، مصب آمو دریا

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

.....................................................................................

                                                                     مسعود حسینی پور

                        قره قالپاقستان، کیلومتر 80

«کیلومتر 80، تاریخ و خاطره در قره قالپاقستان » عنوان سخنرانی دکتر توماس لوی( Dr. Thomas Loy) مدرس زبان تاجیکی در دانشگاه هومبولدت برلین بود که در سیزدهم بهمن در یکی از بخشهای قسمت شرق شناسی این دانشگاه انجام شد. 

دکتر توماس لوی

.  آقای لوی در سال 2009 در چهارچوب مبادلات  علمی آکادمی علوم ازبکستان و دانشگاه  هومبولدت برلین مدتی در شهر نوقوس(نوکوس)، پایتخت جمهوری خود گردان قره قالپاقستان  واقع در ازبکستان بسر برده و با کمک محققین  ازبکستان مصاحبه های فراوانی با افراد سالخورده مصب آمودریا(جیحون) به دریاچه آرال انجام داده که نتیجه آن  بصورت رساله ای علمی در سال 2013 به زبان آلمانی بنام«تاریخچه آرال، تاریخ و خاطره در مصب آمودریا»[1]منتشر شده است.

[1] Aral histories, Geschichte und Erinnerung im Delta des Amudarya,Reichert Verlag, 2013

مصاحبه شوندگان  این پروژه اکثرا کسانی هستند که شاهد  دو مورد اساسی در منطقه اشان بوده اند:

 1-خشک شدن دریاچه آرال در زمانی بسیار کوتاه،

2- پستی و بلندی سیاسی و تابعیت منطقه اشان به   دولت های مختلف.

آمو از حوالی نوقوس به  شاخه های کوچک تقسیم شده و از اینجا دلتای  وسیع آمو که چندین  شهر و ده را در بر میگیرد شروع میشود. فاصله نوقوس تا بندر (سابق ) نویماق 200 کیلومتر است و پهنای دلتا نیز تقریبا بهمین اندازه می باشد. مصاحبه شونده گان   محل دقیق  شاخه های آب را ذکر میکنند که اکنون خشکیده اند، از  دهات کم جمعیتی یاد میکنند که اهالیش به دستور حکومت شورائی  برای زراعت  به کلخوزهای بزرگ و یا برای کار در کارخانه  بزرگ کنسرو ماهی به نوقوس کوچانده شده اند. آنها  راه هائی را نشان میدهند که سابقا نیزار بوده و با قایق می پیموده اند و اکنون شنزارند و باید پیاده طی شوند. آنها بیاد دارند و یا از پدرشان شنیده اند که قسمتهای عظیمی از دلتای آرال و خوارزم بیشه بوده[1] و در سالهای 1960  در بخش هایی از مصب آرال با قطع درختان و بوته ها زمین را تبدیل به مزرعه برنج کرده بودند.

 قره قالپاقستان  که قسمتی از صحرای قزل قوم را در بر میگیرد  با مساحتی  که دو برابر گستره کشور اتریش میباشد فقط دارای  1.5میلیون نفر جمعیت است که از تبار مختلفند: قره قالپاق، ازبک، قزاق، ترکمن، ایرانی (اعقاب  مردمی که توسط ترکمنان ربوده شده و بعنوان برده فروخته شده  بودند)، عرب و کره ای(تبعیدیان استالین) ،..  .

 این فقط طبیعت قره قالپاقستان نبود که در قرن بیستم با نا ملایمات روبرو شد،  استقلال و سیاست  در این منطقه نیز حتی پس از دوران تزاری پیچیده و ناخوشایند بود:

1924: ایجاد منطقه خود مختارقره قالپاق به مرکزیت(پایتخت) شهرتورت کل( در کنار آمو و در جنوب منطقه)

1925: جمهوری سوسیالیستی، درون کشور قزاقستان

1930: منطقه قره قالپاقستان  از قزاقستان جدا شده وتحت قیمومیت حکومت مرکزی شوروی قرار گرفت

1932: منطقه تبدیل به جمهوری خود مختار گشت ولی همچنان تحت قیمومیت  حکومت مرکزی شوروی باقی ماند

1933: نوقوس پایتخت شد

1936: قره قالپاقستان به جمهوری سوسیالیستی ازبکستان ملحق شد

1992:«جمهوری خود مختار قره قالپاقستان» تبدیل به « جمهوری قره قالپاقستان » شد  وهمچنان متعلق به ازبکستان باقی ماند

شهر تورت کول هنگامیکه پایتخت بود دستخوش طغیان آمو گشت و از این رو پایتخت به نوقوس منتقل شد.  از آنجائیکه این شهر به مصب آمو نزدیک تر بوده  و در گودی قرار دارد زمین آن برای ایجاد ساختمانهای بزرگ  که شایسته  پایتخت هستند مناسب نیست. این دستاویزی شد که دولت ازبکستان مکان مناسبی  را بین نوقوس و تورت کول که با هردو شهر فاصله ای 80 کیلومتری داشت را برای ایجاد پایتخت جمهوری قره قالپاقستان انتخاب کند ولی پس از این تصمیم اقدام دیگری انجام نشد. پس از انحلال شوروی دولت مستقل ازبکستان مجددا طرح این  پایتخت را پیش کشید و طی مراسمی از سنگی در نزدیکی ساختمان دولتی نیمه تمام پرده برداری شد که بر آن تصمیم به ایجاد پایتخت جدید قره قالپاقستان حک شده بود . این منطقه امروز بنام «کیلومتر 80» معروف است و به همان صورت سابق باقی مانده، ساختمانی هم که باید اولین ساختمان دولتی پایتخت باشد در حال ریزش است.

بنا به گمان سخنران، گزینش (شهر)« کیلومتر 80 »  میتواند دلیل سیاسی داشته باشد و اگر قره قالپاقستان مجددا هوس جدائی از ازبکستان را نمود، شهرهایی مثل تورت کول که در جنوب آن قرار دارند، متعلق به جمهوری  ازبکستان خواهند بود.

 

 

 [1] هرمان یانسن آلمانی در خاطراتش در اوائل قرن بیستم مینویسد که در این بیشه حتی پلنگ  هم مشاهده کرده است

بزرگ علوی و یادداشت هایش

                                        این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

.........................................................................................

                                                                      مسعود حسینی پور

                       بزرگ علوی

              بیست سال پس از فرو بستنً چشمهایش ً

سید مجتبی آقا بزرگ علوی[1] (تولد: تهران،دوازدهم بهمن 1282 ش ، 1903 م) یکی ازپایه گذاران  اصلی رمان نویسی نوین به زبان فارسی ، بیست سال پیش(بیست و هشتم بهمن 1375ش. شانزده فوریه1997م) در سن نود و سه سالگی در شهر برلین چشم از جهان فروبست. همسر آلمانی او خانم گرترود علوی یادگارهای شخصی او را به بایگانی دانشگاه هومبولدت برلین که علوی در بخش ایران شناسی  آنجا تدریس مینمود سپرد.

بنا برقانون  گورستانهای برلین ، با سپری شدن بیست سال، مزار علوی برای شخص دیگری مورد استفاده قرار میگرفت. ً جامعه ایرانیان در آلمانً  بر این شد که برای جلوگیری از این امر از فرماندار ایالت برلین   بخواهد که گور علوی  جزو ً مزار مشاهیرً محسوب شده و تا بیست سال  دیگر بجای ماند.

برطبق ضوابط گورستانهای برلین "آرامگاه مشاهیر " به کسی تعلق میگیرد که خدمت فوق العاد ه ای به این شهر نموده و از این خدمت هنوز بهره گرفته میشود. خدمات بزرگ علوی درشناساندن فرهنگ ایرانی به آلمان و برعکس و پایه گذاری ایران شناسی نوین در دانشگاه هومبولدت که نمونه ای برای سایر دانشگاه های آلمان نیز  شد غیر قابل انکار است، ولی در ارائه تقاضا به فرماندار برلین باید این موارد بطور مستند مدلل میشد. از آنجاییکه نویسنده این سطور برای انجام پژوهش درخواستی درخصوص بازدید از یادگارهای علوی موجود در بایگانی دانشگاه آماده کرده بود،  لذا به خواسته  «جامعه ایرانیان در آلمان» مبنی بر تهیه مدارک لازم به ً آرامگاه مشاهیر ً نیز پاسخ مثبت گفت و بدین ترتیب ماه های بسیاری صرف مطالعه و بررسی اسناد شد و مقاله حاضر حاصل بخشی از این مشاهدات است.

اجازه بازدید از یادگارهای علوی از طرف رییس سابق بایگانی دانشگاه با شک و درنگ و پس از طی چند مذاکره گرفته شد، چه این میراث پس از واگذاری اش به دانشگاه توسط خانم گرترود علوی، یک پروسه قضایی را پشت سر گذاشته بود! .

گزارش کامل این تحقیق که احتمال می رود در تابستان آینده به پایان برسد حجیم است و ارائه آن توسط یک مجله فرهنگی احتمالا توقعی بیش از اندازه میباشد. در سطور زیرفشرده ای از این مطالب خواهد آمد.

در باره بزرگ علوی بسیار گفته و نوشته شده است، کتاب « گذشت زمانه»[2] بقلم خود او  یکی از آنهاست. بخش بزرگی از این کتاب مربوط به خاطرات وی میباشد که با تکیه بر یادداشتهای روزانه اش  که اکنون در بایگانی هستند تدوین شده است. بندهایی از کتاب مذکور از دفاتر یادداشت رونویسی و در بعضی از موارد نوشته ها تعدیل شده اند . نکاتی  از یادداشتها که شاید یک بی طرف اشاره  به آنها را در کتاب ضروری میداند، در آنجا یافت نمیشوند و یا نویسنده با جمله ای کوتاه از کنار مواردی که  به توضیح  بیشتری محتاجند گذشته است.

پس از فوت پرفسور علوی کتابی در 800 صفحه  بنام «یاد بزرگ علوی»  در تهران چاپ شد[3] که مجموعه ایست شامل نوشته های حدود  60 نفر از دوستداران وی. در بین این صفحات، مقدمه مقاله خانم عفت داداش پور[4]، میتواند بیانگر برداشت کنونی نگارنده، پس  از مطالعه یاداشت های روزانه او که درطول 37 سال نوشته شده اند باشد : «آقا بزرگ هم رفت. رفت و از خود دو تصویر جداگانه در ذهن و فکر من بر جا نهاد: در یک تصویر او استادی است فرزانه و پژوهشگری سخت کوش و پر توان، مبارزی با تعهدات ویژه سیاسی ، نویسنده ای نوگرا و رئالیست و انسانی نیکو خصال........

در تصویری دیگر، آقا بزرگ مبارزی است خسته و گریزان از سیاست، نویسنده ای بریده ازرئالیست و رو کرده به سنت و پژوهشگری که کنش ها و واکنش هایش در چند سال پس از انقلاب غمی بیکران بر دل برخی از دوستدارانش نشانیده است ».

«بت کوچک ما»  در کتاب مذکور نامه ای  است از آقای  محمد تقی دامغانی به باقر مومنی[5]، در آنجا آمده  است که: «...علوی را با بت شدن و بت ساختن کاری نبود». آری، علوی این  عاشق و دلباخته ایران،  انسانی بود معمولی که ممکن است بعضی از عقاید و رفتارش برای همه کس مقبول نباشد.

محتوای یادگارها در بایگانی دانشگاه

یادگارهای اهدایی خانم علوی به دانشگاه هومبولدت بسیار حجیمند.  در طبقه بندی این  ارثیه، دانشگاه هومبولدت از کارشناس ایرانی، آقای مجتبی کولیوند کمک گرفت و این یادگارها در چهل جعبه بزرگ (حدودا 50x30 x20 سانتیمتر) قرار داده شدند. در این جعبه ها نامه های  دوستان و شخصیت های فرهنگی از همه جا، بعضی از کتابهای خود علوی و یا اهدایی به او، دستنویس بعضی از رمانها و یا  داستانهای  کوتاه  و سفرنامه هایش، متن سخنرانیهای علمی، مدارک شخصی مانند کارت شناسایی، کارت عضویت انجمن نویسندگان آلمان (دموکراتیک)، ورقه تابعیت  کشور آلمان فدرال ، مدال های انجمن صلح، خدمات آلمان (دموکراتیک)، دو پاپیون او!! ، عکسها (با دوستان ولی نه خانواده)، مقدار کثیری بریده جراید در باره ایران، کارت و نامه ها برای تبریک تولد او در حین سالهای اقامتش در برلین وجود دارند.  در بین نامه ها، پیام تبریک والتر اولبریشت  رییس جمهوری آلمان دموکراتیک (شخصی که فرمان ساخت دیوار برلین را داده) و چند نوار از سخنرانی هایش نیز وجود دارند. بخش بزرگی از جعبه ها مربوط به خاطرات روزانه او میباشند.

خاطرات روزانه

آقای علوی  در سال 1953 ، پنج ماه پیش از وقایع 28 مرداد برای دریافت مدال  طلای  شورای صلح  جهانی که نهادی چپ محسوب میشد به بوداپست (مجارستان) و بعد بعنوان مهمان به چند کشور سوسیالیستی دیگر از جمله به چکسلواکی رفت[6]. از آنجاییکه او بازگشت خود به ایران را به عنوان یک توده ای  در آن جوّ جایز نمیدانست، با اشاره دوستان به برلن شرقی رفت واز ژانویه 1954 کارش را با تدریس زبان فارسی در آن شهر شروع کرد. او نوشتن خاطرات روزنه اش را (معمولا هر چند روز)  در کلاسورهای قطعA5 از روزهای پایانی سال 1960  در ابتدا به زبان آلمانی و خطی خوش (لاتین) آغازنمود، ولی پس از چندی به فارسی نوشت.  او در جایی به درستی ذکر کرده که در فارسی بسیار بد خط است ولی گاهی نیز در ادامه این بد خطی که گویی کودکی دبستانی آنرا تحریر کرده، درهمان صفحه به خطی قابل قبول  بر میخوریم، امری که حائز تفکر است! .خاطره نویسی 37 ساله علوی تا یکماه پیش از فوتش ادامه داشت، آخرین یادداشت او: « کتاب خوک علامه زاده را خواندم، فهمیدن آن دشوار است،..».  او چند روز پیش از آن  در مراسم خاکسپاری حسین فرشید (از توده ایهای قدیمی) شرکت کرده بود و می نویسد: « امروز حسین فرشید را در گورستان Hermsdorf به خاک سپردند.....تمام جمعیت مشتی خاک بر گور او ریختند

خاطرات روزانه او بطور مشهود برای خواندن دیگران تدوین شده اند . آنچه که مطالعه کلاسور ها را مشکل میکند، مقدار بیشمار بریده جراید است که اکثر آنها  بدون اظهار نظر شخصی به صفحات چسبانده شده اند (جنگ ویتنام،سفر شاه به آلمان،جنگ باعراق،انقلاب، گروگان گیری،میکونوس، قطب زاده، سلمان رشدی،...). مطالعه 37 سال  از خاطرات او(تصورات  و امیال، اشاره به سیاستمداران حکومتی، نویسندگان ایرانی و آثارشان،...) در کنار رویت رونوشت نامه هایش  به دیگران، نمایی از زندگی وی را به دست میدهند که نمیتواند چندان از حقیقت به دور باشد. در این نوشته  به ویژه با کمک دستنوشه های ب. علوی(یادداشت  روزانه و رونوشت نامه ها) و نیز کتاب خاطراتش مروری بر زندگی او و به خصوص  آنچه که بر او در هنگام اقامت چهل و سه ساله اش در آلمان شرقی گذشته خواهیم داشت:

زندگی

«پدرم مرد تجارت و سیاست بود. در سال 1924پس از حمله روسها به ایران، همراه افراد حزب دموکرات ایران ابتدا به ترکیه و پس از آن به برلن مهاجرت کرد، در سال 1927[میلادی ] با خودکشی به زندگی خود پایان داد».

«پدرم در سال 1300-1301  [شمسی] از آلمان به تهران برگشت....پدرم آمده بود که سهم خود از [ارثیه پیش از فوت  پدرش] را بردارد و در آلمان به شغل بازرگانی بپردازد و امرار معاش کند. پس از انجام این کارها پدرم تصمیم گرفت فرزندان خود را همراه شانزده پسر بچه دیگر به آلمان ببرد».

«...ناهار منزل جمال زاده بودم. در باره خودکشی پدرم صحبت کرد. می خواست به دولت سلاح هایی را بفروشد که اصلا وجود نداشت. یعنی با یک آلمانی قول و قراری گذاشته و پولی گرفته بود که اسلحه ای به دولت ایران بفروشد. بعدا معلوم شد که نه سلاحی وجود داشته ونه دولت ایران قصد خرید داشته است».

«خودکشی پدرم در سال 1307 مرا به دنیای دیگری پرت کرد. زیان فراوان در چند معامله در سالهایی که اقتصاد اروپا در حال زوال بود و غفلت در پیش بینی حوادث و زمامدارای زمامداری کسانی در ایران که پدرم آنها را رقاص پای نقاره میدانست و اغوای یک کلاش اردبیلی او را به خودکشی واداشت و من مجبور شدم به ایران برگردم».

علوی خاطرات روزانه اش را پس از مهاجرتش از ایران (1332 ش) نوشته،  از این رو  در  یادداشتها  اشاره ها به زمان پیش از 1332 بطور غیر مستقیم میباشند. آنچه که هست، او در جوانی پس از بازگشت به ایران در مدارس صنعتی (شیراز و تهران) مدرس زبان آلمانی بوده، مدتی در «ارکان حرب»  مترجم بوده و زمانی نیز در  « انجمن فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستیً  کار میکرده و با روشنفکران آن زمان نشست و برخاست داشته است: هدایت (نویسنده)، فرزاد (شاعر) و مینوی (محقق) که با علوی به نام « اصحاب ربعه» معروفند. البته فهرست دوستان، افراد دیگری مانند خانلری، شین پرتو و عبدالحسین نوشین را هم در بر میگیرد. شاید بتوان این زمان را دوران شکوفایی ادبی علوی دانست - مجموعه داستانهای کوتاه با داستان چمدان (1313)، ورق پاره های زندان (1320)، چشمهایش (1331)-. گروه «اصحاب ربعه» چندسالی بیش دوام نیاورد. هدایت برای فراگیری زبانهای قدیمی ایرانی به هندوستان رفت، مینوی و فرزاد راهی انگلستان شدند وعلوی که تمایلات چپ داشت و در نشر مجله «دنیا» با تقی ارانی همکاری میکرد، جزو گروه 53 نفر به زندان رفت و تا وقایع شهریور 1320 در زندان بود. ارانی با مرتضیعلوی برادر بزرگتر بزرگ علوی آشنایی داشت و درحین بازگشت از یک سفر اروپا،مرتضی را در مسکو ملاقات کرده و او را از همکاری آقا بزرگ در مجله دنیا با خبر ساخته است.

علوی با دختر یک دندانپزشک آلمانی که همراه پدرش و با توصیه نامه ای از جمال زاده به ایران پناهنده شد بود، ازدواج کرد، ولی این ازدواج با دستگیری علوی منجر به طلاق شد[7] و دختر پس از ازدواج با یک انگلیسی ایران را ترک کرد. بعدها(1336 ش) جمال زاده در اولین نامه اش به علوی اشاره میکند: «..نمیدانم سابقا مثلا موقع عروسی خودت با آن دختر بدبخت با من مکاتبه ای کرده ای یا نه؟».

  • مرتضی علوی

مرتضی که چند سالی ازآقا بزرگ مسن تر بود، کمونیست  و فعال سیاسی بوده و در جراید  فارسی  زبان آلمان از جمله« پیکار» بر ضد پادشاه ایران مقاله مینوشته است. دولت آلمان به اشاره سفارت، دو تن از دبیران  آلمانی مجله و مرتضی  را بر پایه  قانون«اهانت  به اعلیحضرت[8]» به دادگاه میکشاند. متهمین در دادگاه بدوی تبرئه میشوند ولی مرتضی از برلین اخراج شده، پس از اقامتی کوتاه در ایالت ساکسن به چکسلواکی و سپس به اتحاد شوروی میرود. دادگاه استیناف بدون حضور مرتضی تشکیل و سردبیر به حبس کوتاهی محکوم میگردد. از آنجاییکه آخرین پادشاه آلمان این کشور را 18 سال قبل ترک کرده بوده، روزنامه برلینر فولکس زایتونگ در این باره چنین عنوان میزند: «هنوز هم  [قانون]اهانت به اعلیحضرت وجود دارد»( 1.7.1932). مرتضی در شوروی از مسکو  به تاجیکستان اعزام میگردد. او احتمالا مدتی در رادیو گویندگی میکرده و چنانچه بعدا معلوم شد در زندان استالین جان باخته است. خواهر آنها خانم نجمی علوی  در زمان خروشچف سعی بر پیگیری در این باره نموده و حتی با یک ایرانی همبند او  بنام دیلمی ملاقات میکند ولی این مرد در حال گریه خواهش میکند که نجمی موضوع را تعقیب ننماید. در این راستا نجمی چند بار با ابوالقاسم لاهوتی در شوروی  ملاقات میکند که بنا به نوشته های علوی ، لاهوتی از جوابگویی  صریح سر باز میزند. علوی در باره این شخص از خود میپرسد که چگونه سایر همرزمانش از بین رفتند و او مثل «شاخ شمشاد» باقی ماند؟.

 نجمی بالاخره موفق به دریافت جواب صریح از دولت میشود و علوی در این باره مینویسد: .« در تاریخ 7 ژانویه 1958 از طرف جمهوری شوروی تاجیکستان شهادتنامه ای تحت شماره 007333 چنین آمده است: علوی، مرتضی پسر (ابوله) حسن در تاریخ 8 ژانویه وفات کرد. سبب وفات کردنش مالاریا بوده است».

 بزرگ علوی اظهار داشته که  تحت تاثیر افکار برادرش نبوده است: «...بنده ابدا روابط سیاسی با مرتضی، برادرم در آلمان نداشتم...بواسطه اینکه همیشه از هم دور بودیم...از زندگی برادرم تا آمدن به ایران، یعنی موقعیکه در ارکان حرب بودم خبر نداشتم»[9].

در نامه ای از جمال زاده به علوی: «...مرگ برادرت مرتضی را حالا پس از سالها بتو تعزیت میگویم. جوان بدبختی بود و من او را دوست میداشتم، چون بی ادعا و آرام بود و امروز خوشوقتم که روزی او را از چنگ جلادهای ایرانی خلاص ساختم، گمان میکنم.».

  • تحصیلات علوی

مرتضی برای تحصیل برادرش دردبیرستان، شهر لیگنیتز Liegnietz (در حال حاضر در لهستان است و  لیگنیسا گفته میشود) را در نظر گرفت که با محل اقامت خودش  برسلو ( امروز واقع در لهستان و اکنون با نام  بوروتسلاو ) فاصله زیادی داشت. بزرگ علوی تحصیلات دانشگاهی نداشته  و در مقاله ای بنام « علوی جوان » که پس از انقلاب در ایران چاپ شده و دستنویسش در بایگانی برلین میباشد، ذکر کرده است که درجواب مفتش هنگام بازجویی (53 نفر) گفته است:«تبعه ایران،ایرانی و مسلمان هستم، درجه تحصیلات دیپلمه میباشد...».  به همین گونه در ورقه بازجویی، به خط بازپرس آمده است: «..ایرانی و مسلمان، سابقه محکومیت جزایی ندارد، درجه تحصیلات دیپلمه متوسطه، متهم است که داخل در عضویت فرقه اشتراکی...»[10]. علت اشاره علوی در بعضی موارد به تحصیلات بالای دبیرستان[11] روشن نیست[12]. بعید نیست که او پس از مرگ پدر ، تحصیلاتی را در برسلو نیمه تمام گذارده و به ایران باز گشته است.

  • تدریس در دانشگاه

در این باب که علوی به توصیه چه شخص و یا نهادی برای کار به دانشگاه هومبولدت  مراجعه کرده، چند روایت وجود دارد، آنچه که هست، جمهوری دموکراتیک آلمان(شرقی) در عرض چند هفته او را بعنوان استاد زبان و فرهنگ ایرانی استخدام کرد[13].  در باره شروع به کار، مانفرد لورنس (بعدها پرفسور و جانشین علوی) برای نگارنده چنین  تعریف کرد: به لورنس که در رشته زبانهای شرقی ثبت نام کرده بوده گفته شد که استادی از ایران به این دانشگاه آمده و اگر دو دانشجو داشته باشد، میتواند درسش را رسما شروع کند. مانفرد لورنس و اِکهارد فیشتنر(بعدها همسر خانم شهناز علامی) داوطلب شدند و کمی بعد چند نفر دیگر از جمله ورنر زوندرمان(بعدا پرفسور، مترجم  کم نظیر فارسی وکارشناس زبانهای قدیمی ایرانی) و هلگا مایر نیز به این جمع پیوستند. اگر خوشبختی شاگردان علوی در این بود که استادی با سواد، دلسوز و پرکار داشتند، خوشبختی علوی هم در این بود که شاگردانش بسیار ساعی و طالب علم بودند. آنها بعدا دستیار استاد شدند و در ایجاد بسیاری از آثار علوی نقشی بزرگ  داشتند. چند تن از آنان مانند مانفرد لورنس و ورنر زوندرمان از پیشکسوتان ایران شناسی اروپا محسوب میشوند. علوی  در سال 1962 عضوهیأت علمی  فاکولته« آسیا-افریقا- امریکای لاتین» شد، در سال 1963 رییس بخش ایران شناسی گردید و در سال 1968 «استاد تمام وقت[14]» شد. به تصور او تدوین کتاب « تاریخ و تحول ادبیات جدید ایران» (1964) در این ارتقا موثر بوده است.  البته این کتاب رساله استادی نیست و در دانشگاه هومبولدت هم پروسه ای در این مورد  تشکیل نشده است.  علوی یکسال بعد(آگوست 1969) از ریاست شعبه ایران شناسی معاف شد، او دلیلش را که میتواند خصومت های درون حزبی به سرکردگی کیانوری باشد در خاطراتش ذکر نکرده است و فقط مینویسد:«امروز نامه ای از طرف سکسیون دریافت داشتم که از اول سپتامبر دیگر رییس شعبه ایرانشناسی نیستم، خشک و خالی. چند کلمه تشکر هم نداشت».در اوان کارِ علوی، حسین خیر خواه اصفهانی از هنرپیشگان تئاتر سعدی که با عده ای توده ای دیگر از مجارستان به برلین منتقل شده بودند،  دستیار علوی شد. بین او و لورنس دوستی عمیقی ایجاد شد.  بقول لورنس آنها متقابلا از هم زبان یاد میگرفتند. در سالهایی که رژیم آلمان شرقی به مذهب اعتباری نمیداد، خیرخواه بعنوان ساقدوش در ازدواج مانفرد لورنس به کلیسا رفت. از آنجاییکه حسین یزدی در سرقت اسناد[15] حزب توده از منزل رادمنش از اتومبیل خیرخواه استفاده کرده بود، او را با وجود بیگناهی مسئول شناختند .گویا این محکومیت باعث بیماری و مرگ وی شده است. از دید علوی شاگردانش لورنس و فیشتنر جانشینان مناسبی برای خیرخواه بودند ولی مافوق او پرفسور یونکر تمایل به استخدام  شهناز علامی داشت که علوی با آن مخالف بود. بنا به یادداشت علوی، یونکر به علوی تلفن کرده و با تهدید به اخراج مخالفین! از علوی میخواهد که موافقت حزب را در این باره جلب کند. علوی پاسخ میدهد : «من مخالفم، میتوانی مرا اخراج کنی». علوی معتقد است که شهناز از طرف حزب، عضو کمیته زنان است و حقوق خوبی دریافت میکند، لورنس و فیشتنر از لحاظ مالی  محتاج ترند. مخالفت دیگر علوی با استخدام مریم فیروز(همسر کیانوری) است  که گویا در جایی در رشته رومانیستیک  دکترا گرفته بوده. مریم به یونکر(رییس) اظهار میداردکه مایل است در باره «گوته وایران» کار کند. یونکرجواب میدهد: «گوته مستقیم با ایران کار نداشته و ایران را از روی ترجمه آلمانی آثار شعرای فارسی زبان میشناخته است». به گفته یونکر مریم عصبانیت خود را پنهان کرده ومیرود.

فعالیت علمی علوی که با تدریس زبان و فرهنگ فارسی شروع شد، پس از مدت کوتاهی انتشار مقاله و کتاب و ایراد سخنرانی را در برگرفت. بدون تردید کمتر فرهیخته ایرانی را میتوان یافت که خدمت فرهنگی اش در خارج از ایران با تالیفات  این فرهیخته  پرکار وگروهش  چه از لحاظ  کمیت و چه از کیفیت برابری کند.

  • کتاب و کتابخانه

اولین کتاب علوی کمتر از دوسال پس از مهاجرتش در باره ملی شدن نفت ، بنام « ایران رزمنده»[16] منتشر شد و متعاقب آن  در سال 1957 کتاب( نیمه سیاسی) «کشور گل و بلبل»[17]انتشار یافت(هر دو به آلمانی). تنها رمان آلمانی علوی « دیوار سفید »[18]نام دارد و او یادداشت می کند که پس از آن  دیگر رمان آلمانی نخواهد نوشت.

« فرهنگ فارسی- آلمانی » که هنوز در این رسته سرآمد است، نتیجه کار علوی و دو شاگر نخبه اش لورنس و زوندرمن است  و تدوین آن ده سال طول کشیده است. به نوشته علوی نام مافوقش ، پرفسور یونکر که(شاید) به تحریک بد خواهان علوی، با او رابطه دوستانه ای نداشت، فقط  بخاطر مقامش در کنارنام علوی در کتاب آمده و  نیمی از حق الزحمه را نیز دریافت کرده است. یونکر زبانهای قدیمی ایرانی را  که بر خلاف فارسی نو بر آنها تسلط داشت تدریس میکرد و علوی  در کلاسهای او در کنار سایر دانشجویان می نشسته[19]. علوی کتاب فراگیری زبان فارسی را با مانفرد لورنس تدوین کرد، این کتاب بارها تجدید چاپ شده است.

علوی ترجمه خام  مختصر کتاب هفت پیکر نظامی را در اختیار مارتین رومانه گذاشت که وی آنرا بطرز بسیار نیکویی قافیه بندی کرد. پرفسور علوی در مقدمه ای طولانی و متقن یادآور میشود که نظامی  شاعری پارسی گوی وایرانی بوده است. مارتین رومانه ترجمه اشعار خیام را نیز که توسط زوندرمان و علوی انجام شده، استادنه به قافیه کشیده است. پرفسور علوی آثار ادبی غربی را نیز به فارسی ترجمه کرده است، مانند «دوشیزه اورلئان».

شادروان علوی  کتابهایی از هدایت رابه آلمانی ترجمه کرد:  «افسانه آفرینش»، «بوف کور»  و  «حاجی آقا».  شاگردان او نیز  داستانهای 17 نویسنده ادبیات نوین فارسی(450 صفحه)  از جمله چوبک، هدایت،، گلشیری، دولت آبادی، مهشید امیرشاهی، چهل تن، روانی پور، فقیری ، میرصادقی، ساعدی،... را به آلمانی ترجمه کرده و در کتابی بنام «دو شوهر» به استادشان تقدیم کردند. اصطلاح «دو شوهر» بجای  عنوان داستان «محلل» هدایت  بکار گرفته شده، چه به گفته مترجمش، پرفسور لورنس به نگارنده، چنین کلمه ای در آلمانی وجود ندارد، مساله ای که در باب «نمک گندیده» جمال زاده هم با آن روبرو شده است.

اکثر کتا بهای علوی به زبانهای مختلف (حتی ازبکی) چه در غرب و یا شرق ترجمه شده اند، فقط به نظر نمیرسد که  کتاب « اوزبکها» (تهران 1327) که سفرنامه مسافرت  او به ازبکستان در زمان اشتغال در « انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» میباشد و بندرت  در نوشته ها از آن یاد شده، ترجمه شده باشد. این کتاب در برهه ای نوشته شده که استالین تبر تقسیم را بر ورارود کوفته ، تاجیکستان کوچکی بر پا کرده و مناطق وسیع پارسی زبان مثل سمرقند  و بخارا را در کشور نوپایی بنام ازبکستان و با زبان رسمی ترکی جغتایی که حالا ازبکی نامیده میشد جای داده است. علوی همچنانکه از عنوان کتاب نیز پیداست در این کتاب به ندرت از کلمه« تاجیک» وبسیار زیاد از اصطلاح «اوزبک»استفاده کرده ونیز  به پارسی گویی مردم آن سامان کم بها داده است: «در راه مابین سمرقند و فرودگاه این شهر یک نفر شوفر که بفارسی شکسته ای گفتگو مینمود...». البته بعد ها او در کتاب « گذشت زمانه» در باره افکار گذشته  سیاسی اش نوشته است: « ...به علاوه من در آن زمان تحت تاثیر حزب توده و استالینیسم بودم و هرچه دانای کل میگفت و مینوشت می پذیرفتم  و در صحت آن شک نمیکردم».

هم چنانکه خود علوی نیز اظهار داشته بزرگترین کارش با حجمی زیاد ترجمه  منتخبات و  معرفی آثار مهم زبان فارسی از رودکی تا صادق هدایت (گلستان، شاهنامه، مرزبان نامه،تاریخ حبیب السیر..) در جلدهای یکم و هشتم دائره المعارف  ادبی انتشارات کیندلر[20] است(1965و1970). طبیعی است که تدوین این گونه نوشته ها محتاج به دسترسی به ماخذ است که در آلمان شرقی قابل دسترسی نبوده و باید از ایران ارسال میشد  : «.. در این فاصله با ایران ارتباط بر قرار کرده بودم و میتوانستم مرتب کتاب و مجله وروزنامه به دست آورم. اگرچه دستگاه امنیتی سیخ لای بسته کتاب میکرد تا به امنیت کشور لطمه  وارد نیاید...مبادا سری به خارج رخنه کند..». علوی به این امکان که این عمل از طرف گمرک آلمان شرقی  انجام میشده، اشاره ای نکرده است. پس از انقلاب تعداد نامه ها و کتابهای اهدایی به او بیشتر شد: « انقدر نامه و کتاب رسیده است که دارم سردرگم میشوم. رویم نمیشود به مردم بنویسم انقدر کتاب برایم نفرستید». در کتابخانه کوچک قسمت(سابق)[21] ایران شناسی دانشگاه هومبولدت کتابهایی مانند اسکندرنامه، جوامع التواریخ، فارسنامه، تاریخ بلعمی، تاریخ بیهقی،... فراوان دیده میشوند ولی اکثر ماخذ ها در کتابخانه شخصی علوی جای گرفتند. او زمانیکه بخاطر کج رفتاری های رفقای حزبی در فکر ترک آلمان شرقی بود مینویسد: «...آنچه بر سر من میآید بی این کتابها که در اثر سی و اندی سال جمع آوری کرده ام برایم غیر میسر است». او بعدا  بواسطه تغییر مکان به منزل کوچکتر وارزانتری تصمیم به فروش کتابخانه اش گرفت: «  پیش سرکنسول بودم، گفتم: .....،شاید ناچار شوم که کتابهایم را بفروشم و به خانه کوچکتری بروم. اگر دارایی پیدا شود که آنها را بخرد، آنها را به دانشگاه شیراز پیشکش میکنم». مرحوم مهندس مهدی روشندل که در سالهای آخر عمر علوی از دوستان بسیار نزدیک و همراه او بود، کتابخانه علوی را خرید. «پیش دکتر روشندل بودم. قرار شد که کتابهای مرا در برابر 15هزار مارک بخرد و بیاید خانه من و ترتیب بردن کتاب ها را در خانه بدهد. تکرار کرد که این کتابها تا 150 سال مال تو  است و در اختیار تو است».  « مهدی روشندل و [نام چند فرد از خانواده روشندل ]و یک جوان آلمانی آمدند و سه قفسه کتابهای مرا و خود قفسه ها را بار کردند و بردند. مهدی خیس عرق شده بود.[ همسر روشندل] تلفن زد که مهدی از ذوق خوابش نمی برد».کتاب ها پس از فوت روشندل به دانشگاه بامبرگ آلمان منتقل شدند[22].

نامه نگاری و نامه ها

در کنار دستنوشه نوول ها و رمانها در مجموعه یادگارهای علوی، تعداد زیادی متن سخنرانی  به فارسی و آلمانی وجود دارند که متاسفانه قسمتی از آنها ناقصند[23].چندین جعبه نیر حاوی نامه ها به او  و پیش نویس جوابیه ها میباشند. بطور کلی میتوان این نامه ها را در ابتدا به دو بخش غیر فارسی و فارسی تقسیم کرد. بخش غیر فارسی اکثرا مربوط به امور دانشگاهی ، نامه های تبریک  به مناسبتهای مختلف میباشد. بخش فارسی را هم میتوان به دو قسمت نامه  نگاری با  هواداران و نامه نگاری با دوستان نزدیک: جمال زاده، چوبک و نوشین تقسیم کرد که دومی به سبک دیگری نوشته شده. متاسفانه از غلامحسین ساعدی که جزو دوستان نزدیک بوده نامه ای نیافتم[24]. ساعدی در پاریس میزبان علوی بوده، با هم کشتی گرفته و مغلوب او شده. آنها  یکدیگر را متقابلا « پیر مرد» میخواندند. علوی در یاد داشتهایش بسیار از او یاد کرده  و چندی پیش از مرگ ساعدی از حالت نامناسب روحی او نوشته است.

  • هواداران:

 طبیعی است که اکثر نامه ها(شاید بیش از صد نامه موجود) پس از انقلاب نوشته شده اند وبیشتر آنها متعلق به نویسندگان ایرانی (دانشور، تنکابنی،..)و یا مدیران مجلات (علی نژاد، دهباشی،..)، مدیران انتشارات (جعفری، حیدری،..) میباشد.  عنوان ها بیشتر « استاد گرامی..»، « جناب آقای..» میباشند و گاهی اگر کاتبی بیاد روزهای خوش گذشته  « تاج سرم، آقا بزرگ» نوشته در جواب « دوست گرامی، آقای..» تحویل گرفته است.

بیوک جدیکار(1929-2013) گوش چپ معروف و اولین لژیونر فوتبال (تیم ویکتوریای برلین، 1957) ایران پس از بازگشتش به ایران چند نامه برای علوی نوشته. یکی از نامه ها گواه بر این است که جدیکار در برلین  با علوی گفتگوی سیاسی داشته است: «...رویهمرفته وضعمان خوب است، اگر از وضع کنونی بخواهید، بد نیست،فقط مردم تشنه مبارزه هستند».

  • دوستان:

ژاله اصفهانی(1921-2007)که متاسفانه فقط یک نامه او از مسکو موجود است، در نامه ای  با سه صفحه   ضمن تشکر از دریافت داستان «تحت الحنک » از «رفیق علوی ارجمند »، قدرت نویسندگی علوی را ستوده  است: «..چیزی که رشگ آور و ستایش انگیز است، قدرت تصویر و توصیف رئالیستی شماست، همراه با زبان طبیعی و ساده وغنی- غنی از وفور اصطلاحات و لغات روزانه مردم..» . ژاله در این نامه با اعتماد به نفس انتقاداتی به این داستان ابراز میدارد. در اینجا مردی خشن که چند زن دارد، توسط همسرش رقیه که سالها با مردی  ارتباط  داشته، ابتدا  با کوفته آغشته به تریاک مسموم و سپس توسط زن خفه میشود. ژاله ضمن یادآوری به اینکه برای ما ایرانی ها مزه تریاک در کوفته قابل درک است وآنرا نمیخوریم به جنبه اجتماعی داستان اشاره میکند: «...مثل خفه کردن شوهرش پس از آنکه او را مسموم کرده است که بیشتر شبیه یک گانکستر میشود تا یک زن ایرانی..»، ..«از طرفی اگر قرار بودکه هر زنی در برابر خیانت ًمشروعً یا نا مشروع شوهرش خیانتی بکند، ببینید ایران چه  ًشهرنوییً(ببخشید) میشد». «این بود عقیده شخص من در باره اشخاص داستان که چه بسا بنظر شما و دیگران سرتا پا نادرست باشد و آنرا ببخشید».

محمد علی جمال زاده(1892؟-1997) و علوی در دهه 1930 مکاتبه ای با هم داشته اند ولی مکاتبه مستمرآنها پس از سه سال اقامت علوی در آلمان شرقی شروع شده. جمال زاده با پدر علوی دوستی داشته و از این رو به خود اجازه میداده که علوی و یا کارش  را صریح و بی پرده، از ظن خویش راهنمایی کند: «..این کاغذ را برای تو می نویسم تا به تو که موهایت دارد مثل موهای من سفید میشود بگویم که دلم میخواهد که بعضی حقیقتها را بفهمی و مطلقا از نوع تعصبی عاری بشوی و مرد فکر خودت باشی و با توّهم و پندارهای سست عمر خودت را که یک بار بیشتر نداری ضایع نسازی و حالا در جواب این کاغذ بمن ننویس که من به فلان اصل عقیده داشته و دارم و خواهم داشت...عزیزم علوی، یک جو کار واقعی بهتر از صد تا از این حرفهای تو خالیست، این حرفها شایسته جوانان خام و نرسیده است که جویای نامند........حالا تو از سخنم پند گیر یا ملال ». نامه های جمال زاده[25] یکی از جالب ترین قسمتهای مجموعه یادگارهای علوی بوده و سندی میباشند از طرز فکر پدر ادبیات نوین فارسی که بر خلاف بسیاری از نویسندگان آن زمان هوادار عقاید و گروه های چپ نبوده است [26]. «  پس معتقدی که انقلاب فرانسه را هم چون بدست پرولتاریا نبوده باید بورژوازی خواند. تو را بخدا این کلمات و اصطلاحات را دور بیانداز. اینها بوی تعصب میدهد و خدا خانه تعصب را خراب کند»،«..امروز در دنیا مد شده که هر کسی طرفدار کارگر شده است و مثلا بعضی از جوانها تصور میکنند (یا میکردند) که اگر تمام اهل فضل و کمال و اساتید و علما و اشخاص با سوادایران از بین بروند و مدارس بسته شوند بشرط آنکه 120 هزار کارگر ایرانی که با کارگرهای نفت رویهمرفته از 250 هزار نفر تجاوز نکند، یک ساعت در روز کمتر کار کند و دو ریال بیشتر مزد بگیرد. راستش این است که من اینقدرها هم طرفدار کارگر نیستم و معتقدم که سایر طبقات مردم هم ولو آخوند مدرسه یا کشیش دیر باشند، حق حیات دارند، مگر اینکه به من ثابت شود که وجودشان واقعا مضر به رفاه و پیشرفت مردم است».

در یادداشتهای علوی بسیار به نام جمال زاده بر میخوریم. ضمنا اومعتقد است که  عقاید جمال زاده به مرور زمان تغییر کرده است. « [در منزل جمال زاده ] تلویزیون کشتی های جدید سبک امریکا را که کچ نامیده میشود به نمایش میداد. جمال زاده از کچ خیلی خوشش میاید و هر وقت نمایشی در شهر است در آن شرکت میکند. وحشیانه ترین ورزشی است که من دیده ام. با کمال خشونت بدون مراعات هیچ قانونی یکدیگر را میزنند، موهای همدیگر را میکشند، بزمین میکوبند......از آقای جمال زاده پرسیدم: شما خوشتان میاید؟.در جواب گفت: خیلی، پس از چند ثانیه گفت: اگر جنگ نباشد، بشریت در خطر میافتد. از جنگ قهرمانی و رشادت بر می خیزد. عجیب است، از طرفی میگوید که تنها چیزی که از ایران مانده است، تصوف است که هسته اصلی آن عشق و محبت را باید شمرد واز طرفی دیگر  بد ترین شکل وحشیگری فرم جدید، از کچ میگوید  » .

دوستی این دو مرد تا پایان عمر جمال زاده ادامه داشت. هنگامیکه جمال زاده در حال احتضار بود،  بنا بر اطلاع اشتباه علوی ، پیشاپیش  آگهی تسلیتی در فوت جمال زاده روزنامه چاپ شد که بعدا در ً همشهری ً تکذیب گردید.

صادق چوبک(1916-1998 )و بزرگ علوی پس از عفو عمومی وآزادی علوی اززندان(1320) با هم آشنا شدند و این آشنایی به دوستی عمیق و رفت و آمد خانوادگی مبدل شد که تا پایان عمر ادامه داشت. نامه های آنان  در بایگانی دانشگاه برلین نشانی از علاقه واحترام دو جانبه میباشند. چوبک در نامه ها او را «آقا بزرگ »وگاهی به طنز «سید»  خطاب میکرد و علوی گاهی او را «چوقک» مینامید . نامه های چوبک از  تهران در سال 1957 شروع شدند و بعد ها از لندن و سپس کالیفرنیا ادامه یافتند. آنها چند بار نیز یکدیگر را  درخارج از ایران ملاقات کردند. نامه ها  بالحنی صمیمی( نه، نصیحت گونه مانند جمال زاده و نه با خشونت نوشین)،شرح وضع  خانواده  و سلام رسانی، نقدی متقابل از آثارشان  واشاراتی به  اوضاع وطن و علاقه به آن میباشند: « تعجب میکنی اگر بگویم من روز به روز علاقه ام به ایران بیشتر میشود. هیچ جای دنیا را خانه خودم نمیدانم، مگر همان ایران با ده های فرسوده، آفتاب تو مغز سر خورده و همان آباده و بوشهر.......  . گمان میکنم یکی از علل بیهوده گوئی جمال زاده، همان دوری و مهجوری از وطن باشد...».شکوه از کسانیکه آثار آنها را بدون اجازه چاپ یا ترجمه کرده اند فراوان دیده میشودو به کثرت یادی از دوستان مشترک هدایت، فرزاد، خانلری ...میشود.«او [فرزاد ] این چند سطر بنام ً پایان ربعه ً را اخیرا گفته و شاید نمونه گویائی از روح او باشد که عینا برایت نقل میکنم: هدایت مرد و فرزاد مردار شد/ علوی زد به کوچه علی چپ و گرفتار شد / مینوی براه راست رفت و پولدار شد».

علوی و چوبک در مکاتباتشان، متقابلا دوست (سابق؟) خویش پرویز ناتل خانلری را که در کابینه علم (1962) وزیر فرهنگ شده بود بسختی  نکوهش کرده اند. البته علوی بعدها  در مصاحبه ها و یا در رثای خانلری با احترام فوق العاده  از او یاد کرده و پس از انقلاب در مسافرت دومش وی را ملاقات کرده و در آغوش کشیده است. بنظر میرسد که خشم سابق او از خانلری به ویژه[27]مربوط به قبول وزارت بوده که به مرور زمان فروکش کرده. در یادداشتها آمده: « ... این جوانک امروز وزیر فرهنگ شده است و بنام شاه از ریپکا[ایران شناس چک، که گویا  استخدام علوی در برلین به توصیه او صورت گرفته] دعوت کرده است که به ایران بیاید »، « یادت بخیر، هدایت. کجاست ببیند که نوچه اش چه جور از آب درآمده است ». بیان علوی در یادداشتهایش در مورد مرگ پسر خانلری نیز شایسته قلم او نیست.

عبدالحسین نوشین (1906؟-1971 ) هنرپیشه تئاتر و توده ای بود که به شوروی پناهنده شده و با همسرش لوریک (لورتا)[28] در مسکو زنگی میکرد. دوستی نوشین (که با نام حزبی[؟] فردوس امضا میکرد) و علوی از سال 1309 شروع شده است. « در این دوستی و صمیمت مخالف روش سیاسی او بودم و مکرر چون رویمان بهم باز بود، باو میتاختم، از من دلخور میشد، قهر میکرد و بعد آشتی میکردیم و جان جانی میشدیم وباز  این جدل از نو در میگرفت.. ».این موضوع را میتوان  به کثرت در یادداشتهای علوی یافت: «نوشین در این جریان تنش نا سالمی داشت»، «به من ناروزد، از اسم من برای منظور سیاسی سوء استفاده کرد»،«..بر من ثابت شد که در تمام جریانات حزبی پلنوم  4 به بعد دوروئی میکرده و میکوشیده مرا فریب دهد». سبک نوشتن نامه ها نیز آن چنان است: «آقای علوی عزیز،نامه ات رسید و بر خلاف پیشگوئی و انتظارت به آن جواب میدهم. راستی تو از کجا پیش بینی کردی که  ًمیدانم نامه من بدون جواب خواهد ماند؟ ًمن اخلاق سگ تو را ندارم و دلیلش هم این نامه...... .این موضوع مربوط به اختلاف نظری است که بین ما وجود دارد. تو عده ای را تاج سر میدانی و عده ای را موش و شپش. ولی برای من سگ زرد برادر شغال است.... فقط میگویم: آقای علوی، خیلی آسان است که آدم بگوید از رفتار تو (که بنظر خود من صحیح است) چندشم میشود ولی خودش در نوشته جاتش قهرمان سازی کند!. اختلاف سلیقه من و تو از همینجا شروع میشود. تو باشخاص از جهت حب و بغض شخصی نگاه میکنی  و من این شیوه را نمی پسندم. ..... ».

سیاسی،توده ای؟

 علوی با وجودیکه لااقل در سه دهه پایانی عمرش فعالیت سیاسی نداشته است و خود بارها  بر آن تاکید کرده است، در افکار عمومی ایران بعنوان یک مرد سیاسی چپ  تصور میشود. در همین چهارچوب بود که روزنامه اطلاعات مغرضانه، عکس شخص دیگری در نزدکی پیشه وری را بنام علوی مشخص کرد.

هم زمان با شروع تدریس علوی در دانشگاه هومبولدت، حزب توده سرپرستی خانواده های  افسران معدوم سازمان نظامی حزب توده که به آلمان شرقی  پناهنده شده بودند را به او واگذار کرد که پس از آن مهاجران توده ای  در مجارستان نیز به آنها اضافه شدند. این وظیفه  پس از مدتی به شخص دیگری محول شد.

همکاری علوی با سران  کمیته مرکزی به مرور زمان کمرنگ شده و حتی به خصومت کشیده میشود: [صفحه ما قبل مفقود] «...پس از این گفتگو راهی برای من جز در افتادن با حزب توده و سررشته داران تازه از قماش غلام یحیی و کام بخش و کیانوری و امثال آنها باقی نمانده.».

چنانکه از یادداشتهای علوی استنباط میشود، وی از میان سران حزب توده با رادمنش که چهارسال در ایران هم بند بوده، رابطه دوستانه ای داشته است.«[ ژوئن 1968در مسکو]پلنوم کمیته مرکزی حزب توده  تشکیل میشود. من عضو مشاور نیستم و حق رای ندارم. محض خاطر رادمنش است که شرکت میکنم. باو گفتم که من استعفا داده ام. استعفای مرا قبول کنید. گفت: صلاح تو نیست، خواهند گفت که از زیرش دررفته ». در انتقاد های علوی  به سران حزب توده محتوی سیاسی دیده نمیشود، آنها جنبه شخصی دارند: «..دو سه سال زندگی ارزش ندارد که آدم تسلیم ایرج [اسکندری ] دلقک و کیانوری دیوانه ابله شود». « ..کینه عجیبی از اسکندری در دل دارم. من هرگز در زندگی از کسی کینه ای احساس نکرده ام. گاهی دلم بحالش میسوزد  که انقدر تنزل کرد و فقط برای اینکه عرق بخورد واراذل احترامش بکنند، انقدر خفت تحمل میکند. همین کینه به من نیرو میدهد که تسلیمشان نشوم ».

علوی در یادداشتهایش  به استعفا از کمیته مرکزی، به «قبل از ژوئن» 1968 اشاره میکند و در مورد دوری از حزب مینویسد: « کناره گیری من از حزب توده در 9 ژانویه 1971 آغاز شد. یعنی روزی  که پلنوم کمیته مرکزی در نقطه نامعلومی در آلمان شرقی تشکیل گردید. من در این پلنوم شرکت نکردم». شاید بتوان بهانه حزب از دوری با علوی را مراوده او با سفارت ایران به هنگام رژیم شاهنشاهی و نیز جمهوری اسلامی(به استثنا مدت کوتاهی)  دانست. به  این تماس های  کثیر علاوه بر یادداشت های روزانه وی  در کتاب خاطرات علوی « گذشت زمانه» نیز اشاره شده است. علوی یادآور میشود که در هنگام اقامت در آلمان شرقی دارای گذرنامه ایرانی بوده  و برای تمدید آن میباید با سفارت تماس داشته باشد، این گذرنامه ملاقات او و فرزندش در آلمان غربی را هم میسر میکرده است. او علاوه بر جشن های نوروزی، در سایر مراسم مانند: تولد شاه، استقبال از منوچهر اقبال(نخست وزیر سابق و) رییس هییت مدیره شرکت نفت، سالگرد وفات رهبر جمهوری اسلامی ویا جشن سال روز انقلاب شرکت میکرده است. « در دعوت سرکنسولگری بمناسبت روز انقلاب شرکت کردم. در تالار هتل پالاس با نهار و آب میوه وشیرینی و شربت. آبرومندانه، بستنی و قهوه». « [رادمنش ] اصرار داشت که روز دوشنبه به سفارت برای شرکت در جشن تولد شاه نروم. گفتم خواهم رفت . این نرفتن من تسلیم به توقعات حضرات، یعنی این باندی که اسم خود را کمیته مرکزی حزب توده گذاشته اند است. ..........  از دار و دسته این ها باکی ندارم و تسلیم نمیشوم». «در مهمانی سفارت ایران [بمناسبت سالگرد انقلاب ] در برلن بنا به دعوت سفارت شرکت کردم . از ایرانیان فقط من بودم و [یک نام ]. رادمنش و نوروزی و شفابخش که دعوت داشتند به سبب توقیف سران حزب توده [ در ایران ]کیانوری و طبری و غیره، معترضانه شرکت نکردند».

طبق یادداشتها،علوی به خواسته و پشتیبانی مادی[29] و معنوی مقامات دیپلماتیک جمهوری اسلامی  چندین سخنرانی برای معرفی فرهنگ و ادب ایران در شهرهای مختلف آلمان انجام داده که این خدمت در آن سالهای پر تلاطم بسیار ارزنده وشایسته بوده است.

تک رویهای علوی  که از دید حزب باید همکاری تلویحی او با مجله ً کاوه ً[30] نیز به آن اضافه شود، باعث شد که با اشاره حزب توده، خروج این تبعه ایران(!) از حیطه ممالک سوسیالیستی ممنوع گردد(1975).

«این آخرین دسته گلی است که کیانوری میتواند به آب دهد ». «این کیانوری است که این آش را برای من پخته است .ایرج [اسکندری] مرد ضعیفی است و اجبارا باید به ساز او برقصد....اطمینان ندارم که این آخرین قدمی نباشد که کیا به زیان من برداشته است. او از قتل ابا نداشت، چه رسد به اذیت و آزار یاران گذشته اش» (1975).

« دیروز مراد [از لندن] آمده بود.  دو روز در برلن شرقی بوده. خدا میداند چه کاری داشت. ظاهرا یکی از حضرات را دیده بود. ایراداتی که به من داشتند این است: در مجله کاوه چیز مینویسد، با سفارت آمد وشد دارد، در برلن غربی سخنرانی کرده، وضع خود را با حزب تعیین نمیکند. اگر از این کارها دست بردارم، حاضرند اجازه دهند که باز من به خارج مسافرت کنم. مختصر اینکه تا  تسلیم نشوم، دست از سر من بر نمیدارند. به مرادگفتم: هرکاری میخواهند بکنند، من تسلیم عرق خورها، قالی فروشان، قماربازان و ج...بازان نمیشوم. در مجله کاوه نوشته بودم و باز هم خواهم نوشت، یک کلمه خلاف عقیده خود، خلاف مصالح عمومی ننوشته ام. من همیشه تذکره داشته ام و همیشه با سفارت تماس داشته ام.....وضع من با حضرات روشن است...تره هم برایشان خرد نمیکنم....میدانم که در پیکاری نابرابر گیر کرده ام. چه باید کرد؟. شکست بهتر از تسلیم است. »(1975).

مدتی بعد اسکندری نامه ای از طرف حزب توده به او نوشت و خواستار شرکت او در یک جلسه برای روشن شدن  «وضع حزبی » او با توجه به « رفتار و فعالیتش» شد(1976). علوی در این باره یادداشت کرده :«... جواب ابلهان خاموشی است. ایرج کریم شیره ای و کیا [کیانوری ] ناقابل می خواهند در باره من قضاوت کنند».

علوی جهت دریافت اجازه سفر به غرب، نامه طویلی با ذکر خدماتش در سالهای گذشته برای اریش هونکر بالاترین مرجع سیاسی آلمان دموکراتیک نوشت وبی پرده گمان خود بر « دسیسه» رهبران جدید حزب توده را بیان کرد.  او در همان سال نامه ای به همان مضمون نیز به قسمت بین المللی  حزب واحد سوسیالیست آلمان نوشت و در اواخر نامه به شصت سالش خدمتش به سوسیالیسم اشاره کرد(1975).

احتمالا علوی زمان تدریس در دانشگاه را نیز جزو این خدمات محسوب کرده است، چه حضورفعال حزبی او در این برهه چند سالی بیش نبوده است. یکی از یادگارهای آن زمان را میتوان  نامه او به کنفرانس حزب توده در آلمان غربی دانست:« باید در نظر داشت که آن زمان من یک فرد حزبی دو آتشه بودم» : « رفقای گرامی، حزب توده ایران در آلمان غربی.......مالکین طماع و بی وطنی که از صدوپنجاه سال  به این طرف نام ایران را ننگین کرده اند، در راس آنها شاه ،بزرگترین مالک ایران،...اصول مارکسیسم را دقیقا مطالعه کنید،...»(1956). او در بازنویس این نامه طولانی در کتاب «گذشت زمانه» مینویسد:« نامه را نقل میکنم تا نشان دهم، چه بوده ام و چه شده ام و روزگار چه بسر من آورده است،..... . اگر این نامه سی و چند سال پیش را منتشر میکنم با ایقان به اینکه، چقدر دری وری بافته ام...   خام بودم، پخته شدم، سوختم». علوی  پس از خواندن کتاب  ًگذشته چراغ آینده است ً یادداشت میکند: «..امروز آدم وقتی اینها را میخواند از خجالت آب میشود. من تعجب میکنم که چقدر خام بوده ام که نمی فهمیده ام اینها دارند به وطنشان خیانت میکنند» (1977).

علوی پس از نوشتن کتابهای ًایران مبارزً و ًکشور گل و بلبلً( 1957) با جنبه سیاسی، بیشتر به تحقیق، تدریس و انتشار متون ادبی پرداخت.. او در سال 1980 در شرح زندگی خویش برای شخصی در امریکا  مینویسد:«پس از کناره گیری از حزب توده، مصمم هستم که دیگر در امور سیاسی بهیچوجه دخالت نکنم» و برای مجله  صدای معاصر: «.. من همان وقت هم واقعا احساس میکردم که یک مرد سیاسی نیستم. این کارهایی که از دیگران بر میاید، واقعا از من بر نمی آمد.مثلا من نمیتوانستم یک جلسه حزب را اداره کنم»(1979). ولی علوی در ایران هم بعنوان نویسنده و هم به عنوان یک چهره سیاسی شناخته میشود.شاید این جمله اش هنگام مسافرتش به ایران در رابطه با مصاحبه روزنامه اطلاعات(پس از انقلاب) به تشریح واقعیت کمک کند: « دوستانم و کسانم  ایرادهائی گرفته اند: ظاهرا خود را از سیاست برکنار معرفی کرده ام، اما هر آنچه گفته ام جنبه سیاسی داشته است»[31].

اخراج از حزب توده

 موارد استعفا از کمیته مرکزی، دوری از حزب، اظهار اطلاع دیگران مبنی بر اخراج  وی در یادداشتها زیاد ولی نامشخصند. آنچه که صریح است، اعلان اخراج علوی از حزب توده لغایت 11 فروردین 1356 میباشد که در روزنامه مردم(شماره 207، آذر ماه 1357)چاپ شده است. علت اخراج او ابراز عقیده اش در باره حزب توده در گفتگو با نماینده روزنامه رستاخیز (آقای ایرج ربیعی)  ذکر شده. علوی در این مورد یادداشت کرده که یک بار نماینده روزنامه رستاخیزتلفنی جهت مصاحبه از او وقت خواسته ولی علوی به بهانه ای عذر خواسته است. این شخص یکسال دیگر مجددا خودسرانه به منزل علوی رفته و علوی بخاطر احترام به مهمان با او فقط «گفتگو » کرده است. پیچیده آن است که پیش از این، سفیر ایران در برلن شرقی علوی را با پافشاری به نزد خود طلبیده و از او خواسته است که با این شخص مصاحبه نکند، چه وی از قول علوی چیزهای دیگری خواهد نوشت. تیتر گفتگو در صفحه اول روزنامه رستاخیز[32]: «بزرگ علوی: میخواهم در ایران زندگی کنم و در ایران بمیرم»[ +عکس امضا شده ]

بازگشت

علوی از نخستین سالهای تبعید خود خواسته (نخواسته؟) خویش آرزوی بازگشت به ایران را داشته ولی در این تردید بوده که با وجود وعده ها از وی استفاده تبلیغاتی شود. تعداد پیام ها و واسطه های دولتی و غیر دولتی(پیش و پس از انقلاب) در یادداشتها بسیار زیاد است[33]: «دکتر[یک نام  ] وردست ساواک در برلن شرقی به من گفت: اعلیحضرت امر فرمودند که شما میتوانید به ایران برگردید »(1965)، «امروز تلفن کردم و رفتم به قونسولخانه. ......... . باز صحبت از رفتن به ایران شد، گفتم: نمی خواهم در غربت بمیرم، اما چه جور  به ایران برگردم. من اینجا زندگی دارم و زندگیم تامین است و در ایران در کجا زندگی کنم.[سرهنگ مرتضوی ] گفت: اگر بخواهید هم این کارها درست میشود. استادتان میکنند، بعد حقوق بازنشستگی میدهند»(1971) ،« دلم تنگ شده است. در آلمان دموکراتیک تنها هستم. بهیچ وجه حاضر نیستم در تهران مصاحبه کنم»(1975)، «[ تهران]ظهر منزل شاملو بودم. ساعدی هم آنجا بود......گفتم: یک سال دیگر برمیگردم، بشرط اینکه کشوری باشد که بتوان نفس آزاد کشید. شاملو جواب داد: یا ما دیگر نیستیم و یا شما میتوانید بیائید و نفس آزاد بکشید»(1979).

روزنامه آیندگان (8.7.1979) از قول اوتیتر میزند: من حالا یک آجر ندارم روی آن بایستم در اینجا، در وطنم.....زندگیم از چه راهی خواهد گذشت؟.

بیماری، مرگ

اشاره به بیماری وانتظار  مرگ در یادداشتهای علوی را میتوان حتی 22 سال پیش از فوت او خواند«[تصادف هنگام رانندگی ]این یک دلیل قطعی پیری است، در نشیب مرگ افتاده ام »(1976)، «مرگ مصطفی[برادر کوچکتر]مرا سخت پریشان کرده، دو برادر و یک خواهر رفتند، حالا دیگر نوبت من است»(1977)، «مثلا امروز تولد من بود. ...سوی چشم دارد کم میشود، دندانها پی در پی میریزند. مرگ دارد میرسد » (1990)، « مجتبی مینوی  26 ژانویه 1977=6 بهمن 1355 فوت کرد. دوست دلیری را از دست دادم. نوبت همه ما دارد میرسد. بدیش این است که آدم زیر دست کیانوری و وردستش ایرج اسکندری بمیرد»(1977).

مجتبی بزرگ علوی روز  بیست و هشتم بهمن 1375 در برلین فوت کرد. او پیش از مرگ خواسته بود که دوشاگردش پرفسور زوندرمان و پرفسور لورنس به نزد او بروند ولی ساعتی پیش از این ملاقات وفات یافت و در برلین به خاک سپرده شد.

طبق مقررات جاری در آلمان، هر مزار پس از بیست سال میتواند مجددا برای متوفی دیگری مورد استفاده قرار گیرد. این قانون در زمستان 1395 مشمول مزار بزرگ علوی هم میگردید. در ابتدا کوشش گردید که مزار پرفسور علوی از طرف دولت فدرال برلین بعنوان ً آرامگاه مشاهیر ً شناخته شود که متاسفانه مورد قبول واقع نشد . در نشست بنیاد مندلسون (سپتامبر 2016) که در باره ًمزار مشاهیر و نکات پیرامونی آنً تشکیل شده بود، نمایندهً جامعه ایرانیان در آلمان ً ضمن اعتراض به عدم قبول درخواست اعلام کرد که این تقاضا که با نامه های فراوان از طرف نهاد ها وشخصیتهای  فرهنگی آلمان پشتیبانی میشد مجددا رسما تجدید خواهد شد. پشتیبانی این درخواست توسط کانون های فرهنگی ایرانیان در سایر کشورها چه مستقیما و چه با همکاری نهاد ها ومقامات رسمی فرهنگی آلمان میتواند در این امر موثر باشند.

تاکنون نتیجه تلاش ها و پیگیریها بر این بوده است که حقوق و وظائف مربوط به مزار علوی از همسرش اخذ گردید وبا پرداخت عوارض متعلق به آن،تا بیست سال آینده از واگذاری محل گور به دیگری جلوگیری شد.

سرپرستی و نگهداری گل و  گیاهان پیرامون مزار از سوی یک موسسه باغبانی مستلزم بودجه ای نه چندان کم میباشد.  در این مورد یک  حساب بانکی افتتاح شده که دوستداران علوی و علاقه مندان به حفظ نام و شان فرهنگ ایرانی درخارج کمک هایشان را به آن حساب واریزمی کنند:

Kontoinhaber:                 Iranische Gemeinde in Deutschland e.V.

IBAN:                            DE42100100100050352108

Geldinstitut:                   Postbank Berlin

Verwendungszweck:         Spende, Ehrengrab ALAVI

 

آدرس آرامگاه بزرگ علوی برای بازديد و ادای احترام در برلين :

 

Grabstätte Prof. Alavi auf dem Friedhof Columbiadamm:

Columbiadamm 122, 10965 Berlin

،N24قطعه

شماره 477

 

 

 

 

 

 

[1]نویسنده رمان ً چشمهایش ً

[2]بزرگ علوی، انتشارات نگاه، 1375

[3]« بزرگ علوی» به کوشش علی دهباشی،نشر ثالث، 1384

[4]عنوان مقاله: «چشمهایش» و من

[5]عنوان مقاله توسط آقای مومنی انتخاب شده است.

[6]علوی مدالش را از دست رییس شورای صلح جهانی آقای پیترو ننی Pietro Nenni دریافت کرد. او از پایه گذاران حزب سوسیالیست ایتالیا است و یکسال نیز وزیر خارجه ایتالیا بود.وی در آن زمان از چهره های  محبوب چپ اروپا بود و  با کمونیست های ایرانی از جمله ارانی دوستی داشت. در بعضی از نوشته ها محل دریافت مدال شهر پراگ (چکسلواکی) یاد شده ولی این صحت ندارد.

[7]دومین ازدواج علوی با یک خانم ایرانی بود  و تنها فرزند او حاصل این ازدواج است.

[8]سران مملکت، بطور کلی.

[9]پیش نویس مقاله ای که بعدا در ایران چاپ شده است.

[10]تنها ورقه فتوکپی از بازجویی  او در بایگانی دانشگاه هومبولدت.

[11]مثال: رونوشت نامه به آقای علی دهباشی بتاریخ 13 مهرماه 1370: در سال 1299 به آلمان آمدم، در رشته تعلیم و تربیت درس خواندم.

[12]گویا در یک رساله دکترا (دانشگاه بامبرگ،2016)که در دست چاپ است نیز به این موضوع اشاره میشود. آقای پرفسور لورنس شاگرد علوی که بیش از چهار دهه با وی همکاری و همگامی  داشته نیز  در جواب نگارنده فرمودند، اطلاعی ازاین موضوع ندارند.

[13]به گمان علوی، توصیه یان ریپکا ایران شناس معروف چکسلواکی با وقوف او بر تبحرعلوی درادبیات فارسی موثر بوده است.

[14]Ordentlicher Professor

[15]علوی در یاداشت19.02.1963: «حسن خیرخواه هم یکی از قربانی های حسین یزدی است. برای دزدی پولی از منزل از اتومبیل خیرخواه استفاده کرد.» .این دزدی بخاطر اسناد بوده. ر.ک. به  کتاب « جاسوسی در حزب» نوشته قاسم نورمحمدی.

[16]Kämpfender Iran

[17]Das Land der Rosen und Nachtigallen, Berlin1957

[18]Die weisse Mauer

[19]نقل از مانفرد لورنس به نگارنده.

[20]Kindlers Literatur-Lexikon

[21]پس از وحدت آلمان شعبه های ایران شناسی هومبولدت و دانشگاه آزاد برلین تلفیق  شده و به دانشگاه آزاد واگذار شدند.  البته هنوز در هومبولدت فارسی داری در قسمت آسیای مرکزی تدریس شده و کتابهای سابق در آنجا ماندگار شدند.

[22]روشندل مایل بود که کتابهای جمال زاده را هم بخرد و در اختیار همگان بگذارد. نقل از یادداشتها و نیز گفته های روشندل به نگارنده.

[23]در این مورد، مقاله دیگری نوشته میشود.

[24]شاید از چشمم در بین کوه نامه ها مخفی مانده است.

[25]این نامه ها  و نامه های چوبک  و علوی به یکدیگر  به همت آقای کولیوند  در آلمان بصورت کتاب چاپ شده اند:« نوشتن در غربت، نامه های محمدعلی جمال زاده به بزرگ علوی»  و « چون ماهی افتاده  بر خاک»      Info@andische.de

[26]البته قضاوت در باره صحت  آن به عهده خواننده است.

[27]موارد دیگری هم بوده اند از قبیل اظهارات خانلری در مجله سپید و سیاه و اشاره به آمیختگی ادبیات و سیاست در کارهای علوی.

[28]لورتا  قبل از انقلاب به ایران بازگشت.

[29]  از جمله مخارج این سفرها و آنچنانکه از یادداشتها استنباط میشود، احتمالا بلیط هواپیما برای دومین سفرش به ایران.

[30]چاپ مونیخ به مدیریت محمد عاصمی.

[31]نقل: از کتاب «یاد بزرگ علوی»،

[32]در این مورد نوشته ای نیز در کیهان 27 اکتبر 1978 از همین ژورنالیست چاپ شده است.

[33]احتمالا اولین تلاش   در این باره صحبت و مکاتبه جمال زاده با  دوستش سناتور حسن تقی زاده بوده است.

برلین 1927: نخستین قدم های ایجاد هواپیمائی (غیر نظامی) ایران. از چپ: صدری(پسر صدیق السطنه، وزیر مختار ایران در برلین، دکتر علامیر(عضو سفارت)، شخص آلمانی(از مسئولان هواپیمائی ایران)، دکتر قاضی (عضو سفارت)، ابولحسن علوی با علامت ضربدر مشخص شده، خانم علامیر، خانم ابوالحسن علوی، محسن صدری، (کودک)، نصرالله علامیر، جمال زاده، راننده سفارت، فرزند کوچک علامیر،. این عکس را 38 سال بعد جمال زاده برای علوی فرستاده است

دو خط متفاوت از بزرگ علوی

جمعی از اولین دانشجویان ایران شناسی دانشگاه هومبولدت برلین:از چپ: زوندرمان (بعدا پرفسور)، زیمرمان، هلگا مایر، اسکالموسکی، لوفت، تینا بلیسکه، وپه. نشسته: علوی ، یونکر، حسین خیرخواه

مرتضی علوی

خبر محاکمه مرتضی علوی در روزنامه برلین: هنوز "قانون اهانت به اعیحضرت " وجود دارد

کتاب "ازبک ها"سفرنامه بزرگ علوی به ازبکستان

انتقال کتاب خانه از منزل علوی: مهدی روشندل، علوی و خانم علوی

نامه جمال زاده به علوی: وساطت تقی زاده برای بازگشت او

نامه علوی به جمال زاده: من مردن در غربت را ترجیح میدهم تا.... بر در ارباب بی مروت دنیا نشستن

تسلیت علوی، پیش از مرگ جمال زاده

چوبک، علوی

زیرنویس عکس روزنامه اطلاعات: - پیشه وری هنگام ورود به تهران برای مذاکره. بیرون اتومبیل، بزرگ علوی دیده میشود- یادداشت علوی: این عکس از من نیست. من پیشه وری را هرگز در تهران ندیده ام

احضار علوی برای تعیین وضع حزبی

گفتگو با روزنامه رستاخیز(قبل از انقلاب)

گفتگو با روزنامه آیندگان (پس از انقلاب)

اخراج علوی از حزب: روزنامه مردم (ارگان حزب توده)

آقای علی دهباشی در کنار مزار علوی

خیام در همه جا

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

................................................................................................................

                                                                                            مسعود حسینی پور

                                                      خیام در همه جا

«...جالب است که با سوادان روس، عمر خیام را شاعری فوق العاده میدانستند و اغلب آنان شعر های ترجمه شده عمر خیام را می خواندند. این مرد روس به من گفت: ًعطا، من از عجایب سرزمین شما سر در نمی آورم......این شاعر شما چندین قرن پیش، از مستی و شراب  اشعاری چنان پر معنی سروده است که ما روس ها را بیشتر ازخود شراب مست میکند من از این راز کشور شما سر در نمی آورمً »[1]

جملات بالا قسمتی از خاطرات عطا صفوی  میباشند که در زمان استالین چندین سال در دو اردوگاه کار اجباری(ماداگان و سیمچان) در سیبری به کار جانفرسای مشغول بوده است. منطقه ای که هشت ماه آن تاریک است و در زمانیکه زندانیان جسد همبندانش را در گونی گذاشته و فقط با  مشتی برف روی آنرا می پوشاندند، شنیدن نام وشعر خیام حتی به روسی مرحمی بر روح زخم خورده این ایرانی شعر دوست و تنها[2] بوده است.

بنا بر تحقیقات علی مداینی اول و علی سعیدی[3] اولین ترجمه اشعار عمر خیام به روسی که  متشکل از 16 رباعی بوده توسط لیچکو در سال 1891 در مجله اروپا منتشر شده. پس از آن افراد دیگری چون دراژوین تعداد بیشتری از رباعیات را به روسی برگردانده اند.

در تاجیکستان میتوان رباعیات خیام نیشابوری را در چاپ های متفاوت یافت، مثلا  کتابی که به خط فارسی در کنار خط سیرلیکی   باضافه ترجمه آن بزبان های روسی و انگلیسی طبع یافته است. این نوع کتابها(یک متن فارسی با دو خط فارسی و سیرلیکی) میتوانند برای یادگرفتن و تمرین  خط فارسی که اکنون در تاجیکستان به خط نیاکان معروف شده، برای تاجیکان آن دیار مورد استفاده قرار گیرند(و البته  بهمین ترتیب برای علاقمندان ایرانی و افغانی جهت یاد گیری خط سیرلیک).

معروفترین ترجمه ازبکی  رباعیات خیام اثر شااسلام شامحمد اف میباشد که در کتابی همراه با  ترجمه روسی توسط درژاوین همراه با متن به خط فارسی چاپ شده  است. چاپ سال 1970 این کتاب را  اگر بخت یاری کند میتوان  نزد کهنه فروشان یافت،البته گویا چاپ این کتاب تجدید گردیده .

نسخه های دستنوشته در ورارود  گاه باخط خوش و نستعلیق و یا شکسته ودر بعضی موارد بد خط  در پستوی بعضی از مغازه ها و بندرت در پیشخوان آنها عرضه میشوند[4].در نوشتن  بسیاری از کتاب ها علاوه بر مرکب سیاه از رنگ سرخ یا آبی نیز استفاده شده است. در ورارود نیز به کرات در  کتابهای خطی رباعیات، اشعار منسوب به خیام دیده میشوند و نیز در آنجا اشتباهات کاتب مانند سایر کتابها گاهی دل آزارند ( می خور، میخور!). کتابهائی که برای فروش عرضه میشوند اکثرا در قرن نوزدهم نوشته شده اند. کتابهای قدیمی تر معمولا بصورت دیگری عرضه میشوند و تعداد آنها نیز گویا بسار کم است،چه آنها به اشخاص سرشناس تعلق داشته اند  واز آنجائیکه  منازل این افراد بیشتر مورد تفتیش شحنه های استالین قرار میگرفتند، اکثرا توسط صاحبانشان نابوده شده اند، چه تملک کتاب و رساله به خط فارسی و یا عربی جرم محسوب میشد[5]. بسیاری نیز کتب مذهبی را از روی احترام نابود نکرده،بلکه آنها را در گورستانها مدفون کردند.

شهرت حکیم عمر خیام در غرب با ترجمه رباعیاتی  به انگلیسی از او   توسط فیتزجرالد در سال  1859 م. آغاز شده بود. سی و دو سال بعد فریدریش روزن(Friedrich Rosen) ، فرهیخته آلمانی نسخه ای قدیمی از رباعیات را از خانم  کاترینا فن اوهایم اشراف زاده آلمانی دریافت کرد و آنرا که شامل 329 رباعی میباشد در سال 1928م.  (1304 خورشیدی) با مقایسه با چند نسخه قدیمی از جمله نسخه آکسفورد بانضمام ترجمه انگلیسی بچاپ رسانید. این کتاب در مطبعه کاویانی  در برلین که مجله کاوه را نیز چاپ میکرد به طبع رسید و  ناشر آن شرکت لوزاک در لندن ذکرشده است. مقایسه نسخه قدیمی در آلمان و سایر نسخ و نیز ضمائمی که علامه قزوینی برای روزن فرستاده بوده با کمک میرزا محمود غنی زاده سلماسی انجام گرفته و دکتر تقی ارانی در تدوین  مقدمه مشروح کتاب ونیز شرح زندگی خیام  در آنجا یاری رسانیده است. روزن نوزده سال پیش از چاپ این کتاب، احتمالا از روی منبعی دیگر  ترجمه بسیار زیبائی از 150 رباعی خیام  به آلمانی را به چاپ رسانیده و در مقدمه این کتاب به  پیشروان این راه  ازجمله روکرت(Rückert) اشاره کرده.

آوازه جهانی خیام بیشتر در رابطه با اشعار فلسفی وی میباشد  ولی در جهان علم او بعنوان ریاضی دان،طبیب،ستاره شناس  نیزتکریم میگردد. تندیس خیام چند سال پیش در بخارست(پایتخت رومانی) نصب شده است. آوازه خیام باعث شده که بعضی کشورها او را از خود معرفی کرده و مثلا کشتی مسافری لوکس پنج طبقه ای را «الخیام» بنامند. ولی امروز درمرکز شهر بخارا با نام ً خیامً  بعنوان یک شاعر و متفکر ایرانی برخورد میکنیم. در جوار مدرسه الغ بیک و بازار سوزنگران  هتل مدرنی بنا م ًعمر خیام ً بنا شده که صاحب آن ، از روی علاقه به عمر خیام، با وجود  نامهای فراوان مشاهیر ورارود نام « عمر خیام» را برای هتل انتخاب کرده[6] و نه تنها درتالار پذیرش ، بلکه در راهرو ها هم تابلوهائی به انگلیسی و خط قدیمی لاتین(گوتیک) نصب کرده که در آن عمر خیام نیشابوری، شاعر، فیلسوف، ریاضی دان و ستاره شناس ایرانی به مهمانان اروپائی  معرفی میگردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] صفوی،عطا، درماداگان کسی پیر نمی شود،نشر ثالث،تهران 1383. صفوی  پس از مرگ استالین آزادشد، درشوروی تحصیل کرد و چشم پزشگ شد. وی سنین کهولت را در کانادا گذراند.

[2] سایر ایرانیان در اردوگاهای دیگرسیبری بسر میبردند

[3] ر.ک. به :مدینی اول،علی ، سعیدی،علی،تحلیل یکی از رباعیات خیام و نقد ساختاری دو ترجمه روسی آن.پژوهش زبانهای خارجی ش. 55 سال 1388.  هم چنین در این رابطه ر.ک. به مقاله ًخیام در روسیهً دین پرست، منوچهر ،آکادمی مطالعات ایرانی،  لندن LAIS  آذر1391

[4] خارج کردن اشیائی که بیش از پنجاه سال از تولید آنها گذشته از این کشورها ممنوعند.

[5]  از دید این مفتشین که اکثرا بیسواد بودند، این نوشته ها مذهبی بوده و باید نابود میشدند.

[6]   نوشته ای  را که در پیش دارید در تابستان 1393 تدوین شده است. آقای دکتر جوادی نیز در مقاله دلنشین «غریب آشنا»، مجله بخارا، شماره 102،پائیز  1393 به این هتل و مدیرش اشاره فرموده اند. این خود نشانی خوش آیند از حساسیت و توجه  ایرانیان به امر ایران فرهنگی میباشد.

یکی از بهترین کتاب های خیام با ترجمه ازبکی (ترکی جغتائی) و روسی. مترجمین: شا اسلام شا محمدف و ولادیمیر درژاوین

کتابی دیگر با ترجمه روسی بانضمام فارسی به خط سیرلیک

چند نمونه ار نسخ قدیمی رباعیات خیام

آقای نیازی که برای یکی از بهترین هتل های بخارا نام دانشمند و شاعر ایرانی، عمر خیام را انتخاب نموده است