تاریخچه آرال، تاریخ، خاطره، مصب آمو دریا

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

.....................................................................................

                                                                     مسعود حسینی پور

                        قره قالپاقستان، کیلومتر 80

«کیلومتر 80، تاریخ و خاطره در قره قالپاقستان » عنوان سخنرانی دکتر توماس لوی( Dr. Thomas Loy) مدرس زبان تاجیکی در دانشگاه هومبولدت برلین بود که در سیزدهم بهمن در یکی از بخشهای قسمت شرق شناسی این دانشگاه انجام شد. 

.  آقای لوی در سال 2009 در چهارچوب مبادلات  علمی آکادمی علوم ازبکستان و دانشگاه  هومبولدت برلین مدتی در شهر نوقوس(نوکوس)، پایتخت جمهوری خود گردان قره قالپاقستان  واقع در ازبکستان بسر برده و با کمک محققین  ازبکستان مصاحبه های فراوانی با افراد سالخورده مصب آمودریا(جیحون) به دریاچه آرال انجام داده که نتیجه آن  بصورت رساله ای علمی در سال 2013 به زبان آلمانی بنام«تاریخچه آرال، تاریخ و خاطره در مصب آمودریا»[1]منتشر شده است.

[1] Aral histories, Geschichte und Erinnerung im Delta des Amudarya,Reichert Verlag, 2013

دکتر توماس لوی

مصاحبه شوندگان  این پروژه اکثرا کسانی هستند که شاهد  دو مورد اساسی در منطقه اشان بوده اند:

 1-خشک شدن دریاچه آرال در زمانی بسیار کوتاه،

2- پستی و بلندی سیاسی و تابعیت منطقه اشان به   دولت های مختلف.

آمو از حوالی نوقوس به  شاخه های کوچک تقسیم شده و از اینجا دلتای  وسیع آمو که چندین  شهر و ده را در بر میگیرد شروع میشود. فاصله نوقوس تا بندر (سابق ) نویماق 200 کیلومتر است و پهنای دلتا نیز تقریبا بهمین اندازه می باشد. مصاحبه شونده گان   محل دقیق  شاخه های آب را ذکر میکنند که اکنون خشکیده اند، از  دهات کم جمعیتی یاد میکنند که اهالیش به دستور حکومت شورائی  برای زراعت  به کلخوزهای بزرگ و یا برای کار در کارخانه  بزرگ کنسرو ماهی به نوقوس کوچانده شده اند. آنها  راه هائی را نشان میدهند که سابقا نیزار بوده و با قایق می پیموده اند و اکنون شنزارند و باید پیاده طی شوند. آنها بیاد دارند و یا از پدرشان شنیده اند که قسمتهای عظیمی از دلتای آرال و خوارزم بیشه بوده[1] و در سالهای 1960  در بخش هایی از مصب آرال با قطع درختان و بوته ها زمین را تبدیل به مزرعه برنج کرده بودند.

 قره قالپاقستان  که قسمتی از صحرای قزل قوم را در بر میگیرد  با مساحتی  که دو برابر گستره کشور اتریش میباشد فقط دارای  1.5میلیون نفر جمعیت است که از تبار مختلفند: قره قالپاق، ازبک، قزاق، ترکمن، ایرانی (اعقاب  مردمی که توسط ترکمنان ربوده شده و بعنوان برده فروخته شده  بودند)، عرب و کره ای(تبعیدیان استالین) ،..  .

 این فقط طبیعت قره قالپاقستان نبود که در قرن بیستم با نا ملایمات روبرو شد،  استقلال و سیاست  در این منطقه نیز حتی پس از دوران تزاری پیچیده و ناخوشایند بود:

1924: ایجاد منطقه خود مختارقره قالپاق به مرکزیت(پایتخت) شهرتورت کل( در کنار آمو و در جنوب منطقه)

1925: جمهوری سوسیالیستی، درون کشور قزاقستان

1930: منطقه قره قالپاقستان  از قزاقستان جدا شده وتحت قیمومیت حکومت مرکزی شوروی قرار گرفت

1932: منطقه تبدیل به جمهوری خود مختار گشت ولی همچنان تحت قیمومیت  حکومت مرکزی شوروی باقی ماند

1933: نوقوس پایتخت شد

1936: قره قالپاقستان به جمهوری سوسیالیستی ازبکستان ملحق شد

1992:«جمهوری خود مختار قره قالپاقستان» تبدیل به « جمهوری قره قالپاقستان » شد  وهمچنان متعلق به ازبکستان باقی ماند

شهر تورت کول هنگامیکه پایتخت بود دستخوش طغیان آمو گشت و از این رو پایتخت به نوقوس منتقل شد.  از آنجائیکه این شهر به مصب آمو نزدیک تر بوده  و در گودی قرار دارد زمین آن برای ایجاد ساختمانهای بزرگ  که شایسته  پایتخت هستند مناسب نیست. این دستاویزی شد که دولت ازبکستان مکان مناسبی  را بین نوقوس و تورت کول که با هردو شهر فاصله ای 80 کیلومتری داشت را برای ایجاد پایتخت جمهوری قره قالپاقستان انتخاب کند ولی پس از این تصمیم اقدام دیگری انجام نشد. پس از انحلال شوروی دولت مستقل ازبکستان مجددا طرح این  پایتخت را پیش کشید و طی مراسمی از سنگی در نزدیکی ساختمان دولتی نیمه تمام پرده برداری شد که بر آن تصمیم به ایجاد پایتخت جدید قره قالپاقستان حک شده بود . این منطقه امروز بنام «کیلومتر 80» معروف است و به همان صورت سابق باقی مانده، ساختمانی هم که باید اولین ساختمان دولتی پایتخت باشد در حال ریزش است.

بنا به گمان سخنران، گزینش (شهر)« کیلومتر 80 »  میتواند دلیل سیاسی داشته باشد و اگر قره قالپاقستان مجددا هوس جدائی از ازبکستان را نمود، شهرهایی مثل تورت کول که در جنوب آن قرار دارند، متعلق به جمهوری  ازبکستان خواهند بود.

 

 

 [1] هرمان یانسن آلمانی در خاطراتش در اوائل قرن بیستم مینویسد که در این بیشه حتی پلنگ  هم مشاهده کرده است

بزرگ علوی و یادداشت هایش

                                        این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

.........................................................................................

                                                                      مسعود حسینی پور

                       بزرگ علوی

              بیست سال پس از فرو بستنً چشمهایش ً

سید مجتبی آقا بزرگ علوی[1] (تولد: تهران،دوازدهم بهمن 1282 ش ، 1903 م) یکی ازپایه گذاران  اصلی رمان نویسی نوین به زبان فارسی ، بیست سال پیش(بیست و هشتم بهمن 1375ش. شانزده فوریه1997م) در سن نود و سه سالگی در شهر برلین چشم از جهان فروبست. همسر آلمانی او خانم گرترود علوی یادگارهای شخصی او را به بایگانی دانشگاه هومبولدت برلین که علوی در بخش ایران شناسی  آنجا تدریس مینمود سپرد.

بنا برقانون  گورستانهای برلین ، با سپری شدن بیست سال، مزار علوی برای شخص دیگری مورد استفاده قرار میگرفت. ً جامعه ایرانیان در آلمانً  بر این شد که برای جلوگیری از این امر از فرماندار ایالت برلین   بخواهد که گور علوی  جزو ً مزار مشاهیرً محسوب شده و تا بیست سال  دیگر بجای ماند.

برطبق ضوابط گورستانهای برلین "آرامگاه مشاهیر " به کسی تعلق میگیرد که خدمت فوق العاد ه ای به این شهر نموده و از این خدمت هنوز بهره گرفته میشود. خدمات بزرگ علوی درشناساندن فرهنگ ایرانی به آلمان و برعکس و پایه گذاری ایران شناسی نوین در دانشگاه هومبولدت که نمونه ای برای سایر دانشگاه های آلمان نیز  شد غیر قابل انکار است، ولی در ارائه تقاضا به فرماندار برلین باید این موارد بطور مستند مدلل میشد. از آنجاییکه نویسنده این سطور برای انجام پژوهش درخواستی درخصوص بازدید از یادگارهای علوی موجود در بایگانی دانشگاه آماده کرده بود،  لذا به خواسته  «جامعه ایرانیان در آلمان» مبنی بر تهیه مدارک لازم به ً آرامگاه مشاهیر ً نیز پاسخ مثبت گفت و بدین ترتیب ماه های بسیاری صرف مطالعه و بررسی اسناد شد و مقاله حاضر حاصل بخشی از این مشاهدات است.

اجازه بازدید از یادگارهای علوی از طرف رییس سابق بایگانی دانشگاه با شک و درنگ و پس از طی چند مذاکره گرفته شد، چه این میراث پس از واگذاری اش به دانشگاه توسط خانم گرترود علوی، یک پروسه قضایی را پشت سر گذاشته بود! .

گزارش کامل این تحقیق که احتمال می رود در تابستان آینده به پایان برسد حجیم است و ارائه آن توسط یک مجله فرهنگی احتمالا توقعی بیش از اندازه میباشد. در سطور زیرفشرده ای از این مطالب خواهد آمد.

در باره بزرگ علوی بسیار گفته و نوشته شده است، کتاب « گذشت زمانه»[2] بقلم خود او  یکی از آنهاست. بخش بزرگی از این کتاب مربوط به خاطرات وی میباشد که با تکیه بر یادداشتهای روزانه اش  که اکنون در بایگانی هستند تدوین شده است. بندهایی از کتاب مذکور از دفاتر یادداشت رونویسی و در بعضی از موارد نوشته ها تعدیل شده اند . نکاتی  از یادداشتها که شاید یک بی طرف اشاره  به آنها را در کتاب ضروری میداند، در آنجا یافت نمیشوند و یا نویسنده با جمله ای کوتاه از کنار مواردی که  به توضیح  بیشتری محتاجند گذشته است.

پس از فوت پرفسور علوی کتابی در 800 صفحه  بنام «یاد بزرگ علوی»  در تهران چاپ شد[3] که مجموعه ایست شامل نوشته های حدود  60 نفر از دوستداران وی. در بین این صفحات، مقدمه مقاله خانم عفت داداش پور[4]، میتواند بیانگر برداشت کنونی نگارنده، پس  از مطالعه یاداشت های روزانه او که درطول 37 سال نوشته شده اند باشد : «آقا بزرگ هم رفت. رفت و از خود دو تصویر جداگانه در ذهن و فکر من بر جا نهاد: در یک تصویر او استادی است فرزانه و پژوهشگری سخت کوش و پر توان، مبارزی با تعهدات ویژه سیاسی ، نویسنده ای نوگرا و رئالیست و انسانی نیکو خصال........

در تصویری دیگر، آقا بزرگ مبارزی است خسته و گریزان از سیاست، نویسنده ای بریده ازرئالیست و رو کرده به سنت و پژوهشگری که کنش ها و واکنش هایش در چند سال پس از انقلاب غمی بیکران بر دل برخی از دوستدارانش نشانیده است ».

«بت کوچک ما»  در کتاب مذکور نامه ای  است از آقای  محمد تقی دامغانی به باقر مومنی[5]، در آنجا آمده  است که: «...علوی را با بت شدن و بت ساختن کاری نبود». آری، علوی این  عاشق و دلباخته ایران،  انسانی بود معمولی که ممکن است بعضی از عقاید و رفتارش برای همه کس مقبول نباشد.

محتوای یادگارها در بایگانی دانشگاه

یادگارهای اهدایی خانم علوی به دانشگاه هومبولدت بسیار حجیمند.  در طبقه بندی این  ارثیه، دانشگاه هومبولدت از کارشناس ایرانی، آقای مجتبی کولیوند کمک گرفت و این یادگارها در چهل جعبه بزرگ (حدودا 50x30 x20 سانتیمتر) قرار داده شدند. در این جعبه ها نامه های  دوستان و شخصیت های فرهنگی از همه جا، بعضی از کتابهای خود علوی و یا اهدایی به او، دستنویس بعضی از رمانها و یا  داستانهای  کوتاه  و سفرنامه هایش، متن سخنرانیهای علمی، مدارک شخصی مانند کارت شناسایی، کارت عضویت انجمن نویسندگان آلمان (دموکراتیک)، ورقه تابعیت  کشور آلمان فدرال ، مدال های انجمن صلح، خدمات آلمان (دموکراتیک)، دو پاپیون او!! ، عکسها (با دوستان ولی نه خانواده)، مقدار کثیری بریده جراید در باره ایران، کارت و نامه ها برای تبریک تولد او در حین سالهای اقامتش در برلین وجود دارند.  در بین نامه ها، پیام تبریک والتر اولبریشت  رییس جمهوری آلمان دموکراتیک (شخصی که فرمان ساخت دیوار برلین را داده) و چند نوار از سخنرانی هایش نیز وجود دارند. بخش بزرگی از جعبه ها مربوط به خاطرات روزانه او میباشند.

خاطرات روزانه

آقای علوی  در سال 1953 ، پنج ماه پیش از وقایع 28 مرداد برای دریافت مدال  طلای  شورای صلح  جهانی که نهادی چپ محسوب میشد به بوداپست (مجارستان) و بعد بعنوان مهمان به چند کشور سوسیالیستی دیگر از جمله به چکسلواکی رفت[6]. از آنجاییکه او بازگشت خود به ایران را به عنوان یک توده ای  در آن جوّ جایز نمیدانست، با اشاره دوستان به برلن شرقی رفت واز ژانویه 1954 کارش را با تدریس زبان فارسی در آن شهر شروع کرد. او نوشتن خاطرات روزنه اش را (معمولا هر چند روز)  در کلاسورهای قطعA5 از روزهای پایانی سال 1960  در ابتدا به زبان آلمانی و خطی خوش (لاتین) آغازنمود، ولی پس از چندی به فارسی نوشت.  او در جایی به درستی ذکر کرده که در فارسی بسیار بد خط است ولی گاهی نیز در ادامه این بد خطی که گویی کودکی دبستانی آنرا تحریر کرده، درهمان صفحه به خطی قابل قبول  بر میخوریم، امری که حائز تفکر است! .خاطره نویسی 37 ساله علوی تا یکماه پیش از فوتش ادامه داشت، آخرین یادداشت او: « کتاب خوک علامه زاده را خواندم، فهمیدن آن دشوار است،..».  او چند روز پیش از آن  در مراسم خاکسپاری حسین فرشید (از توده ایهای قدیمی) شرکت کرده بود و می نویسد: « امروز حسین فرشید را در گورستان Hermsdorf به خاک سپردند.....تمام جمعیت مشتی خاک بر گور او ریختند

خاطرات روزانه او بطور مشهود برای خواندن دیگران تدوین شده اند . آنچه که مطالعه کلاسور ها را مشکل میکند، مقدار بیشمار بریده جراید است که اکثر آنها  بدون اظهار نظر شخصی به صفحات چسبانده شده اند (جنگ ویتنام،سفر شاه به آلمان،جنگ باعراق،انقلاب، گروگان گیری،میکونوس، قطب زاده، سلمان رشدی،...). مطالعه 37 سال  از خاطرات او(تصورات  و امیال، اشاره به سیاستمداران حکومتی، نویسندگان ایرانی و آثارشان،...) در کنار رویت رونوشت نامه هایش  به دیگران، نمایی از زندگی وی را به دست میدهند که نمیتواند چندان از حقیقت به دور باشد. در این نوشته  به ویژه با کمک دستنوشه های ب. علوی(یادداشت  روزانه و رونوشت نامه ها) و نیز کتاب خاطراتش مروری بر زندگی او و به خصوص  آنچه که بر او در هنگام اقامت چهل و سه ساله اش در آلمان شرقی گذشته خواهیم داشت:

زندگی

«پدرم مرد تجارت و سیاست بود. در سال 1924پس از حمله روسها به ایران، همراه افراد حزب دموکرات ایران ابتدا به ترکیه و پس از آن به برلن مهاجرت کرد، در سال 1927[میلادی ] با خودکشی به زندگی خود پایان داد».

«پدرم در سال 1300-1301  [شمسی] از آلمان به تهران برگشت....پدرم آمده بود که سهم خود از [ارثیه پیش از فوت  پدرش] را بردارد و در آلمان به شغل بازرگانی بپردازد و امرار معاش کند. پس از انجام این کارها پدرم تصمیم گرفت فرزندان خود را همراه شانزده پسر بچه دیگر به آلمان ببرد».

«...ناهار منزل جمال زاده بودم. در باره خودکشی پدرم صحبت کرد. می خواست به دولت سلاح هایی را بفروشد که اصلا وجود نداشت. یعنی با یک آلمانی قول و قراری گذاشته و پولی گرفته بود که اسلحه ای به دولت ایران بفروشد. بعدا معلوم شد که نه سلاحی وجود داشته ونه دولت ایران قصد خرید داشته است».

«خودکشی پدرم در سال 1307 مرا به دنیای دیگری پرت کرد. زیان فراوان در چند معامله در سالهایی که اقتصاد اروپا در حال زوال بود و غفلت در پیش بینی حوادث و زمامدارای زمامداری کسانی در ایران که پدرم آنها را رقاص پای نقاره میدانست و اغوای یک کلاش اردبیلی او را به خودکشی واداشت و من مجبور شدم به ایران برگردم».

علوی خاطرات روزانه اش را پس از مهاجرتش از ایران (1332 ش) نوشته،  از این رو  در  یادداشتها  اشاره ها به زمان پیش از 1332 بطور غیر مستقیم میباشند. آنچه که هست، او در جوانی پس از بازگشت به ایران در مدارس صنعتی (شیراز و تهران) مدرس زبان آلمانی بوده، مدتی در «ارکان حرب»  مترجم بوده و زمانی نیز در  « انجمن فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستیً  کار میکرده و با روشنفکران آن زمان نشست و برخاست داشته است: هدایت (نویسنده)، فرزاد (شاعر) و مینوی (محقق) که با علوی به نام « اصحاب ربعه» معروفند. البته فهرست دوستان، افراد دیگری مانند خانلری، شین پرتو و عبدالحسین نوشین را هم در بر میگیرد. شاید بتوان این زمان را دوران شکوفایی ادبی علوی دانست - مجموعه داستانهای کوتاه با داستان چمدان (1313)، ورق پاره های زندان (1320)، چشمهایش (1331)-. گروه «اصحاب ربعه» چندسالی بیش دوام نیاورد. هدایت برای فراگیری زبانهای قدیمی ایرانی به هندوستان رفت، مینوی و فرزاد راهی انگلستان شدند وعلوی که تمایلات چپ داشت و در نشر مجله «دنیا» با تقی ارانی همکاری میکرد، جزو گروه 53 نفر به زندان رفت و تا وقایع شهریور 1320 در زندان بود. ارانی با مرتضیعلوی برادر بزرگتر بزرگ علوی آشنایی داشت و درحین بازگشت از یک سفر اروپا،مرتضی را در مسکو ملاقات کرده و او را از همکاری آقا بزرگ در مجله دنیا با خبر ساخته است.

علوی با دختر یک دندانپزشک آلمانی که همراه پدرش و با توصیه نامه ای از جمال زاده به ایران پناهنده شد بود، ازدواج کرد، ولی این ازدواج با دستگیری علوی منجر به طلاق شد[7] و دختر پس از ازدواج با یک انگلیسی ایران را ترک کرد. بعدها(1336 ش) جمال زاده در اولین نامه اش به علوی اشاره میکند: «..نمیدانم سابقا مثلا موقع عروسی خودت با آن دختر بدبخت با من مکاتبه ای کرده ای یا نه؟».

  • مرتضی علوی

مرتضی که چند سالی ازآقا بزرگ مسن تر بود، کمونیست  و فعال سیاسی بوده و در جراید  فارسی  زبان آلمان از جمله« پیکار» بر ضد پادشاه ایران مقاله مینوشته است. دولت آلمان به اشاره سفارت، دو تن از دبیران  آلمانی مجله و مرتضی  را بر پایه  قانون«اهانت  به اعلیحضرت[8]» به دادگاه میکشاند. متهمین در دادگاه بدوی تبرئه میشوند ولی مرتضی از برلین اخراج شده، پس از اقامتی کوتاه در ایالت ساکسن به چکسلواکی و سپس به اتحاد شوروی میرود. دادگاه استیناف بدون حضور مرتضی تشکیل و سردبیر به حبس کوتاهی محکوم میگردد. از آنجاییکه آخرین پادشاه آلمان این کشور را 18 سال قبل ترک کرده بوده، روزنامه برلینر فولکس زایتونگ در این باره چنین عنوان میزند: «هنوز هم  [قانون]اهانت به اعلیحضرت وجود دارد»( 1.7.1932). مرتضی در شوروی از مسکو  به تاجیکستان اعزام میگردد. او احتمالا مدتی در رادیو گویندگی میکرده و چنانچه بعدا معلوم شد در زندان استالین جان باخته است. خواهر آنها خانم نجمی علوی  در زمان خروشچف سعی بر پیگیری در این باره نموده و حتی با یک ایرانی همبند او  بنام دیلمی ملاقات میکند ولی این مرد در حال گریه خواهش میکند که نجمی موضوع را تعقیب ننماید. در این راستا نجمی چند بار با ابوالقاسم لاهوتی در شوروی  ملاقات میکند که بنا به نوشته های علوی ، لاهوتی از جوابگویی  صریح سر باز میزند. علوی در باره این شخص از خود میپرسد که چگونه سایر همرزمانش از بین رفتند و او مثل «شاخ شمشاد» باقی ماند؟.

 نجمی بالاخره موفق به دریافت جواب صریح از دولت میشود و علوی در این باره مینویسد: .« در تاریخ 7 ژانویه 1958 از طرف جمهوری شوروی تاجیکستان شهادتنامه ای تحت شماره 007333 چنین آمده است: علوی، مرتضی پسر (ابوله) حسن در تاریخ 8 ژانویه وفات کرد. سبب وفات کردنش مالاریا بوده است».

 بزرگ علوی اظهار داشته که  تحت تاثیر افکار برادرش نبوده است: «...بنده ابدا روابط سیاسی با مرتضی، برادرم در آلمان نداشتم...بواسطه اینکه همیشه از هم دور بودیم...از زندگی برادرم تا آمدن به ایران، یعنی موقعیکه در ارکان حرب بودم خبر نداشتم»[9].

در نامه ای از جمال زاده به علوی: «...مرگ برادرت مرتضی را حالا پس از سالها بتو تعزیت میگویم. جوان بدبختی بود و من او را دوست میداشتم، چون بی ادعا و آرام بود و امروز خوشوقتم که روزی او را از چنگ جلادهای ایرانی خلاص ساختم، گمان میکنم.».

  • تحصیلات علوی

مرتضی برای تحصیل برادرش دردبیرستان، شهر لیگنیتز Liegnietz (در حال حاضر در لهستان است و  لیگنیسا گفته میشود) را در نظر گرفت که با محل اقامت خودش  برسلو ( امروز واقع در لهستان و اکنون با نام  بوروتسلاو ) فاصله زیادی داشت. بزرگ علوی تحصیلات دانشگاهی نداشته  و در مقاله ای بنام « علوی جوان » که پس از انقلاب در ایران چاپ شده و دستنویسش در بایگانی برلین میباشد، ذکر کرده است که درجواب مفتش هنگام بازجویی (53 نفر) گفته است:«تبعه ایران،ایرانی و مسلمان هستم، درجه تحصیلات دیپلمه میباشد...».  به همین گونه در ورقه بازجویی، به خط بازپرس آمده است: «..ایرانی و مسلمان، سابقه محکومیت جزایی ندارد، درجه تحصیلات دیپلمه متوسطه، متهم است که داخل در عضویت فرقه اشتراکی...»[10]. علت اشاره علوی در بعضی موارد به تحصیلات بالای دبیرستان[11] روشن نیست[12]. بعید نیست که او پس از مرگ پدر ، تحصیلاتی را در برسلو نیمه تمام گذارده و به ایران باز گشته است.

  • تدریس در دانشگاه

در این باب که علوی به توصیه چه شخص و یا نهادی برای کار به دانشگاه هومبولدت  مراجعه کرده، چند روایت وجود دارد، آنچه که هست، جمهوری دموکراتیک آلمان(شرقی) در عرض چند هفته او را بعنوان استاد زبان و فرهنگ ایرانی استخدام کرد[13].  در باره شروع به کار، مانفرد لورنس (بعدها پرفسور و جانشین علوی) برای نگارنده چنین  تعریف کرد: به لورنس که در رشته زبانهای شرقی ثبت نام کرده بوده گفته شد که استادی از ایران به این دانشگاه آمده و اگر دو دانشجو داشته باشد، میتواند درسش را رسما شروع کند. مانفرد لورنس و اِکهارد فیشتنر(بعدها همسر خانم شهناز علامی) داوطلب شدند و کمی بعد چند نفر دیگر از جمله ورنر زوندرمان(بعدا پرفسور، مترجم  کم نظیر فارسی وکارشناس زبانهای قدیمی ایرانی) و هلگا مایر نیز به این جمع پیوستند. اگر خوشبختی شاگردان علوی در این بود که استادی با سواد، دلسوز و پرکار داشتند، خوشبختی علوی هم در این بود که شاگردانش بسیار ساعی و طالب علم بودند. آنها بعدا دستیار استاد شدند و در ایجاد بسیاری از آثار علوی نقشی بزرگ  داشتند. چند تن از آنان مانند مانفرد لورنس و ورنر زوندرمان از پیشکسوتان ایران شناسی اروپا محسوب میشوند. علوی  در سال 1962 عضوهیأت علمی  فاکولته« آسیا-افریقا- امریکای لاتین» شد، در سال 1963 رییس بخش ایران شناسی گردید و در سال 1968 «استاد تمام وقت[14]» شد. به تصور او تدوین کتاب « تاریخ و تحول ادبیات جدید ایران» (1964) در این ارتقا موثر بوده است.  البته این کتاب رساله استادی نیست و در دانشگاه هومبولدت هم پروسه ای در این مورد  تشکیل نشده است.  علوی یکسال بعد(آگوست 1969) از ریاست شعبه ایران شناسی معاف شد، او دلیلش را که میتواند خصومت های درون حزبی به سرکردگی کیانوری باشد در خاطراتش ذکر نکرده است و فقط مینویسد:«امروز نامه ای از طرف سکسیون دریافت داشتم که از اول سپتامبر دیگر رییس شعبه ایرانشناسی نیستم، خشک و خالی. چند کلمه تشکر هم نداشت».در اوان کارِ علوی، حسین خیر خواه اصفهانی از هنرپیشگان تئاتر سعدی که با عده ای توده ای دیگر از مجارستان به برلین منتقل شده بودند،  دستیار علوی شد. بین او و لورنس دوستی عمیقی ایجاد شد.  بقول لورنس آنها متقابلا از هم زبان یاد میگرفتند. در سالهایی که رژیم آلمان شرقی به مذهب اعتباری نمیداد، خیرخواه بعنوان ساقدوش در ازدواج مانفرد لورنس به کلیسا رفت. از آنجاییکه حسین یزدی در سرقت اسناد[15] حزب توده از منزل رادمنش از اتومبیل خیرخواه استفاده کرده بود، او را با وجود بیگناهی مسئول شناختند .گویا این محکومیت باعث بیماری و مرگ وی شده است. از دید علوی شاگردانش لورنس و فیشتنر جانشینان مناسبی برای خیرخواه بودند ولی مافوق او پرفسور یونکر تمایل به استخدام  شهناز علامی داشت که علوی با آن مخالف بود. بنا به یادداشت علوی، یونکر به علوی تلفن کرده و با تهدید به اخراج مخالفین! از علوی میخواهد که موافقت حزب را در این باره جلب کند. علوی پاسخ میدهد : «من مخالفم، میتوانی مرا اخراج کنی». علوی معتقد است که شهناز از طرف حزب، عضو کمیته زنان است و حقوق خوبی دریافت میکند، لورنس و فیشتنر از لحاظ مالی  محتاج ترند. مخالفت دیگر علوی با استخدام مریم فیروز(همسر کیانوری) است  که گویا در جایی در رشته رومانیستیک  دکترا گرفته بوده. مریم به یونکر(رییس) اظهار میداردکه مایل است در باره «گوته وایران» کار کند. یونکرجواب میدهد: «گوته مستقیم با ایران کار نداشته و ایران را از روی ترجمه آلمانی آثار شعرای فارسی زبان میشناخته است». به گفته یونکر مریم عصبانیت خود را پنهان کرده ومیرود.

فعالیت علمی علوی که با تدریس زبان و فرهنگ فارسی شروع شد، پس از مدت کوتاهی انتشار مقاله و کتاب و ایراد سخنرانی را در برگرفت. بدون تردید کمتر فرهیخته ایرانی را میتوان یافت که خدمت فرهنگی اش در خارج از ایران با تالیفات  این فرهیخته  پرکار وگروهش  چه از لحاظ  کمیت و چه از کیفیت برابری کند.

  • کتاب و کتابخانه

اولین کتاب علوی کمتر از دوسال پس از مهاجرتش در باره ملی شدن نفت ، بنام « ایران رزمنده»[16] منتشر شد و متعاقب آن  در سال 1957 کتاب( نیمه سیاسی) «کشور گل و بلبل»[17]انتشار یافت(هر دو به آلمانی). تنها رمان آلمانی علوی « دیوار سفید »[18]نام دارد و او یادداشت می کند که پس از آن  دیگر رمان آلمانی نخواهد نوشت.

« فرهنگ فارسی- آلمانی » که هنوز در این رسته سرآمد است، نتیجه کار علوی و دو شاگر نخبه اش لورنس و زوندرمن است  و تدوین آن ده سال طول کشیده است. به نوشته علوی نام مافوقش ، پرفسور یونکر که(شاید) به تحریک بد خواهان علوی، با او رابطه دوستانه ای نداشت، فقط  بخاطر مقامش در کنارنام علوی در کتاب آمده و  نیمی از حق الزحمه را نیز دریافت کرده است. یونکر زبانهای قدیمی ایرانی را  که بر خلاف فارسی نو بر آنها تسلط داشت تدریس میکرد و علوی  در کلاسهای او در کنار سایر دانشجویان می نشسته[19]. علوی کتاب فراگیری زبان فارسی را با مانفرد لورنس تدوین کرد، این کتاب بارها تجدید چاپ شده است.

علوی ترجمه خام  مختصر کتاب هفت پیکر نظامی را در اختیار مارتین رومانه گذاشت که وی آنرا بطرز بسیار نیکویی قافیه بندی کرد. پرفسور علوی در مقدمه ای طولانی و متقن یادآور میشود که نظامی  شاعری پارسی گوی وایرانی بوده است. مارتین رومانه ترجمه اشعار خیام را نیز که توسط زوندرمان و علوی انجام شده، استادنه به قافیه کشیده است. پرفسور علوی آثار ادبی غربی را نیز به فارسی ترجمه کرده است، مانند «دوشیزه اورلئان».

شادروان علوی  کتابهایی از هدایت رابه آلمانی ترجمه کرد:  «افسانه آفرینش»، «بوف کور»  و  «حاجی آقا».  شاگردان او نیز  داستانهای 17 نویسنده ادبیات نوین فارسی(450 صفحه)  از جمله چوبک، هدایت،، گلشیری، دولت آبادی، مهشید امیرشاهی، چهل تن، روانی پور، فقیری ، میرصادقی، ساعدی،... را به آلمانی ترجمه کرده و در کتابی بنام «دو شوهر» به استادشان تقدیم کردند. اصطلاح «دو شوهر» بجای  عنوان داستان «محلل» هدایت  بکار گرفته شده، چه به گفته مترجمش، پرفسور لورنس به نگارنده، چنین کلمه ای در آلمانی وجود ندارد، مساله ای که در باب «نمک گندیده» جمال زاده هم با آن روبرو شده است.

اکثر کتا بهای علوی به زبانهای مختلف (حتی ازبکی) چه در غرب و یا شرق ترجمه شده اند، فقط به نظر نمیرسد که  کتاب « اوزبکها» (تهران 1327) که سفرنامه مسافرت  او به ازبکستان در زمان اشتغال در « انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» میباشد و بندرت  در نوشته ها از آن یاد شده، ترجمه شده باشد. این کتاب در برهه ای نوشته شده که استالین تبر تقسیم را بر ورارود کوفته ، تاجیکستان کوچکی بر پا کرده و مناطق وسیع پارسی زبان مثل سمرقند  و بخارا را در کشور نوپایی بنام ازبکستان و با زبان رسمی ترکی جغتایی که حالا ازبکی نامیده میشد جای داده است. علوی همچنانکه از عنوان کتاب نیز پیداست در این کتاب به ندرت از کلمه« تاجیک» وبسیار زیاد از اصطلاح «اوزبک»استفاده کرده ونیز  به پارسی گویی مردم آن سامان کم بها داده است: «در راه مابین سمرقند و فرودگاه این شهر یک نفر شوفر که بفارسی شکسته ای گفتگو مینمود...». البته بعد ها او در کتاب « گذشت زمانه» در باره افکار گذشته  سیاسی اش نوشته است: « ...به علاوه من در آن زمان تحت تاثیر حزب توده و استالینیسم بودم و هرچه دانای کل میگفت و مینوشت می پذیرفتم  و در صحت آن شک نمیکردم».

هم چنانکه خود علوی نیز اظهار داشته بزرگترین کارش با حجمی زیاد ترجمه  منتخبات و  معرفی آثار مهم زبان فارسی از رودکی تا صادق هدایت (گلستان، شاهنامه، مرزبان نامه،تاریخ حبیب السیر..) در جلدهای یکم و هشتم دائره المعارف  ادبی انتشارات کیندلر[20] است(1965و1970). طبیعی است که تدوین این گونه نوشته ها محتاج به دسترسی به ماخذ است که در آلمان شرقی قابل دسترسی نبوده و باید از ایران ارسال میشد  : «.. در این فاصله با ایران ارتباط بر قرار کرده بودم و میتوانستم مرتب کتاب و مجله وروزنامه به دست آورم. اگرچه دستگاه امنیتی سیخ لای بسته کتاب میکرد تا به امنیت کشور لطمه  وارد نیاید...مبادا سری به خارج رخنه کند..». علوی به این امکان که این عمل از طرف گمرک آلمان شرقی  انجام میشده، اشاره ای نکرده است. پس از انقلاب تعداد نامه ها و کتابهای اهدایی به او بیشتر شد: « انقدر نامه و کتاب رسیده است که دارم سردرگم میشوم. رویم نمیشود به مردم بنویسم انقدر کتاب برایم نفرستید». در کتابخانه کوچک قسمت(سابق)[21] ایران شناسی دانشگاه هومبولدت کتابهایی مانند اسکندرنامه، جوامع التواریخ، فارسنامه، تاریخ بلعمی، تاریخ بیهقی،... فراوان دیده میشوند ولی اکثر ماخذ ها در کتابخانه شخصی علوی جای گرفتند. او زمانیکه بخاطر کج رفتاری های رفقای حزبی در فکر ترک آلمان شرقی بود مینویسد: «...آنچه بر سر من میآید بی این کتابها که در اثر سی و اندی سال جمع آوری کرده ام برایم غیر میسر است». او بعدا  بواسطه تغییر مکان به منزل کوچکتر وارزانتری تصمیم به فروش کتابخانه اش گرفت: «  پیش سرکنسول بودم، گفتم: .....،شاید ناچار شوم که کتابهایم را بفروشم و به خانه کوچکتری بروم. اگر دارایی پیدا شود که آنها را بخرد، آنها را به دانشگاه شیراز پیشکش میکنم». مرحوم مهندس مهدی روشندل که در سالهای آخر عمر علوی از دوستان بسیار نزدیک و همراه او بود، کتابخانه علوی را خرید. «پیش دکتر روشندل بودم. قرار شد که کتابهای مرا در برابر 15هزار مارک بخرد و بیاید خانه من و ترتیب بردن کتاب ها را در خانه بدهد. تکرار کرد که این کتابها تا 150 سال مال تو  است و در اختیار تو است».  « مهدی روشندل و [نام چند فرد از خانواده روشندل ]و یک جوان آلمانی آمدند و سه قفسه کتابهای مرا و خود قفسه ها را بار کردند و بردند. مهدی خیس عرق شده بود.[ همسر روشندل] تلفن زد که مهدی از ذوق خوابش نمی برد».کتاب ها پس از فوت روشندل به دانشگاه بامبرگ آلمان منتقل شدند[22].

نامه نگاری و نامه ها

در کنار دستنوشه نوول ها و رمانها در مجموعه یادگارهای علوی، تعداد زیادی متن سخنرانی  به فارسی و آلمانی وجود دارند که متاسفانه قسمتی از آنها ناقصند[23].چندین جعبه نیر حاوی نامه ها به او  و پیش نویس جوابیه ها میباشند. بطور کلی میتوان این نامه ها را در ابتدا به دو بخش غیر فارسی و فارسی تقسیم کرد. بخش غیر فارسی اکثرا مربوط به امور دانشگاهی ، نامه های تبریک  به مناسبتهای مختلف میباشد. بخش فارسی را هم میتوان به دو قسمت نامه  نگاری با  هواداران و نامه نگاری با دوستان نزدیک: جمال زاده، چوبک و نوشین تقسیم کرد که دومی به سبک دیگری نوشته شده. متاسفانه از غلامحسین ساعدی که جزو دوستان نزدیک بوده نامه ای نیافتم[24]. ساعدی در پاریس میزبان علوی بوده، با هم کشتی گرفته و مغلوب او شده. آنها  یکدیگر را متقابلا « پیر مرد» میخواندند. علوی در یاد داشتهایش بسیار از او یاد کرده  و چندی پیش از مرگ ساعدی از حالت نامناسب روحی او نوشته است.

  • هواداران:

 طبیعی است که اکثر نامه ها(شاید بیش از صد نامه موجود) پس از انقلاب نوشته شده اند وبیشتر آنها متعلق به نویسندگان ایرانی (دانشور، تنکابنی،..)و یا مدیران مجلات (علی نژاد، دهباشی،..)، مدیران انتشارات (جعفری، حیدری،..) میباشد.  عنوان ها بیشتر « استاد گرامی..»، « جناب آقای..» میباشند و گاهی اگر کاتبی بیاد روزهای خوش گذشته  « تاج سرم، آقا بزرگ» نوشته در جواب « دوست گرامی، آقای..» تحویل گرفته است.

بیوک جدیکار(1929-2013) گوش چپ معروف و اولین لژیونر فوتبال (تیم ویکتوریای برلین، 1957) ایران پس از بازگشتش به ایران چند نامه برای علوی نوشته. یکی از نامه ها گواه بر این است که جدیکار در برلین  با علوی گفتگوی سیاسی داشته است: «...رویهمرفته وضعمان خوب است، اگر از وضع کنونی بخواهید، بد نیست،فقط مردم تشنه مبارزه هستند».

  • دوستان:

ژاله اصفهانی(1921-2007)که متاسفانه فقط یک نامه او از مسکو موجود است، در نامه ای  با سه صفحه   ضمن تشکر از دریافت داستان «تحت الحنک » از «رفیق علوی ارجمند »، قدرت نویسندگی علوی را ستوده  است: «..چیزی که رشگ آور و ستایش انگیز است، قدرت تصویر و توصیف رئالیستی شماست، همراه با زبان طبیعی و ساده وغنی- غنی از وفور اصطلاحات و لغات روزانه مردم..» . ژاله در این نامه با اعتماد به نفس انتقاداتی به این داستان ابراز میدارد. در اینجا مردی خشن که چند زن دارد، توسط همسرش رقیه که سالها با مردی  ارتباط  داشته، ابتدا  با کوفته آغشته به تریاک مسموم و سپس توسط زن خفه میشود. ژاله ضمن یادآوری به اینکه برای ما ایرانی ها مزه تریاک در کوفته قابل درک است وآنرا نمیخوریم به جنبه اجتماعی داستان اشاره میکند: «...مثل خفه کردن شوهرش پس از آنکه او را مسموم کرده است که بیشتر شبیه یک گانکستر میشود تا یک زن ایرانی..»، ..«از طرفی اگر قرار بودکه هر زنی در برابر خیانت ًمشروعً یا نا مشروع شوهرش خیانتی بکند، ببینید ایران چه  ًشهرنوییً(ببخشید) میشد». «این بود عقیده شخص من در باره اشخاص داستان که چه بسا بنظر شما و دیگران سرتا پا نادرست باشد و آنرا ببخشید».

محمد علی جمال زاده(1892؟-1997) و علوی در دهه 1930 مکاتبه ای با هم داشته اند ولی مکاتبه مستمرآنها پس از سه سال اقامت علوی در آلمان شرقی شروع شده. جمال زاده با پدر علوی دوستی داشته و از این رو به خود اجازه میداده که علوی و یا کارش  را صریح و بی پرده، از ظن خویش راهنمایی کند: «..این کاغذ را برای تو می نویسم تا به تو که موهایت دارد مثل موهای من سفید میشود بگویم که دلم میخواهد که بعضی حقیقتها را بفهمی و مطلقا از نوع تعصبی عاری بشوی و مرد فکر خودت باشی و با توّهم و پندارهای سست عمر خودت را که یک بار بیشتر نداری ضایع نسازی و حالا در جواب این کاغذ بمن ننویس که من به فلان اصل عقیده داشته و دارم و خواهم داشت...عزیزم علوی، یک جو کار واقعی بهتر از صد تا از این حرفهای تو خالیست، این حرفها شایسته جوانان خام و نرسیده است که جویای نامند........حالا تو از سخنم پند گیر یا ملال ». نامه های جمال زاده[25] یکی از جالب ترین قسمتهای مجموعه یادگارهای علوی بوده و سندی میباشند از طرز فکر پدر ادبیات نوین فارسی که بر خلاف بسیاری از نویسندگان آن زمان هوادار عقاید و گروه های چپ نبوده است [26]. «  پس معتقدی که انقلاب فرانسه را هم چون بدست پرولتاریا نبوده باید بورژوازی خواند. تو را بخدا این کلمات و اصطلاحات را دور بیانداز. اینها بوی تعصب میدهد و خدا خانه تعصب را خراب کند»،«..امروز در دنیا مد شده که هر کسی طرفدار کارگر شده است و مثلا بعضی از جوانها تصور میکنند (یا میکردند) که اگر تمام اهل فضل و کمال و اساتید و علما و اشخاص با سوادایران از بین بروند و مدارس بسته شوند بشرط آنکه 120 هزار کارگر ایرانی که با کارگرهای نفت رویهمرفته از 250 هزار نفر تجاوز نکند، یک ساعت در روز کمتر کار کند و دو ریال بیشتر مزد بگیرد. راستش این است که من اینقدرها هم طرفدار کارگر نیستم و معتقدم که سایر طبقات مردم هم ولو آخوند مدرسه یا کشیش دیر باشند، حق حیات دارند، مگر اینکه به من ثابت شود که وجودشان واقعا مضر به رفاه و پیشرفت مردم است».

در یادداشتهای علوی بسیار به نام جمال زاده بر میخوریم. ضمنا اومعتقد است که  عقاید جمال زاده به مرور زمان تغییر کرده است. « [در منزل جمال زاده ] تلویزیون کشتی های جدید سبک امریکا را که کچ نامیده میشود به نمایش میداد. جمال زاده از کچ خیلی خوشش میاید و هر وقت نمایشی در شهر است در آن شرکت میکند. وحشیانه ترین ورزشی است که من دیده ام. با کمال خشونت بدون مراعات هیچ قانونی یکدیگر را میزنند، موهای همدیگر را میکشند، بزمین میکوبند......از آقای جمال زاده پرسیدم: شما خوشتان میاید؟.در جواب گفت: خیلی، پس از چند ثانیه گفت: اگر جنگ نباشد، بشریت در خطر میافتد. از جنگ قهرمانی و رشادت بر می خیزد. عجیب است، از طرفی میگوید که تنها چیزی که از ایران مانده است، تصوف است که هسته اصلی آن عشق و محبت را باید شمرد واز طرفی دیگر  بد ترین شکل وحشیگری فرم جدید، از کچ میگوید  » .

دوستی این دو مرد تا پایان عمر جمال زاده ادامه داشت. هنگامیکه جمال زاده در حال احتضار بود،  بنا بر اطلاع اشتباه علوی ، پیشاپیش  آگهی تسلیتی در فوت جمال زاده روزنامه چاپ شد که بعدا در ً همشهری ً تکذیب گردید.

صادق چوبک(1916-1998 )و بزرگ علوی پس از عفو عمومی وآزادی علوی اززندان(1320) با هم آشنا شدند و این آشنایی به دوستی عمیق و رفت و آمد خانوادگی مبدل شد که تا پایان عمر ادامه داشت. نامه های آنان  در بایگانی دانشگاه برلین نشانی از علاقه واحترام دو جانبه میباشند. چوبک در نامه ها او را «آقا بزرگ »وگاهی به طنز «سید»  خطاب میکرد و علوی گاهی او را «چوقک» مینامید . نامه های چوبک از  تهران در سال 1957 شروع شدند و بعد ها از لندن و سپس کالیفرنیا ادامه یافتند. آنها چند بار نیز یکدیگر را  درخارج از ایران ملاقات کردند. نامه ها  بالحنی صمیمی( نه، نصیحت گونه مانند جمال زاده و نه با خشونت نوشین)،شرح وضع  خانواده  و سلام رسانی، نقدی متقابل از آثارشان  واشاراتی به  اوضاع وطن و علاقه به آن میباشند: « تعجب میکنی اگر بگویم من روز به روز علاقه ام به ایران بیشتر میشود. هیچ جای دنیا را خانه خودم نمیدانم، مگر همان ایران با ده های فرسوده، آفتاب تو مغز سر خورده و همان آباده و بوشهر.......  . گمان میکنم یکی از علل بیهوده گوئی جمال زاده، همان دوری و مهجوری از وطن باشد...».شکوه از کسانیکه آثار آنها را بدون اجازه چاپ یا ترجمه کرده اند فراوان دیده میشودو به کثرت یادی از دوستان مشترک هدایت، فرزاد، خانلری ...میشود.«او [فرزاد ] این چند سطر بنام ً پایان ربعه ً را اخیرا گفته و شاید نمونه گویائی از روح او باشد که عینا برایت نقل میکنم: هدایت مرد و فرزاد مردار شد/ علوی زد به کوچه علی چپ و گرفتار شد / مینوی براه راست رفت و پولدار شد».

علوی و چوبک در مکاتباتشان، متقابلا دوست (سابق؟) خویش پرویز ناتل خانلری را که در کابینه علم (1962) وزیر فرهنگ شده بود بسختی  نکوهش کرده اند. البته علوی بعدها  در مصاحبه ها و یا در رثای خانلری با احترام فوق العاده  از او یاد کرده و پس از انقلاب در مسافرت دومش وی را ملاقات کرده و در آغوش کشیده است. بنظر میرسد که خشم سابق او از خانلری به ویژه[27]مربوط به قبول وزارت بوده که به مرور زمان فروکش کرده. در یادداشتها آمده: « ... این جوانک امروز وزیر فرهنگ شده است و بنام شاه از ریپکا[ایران شناس چک، که گویا  استخدام علوی در برلین به توصیه او صورت گرفته] دعوت کرده است که به ایران بیاید »، « یادت بخیر، هدایت. کجاست ببیند که نوچه اش چه جور از آب درآمده است ». بیان علوی در یادداشتهایش در مورد مرگ پسر خانلری نیز شایسته قلم او نیست.

عبدالحسین نوشین (1906؟-1971 ) هنرپیشه تئاتر و توده ای بود که به شوروی پناهنده شده و با همسرش لوریک (لورتا)[28] در مسکو زنگی میکرد. دوستی نوشین (که با نام حزبی[؟] فردوس امضا میکرد) و علوی از سال 1309 شروع شده است. « در این دوستی و صمیمت مخالف روش سیاسی او بودم و مکرر چون رویمان بهم باز بود، باو میتاختم، از من دلخور میشد، قهر میکرد و بعد آشتی میکردیم و جان جانی میشدیم وباز  این جدل از نو در میگرفت.. ».این موضوع را میتوان  به کثرت در یادداشتهای علوی یافت: «نوشین در این جریان تنش نا سالمی داشت»، «به من ناروزد، از اسم من برای منظور سیاسی سوء استفاده کرد»،«..بر من ثابت شد که در تمام جریانات حزبی پلنوم  4 به بعد دوروئی میکرده و میکوشیده مرا فریب دهد». سبک نوشتن نامه ها نیز آن چنان است: «آقای علوی عزیز،نامه ات رسید و بر خلاف پیشگوئی و انتظارت به آن جواب میدهم. راستی تو از کجا پیش بینی کردی که  ًمیدانم نامه من بدون جواب خواهد ماند؟ ًمن اخلاق سگ تو را ندارم و دلیلش هم این نامه...... .این موضوع مربوط به اختلاف نظری است که بین ما وجود دارد. تو عده ای را تاج سر میدانی و عده ای را موش و شپش. ولی برای من سگ زرد برادر شغال است.... فقط میگویم: آقای علوی، خیلی آسان است که آدم بگوید از رفتار تو (که بنظر خود من صحیح است) چندشم میشود ولی خودش در نوشته جاتش قهرمان سازی کند!. اختلاف سلیقه من و تو از همینجا شروع میشود. تو باشخاص از جهت حب و بغض شخصی نگاه میکنی  و من این شیوه را نمی پسندم. ..... ».

سیاسی،توده ای؟

 علوی با وجودیکه لااقل در سه دهه پایانی عمرش فعالیت سیاسی نداشته است و خود بارها  بر آن تاکید کرده است، در افکار عمومی ایران بعنوان یک مرد سیاسی چپ  تصور میشود. در همین چهارچوب بود که روزنامه اطلاعات مغرضانه، عکس شخص دیگری در نزدکی پیشه وری را بنام علوی مشخص کرد.

هم زمان با شروع تدریس علوی در دانشگاه هومبولدت، حزب توده سرپرستی خانواده های  افسران معدوم سازمان نظامی حزب توده که به آلمان شرقی  پناهنده شده بودند را به او واگذار کرد که پس از آن مهاجران توده ای  در مجارستان نیز به آنها اضافه شدند. این وظیفه  پس از مدتی به شخص دیگری محول شد.

همکاری علوی با سران  کمیته مرکزی به مرور زمان کمرنگ شده و حتی به خصومت کشیده میشود: [صفحه ما قبل مفقود] «...پس از این گفتگو راهی برای من جز در افتادن با حزب توده و سررشته داران تازه از قماش غلام یحیی و کام بخش و کیانوری و امثال آنها باقی نمانده.».

چنانکه از یادداشتهای علوی استنباط میشود، وی از میان سران حزب توده با رادمنش که چهارسال در ایران هم بند بوده، رابطه دوستانه ای داشته است.«[ ژوئن 1968در مسکو]پلنوم کمیته مرکزی حزب توده  تشکیل میشود. من عضو مشاور نیستم و حق رای ندارم. محض خاطر رادمنش است که شرکت میکنم. باو گفتم که من استعفا داده ام. استعفای مرا قبول کنید. گفت: صلاح تو نیست، خواهند گفت که از زیرش دررفته ». در انتقاد های علوی  به سران حزب توده محتوی سیاسی دیده نمیشود، آنها جنبه شخصی دارند: «..دو سه سال زندگی ارزش ندارد که آدم تسلیم ایرج [اسکندری ] دلقک و کیانوری دیوانه ابله شود». « ..کینه عجیبی از اسکندری در دل دارم. من هرگز در زندگی از کسی کینه ای احساس نکرده ام. گاهی دلم بحالش میسوزد  که انقدر تنزل کرد و فقط برای اینکه عرق بخورد واراذل احترامش بکنند، انقدر خفت تحمل میکند. همین کینه به من نیرو میدهد که تسلیمشان نشوم ».

علوی در یادداشتهایش  به استعفا از کمیته مرکزی، به «قبل از ژوئن» 1968 اشاره میکند و در مورد دوری از حزب مینویسد: « کناره گیری من از حزب توده در 9 ژانویه 1971 آغاز شد. یعنی روزی  که پلنوم کمیته مرکزی در نقطه نامعلومی در آلمان شرقی تشکیل گردید. من در این پلنوم شرکت نکردم». شاید بتوان بهانه حزب از دوری با علوی را مراوده او با سفارت ایران به هنگام رژیم شاهنشاهی و نیز جمهوری اسلامی(به استثنا مدت کوتاهی)  دانست. به  این تماس های  کثیر علاوه بر یادداشت های روزانه وی  در کتاب خاطرات علوی « گذشت زمانه» نیز اشاره شده است. علوی یادآور میشود که در هنگام اقامت در آلمان شرقی دارای گذرنامه ایرانی بوده  و برای تمدید آن میباید با سفارت تماس داشته باشد، این گذرنامه ملاقات او و فرزندش در آلمان غربی را هم میسر میکرده است. او علاوه بر جشن های نوروزی، در سایر مراسم مانند: تولد شاه، استقبال از منوچهر اقبال(نخست وزیر سابق و) رییس هییت مدیره شرکت نفت، سالگرد وفات رهبر جمهوری اسلامی ویا جشن سال روز انقلاب شرکت میکرده است. « در دعوت سرکنسولگری بمناسبت روز انقلاب شرکت کردم. در تالار هتل پالاس با نهار و آب میوه وشیرینی و شربت. آبرومندانه، بستنی و قهوه». « [رادمنش ] اصرار داشت که روز دوشنبه به سفارت برای شرکت در جشن تولد شاه نروم. گفتم خواهم رفت . این نرفتن من تسلیم به توقعات حضرات، یعنی این باندی که اسم خود را کمیته مرکزی حزب توده گذاشته اند است. ..........  از دار و دسته این ها باکی ندارم و تسلیم نمیشوم». «در مهمانی سفارت ایران [بمناسبت سالگرد انقلاب ] در برلن بنا به دعوت سفارت شرکت کردم . از ایرانیان فقط من بودم و [یک نام ]. رادمنش و نوروزی و شفابخش که دعوت داشتند به سبب توقیف سران حزب توده [ در ایران ]کیانوری و طبری و غیره، معترضانه شرکت نکردند».

طبق یادداشتها،علوی به خواسته و پشتیبانی مادی[29] و معنوی مقامات دیپلماتیک جمهوری اسلامی  چندین سخنرانی برای معرفی فرهنگ و ادب ایران در شهرهای مختلف آلمان انجام داده که این خدمت در آن سالهای پر تلاطم بسیار ارزنده وشایسته بوده است.

تک رویهای علوی  که از دید حزب باید همکاری تلویحی او با مجله ً کاوه ً[30] نیز به آن اضافه شود، باعث شد که با اشاره حزب توده، خروج این تبعه ایران(!) از حیطه ممالک سوسیالیستی ممنوع گردد(1975).

«این آخرین دسته گلی است که کیانوری میتواند به آب دهد ». «این کیانوری است که این آش را برای من پخته است .ایرج [اسکندری] مرد ضعیفی است و اجبارا باید به ساز او برقصد....اطمینان ندارم که این آخرین قدمی نباشد که کیا به زیان من برداشته است. او از قتل ابا نداشت، چه رسد به اذیت و آزار یاران گذشته اش» (1975).

« دیروز مراد [از لندن] آمده بود.  دو روز در برلن شرقی بوده. خدا میداند چه کاری داشت. ظاهرا یکی از حضرات را دیده بود. ایراداتی که به من داشتند این است: در مجله کاوه چیز مینویسد، با سفارت آمد وشد دارد، در برلن غربی سخنرانی کرده، وضع خود را با حزب تعیین نمیکند. اگر از این کارها دست بردارم، حاضرند اجازه دهند که باز من به خارج مسافرت کنم. مختصر اینکه تا  تسلیم نشوم، دست از سر من بر نمیدارند. به مرادگفتم: هرکاری میخواهند بکنند، من تسلیم عرق خورها، قالی فروشان، قماربازان و ج...بازان نمیشوم. در مجله کاوه نوشته بودم و باز هم خواهم نوشت، یک کلمه خلاف عقیده خود، خلاف مصالح عمومی ننوشته ام. من همیشه تذکره داشته ام و همیشه با سفارت تماس داشته ام.....وضع من با حضرات روشن است...تره هم برایشان خرد نمیکنم....میدانم که در پیکاری نابرابر گیر کرده ام. چه باید کرد؟. شکست بهتر از تسلیم است. »(1975).

مدتی بعد اسکندری نامه ای از طرف حزب توده به او نوشت و خواستار شرکت او در یک جلسه برای روشن شدن  «وضع حزبی » او با توجه به « رفتار و فعالیتش» شد(1976). علوی در این باره یادداشت کرده :«... جواب ابلهان خاموشی است. ایرج کریم شیره ای و کیا [کیانوری ] ناقابل می خواهند در باره من قضاوت کنند».

علوی جهت دریافت اجازه سفر به غرب، نامه طویلی با ذکر خدماتش در سالهای گذشته برای اریش هونکر بالاترین مرجع سیاسی آلمان دموکراتیک نوشت وبی پرده گمان خود بر « دسیسه» رهبران جدید حزب توده را بیان کرد.  او در همان سال نامه ای به همان مضمون نیز به قسمت بین المللی  حزب واحد سوسیالیست آلمان نوشت و در اواخر نامه به شصت سالش خدمتش به سوسیالیسم اشاره کرد(1975).

احتمالا علوی زمان تدریس در دانشگاه را نیز جزو این خدمات محسوب کرده است، چه حضورفعال حزبی او در این برهه چند سالی بیش نبوده است. یکی از یادگارهای آن زمان را میتوان  نامه او به کنفرانس حزب توده در آلمان غربی دانست:« باید در نظر داشت که آن زمان من یک فرد حزبی دو آتشه بودم» : « رفقای گرامی، حزب توده ایران در آلمان غربی.......مالکین طماع و بی وطنی که از صدوپنجاه سال  به این طرف نام ایران را ننگین کرده اند، در راس آنها شاه ،بزرگترین مالک ایران،...اصول مارکسیسم را دقیقا مطالعه کنید،...»(1956). او در بازنویس این نامه طولانی در کتاب «گذشت زمانه» مینویسد:« نامه را نقل میکنم تا نشان دهم، چه بوده ام و چه شده ام و روزگار چه بسر من آورده است،..... . اگر این نامه سی و چند سال پیش را منتشر میکنم با ایقان به اینکه، چقدر دری وری بافته ام...   خام بودم، پخته شدم، سوختم». علوی  پس از خواندن کتاب  ًگذشته چراغ آینده است ً یادداشت میکند: «..امروز آدم وقتی اینها را میخواند از خجالت آب میشود. من تعجب میکنم که چقدر خام بوده ام که نمی فهمیده ام اینها دارند به وطنشان خیانت میکنند» (1977).

علوی پس از نوشتن کتابهای ًایران مبارزً و ًکشور گل و بلبلً( 1957) با جنبه سیاسی، بیشتر به تحقیق، تدریس و انتشار متون ادبی پرداخت.. او در سال 1980 در شرح زندگی خویش برای شخصی در امریکا  مینویسد:«پس از کناره گیری از حزب توده، مصمم هستم که دیگر در امور سیاسی بهیچوجه دخالت نکنم» و برای مجله  صدای معاصر: «.. من همان وقت هم واقعا احساس میکردم که یک مرد سیاسی نیستم. این کارهایی که از دیگران بر میاید، واقعا از من بر نمی آمد.مثلا من نمیتوانستم یک جلسه حزب را اداره کنم»(1979). ولی علوی در ایران هم بعنوان نویسنده و هم به عنوان یک چهره سیاسی شناخته میشود.شاید این جمله اش هنگام مسافرتش به ایران در رابطه با مصاحبه روزنامه اطلاعات(پس از انقلاب) به تشریح واقعیت کمک کند: « دوستانم و کسانم  ایرادهائی گرفته اند: ظاهرا خود را از سیاست برکنار معرفی کرده ام، اما هر آنچه گفته ام جنبه سیاسی داشته است»[31].

اخراج از حزب توده

 موارد استعفا از کمیته مرکزی، دوری از حزب، اظهار اطلاع دیگران مبنی بر اخراج  وی در یادداشتها زیاد ولی نامشخصند. آنچه که صریح است، اعلان اخراج علوی از حزب توده لغایت 11 فروردین 1356 میباشد که در روزنامه مردم(شماره 207، آذر ماه 1357)چاپ شده است. علت اخراج او ابراز عقیده اش در باره حزب توده در گفتگو با نماینده روزنامه رستاخیز (آقای ایرج ربیعی)  ذکر شده. علوی در این مورد یادداشت کرده که یک بار نماینده روزنامه رستاخیزتلفنی جهت مصاحبه از او وقت خواسته ولی علوی به بهانه ای عذر خواسته است. این شخص یکسال دیگر مجددا خودسرانه به منزل علوی رفته و علوی بخاطر احترام به مهمان با او فقط «گفتگو » کرده است. پیچیده آن است که پیش از این، سفیر ایران در برلن شرقی علوی را با پافشاری به نزد خود طلبیده و از او خواسته است که با این شخص مصاحبه نکند، چه وی از قول علوی چیزهای دیگری خواهد نوشت. تیتر گفتگو در صفحه اول روزنامه رستاخیز[32]: «بزرگ علوی: میخواهم در ایران زندگی کنم و در ایران بمیرم»[ +عکس امضا شده ]

بازگشت

علوی از نخستین سالهای تبعید خود خواسته (نخواسته؟) خویش آرزوی بازگشت به ایران را داشته ولی در این تردید بوده که با وجود وعده ها از وی استفاده تبلیغاتی شود. تعداد پیام ها و واسطه های دولتی و غیر دولتی(پیش و پس از انقلاب) در یادداشتها بسیار زیاد است[33]: «دکتر[یک نام  ] وردست ساواک در برلن شرقی به من گفت: اعلیحضرت امر فرمودند که شما میتوانید به ایران برگردید »(1965)، «امروز تلفن کردم و رفتم به قونسولخانه. ......... . باز صحبت از رفتن به ایران شد، گفتم: نمی خواهم در غربت بمیرم، اما چه جور  به ایران برگردم. من اینجا زندگی دارم و زندگیم تامین است و در ایران در کجا زندگی کنم.[سرهنگ مرتضوی ] گفت: اگر بخواهید هم این کارها درست میشود. استادتان میکنند، بعد حقوق بازنشستگی میدهند»(1971) ،« دلم تنگ شده است. در آلمان دموکراتیک تنها هستم. بهیچ وجه حاضر نیستم در تهران مصاحبه کنم»(1975)، «[ تهران]ظهر منزل شاملو بودم. ساعدی هم آنجا بود......گفتم: یک سال دیگر برمیگردم، بشرط اینکه کشوری باشد که بتوان نفس آزاد کشید. شاملو جواب داد: یا ما دیگر نیستیم و یا شما میتوانید بیائید و نفس آزاد بکشید»(1979).

روزنامه آیندگان (8.7.1979) از قول اوتیتر میزند: من حالا یک آجر ندارم روی آن بایستم در اینجا، در وطنم.....زندگیم از چه راهی خواهد گذشت؟.

بیماری، مرگ

اشاره به بیماری وانتظار  مرگ در یادداشتهای علوی را میتوان حتی 22 سال پیش از فوت او خواند«[تصادف هنگام رانندگی ]این یک دلیل قطعی پیری است، در نشیب مرگ افتاده ام »(1976)، «مرگ مصطفی[برادر کوچکتر]مرا سخت پریشان کرده، دو برادر و یک خواهر رفتند، حالا دیگر نوبت من است»(1977)، «مثلا امروز تولد من بود. ...سوی چشم دارد کم میشود، دندانها پی در پی میریزند. مرگ دارد میرسد » (1990)، « مجتبی مینوی  26 ژانویه 1977=6 بهمن 1355 فوت کرد. دوست دلیری را از دست دادم. نوبت همه ما دارد میرسد. بدیش این است که آدم زیر دست کیانوری و وردستش ایرج اسکندری بمیرد»(1977).

مجتبی بزرگ علوی روز  بیست و هشتم بهمن 1375 در برلین فوت کرد. او پیش از مرگ خواسته بود که دوشاگردش پرفسور زوندرمان و پرفسور لورنس به نزد او بروند ولی ساعتی پیش از این ملاقات وفات یافت و در برلین به خاک سپرده شد.

طبق مقررات جاری در آلمان، هر مزار پس از بیست سال میتواند مجددا برای متوفی دیگری مورد استفاده قرار گیرد. این قانون در زمستان 1395 مشمول مزار بزرگ علوی هم میگردید. در ابتدا کوشش گردید که مزار پرفسور علوی از طرف دولت فدرال برلین بعنوان ً آرامگاه مشاهیر ً شناخته شود که متاسفانه مورد قبول واقع نشد . در نشست بنیاد مندلسون (سپتامبر 2016) که در باره ًمزار مشاهیر و نکات پیرامونی آنً تشکیل شده بود، نمایندهً جامعه ایرانیان در آلمان ً ضمن اعتراض به عدم قبول درخواست اعلام کرد که این تقاضا که با نامه های فراوان از طرف نهاد ها وشخصیتهای  فرهنگی آلمان پشتیبانی میشد مجددا رسما تجدید خواهد شد. پشتیبانی این درخواست توسط کانون های فرهنگی ایرانیان در سایر کشورها چه مستقیما و چه با همکاری نهاد ها ومقامات رسمی فرهنگی آلمان میتواند در این امر موثر باشند.

تاکنون نتیجه تلاش ها و پیگیریها بر این بوده است که حقوق و وظائف مربوط به مزار علوی از همسرش اخذ گردید وبا پرداخت عوارض متعلق به آن،تا بیست سال آینده از واگذاری محل گور به دیگری جلوگیری شد.

سرپرستی و نگهداری گل و  گیاهان پیرامون مزار از سوی یک موسسه باغبانی مستلزم بودجه ای نه چندان کم میباشد.  در این مورد یک  حساب بانکی افتتاح شده که دوستداران علوی و علاقه مندان به حفظ نام و شان فرهنگ ایرانی درخارج کمک هایشان را به آن حساب واریزمی کنند:

Kontoinhaber:                 Iranische Gemeinde in Deutschland e.V.

IBAN:                            DE42100100100050352108

Geldinstitut:                   Postbank Berlin

Verwendungszweck:         Spende, Ehrengrab ALAVI

 

آدرس آرامگاه بزرگ علوی برای بازديد و ادای احترام در برلين :

 

Grabstätte Prof. Alavi auf dem Friedhof Columbiadamm:

Columbiadamm 122, 10965 Berlin

،N24قطعه

شماره 477

 

 

 

 

 

 

[1]نویسنده رمان ً چشمهایش ً

[2]بزرگ علوی، انتشارات نگاه، 1375

[3]« بزرگ علوی» به کوشش علی دهباشی،نشر ثالث، 1384

[4]عنوان مقاله: «چشمهایش» و من

[5]عنوان مقاله توسط آقای مومنی انتخاب شده است.

[6]علوی مدالش را از دست رییس شورای صلح جهانی آقای پیترو ننی Pietro Nenni دریافت کرد. او از پایه گذاران حزب سوسیالیست ایتالیا است و یکسال نیز وزیر خارجه ایتالیا بود.وی در آن زمان از چهره های  محبوب چپ اروپا بود و  با کمونیست های ایرانی از جمله ارانی دوستی داشت. در بعضی از نوشته ها محل دریافت مدال شهر پراگ (چکسلواکی) یاد شده ولی این صحت ندارد.

[7]دومین ازدواج علوی با یک خانم ایرانی بود  و تنها فرزند او حاصل این ازدواج است.

[8]سران مملکت، بطور کلی.

[9]پیش نویس مقاله ای که بعدا در ایران چاپ شده است.

[10]تنها ورقه فتوکپی از بازجویی  او در بایگانی دانشگاه هومبولدت.

[11]مثال: رونوشت نامه به آقای علی دهباشی بتاریخ 13 مهرماه 1370: در سال 1299 به آلمان آمدم، در رشته تعلیم و تربیت درس خواندم.

[12]گویا در یک رساله دکترا (دانشگاه بامبرگ،2016)که در دست چاپ است نیز به این موضوع اشاره میشود. آقای پرفسور لورنس شاگرد علوی که بیش از چهار دهه با وی همکاری و همگامی  داشته نیز  در جواب نگارنده فرمودند، اطلاعی ازاین موضوع ندارند.

[13]به گمان علوی، توصیه یان ریپکا ایران شناس معروف چکسلواکی با وقوف او بر تبحرعلوی درادبیات فارسی موثر بوده است.

[14]Ordentlicher Professor

[15]علوی در یاداشت19.02.1963: «حسن خیرخواه هم یکی از قربانی های حسین یزدی است. برای دزدی پولی از منزل از اتومبیل خیرخواه استفاده کرد.» .این دزدی بخاطر اسناد بوده. ر.ک. به  کتاب « جاسوسی در حزب» نوشته قاسم نورمحمدی.

[16]Kämpfender Iran

[17]Das Land der Rosen und Nachtigallen, Berlin1957

[18]Die weisse Mauer

[19]نقل از مانفرد لورنس به نگارنده.

[20]Kindlers Literatur-Lexikon

[21]پس از وحدت آلمان شعبه های ایران شناسی هومبولدت و دانشگاه آزاد برلین تلفیق  شده و به دانشگاه آزاد واگذار شدند.  البته هنوز در هومبولدت فارسی داری در قسمت آسیای مرکزی تدریس شده و کتابهای سابق در آنجا ماندگار شدند.

[22]روشندل مایل بود که کتابهای جمال زاده را هم بخرد و در اختیار همگان بگذارد. نقل از یادداشتها و نیز گفته های روشندل به نگارنده.

[23]در این مورد، مقاله دیگری نوشته میشود.

[24]شاید از چشمم در بین کوه نامه ها مخفی مانده است.

[25]این نامه ها  و نامه های چوبک  و علوی به یکدیگر  به همت آقای کولیوند  در آلمان بصورت کتاب چاپ شده اند:« نوشتن در غربت، نامه های محمدعلی جمال زاده به بزرگ علوی»  و « چون ماهی افتاده  بر خاک»      Info@andische.de

[26]البته قضاوت در باره صحت  آن به عهده خواننده است.

[27]موارد دیگری هم بوده اند از قبیل اظهارات خانلری در مجله سپید و سیاه و اشاره به آمیختگی ادبیات و سیاست در کارهای علوی.

[28]لورتا  قبل از انقلاب به ایران بازگشت.

[29]  از جمله مخارج این سفرها و آنچنانکه از یادداشتها استنباط میشود، احتمالا بلیط هواپیما برای دومین سفرش به ایران.

[30]چاپ مونیخ به مدیریت محمد عاصمی.

[31]نقل: از کتاب «یاد بزرگ علوی»،

[32]در این مورد نوشته ای نیز در کیهان 27 اکتبر 1978 از همین ژورنالیست چاپ شده است.

[33]احتمالا اولین تلاش   در این باره صحبت و مکاتبه جمال زاده با  دوستش سناتور حسن تقی زاده بوده است.

برلین 1927: نخستین قدم های ایجاد هواپیمائی (غیر نظامی) ایران. از چپ: صدری(پسر صدیق السطنه، وزیر مختار ایران در برلین، دکتر علامیر(عضو سفارت)، شخص آلمانی(از مسئولان هواپیمائی ایران)، دکتر قاضی (عضو سفارت)، ابولحسن علوی با علامت ضربدر مشخص شده، خانم علامیر، خانم ابوالحسن علوی، محسن صدری، (کودک)، نصرالله علامیر، جمال زاده، راننده سفارت، فرزند کوچک علامیر،. این عکس را 38 سال بعد جمال زاده برای علوی فرستاده است

دو خط متفاوت از بزرگ علوی

جمعی از اولین دانشجویان ایران شناسی دانشگاه هومبولدت برلین:از چپ: زوندرمان (بعدا پرفسور)، زیمرمان، هلگا مایر، اسکالموسکی، لوفت، تینا بلیسکه، وپه. نشسته: علوی ، یونکر، حسین خیرخواه

مرتضی علوی

خبر محاکمه مرتضی علوی در روزنامه برلین: هنوز "قانون اهانت به اعیحضرت " وجود دارد

کتاب "ازبک ها"سفرنامه بزرگ علوی به ازبکستان

انتقال کتاب خانه از منزل علوی: مهدی روشندل، علوی و خانم علوی

نامه جمال زاده به علوی: وساطت تقی زاده برای بازگشت او

نامه علوی به جمال زاده: من مردن در غربت را ترجیح میدهم تا.... بر در ارباب بی مروت دنیا نشستن

تسلیت علوی، پیش از مرگ جمال زاده

چوبک، علوی

زیرنویس عکس روزنامه اطلاعات: - پیشه وری هنگام ورود به تهران برای مذاکره. بیرون اتومبیل، بزرگ علوی دیده میشود- یادداشت علوی: این عکس از من نیست. من پیشه وری را هرگز در تهران ندیده ام

احضار علوی برای تعیین وضع حزبی

گفتگو با روزنامه رستاخیز(قبل از انقلاب)

گفتگو با روزنامه آیندگان (پس از انقلاب)

اخراج علوی از حزب: روزنامه مردم (ارگان حزب توده)

آقای علی دهباشی در کنار مزار علوی

خیام در همه جا

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

................................................................................................................

                                                                                            مسعود حسینی پور

                                                      خیام در همه جا

«...جالب است که با سوادان روس، عمر خیام را شاعری فوق العاده میدانستند و اغلب آنان شعر های ترجمه شده عمر خیام را می خواندند. این مرد روس به من گفت: ًعطا، من از عجایب سرزمین شما سر در نمی آورم......این شاعر شما چندین قرن پیش، از مستی و شراب  اشعاری چنان پر معنی سروده است که ما روس ها را بیشتر ازخود شراب مست میکند من از این راز کشور شما سر در نمی آورمً »[1]

جملات بالا قسمتی از خاطرات عطا صفوی  میباشند که در زمان استالین چندین سال در دو اردوگاه کار اجباری(ماداگان و سیمچان) در سیبری به کار جانفرسای مشغول بوده است. منطقه ای که هشت ماه آن تاریک است و در زمانیکه زندانیان جسد همبندانش را در گونی گذاشته و فقط با  مشتی برف روی آنرا می پوشاندند، شنیدن نام وشعر خیام حتی به روسی مرحمی بر روح زخم خورده این ایرانی شعر دوست و تنها[2] بوده است.

بنا بر تحقیقات علی مداینی اول و علی سعیدی[3] اولین ترجمه اشعار عمر خیام به روسی که  متشکل از 16 رباعی بوده توسط لیچکو در سال 1891 در مجله اروپا منتشر شده. پس از آن افراد دیگری چون دراژوین تعداد بیشتری از رباعیات را به روسی برگردانده اند.

در تاجیکستان میتوان رباعیات خیام نیشابوری را در چاپ های متفاوت یافت، مثلا  کتابی که به خط فارسی در کنار خط سیرلیکی   باضافه ترجمه آن بزبان های روسی و انگلیسی طبع یافته است. این نوع کتابها(یک متن فارسی با دو خط فارسی و سیرلیکی) میتوانند برای یادگرفتن و تمرین  خط فارسی که اکنون در تاجیکستان به خط نیاکان معروف شده، برای تاجیکان آن دیار مورد استفاده قرار گیرند(و البته  بهمین ترتیب برای علاقمندان ایرانی و افغانی جهت یاد گیری خط سیرلیک).

معروفترین ترجمه ازبکی  رباعیات خیام اثر شااسلام شامحمد اف میباشد که در کتابی همراه با  ترجمه روسی توسط درژاوین همراه با متن به خط فارسی چاپ شده  است. چاپ سال 1970 این کتاب را  اگر بخت یاری کند میتوان  نزد کهنه فروشان یافت،البته گویا چاپ این کتاب تجدید گردیده .

نسخه های دستنوشته در ورارود  گاه باخط خوش و نستعلیق و یا شکسته ودر بعضی موارد بد خط  در پستوی بعضی از مغازه ها و بندرت در پیشخوان آنها عرضه میشوند[4].در نوشتن  بسیاری از کتاب ها علاوه بر مرکب سیاه از رنگ سرخ یا آبی نیز استفاده شده است. در ورارود نیز به کرات در  کتابهای خطی رباعیات، اشعار منسوب به خیام دیده میشوند و نیز در آنجا اشتباهات کاتب مانند سایر کتابها گاهی دل آزارند ( می خور، میخور!). کتابهائی که برای فروش عرضه میشوند اکثرا در قرن نوزدهم نوشته شده اند. کتابهای قدیمی تر معمولا بصورت دیگری عرضه میشوند و تعداد آنها نیز گویا بسار کم است،چه آنها به اشخاص سرشناس تعلق داشته اند  واز آنجائیکه  منازل این افراد بیشتر مورد تفتیش شحنه های استالین قرار میگرفتند، اکثرا توسط صاحبانشان نابوده شده اند، چه تملک کتاب و رساله به خط فارسی و یا عربی جرم محسوب میشد[5]. بسیاری نیز کتب مذهبی را از روی احترام نابود نکرده،بلکه آنها را در گورستانها مدفون کردند.

شهرت حکیم عمر خیام در غرب با ترجمه رباعیاتی  به انگلیسی از او   توسط فیتزجرالد در سال  1859 م. آغاز شده بود. سی و دو سال بعد فریدریش روزن(Friedrich Rosen) ، فرهیخته آلمانی نسخه ای قدیمی از رباعیات را از خانم  کاترینا فن اوهایم اشراف زاده آلمانی دریافت کرد و آنرا که شامل 329 رباعی میباشد در سال 1928م.  (1304 خورشیدی) با مقایسه با چند نسخه قدیمی از جمله نسخه آکسفورد بانضمام ترجمه انگلیسی بچاپ رسانید. این کتاب در مطبعه کاویانی  در برلین که مجله کاوه را نیز چاپ میکرد به طبع رسید و  ناشر آن شرکت لوزاک در لندن ذکرشده است. مقایسه نسخه قدیمی در آلمان و سایر نسخ و نیز ضمائمی که علامه قزوینی برای روزن فرستاده بوده با کمک میرزا محمود غنی زاده سلماسی انجام گرفته و دکتر تقی ارانی در تدوین  مقدمه مشروح کتاب ونیز شرح زندگی خیام  در آنجا یاری رسانیده است. روزن نوزده سال پیش از چاپ این کتاب، احتمالا از روی منبعی دیگر  ترجمه بسیار زیبائی از 150 رباعی خیام  به آلمانی را به چاپ رسانیده و در مقدمه این کتاب به  پیشروان این راه  ازجمله روکرت(Rückert) اشاره کرده.

آوازه جهانی خیام بیشتر در رابطه با اشعار فلسفی وی میباشد  ولی در جهان علم او بعنوان ریاضی دان،طبیب،ستاره شناس  نیزتکریم میگردد. تندیس خیام چند سال پیش در بخارست(پایتخت رومانی) نصب شده است. آوازه خیام باعث شده که بعضی کشورها او را از خود معرفی کرده و مثلا کشتی مسافری لوکس پنج طبقه ای را «الخیام» بنامند. ولی امروز درمرکز شهر بخارا با نام ً خیامً  بعنوان یک شاعر و متفکر ایرانی برخورد میکنیم. در جوار مدرسه الغ بیک و بازار سوزنگران  هتل مدرنی بنا م ًعمر خیام ً بنا شده که صاحب آن ، از روی علاقه به عمر خیام، با وجود  نامهای فراوان مشاهیر ورارود نام « عمر خیام» را برای هتل انتخاب کرده[6] و نه تنها درتالار پذیرش ، بلکه در راهرو ها هم تابلوهائی به انگلیسی و خط قدیمی لاتین(گوتیک) نصب کرده که در آن عمر خیام نیشابوری، شاعر، فیلسوف، ریاضی دان و ستاره شناس ایرانی به مهمانان اروپائی  معرفی میگردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] صفوی،عطا، درماداگان کسی پیر نمی شود،نشر ثالث،تهران 1383. صفوی  پس از مرگ استالین آزادشد، درشوروی تحصیل کرد و چشم پزشگ شد. وی سنین کهولت را در کانادا گذراند.

[2] سایر ایرانیان در اردوگاهای دیگرسیبری بسر میبردند

[3] ر.ک. به :مدینی اول،علی ، سعیدی،علی،تحلیل یکی از رباعیات خیام و نقد ساختاری دو ترجمه روسی آن.پژوهش زبانهای خارجی ش. 55 سال 1388.  هم چنین در این رابطه ر.ک. به مقاله ًخیام در روسیهً دین پرست، منوچهر ،آکادمی مطالعات ایرانی،  لندن LAIS  آذر1391

[4] خارج کردن اشیائی که بیش از پنجاه سال از تولید آنها گذشته از این کشورها ممنوعند.

[5]  از دید این مفتشین که اکثرا بیسواد بودند، این نوشته ها مذهبی بوده و باید نابود میشدند.

[6]   نوشته ای  را که در پیش دارید در تابستان 1393 تدوین شده است. آقای دکتر جوادی نیز در مقاله دلنشین «غریب آشنا»، مجله بخارا، شماره 102،پائیز  1393 به این هتل و مدیرش اشاره فرموده اند. این خود نشانی خوش آیند از حساسیت و توجه  ایرانیان به امر ایران فرهنگی میباشد.

یکی از بهترین کتاب های خیام با ترجمه ازبکی (ترکی جغتائی) و روسی. مترجمین: شا اسلام شا محمدف و ولادیمیر درژاوین

کتابی دیگر با ترجمه روسی بانضمام فارسی به خط سیرلیک

چند نمونه ار نسخ قدیمی رباعیات خیام

آقای نیازی که برای یکی از بهترین هتل های بخارا نام دانشمند و شاعر ایرانی، عمر خیام را انتخاب نموده است

ترکستان، اولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

..............................................................................................

                                                                                         مسعود حسینی پور

                                                                                                 آزیتا همدانی

                                                                                                 

                                        ترکستان،اولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی

چندین دهه از آغاز پژوهش در باره چگونگی گذر ایران از جامعه سنتی به جامعه متجدد می گذرد و در درازای این زمان همه بر این باور مانده اند که نشریات (کتاب ، مطبوعات) روشنگر افکار و محرک ذهن نقاد مردم در این مورد بوده است.  کتاب چه از گونه رساله سیاسی – مدنی و چه از رسته خاطرات دولتمردان و مهاجران به ویژه سفرنامه های سیاحان، تجار و دیپلمات ها، مبانی جامعه متجدد را در معرض دید اندیشمندان قرار داده و همینگونه مطبوعات در چهارچوب رویدادهای زمان بر اندیشه ها اثر گذارده اند.  در این راستا مطبوعات خارج از ایران که در چند قاره خواننده داشتند نقش پررنگی دارند، مانند: اختر(از1875 در استانبول)، قانون (از1890 در لندن)، حکمت (از1982 در قاهره).  در نقدهای مربوط به اختر که 22 سال در استانبول منتشر می شده غالباً با این سؤال روبه رو هستیم که آیا اختراولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی بوده و یا پیش از آن روزنامه ای به نام ترکستان وجود داشته است؟.

«ترکستان» اولین روزنامه فارسی زبان درعثمانی زمانی چهره نمود که خان ملک ساسانی مستشار سفارت ایران در عثمانی به سال 1920 در خاطراتش یادآور شده بود که: « در سال1281 هجری [1864 میلادی] در استانبول یک روزنامه فارسی به اسم ترکستان طبع می شده که حاج میرزا حسین خان مشیرالدوله یک نمونه آنرا به وزارت خارجه تهران فرستاده است» و اضافه می کند: «راجع به روزنامه مزبور در دفاتر سفارت بیش از این به نظر نرسید.» (ساسانی، 1354،ص 205) فریدون آدمیت نیز احتمالاً با تکیه بر همین گفته نوشته است: «بر خلاف گفته همه تذکره نویسان، اختر نخستین روزنامه فارسی چاپ عثمانی نیست. پیش از آن روزنامه ای به نام «ترکستان» نشر می شد که نمونه آن را مشیرالدوله در1281 به تهران فرستاده است.»(آدمیت، 1385،ص407) آدمیت بیش از این درباره ماهیت و روزنامه بودن یا نبودن ترکستان اظهار نظر نکرده است. دیگر پژوهشگران نیز یک صدا به نقل از خان ملک ساسانی به «ترکستان» فارسی زبان در سال 1864 در عثمانی اشاره کرده و با گمانه زنی در چیستی و ماهیت آن به عنوان «روزنامه» و یا «اولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی» یادآور شده اند: « شاید روزنامه ای که مشیر الدوله به تهران فرستاده به مفهوم رایج تر آن زمان گزارش خطی رویدادهای ترکستان باشد که به جهتی برای دربارعثمانی یا مقام های آن کشور ارسال شده است.» (پروین،1374،ص 324) و دلایلی بر نفی آن به عنوان روزنامه ذکر شده از قبیل اینکه: 1- روزنامه اختر و دیگر روزنامه های فارسی در استانبول به وجود چنین روزنامه ای اشاره نکرده اند. 2- اختر در سرمقاله اولین شماره خود با عبارت: «اولین روزنامه فارسی زبان در عثمانی» وجود روزنامه ای پیش از خود را انکار کرده است. 3- تاکنون نسخه ای از این روزنامه در آرشیو های کنونی استانبول و آنکارا دیده نشده است. 4- در منابع تاریخ روزنامه نگاری ترک و غیر ترک ذکری از این روزنامه نشده است.(پروین،1374،ص324؛ میرزایی،1385،ص15؛ پیستورحاتم[1] ،1386،ص197؛ میزگرد،1386،ص14-16؛ رحیم نیا،1390 و...)

جستجوی های نگارندگان این سطور برای یافتن روزنامه ترکستان در آرشیوها و موزه های ازبکستان و ترکیه به نتیجه رسید ویک نسخه از این نشریه در بایگانی بیاضات دولتی استانبول[2] رویت و عکس برداری شد. دراین نوشته ضمن شرح نشریه «ترکستان» به عنوان روزنامه، به انگیزه احتمالی انتخاب نام آن پرداخته می شود. [3]

بر تارک صفحه اول نام «ترکستان» و [سال] 1281 با خط نستعلیق درشت نقش بسته و در طرفین تاریخ چاپ آن معلوم گردیده است: «سلخ محرم، 23 حزیران، سنه 1281، نومره یک» و درخط زیرین آن در وسط صفحه نوشته شده است: «غزته عثمانی از جهت حوادث و معارف» و در سرنوشته آمده است:« درهفته یک دفعه در استانبول طبع و نشر می شود.» لغت غزته یا گازت در ترکی به معنی روزنامه به کار می رود و در نخستین شماره های اختر نیز به جای روزنامه از لغت گازت استفاده شده است.[4]

محل توزیع روزنامه خان سلیمان پاشا درقات پایین به  نمره 28 بوده و در ابتدای صفحه نخست از مشتریان خواسته شده برای خرید روزنامه به آنجا رجوع کنند و نیز عنوان شده که اعلانات معارف و امور خیریه در آن رایگان منتشر خواهد شد اگرچه در این تنها شماره هیچ گونه آگهی و اعلانی دیده نمی شود.  قیمت یک نسخه روزنامه دو غروش و دوره شش ماهه 60 غروش و سه ماهه 30 غروش بوده با اشاره به اینکه: «به ایالات و ممالک خارجی نیز ارسال و هزینه پست نیز بر قیمت روزنامه افزوده می شود.» تاکنون هیچ اشاره ای به شماره های بعدی روزنامه ترکستان دیده نشده است. در نسخه موجود از بانی یا بانیان و دست اندرکاران روزنامه سخنی به میان نیامده است[5]  و شمارگان و نامه های خوانندگان در آن دیده نمی شود چنانکه مقاله یا نوشته ای نیز از کسی در آن چاپ نشده است.

این روزنامه به خط نستعلیق و به صورت دو ستونی در چهار صفحه، بدون تصویر چاپ شده و دارای سه بخش است: 1- مقدمه که یک ستون و نیم از صفحه اول و به قلم «عبد الجبار» است هدف نشر روزنامه را یادآور می شود: «...چنان چه  لسان نزاکت بنیان غزته ترکی نیز که ترجمان افکار است بواسطه مرکب بود از سه لسان با کمال فصاحت و بلاغت و در الفاظ معانی  ادای مطلب می شود ولیکن در اکثر لغات و محسنات عبارات که مقتضی استعمال  و استحسان است بلغت فارسیه رجوع نموده چنانچه از کتب نیز استخبار اخبار سلف مستلزم فواید ملک ملت است، بنابراین در دارخلافه علیه غزته های متعدده از سایه اعلاحضرت اقدس شهنشاهی خلد الله ملکه و ساخته بهر لسانی از السنه مختلف طبع و نشر می شود.  نظر بفواید  موجبه در میان ملت اسلامیه و تبعه دولت علیه گردون رفعت عثمانیه نیز غزته بزبان فارسی که در حقیقت تقریر مطلب را بطرز شیرین بیان میتوان نموده فعلی هذا مطمح نظر بود که در دارالعلوم قسطنطنیه غزته به آن زبان حلاوت نشان طبع و تمثیل بشود تا اینکه همه کس از مطالعه آن کسب معلومات مفیده از هر جهت نموده و هم آشنا بهمه نکات لسان مزبور بود و فواید مکاتب را در مقر و محفل نشیمن  خود بجزئی تامل مطالعه اخذ کرده باشند بحمده تعالی از حسن نیت و مساعدت بخت به طبع غزته مزبور از دربار خلافت مدار ماذون و مفتخر گردیده و کمال تشکر و محمدت از این معنی روی نموده لهذا بطبع و نشر غزته فارسی مسمی بترکستان جسارت و اقدام کرده...»[6]  و سپس مثنوی 14 بیتی در مدح سلطان جهت ادای دین بیان می شود که به نظرمی رسد سروده عبد الجبار باشد:

حبذا سلطان سلطانان راد                         مادر گیتی چنین سلطان نزاد

حضرت عبدالعزیز سلطان چو شد               ازخدا تکمیل امر احسان بشد..........

و در پایان مثنوی، اقدامات سلطان از جمله چاپ روزنامه به فارسی را استبدال و گشایشی می داند که مسبوق به سابقه نبوده است:

کمتری کاری که ایشان کرده اند                 ملک وملت از هنر پر کرده اند

در معارف رتبه استقلال شد                        کارهای تازه استبدال شد

حق الانصاف ار گشایی دیده ای                        بینی اکنون در سبق نادیده ای

2- «حوادث داخلیه» که دو صفحه و چهار ستون را در برمی گیرد دارای دو بخش «پای تخت» و «ایالات» است که بیشتر آن به اخبار پای تخت اختصاص دارد که در تأیید اقدامات دربار و مدح سلطان عثمانی و شامل مواردی است مانند: جشن سالگرد به تخت نشستن سلطان، ادامه جاده سازی ازمیر تا سیواس، کمک سلطان به سیل زدگان و یا عزل خزینه دار که گاه شعری مناسب و غالباً در مدح سلطان نیز همراه متن شده است:

الحق دعای حضرت سلطان لزوم ماست            زان ره که لطف حضرت وی برعموم ماست

در این بخش به تحصیل علوم و فنون به عنوان پایه بقای ملت و دافع صفات ناپسند توجه و بیتی به این مناسبت نقل شده است:

علم حکمت کمال دولت شد              سبب رونق رعیت شد

3-«حوادث خارجیه» که یک صفحه و دو ستون را دربر می گیرد مشتمل بر اخباری مانند جنگ دولت دانیمارقه (دانمارک) با دول اوستریا وپروس (اتریش و پروس)، ادامه جنگ های داخلی آمریقا (امریکا)، «حرکات عاصیانه در جزایر افریقا » و دخالت نظامی فرانسه در مکسیقا (مکزیک) می باشد.

زبان روزنامه مانند متون و نشریات فارسی آن دوره سرشار از کلمات عربی و دارای نثر متکلف است. نمونه آن در مقدمه ای که در این نوشتار آمده مشاهده می شود.

اگرچه این روزنامه به زبان و خط فارسی است اما بر خلاف تصور ذکری از ایران در آن نمی رود و به نظر می رسد هدف آن خبر رسانی به فارسی زبانان منطقه بوده است و ربطی به ایران یا ترکستان آسیای مرکزی ندارد. چنانکه از مقدمه و مدیحه پیداست روزنامه از حمایت و احسان (!) سلطان عبد العزیز[7] برخوردار بوده است.  انگیزه او در انتشار روزنامه ترکستان می تواند همان خواستی باشد که 13 سال بعد سلطان عبدالحمید دوم به ایلچی ایران، معین الملک گفت: روزنامه ای به زبان فارسی در عثمانی!، چه فارسی زبان درباری عثمانی بوده است.« حیف است در اسلامبول به  زبان فارسی که اساس زبان ترکی و اعزب السنه است روزنامه نباشد.» (ساسانی، 1354،ص205 ) اکنون این پرسش مطرح می شود که علت انتخاب و یا موافقت سلطان عثمانی با نام «ترکستان» برای روزنامه ای فارسی زبان چه می تواند باشد.؟

«ترکستان» چه درمحاوره روزمره و چه درادبیات و سایر نوشته های فارسی یا ترکی به قسمت عظیمی از آسیای مرکزی در شمال شرقی ایران گفته می شد.[8] این پهنه که  خانات خوارزم، خقند و بخارا را در برمی گرفته توران نیز خوانده می شده است. منطقه ای در غرب دریای خزر به این نام وجود نداشته و امپراتوری عثمانی و یا حتی حیطه ترک زبان آن نیز در آن زمان به این نام خوانده نمی شده است. از این رو با توجه به اینکه  در آن سال ها آرمینوس وامبری مجارستانی پایه گذار انگاره تورانیسم[9] که بعدها پان ترکیسم از آن نشأت گرفت درعثمانی می زیسته و به دربار نزدیک بوده است[10] می توان گمان زد که پیشنهاد نام ترکستان برای  اولین روزنامه فارسی زبان عثمانی از حلقه تورانیست های نزدیک به دربارسلطان عبدالعزیز بوده که رؤیای اتحاد مناطق ترک زبان و بدین گونه  تضعیف همسایگان  به ویژه روسیه را در دل داشتند.

از طرف دیگر این روزنامه نمی توانسته ناقل رویدادهای قلب آسیای مرکزی به عثمانی بوده باشد چون  هیچ خبری ازاین خطه در آن منعکس نشده و درواقع تا آن زمان هنوز ترکستان به معنی سیاسی آن پا نگرفته بود و احتمال اینکه «روزنامه ترکستان» به آسیای مرکزی فرستاده شده باشد نیز ضعیف است؛ چه در نوشته های دو سده گذشته آن دیار ذکری از آن نشده و در موزه ادبیات ازبکستان - واقع در شهر خقند که نشریات قدیمی فراوان در آن یافت می شود- و موزه ادبیات علیشیر نوائی و یا موزه ملی ازبکستان در تاشکند نسخه ای از آن موجود نیست. اولین روزنامه آسیای مرکزی که کلمه ترکستان در نام آن وجود دارد روزنامه روسی زبان «ترکستانسکی ودوموستی»[11] می باشد که در سال 1870 انتشار یافته است. در موزه خقند نیز در رابطه با نام ترکستان روزنامه «ترکستان ولایتی نینگ گازتی»[12] که ازسال 1898 به زبان ترکی جغتائی (ازبکی) با حروف فارسی-عربی نشر می شده در معرض دید گذاشته شده است. در سال های 1914 تا 1917 نیز روزنامه ای در سمرقند به نام «صدای ترکستان» به زبان ترکی جغتائی توسط حاجی معین، ناشر روزنامه دو زبانه آئینه منتشر شده است. وجود اصطلاح «ترکستان» در نام روزنامه های مذکورکه به آنها به عنوان مثال[13] اشاره شد به خاطر محل انتشارشان قابل توجیه است ولی علت گزینش نام ترکستان برای اولین روزنامه فارسی زبان عثمانی در پرده ای از ابهام و گمان باقی است.

 

چند منبع 

1- آدمیت، فریدون(1385)، اندیشه ترقی و حکومت قانون، تهران، خوارزمی

2- پروین،ناصرالدین (1374)، اختر اسلامبول، ایران شناسی،سال هفتم، تابستان 1374 - شماره 2

3-دیما، انتونیا(1381)، «تعریف پان تورانیسم»، ترجمه علی رضا خداقلی پور، نشریه تاریخ روابط خارجی،شماره 10

4- رئیس نیا، رحیم (1390)،«اختر در گذار از گازت تا روزنامه»، www.ical.ir

5- ساسانی، خان ملک (1354)، یادبودهای سفارت استانبول، تهران، انتشارات بابک

6--میرزایی، محسن(1388)، روزنامه ها و مجلات فارسی زبان در امپراتوری عثمانی، فارسی زبان رسمی  دربارعثمانی، روزنامه ایران، شماره 4318

7- میزگرد: جراید فارسی اسلامبول در بوته نقد و نظر(1386)، نشریه «یاد»، شماره 85

8- Pistor- Hatam, AnIa (1992), Iran und die Reformbewegung im Osmanischen

Reich, Klaus Schwarz Verlag, Berlin

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] . در ترجمه مقاله خانم پیستور سال نشر ترکستان دو سال پیشتر از اختر و اولین شماره اختر سال 1876 ذکر شده که نادرست است. ر.ک مقاله: اختر و انتقال افکار سیاسی از عثمانی به ایران، آنیا پیستور حاتم، ترجمه مجتبی شکوری، نشریه یاد، زمستان 86، شماره 86. در کتاب خانم  پرفسورپیسنور- حاتم ولی به درستی سالهای 1281 هجری و 184 میلادی ذکر شده اند. ر.ک. به  شماره  8منابع ذکر شده.

[2].Bayazat Devlet Kütphanasi, Istanbul

[3] . هر آنچه درباره روزنامه ترکستان دیده شد بخشی از مقالاتی در باب اختر یا دیگر روزنامه های فارسی زبان درعثمانی بود و به نظر می رسد تاکنون تحقیق مستقلی در این باب صورت نگرفته است.

[4] . ر.ک مقاله: اختر در گذار از گازت تا روزنامه           

[5] . در برخی روزنامه های متقدم دیگر نیز مانند شاهسون نام و نشانی از دست اندکاران نشریه نیست.

 

[6] . یازده سال بعد نویسنده مقدمه اختر نیز شماره اول خود را به همین گونه آغاز کرده و زبان آن نیز شبیه زبان به کار رفته در ترکستان است. 

[7] . سی ودومین سلطان عثمانی در سال 1830 از مادری رومانیایی در قصر سلطنتی چراغان استانبول متولد گردید و در سال 1876 پس از یک کودتای درباری به قتل رسید. در ابتدا ادعا شد خودکشی کرده است. امر برابری اقوام در عثمانی درچهارچوب اصلاحات و اجرای تنظیمات خط گلخانه و خط همایون توسط او انجام گرفت. اسراف مالی سلطان در امور فرهنگ، قصرسازی و نظام مورد شکوه بسیاری بود. او موزیک کلاسیک تصنیف می کرد و علاقه او به هنر و فرهنگ به اندازه ای بود که  برای ساختمان  کنسرت های ریچارد واگنر آلمان - که جشن های موزیک آن هنوز نیز در تابستان ها با شرکت سران کشور آلمان اجرا می شود و هیتلر یکی از هواداران و مشوقین آن بود -  هدیه ای برابر با قوه خرید امروزی 70000 یورو پیشکش کرد.

[8] . ر.ک: فرهنگ دهخدا و کتاب های ولادیمیر بارتولد درباره ترکستان

[9] . ر.ک: «پان تورانیسم» در ویکیپدیا  و مقاله خانم انتونیا دیما

[10]. وامبری بر این بود که از طریق علمی و نوشته های متعدد نشان دهد که ترک ها، مجارها، فنلاندی ها، استونی ها، منچوری ها و مغولان از یک ریشه بوده  و یگانه اند که البته این خود به آنها احساس برتری می داد. این یگانگی می توانست نیرویی در مقابل اسلاو ها (روس ها و...)  باشد که مجارها  تحت سلطه آنان بودند. وامبری که نابغه زبان بود به سمت دستیار یک عالم انگلیسی به عثمانی رفت و زود به عنوان آموزگار زبان به دربار راه یافت و مورد توجه قرار گرفت. گویا او برای ایجاد یک قرار ملاقات  مابین تئودور هرتزل بنیانگذار صهیونیسم و سلطان عثمانی که حکومت فلسطین را نیز زیر نگین داشته مبلغ هنگفتی از هرتزل دریافت نموده است. وامبری که  بر طبق یافته ها از بایگانی شهر ساری انگلستان در سال 2005 کارگزار مخفی این دولت بوده، با لباس درویشی سفری پرمخاطره به آسیای مرکزی کرده که ترجمه سفرنامه اش در ایران  به نام «درویش دروغین» به چاپ رسیده است.

[11]. Turkestanski Vedomosti

به معنی وقایع ترکستان، آقای ادیب خالد تاریخ چاپ آن را 1870 نوشته است. ر.ک مقاله: نشریات آسیای میانه پیش از دولت سوسیالیستی، ادیب خالد، ترجمه محسن جعفری مذهب، رسانه، پاییز 80، شماره 47.

[12] . به نقل از مقاله ادیب خالد نشریه«ترکستان ولایتی نینگ گازتی»  ازسال 1870ضمیمه ازبکی(نرکی جغتائی) روزنامه «ترکستانسکی ودوموستی» بود که  یعدا به هفته نامه تبدیل و به طور از سال1883 مجزا چاپ  می شد به موازات ضمیمه ازبکی یک ضمیمه قزاقاقی نیز چاپ میشد.

[13]. تعداد نشریاتی که در آسیای مرکزی در نامشان اصطلاح ترکستان به کار برده شده بیشتر است مانند: روزنامه ً الوغ ترکستان ً به زبان ترکی جغتائی (ازبکی) و خط فارسی – عربی.

 

عکس های بالا: تمام صفحات روزنامه ترکستان، شماره یکم که احتمالا تنها شماره این روزنامه بوده است

آرمنیوس وامبری (درویش دروغین) یکی از پایه گذاران پان تورانیسم در لباس مردم مشرق زمین

خیوه: کلته منار در کوچه کارل مارکس

                        این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است                  

.....................................................................

                     مسعود حسینی پور                          

                     کلته منار در کوچه کارل مارکس

کلته منار خیوه،  درکنار سردر مدرسه  شیردار سمرقند  ویا گنبد شیاردار مقبره تیمور در ردیف اول نمادهای تبلیغات گردشگری ازبکستان قرار دارد و عکس آن اکثرا زیور جلد کتابهای راهنمای گردشگران میباشد.

کلته منار(منار کوتاه) که کوک منار(منار سبز) نیز نامیده میشود، بدستور محمد امین خان، حاکم خیوه بنا شد ولی ساختمان آن پایان نیافت و منار بصورت مخروط ناقص با قطر 14.8 متر و ارتفاع 26 متر  باقی ماند. قسمت اعظم سطح خارجی این برج با کاشی لعاب دار فیروزه رنگ پوشیده شده و باقی سطح با کاشیهایی به رنگهای آبی، سبز، سفید و قهوه ا ی زینت یافته است. ورود به داخل مناره  از طریق راهروی کوتاهی که مدرسه محمد امین خان رابه منار متصل میکند و در ارتفاعی حدود 5 متر از سطح زمین قرار دارد انجام می پذیرد. این دو ساختمان در نزدیکی  اتا دروازه (دروازه پدر) قرار دارند. در دو طرف  خیابانی که از اتا دروازه شروع میشود چندین مدرسه  (علمیه) و مسجد قدیمی وجود دارند. این راه که محور اصلی شهرستان(قسمت مرکزی شهر خیوه) میباشد در زمان شوروی کوچه کارل مارکس ! نام داشت.

ارتفاع  این منار که می باید بلند ترین برج ورارود گردد حدود هفتاد متر در نظر گرفته شده بوده و احتمالا علت توقف ساختمان آن، اندیشه عدم ایستایی چنین برجی بر روی زمین سست صحرای قرقوم میباشد، ولی در این مورد روایات دیگری نیز وجود دارند، از جمله اینکه  اندورنی حرم شاه از دید موذن مصون نبوده و یا اینکه امیر بخارا(رقیب) با تطمیع، معمار را از ادامه کار باز داشته است. مرگ محمد امین خان نیز  در کنار این دلایل ذکر میشود.  این خان  سی و پنج ساله خیوه که  خود را هم شان ناصرالدین شاه می پنداشت در  حین لشکرکشی به سرخس کشته شد و سر او و چند تن از اقوامش برای ناصرالدین شاه به تهران فرستاده شد. بدستور ناصرالدین شاه سرها با احترام تغسیل شده و در پشت دروازه دولت بخاک سپرده شدند.

پیرامون قسمت بالای منار  به شعری فارسی  آراسته شده ولی در این جا نیز مانند موارد مشابه اکثر اهالی و حتی راهنما های گردشگران آنرا متنی به عربی و احتمالا آیه ای از قران کریم میدانند. این شعر ماده تاریخی ساختمان منار را در بر دارد:

منار عالی فرخنده بنیاد                 که مانندش ندیده چشم افلاک    

عمارت شد بامر شاه عالم              ز جمله عیبها و نقص ها پاک   

بچشم عقل  در وقت نمودش           شده سرو سهی مانند خاشاک    

چو از طوبی آمد دلگشاتر              به جنت کرد نادرش عرضه خاک

رسیده چون ستون بر خاک گردون    ز وصفش قاصر آمد عقل ادراک

از این در آگهی سال بنایش             رقم کرده ستون خاک افلاک

  با حروف ابجد ً ستون خاک افلاکً برابر 1269هجری (1853 میلادی) ،یعنی دو سال قبل از کشته شدن محمد امین خان در جنگ سرخس است.

 

عروس و داماد ها از کنار کلته منار گذشته و به زیارت مزار پوریای ولی (پهلوان محمود) میروند. در این هنگام همراهان لباس ساده بر تن دارند. جشن عروسی در شب برگزار میشود

به جنت کرد نادرش عرضه خاک/ رسیده چون ستون بر خاک گردون/ ز وصفش قاصد آمد عقل ادراک

در انتهای عکس گنبد سبز مقبره پوریای ولی(پهلوان محمود) و مناره مدرسه اسلام خواجه دیده میشوند. طرف چپ: مدرسه عبدالرحیم خان

منظر از بیرون : کلته منار و آتا (پدر)دروازه، یکی از چهار دروازه قسمت داخلی خیوه

بخشی از کوچه (سابق) کارل مارکس

سلام و احوالپرسی

این نوشته در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

.............................................................................................

مسعود حسینی پور

                      سلام واحوال پرسی

«سلام، هم فرض هم قرض» ، این ضرب المثل فارسی را نه تنها  پارسی زبانان  ورارود بلکه  ترک زبانان آن دیار نیز بکار میبرند. معمولا در لحظات نخست برخورد، آشنایان پس از دست دادن به نشانه فروتنی دست راست را بر  روی سینه قرار داده و کمی بجلو خم میشوند.  هنگام دیدار در منازل، پس از آنکه میهمان و صاحبخانه در جای خود جلوس کردند، حضار دستها را بصورت قنوت  نگه داشته و معمولا صاحبخانه ولی گاهی نیز شخص مسن تر مجلس، دعای کوتاهی را  زمزمه میکند که  در خاتمه آن حاضرین کف دستها را به گونه خویش میکشند و آنگاه صاحبخانه خوش آمد گویی را آغاز میکند. این گونه دعا کردن حتی گاهی در رستورانها  در ابتدا و پایان همنشینی نیز دیده میشوند.

  در بین اثار معدود نثر میرزا عبدالقادر سودا(1202-1252 خورشیدی)[1]،  شاعربخارایی، نوشته ای در« پنج نغمه [مقوله]»بنام «مضحکه» وجود دارد که او در «نغمه اول» با عنوان « در محاورات عامیانه ترکی و فارسی و تازی» ،اصول« تعظیم و احترام» را به رشته ظنز کشیده است:

«بدو ملاقات ایشان بعد از سلام، همین که سلام وجواب تمام نگردیده، هر دو با هم در کلام برابر شروع کنند و پرسش هم آغاز نمایند. در اثنای آن بغل گیری و مصاحفه نمایند که اینرا در محاورات فارسی «واخوردی» گویند و در اصطلاح ترکان «کوروشماق» خوانند. صورت فعل آن نیز به آنجا مشاهده گردیده است.

عبارات سئوال حال از هم: «بچیکا خوب صحت، خوب بعافیت، خوب تندرست، خوب تازه، خوب مسرور، کلان و خرد، مال و جان، بچیکا، نبیریکا و عبیریکا[2]». باز همین الفاظ را مکرر کنند: «خوب صحتک، خوب سلامتک،». در خلال این مقال گاهی در جواب هم « خدایا شکر » گویند. اگر ملاقات و پرسش در خانه کدامی بطرز مهمانی و میزبانی وقوع یافته باشد، میزبان بعد از فراغ پرسش گوید:« خوش آمدن، هر قدم ماندند بالای دیده ». باز نسبت به هر طائفه و هر ده بعضی عبارات به اندک تغییر همین معانی را افاده کند. اما نسبت به هرجماعه اختاف کلمات بسیار است، لیکن فی الجمله طور سئوال و جواب رعایت می یابد. خصوصا مردم تراکمه را تکلیفیست معقول و مقبول، که بعد سلام و جو.اب و مصاحفه اکراما یکدیگر را تکلیف به ابتدا مینمایند که: «سورانگ »[بپرسید]. دیگر نیز گوید: «سورانگ ». باز آن یکی میگوید: « سیز دندور » [ از شما]. باز آن دیگر میگوید: «یوق،سیزدندور »[نه، از شما]. تا آخر یکی ابتدا میکند، که « امان لیق مو، ایسان لیق مو، مال باشینگز، اصلی باشینگز، بله چقه  » [ در امان هستید، در صحت هستید، مال های شما سلامتند، پدر و بابا، فرزندان شما چطورند؟] آن که مسئول شده جواب میگوید، به تکرار کلمه « شکر خدا گه  ». پس نوبت او میرسد، به همین طریق سئوال میکند و جواب می شنود.»

[1]  ر. ک. به « ورارود و یاران مهربان(3) » مجله بخارا، شماره 102، سال 1393.

[2] نبیره به  نسل سوم(فرزند فرزند)و عبیره نسل پس از آن اطلاق میشود.

بخارا

سمرقند

چگونه «فارسی» ، «تاجیکی» شد

...........................................................

این نوشته  در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است                                                                                          

مسعود حسینی پور                                                                                  

                                                                       شرح کتاب

                                            «از فارسی به تاجیکی»

                 کنش وبرنامه ریزی در ورارود در میان سنت، مدرنیته

                و نیروی شوروی  (1956-1900)   

   

 مولف:  دکتر لوتز ژهاک ، استاد دانشگاه هومبولدت برلین

 

آزادی آسیای مرکزی از بند کمونیسم و رهایی  افغانستان از چنگال طالبان ارمغانی بود پر ارزش برای زبان و فرهنگ مشترک سه حوزه  فارسی زبان: ایران، تاجیکستان (به همراه قسمتی از ازبکستان) و افغانستان[1] و راهگشای تحقیقات مختلف درباب این مناطق. اینک پس از چندین دهه  جدایی جغرافیایی، شاهد تلاش های محققان در بازکاوی ریشه های مشترک مردمان این مناطق هستیم چه به نقل از سخن ماندگار ویلی براندت - صدراعظم سابق آلمان- به هنگام فروپاشی دیوار برلین-:  «آنچه که متعلق به هم است ، روزی به هم پیوند خواهد خورد ».  با دستیابی به بایگانی های کشورهای پشت پرده آهنین سابق چون تاجیکستان،ازبکستان و روسیه، طیف وسیعی از اطلاعات جدید در اختیار پژوهشگران قرارگرفته که با کمک آنها پاسخ بسیاری از پرسش های ما درباره دوران هشتاد سال بی خبری روشن خواهد شد. برای کاوش در پهنه کنونی اطلاعات ورارود که شوروی نقش تعیین کننده ای در آن دارد، به واسطه گستردگی وگوناگونی این اطلاعات، پژوهشگران امروزی درسنجش با تحقیقات و کارهای محققان دوران پیشین، بایستی از دانش عمیق تر و گسترده تری بهره مند باشند.

 استاد لوتز ژهاک (Dr. Lutz Rzehak) ؛ استاد دانشگاه هومبولدت در بخش انستیتوی زبان ها و فرهنگ آسیای مرکزی در کنار دروسی مانند بلوچی، تاجیکی وپشتو،  واحد «برنامه ریزی زبان» را نیز تدریس می کند و از پیشاهنگان تحقیقات جدید  ورارود و فرهنگ ایرانی به شمار می رود.

ژهاک در سال 1985 تحصیلات خود در رشته های تاریخ و شرق شناسی را در دانشگاه لنینگراد (سن پترزبورگ) به پایان رسانید و در پی آن در دانشگاه هومبولدت برلین به عنوان محقق و دانشیار به تدریس پرداخت و رساله دکترای خود را درباره: مالکیت،بافت اجتماعی و خودگردانی بلوچان دهقان و کوچنده- با تمرکز بر تغییرات جدید در وضع بلوچان دشت مرغاب- نوشت.  او اکنون در این دانشگاه  دارای مرتبه استادی است. ژهاک با دانش وسیعش در حوزه ایران و آسیای مرکزی به درخواست برخی دانشگاه ها و مؤسسات علمی دیگر نیز تدریس به دانشجویان این رشته را بر عهده دارد به گونه ای که تا کنون به طور موقت کرسی خالی اساتیدی چون پرفسور فراگنر (دانشگاه بامبرگ) ویا پرفسور مایر (دانشگاه مونیخ) را پر کرده است.

 ژهاک با تسلط به زبان فارسی که در نزد پرفسورمانفرد لورنس ونیز اقامت در کشورهای فارسی زبان آموخته است و همچنین زبان روسی که در هنگام تحصیل در شوروی فرا گرفته، نه سال پس از فروپاشی شوروی یکی از مهمترین تحقیقات خود را  در کتابی به نام  «از فارسی به تاجیکی: کنش و برنامه ریزی زبان در ورارود[2] در میان سنت ، مدرنیته و نیروی شوروی (1900-1956) » ارائه داد. او در این کتاب که حاوی بیش از 450 صفحه است نتیجه مطالعات و  تحقیقات موشکافانه خود را  در باره تغییر خط فارسی به لاتین؛سپس سیرلیکی و افول زبان فارسی و تغییر نام این زبان در ورارود بیان کرده است.

 در حال حاضردر فهرست تالیفات او بیش از 30 مقاله علمی و هفت کتاب دیده می شوند.[3]

آخرین کتاب او که با همکاری خیراله سیف الایوف و دیگران تدوین شده ؛ لغت نامه آلمانی –تاجیکی می باشد.

در زمستان 2011 ژهاک و استاد کهنسالش  مانفرد لورنس که همیشه با افتخار خود را  شاگرد و فرزند بزرگ علوی می خواند ، به خاطر خدمات فرهنگیشان به جمهوری تاجیکستان طی مراسمی در برلین توسط رئیس جمهوری  تاجیکستان به کسب مدال دوستی نائل آمدند. رئیس جمهوری هنگام اهدای مدال به ژهاک  با کلماتی آمیخته  از محبت تسلط فوق العاده او به زبان تاجیکی را ستود.

کتاب دستور زبان تاجیکی ژهاک اکنون برای تدریس در دانشگاه های آلمانی زبان به کار گرفته می شود،  ولی بی شک ارزنده ترین اثر او تا کنون  کتاب تحقیقی  «از فارسی به تاجیکی» می باشد که در آن گام به گام روند تغییر خط  از فاسی به لاتین،سپس سیرلیکی ونامگذاری «زبان تاجیکی» را تعقیب می کند. این کتاب علاوه بر مقدمه شامل چهار فصل است که هر فصل خود به چند بخش تقسیم می گردد این فصل ها عبارتند از:1- زمان پیش از شوروی، 2- زبان و انقلاب: «ملی  کردن زبان»، 3- سازش زبان ،سال های برنامه ریزی بزرگ، 4- زبان سازش- زبان دیکتاتور: تاجیکی در دوره استالین

این نوشتار حاوی نکاتی از چهار فصل یاد شده می باشد و به هیچ وجه  چکیده مطالب کتاب نیست. از آنجا که سعی برآن است تا حد امکان تمرکز برنظرات پرفسور ژهاک باشد ، بنابراین اشارات مؤلف این نوشته  فقط در پاورقی بیان می شوند.

 

مقدمه کتاب

 

چنانکه از عنوان کتاب نمایان است؛ قصد مؤلف بررسی انگیزه تغییر نام از«فارسی» به «تاجیکی» نه فقط درتاجیکستان کنونی، بلکه در تمام ورارود است.  بدین منظورژهاک  ابتدا تاریخچه ای از زبان فارسی در منطقه آسیای مرکزی از بدو اسلام را ارائه می دهد و تمرکز تحقیق را بر سال های 1900 تا 1956 می گذارد. به نظر او در ابتدای این  برهه، تمام مفاهیم و ویژگی های زبانی اصطلاح « فارسی » را عرضه می کنند و در انتهای برهه، این زبان حائز مشخصات و شناسه های می شود که نام جدید« تاجیکی» را در بر می گیرند. از اینجا فارسی  و تاجیکی نام دو زبان می شوند که با وجود آحاد مشترک، دومی در ورارود به طور مشهود  ویژگی های  زبانی و اجتماعی دیگری را کسب کرده  است. به عبارت دیگردر سال 1900 زبان فارسی دارای تمام عوامل زبانی و اجتماعی بوده  که کارایی بی بدیل، آن را به عنوان زبان والای اسلامی  مشخص می کرده است. قویترین این کارایی در امیرنشین بخارا بود و به ترتیب در دو خانات خیوه و خقند ونیز ترکستان روسیه کمتر میشد. در سال 1956 با نطق خروشچف  در کنگره بیستم حزب کمونیست، استالینیسم به پایان رسید.  شش سال قبل از آن در برنامه ریزی زبان ،تعریف«زبان ادبی شوروی» دگرگون شد و تعریف «زبان ادبی تاجیکی» نیز از آن در امان نماند. 

ژهاک در این مقدمه بیان می کند که زبان فارسی در حیطه چند زبانه ورارود از موقعیت پیشرو در زمینه های مذهب،علوم، ادبیات، اموردیوانی، تجارت و مراودات روزمره برخوردار بود؛ اما در اوایل قرن بیستم به گویش اول ملتی که زبان جمعی از عوامل شناخت آن بود تنزل کرد وبه عاملی برای شناخت هویت ملی بدل شد.  از لحاظ ظاهری نام « فارسی» به « تاجیکی»  تغییر یافت و همزمان خط نیز که شکل نوشتاری و کارآمدی زبان بود دستخوش تحولی  بی مانند شد به گونه ای که ورارود تنها منطقه ای در جهان گشت که خط آن در عرض ده سال دو بار تغییر کرد[4]. به نظرژهاک تنها بحث برسرتغییرنام از فارسی به تاجیکی نبود، بلکه بخشی از فرایند تنزل زبان،  حذف فرهنگ درقلمرو زبان فارسی[5] بود. 

ژهاک در اشاره به کاربرد نام زبان فارسی در سه  برهه مورد بحثش سه اصطلاح را به کار برده  است:

 - «فارسی»:برای تمام مناطق تا پیش از ایجاد اتحاد شوروی و پس از آن برای مناطق خارج از ورارود

- «تاجیکی»  ازاوائل انقلاب بلشویکی تا سال 1924 برای ورارود

فارسی - تاجیکی» برای اشاره به زبان ورارود و سایر مناطق فارسی زبان از سال 1924 به بعد

                                         

                                 فصل اول: برهه قبل از شوروی

این فصل از دو بخش « مرتبه و رسالت زبان» و « چالش مدرنیته و پاسخ آن در گستره زبان»

 تشکیل شده است.

                                     بخش یکم: «مرتبه و رسالت زبان»

در این بخش تاریخچه فارسی نو( پس از اسلام) و اصطلاحات «زبان فارسی» و«خط فارسی» در ورارود تا قبل از ایجاد شوروی و اوان عقب نشینی زبان فارسی مورد بررسی قرار گرفته اند.

 در میان سپاهیان اسلام که در قرن هشتم میلادی آسیای مرکزی را فتح کردند ایرانیان بسیاری وجود داشتند. زبان فراگیر منطقه تا پیش از آن سغدی (از زبان های ایرانی شاخه شمال شرقی) بود.  ایرانیان همراه سپاه  اسلام ، فارسی نو را به عنوان زبان اسلام ترویج دادند، به طوری که بعدا زبان و خط فارسی[6] جایگزین سغدی گردید. در این راستا فارسی برای  پیروان سایر مذاهب مانند بودایی ها و یهودیان و نیز مردمی که زبان مادریشان فارسی نبود زبان اول محسوب می گردید ( به استثنا بعضی از نقاط کوهستانی مانند یغناب و پامیر). اگر چه علما با هر زبان مادری که داشتند مایل به آموختن عربی نیز بودند، ولی نوشتار در همه شئون به خط فارسی بود و به همین نام نیز خوانده می شد. تلفیق فارسی و اسلام چنان در اذهان پیش رفته بود که به زبان فارسی«زبان مسلمانی» نیز گفته می شد. عبدالرئوف فطرت در یکی از اولین رمان های مدرن فارسی در گفتگوی یک مدرس بخاری و سیاح فرنگی می آورد:

سیاح فرنگی: پُرغرام این مکتب را می دانید؟

مدرس: پُرغرام چیست؟ بمن مسلمانی حرف زنید

ساکنان یکی از دهات پامیرکه دارای مسلک اسماعیلیه و مسلمان محسوب می شده اند؛ برای یک شرق شناس روسی تعریف کرده اند که روحانیون سنی مذهب  از آنها خواسته اند که سنی شوند و به فارسی تکلم کنند. با تسخیر آسیای مرکزی توسط روس های تزاری در سال های میانی قرن  نوزدهم موقعیت فارسی به عنوان زبان اول ورارود متزلزل شد.  به نظر ژهاک یکی از علل تنزل زبان فارسی استفاده روس ها از ترک زبانان برای استحکام موقعیتشان بود.  بنا برنوشته رادلوف - شرق شناس روسی که خود نیز از کارگزاران این امربوده است- در ابتدا در کنار هر کارمند روسی یک میرزا بنویس فارسی مکاتبات را تحریر می کرد.  در این میان مترجمین ترک زبان تاتار و قزاق استخدام شدند و به این ترتیب زبان های ترکی پیش از روسی ترویج یافتند. علت دیگر مخالفت روس های مسیحی با زبان فارسی به دلیل تعصب مذهبی شان بود چرا که این زبان را به عنوان زبان اسلام در منطقه می شناختند.  به طور مثال ایلمنسکی - یکی از سیاستگزاران  پر نفوذ ترکستان روسیه-  پس از زمانی فقط به تبلیغات مذهبی پرداخت و  جزوات تبلیغاتی  و مذهبی خود را به  زبان های ترکی  منتشر می کرد. جواب درخواست های روشن مردم مبنی بربهینه سازی آموزش کودکان در ترکستان روسیه از ژنرال کافمن فرماندار مقتدر ترکستان  نیز یکی بود:« بی اعتنایی» [7]. ژهاک تعداد  شواهد عداوت روس ها با زبان فارسی را «بسیار» ذکرمی کند. یکی  از مثال های او ضمیمه های هفتگی اولین روزنامه  روسی منطقه به نام  Turkestanski Vedomosti (اخبارترکستان) بود که بر خلاف تصمیمات اولیه نه به زبان اکثریت که فارسی بود، بلکه به دو زبان ازبکی و قزاقی انتشار یافتند.

یکی دیگر از علل عقب نشینی فارسی در ورارود پس از ورود روس ها ، امنیت نسبی جاده ها و ایجاد خط آهن بود که خیل ترک زبانان را از روستاها  به شهر های بزرگ و مناطق فارسی زبان وارد کرد.

تا پیش از پیدایش شوروی گفتار فارسی چه از طرف مردم ورارود و یا حتی مستشرقین خارجی  به نام زبان فارسی (گاهی زبان مسلمانی) و شکل نوشتاری آن خط فارسی نامیده می شدند و فقط در بعضی (!) مناطق کوهستانی آسیای مرکزی که مردم مناطق مسطح و شهرنشین  با دید حقارت آنها را غلچه می نامیدند به گویش خود تاجیکی می گفتند و حتی خود آنها نیز این اصطلاح را « لفظ خلقی» نامیده و از «لفظ ادبی»  جدا می نمودند. این اصطلاح دستاویزی گردید برای روس ها در عقب راندن فارسی.

  سیمیانوف[8] - یکی از کارگزاران فرهنگی روس درآسیای مرکزی- درحدود سال 1900 در توجیه استفاده از این اصطلاح می نویسد:«.... مردم ایرانی تبار همه مناطق کوهستانی آسیای مرکزی خود را تاجیک و زبان خود را تاجیکی می نامند» . خدمتگزاران بومی آنها هم در صورت امکان در این مورد گریزی به  زبان روسی می زدند، به طور مثال در سال 1899  حیدر شاه رحمت اف، مؤلف لغت معنی روسی به فارسی  عنوان روی جلد را به خط روسی «لغات روسی به تاجیکی» و به خط فارسی «لغات روسی به فارسی» ذکر می کند . این تفاوت درمقدمه آن کتاب نیز دیده می شود و بر عکس مقدمه متن روسی که از لغت تاجیکی استفاده کرده به فارسی می نویسد : روسی زبان ها می توانند با این کتاب فارسی فرا گیرند و متکلمین زبان مسلمانی قادر خواهند بود روسی بیاموزند .

به عنوان مثال در رابطه با مطلب بالا ژهاک به برداشت اشتباه گریگوروف دولتمرد روسی در ترکستان روسیه می پردازد.  گریگوروف از تاجری بخاری (میرزا شمس بخاری) ساکن اورنبورگ می خواهد در ازای دِینی که به او داشته خاطرات کودکی خود در بخارا را به تحریر در آورد (1871). شمس که کودکی را در بخارا طی کرده، خاطراتش را با انشایی کودکانه و لهجه بخاری می نویسد. گریگوروف این نوشته کم ارزش را به عنوان رساله ای در مورد زبان «تاجیکان بخاری» معرفی می کند و محققین روسی بدون پژوهش بیشتر مطالب او را رونویسی می کنند و این مورد زنجیره وار به دوران شوروی کشیده شده و مورد استفاده قرار می گیرد.

 بخش اول کتاب ژهاک با اشاراتی به نقش مترجمین تاتار در اشاعه مدرنیته ، ترویج افکار «جدیدی» و فعالیت های فرهنگی جدیدی ها  (که به زبان ترکی هم علاقه مند شده بودند) در آسیای مرکزی، سبک مراودات فارسی در سطوح مختلف آن جامعه و نیز اشاراتی به گویش ها و اختلافات دستوری پایان می یابد.

 

                    بخش دوم: « چالش مدرنیته و پاسخ آن در گستره زبان»

 

استفاده ازماشین چاپ و سایر فنون جدید صنعتی دراواخر قرن نوزدهم به پیشرفت افکار نو در آسیای مرکزی شتاب بخشید. امکان چاپ کتاب، علاقه مندان را به نوشتن ترغیب می کرد، ولی چاپ نشریات بر روی جامعه تاثیرگذارتر بود[9] (اخبار جهان، جغرافیا،..). ضمیمه های ترکی روزنامه روسی «اخبارترکستان»  از سال 1871 در دسترس خوانندگان بودند. اولین روزنامه فارسی ورارود حدود چهل سال بعد (1912) به نام «بخارای شریف» منتشر شد. به خاطر کمبود تجربه در امر روزنامه نویسی فارسی، میرزا جلال یوسف زاده (قفقازی) و چند متخصص دیگر از باکو به کمک  ناشرین به بخارا آمدند. پس از شش ماه، ضمیمه ترکی بخارای شریف به نام «توران» نیزمنتشر شد. پاسخ این سوال که آیا انتشار توران به خاطر علاقه  دبیران پیرو اصول «جدیدی» به ترکی بود و یا کسب بیشتر خواننده، روشن نیست. بخارای شریف که در تنگنای مالی نیز قرار داشت پس از 11 ماه انتشار به خاطر در خواست روس ها از امیر تعطیل شد.  نوشته های ورارود تا پیش از استفاده از ماشین چاپ به  کتب و رساله های  دستنویس محدود بود[10] و از آنجایی که کاتبین در هنگام رونویسی و یا دیکته (متن گاهی با صدای بلند برای چند نفر دیکته می شد) دقت (و شاید سواد) کافی نداشتند؛ تعداد اشتباهات (ازهر نوع) در نوشته ها فراوان بود. میرزا جلال معتقد بود که نوشته روزنامه برای علما که به سبک کلاسیک سابق و آشنای خود قلم می زنند نیست ، بلکه برای قشری وسیع تر است و باین خاطر باید به ساده نویسی روی آورد که: «نفعش عام و فایده اش تام باشد»[11]. با این دگرگونی، نثر فارسی برای عامه مردم در ورارود راه جدیدی را در پیش گرفت.

در پایان این بخش ژهاک به طور مبسوط به انعکاس سبک قدیم و یا لهجه دار زبان در نثر( خذمت =خ دمت؛ خوجه = خواجه) ، (تورکستان =  تورکیستان)و ویژگی های دستوری زبان ورارود می پردازد (مثل بخارا مدارس های خوب دارد می؟).

 

                             فصل دوم: زبان و انقلاب، « ملی کردن زبان»

 بخش های سوم تا پنجم فصل دوم کتاب را این عناوین تشکیل می دهند:

  • در جستجوی زبان و ملت واحد (1917 تا1924)
  • زبان انقلاب
  • آزادی زبان تاجیکی

           بخش سوم: «در جستجوی زبان و ملت واحد» (1917 تا 1924)

 

در این بخش این موضوعات عنوان می شوند: پروژه[ طرح ] یک ملت فارس، پروژه ملت ترکستان، پروژه دو زبان، ملیت تجویز شده.

پس از انقلاب  بلشویکی 1917  بر خلا ف انتظار روس ها، در کشورهای اروپا و آسیای مرکزی انقلاب قابل توجهی صورت نگرفت و آنچه که بعداً در آسیای مرکزی انقلاب نامیده شد با کمک ارتش سرخ بود[12]. مسکو که چشم به هندوستان داشت امیدوار بود در آسیای مرکزی با ایجاد کشورهایی بر پایه قومیت ، سایر مناطق را به دگرگونگی ترغیب کرده و بدین گونه به امیال خود دست یابد. اولین گام ، ایجاد چند کشور جدید برای مردمی بود که  تا کنون در یک فضای فرهنگی مشترک  در کنار هم می زیستند.  بلشویک ها  در مقابله با تنش های اجتماعی ایجاد شده  و نیز رویارویی با مخالفت مردم در سال های 1917 تا 1924 دست به اقداماتی متفاوت  زدند که تا به امروز  اثرات منفی آن در تکامل زبان فارسی- تاجیکی ملموس است. ژهاک همچنین در این مقدمه تاکید می کند که این اقدامات و سیاست های ملیتی- زبانی باعث سردرگمی مردم فارسی- تاجیکی زبان شده بودند، ولی این مردم به مرور زمان خود را با وضع جدید وفق دادند و نتیجه می گیرد که احساس هویت ملی و وفاداری به زبان قابل تغییراست. او سپس اقدامات مهم در راستای ایجاد یک ملت با یک زبان را که گاه زیاد نیز  دوام نمی آوردند به ترتیب ذکر می کند:

  • پروژه یک ملت فارس

در سال 1919 که ترکستان تحت لوای بلشویسم در آمده بود[13]  مسائلی مانند هویت ویا زبان  که پیش از آن مورد توجه نبودند در کانون بحث و جدل قرار گرفتند. استالین در نوشته های قبل از انقلاب خود که در سال های1912-1913 تدوین شده بودند درباره ملت به دو عامل[14] مهم اشاره کرده بود: یکی خاک ودیگری زبان مشترک.  این تعریف در گستره آسیای مرکزی چند زبانه قابل  درک نبود. زبان فراگیر منطقه، یعنی فارسی، نه تنها زبان مادری  اکثریت مردم بومی، بلکه زبان مادری ارونی ها (ایرانی ها که شامل مروی ها هم می شد – که به ورارود کوچیده بودند)، افغانی ها، شاخه هایی از ترکمنان،.. نیز بود. حتی یهودیان بخارایی هم پس از رأی گیری اعلام کردند که زبان مادری آنها نه عبری، بلکه فارسی است. در اوایل 1919 بنا به دستور مرکز(تاشکند)  «  شعبه امور ملت ها» در سمرقند تشکیل شد که «شعبه فارس» آن با  کارگزاری ارونی هایی بر پا گردید که به پشتیانی کمونیست ها امید داشتند.  در روزنامه  «شعله انقلاب» - به سردبیری سید رضا علی زاده  که خود نیز از دست اندرکاران این تشکیلات بود-  شعبه فارس به ارونی ها، افغان ها و تاجیک ها  مربوط شد و از یهودی ها، عرب ها و مردم فارسی گوی پامیرنام برده نشد. در نوشته های این روزنامه علاوه بر اصطلاح «زبان مادری » که خود قابل بحث می باشد از اصطلاح «زبان ملی» نیز استفاده می شد و به این ترتیب زبان و ملت در کنار هم قرار گرفتند، امری که بعدا ترک زبان ها از آن استفاده نمودند. شعله انقلاب در آن موقعیت خطیراز بسیاری اصطلاحات دیگر نیز مانند«فارسیان»،«ملت فارس»، «ملت های فارس» تعریف دقیقی  نداشت. هرچه بود، در کوتاه مدتی علاقه فارسی زبانان ورارود به موضوعات ملت و زبان  چنان کاهش یافت که  علی زاده  سه ماه پس از تشکیل«شعبه فارس» خطاب به «برادران و هم زبانان» نوشت:« ...اگر از زبان مادریتان سیر شده اید و می خواهید از آن جدا شوید، این را رسماً به ما بگویید تا روزنامه را تعطیل کنیم.» در این حین به همت ارونی های محله  باغ شمال سمرقند که تعدادشان به 15000 نفر تخمین زده می شد«انجمن دانش فارسیان » تشکیل شده بود، ولی بعدا کارآیی چندانی ازآن دیده نشد.

  • پروژه [ طرح] ملت ترکستان

هم زمان با عدم استقبال فارسی زبانان از پروژه «ملت فارس» پروژه دیگری به نام «ملت ترکستان» نضج می گرفت. این پروژه نه بر مبنای زبان مشترک، بلکه بر پایه خاک مشترک پا گرفته بود و برای بسیاری از مردم کشورعظیمی را تداعی می کرد که حتی از مرز مناطق تحت سلطه روسیه نیز فراتر می رفت. درباره این پروژه تبلیغ می شد که تمام مسلمین ترکستان را در بر می گیرد واین گفته برخی از فارسی زبانان را مجذوب می کرد، چنانکه صدرالدین عینی که بر خلاف بعضی از همقطاران «جدیدی» اش مانند عبدالرئوف فطرت، فارسی- تاجیکی را چندان رها نکرده بود، مارش حریت را سرود و در آن ترک ها، قزاق ها، تاتارها و ترکمنان را به اتحاد و یگانگی دعوت نمود.  با ایجاد جمهوری خود مختار ترکستان شوروی، زبان ترکی وجهه « پیشرفت» را به خود گرفته بود و فارسی به چشم زبان مذهب و قدیمی نگاه می شد. تلاش های علی زاده و دیگران برای به کرسی نشاندن فارسی به عنوان «زبان ملی» بی نتیجه ماندند. روزنامه شعله انقلاب و انجمن دانش فارسیان خود به اشتباه از اصطلاح « زبان ملی ایرانیان» استفاده می کردند[15]. بدین ترتیب آرمان بهار 1919 که به وجود آوردن «ملت فارسی » متشکل از فارسی زبان آسیای مرکزی بود به کنار گذاشته شد .

  • پروژه [ طرح] دو زبان

از آنجایی که در مدت کمی«هویت ارضی»، هویت های زبانی و قومی را پشت سر گذاشته بود و به عنوان ناسیونالیسم ترکستانی نمایان گردیده و حتی  بسیاری از فارسی زبان را نیز مجذوب کرده بود، پروژه دو زبانه فارسی – ترکی به عنوان راهی (شاید هم موقتی) به بعضی از اذهان رسید: آنچنان که  قبل از انقلاب روزنامه آیینه ( تاسیس 1913)به مدیریت حاجی معین بدان عمل می کرد. نام دیگری که در این مورد ذکر می شود صدرالدین عینی است که  در ابتدا شهرت چندانی چون حاجی معین نداشت.  او پس از تعزیر و حبس در زندان امیر بخارا، به کاگان و سمرقند رفت و در مدرسه روس ها به زبان های فارسی و ترکی ادبیات و تاریخ تدریس می کرد . در پاییز 1919 با اقدامات هیئتی  که از مسکو برای بازرسی امور آسیای میانه به آن دیار رفته بود ، آزادی های نسبی برقرار شد و به طور مثال (درکوتاه مدت) مساجد نیز از کنترل دولتی خارج شدند. این هیئت روزنامه دیواری«رست» [16]را که جالب یافته بودند برای لنین فرستادند. از طرف لنین تلگرافی برای هیئت فرستاده شد که وی نشر روزنامه به زبان های مختلف را ضروری دانسته و بودجه آن نیز فراهم است. با این اشاره روزنامه شعله انقلاب  مجددا منتشر شد و چنان که علی زاده در روزنامه نوشت رفقا: عینی، مختاری و محمودی به وی کمک خواهند کرد. عینی در روزنامه ترکی «زحمتکشان تاوسی» نیزقلم می زد. او و دیگران به خاطرکسب خواننده بیشتراز اصطلاحاتی چون «ملت فارس» و«فارسی زبانان» استفاده نمی کردند، ولی تورکستان و توران زیاد به کار برده می شد. عینی در جایی به جای «زبان فارسی » نوشت: این روزنامه به زبان خودتان نشر می شود. در آن روزها به جای کلمه «ملت» از اصطلاح

« ملت تورکستان » استفاده می شد. عینی سه ماه پیش از انقلاب بخارا به خواسته کمونیست ها برای نوشتن اعلامیه های دو زبانه (فارسی و ترکی) و تدوین سخنرانی ها خطاب به مردم بخارا  به تاشکند رفت و در آنجا روزنامه دو زبانه قوتولوش را در یازده شماره  انتشار داد.

 ژهاک در این بخش به دو نکته مهم از روزنامه شعله انقلاب اشاره می کند که نمایانگر زبان فارسی ورارود در سال های 1921/1920 می باشد (1924-1922  روزنامه فارسی چاپ نشد) :

یکم: زبان فارسی  مانند زمان قبل از انقلاب فقط به این نام شناخته می شده و اصطلاح تاجیکی در این روزنامه دیده نمی شود. اصطلاح زبان تاجیکی از طرف کوهستانی ها برای گویش خود به کار می رفته و برای نویسندگان سمرقندی مهم نبوده، همچنان که به کار بردن «زبان تاجیکی»

( tadžikskij ) در این سال ها از طرف روس ها هم تأثیری در نوشتار آنها نداشته است. صدرالدین عینی هم ابتدا در آن سال ها  اصطلاحاتی  در رابطه با هویت «تاجیکی» (به هر شکلی) به کار نمی برده است.

دوم: به فارسی گویان ورارود اصطلاح «فارسی زبانان» ویا گاهی «فارسیان»(فارسیون ) اطلاق می شده است، اما به ترکی گویان «ترک زبان» گفته نمی شد، بلکه آنها را «ازبک» می نامیدند و زبانشان ترکی نام داشت.

ترک زبان ها با وجودی که ادبیات زبانی  چندانی نداشتند و در بافت های اجتماعی مختلفی می زیستند، یک هویت جمعی به وجود آوردند: ترکستانی!. اصطلاح ازبک در ابتدا به اعقاب صحراگردانی  اطلاق می شد که از دشت قبچاق به جنوب کوچیده بودند و برخلاف شهرنشینان یکجا نشین نبودند، ولی هنگامی که روس ها از این لغت به معنی کلیه ترک زبانان (استثنا: ترکمن ها، قزاق ها و قرقیزها) استفاده کردند؛ این اصطلاح در بین ترک زبانان مقبول افتاد و متداول شد. بر خلاف آن، فارسی زبانان که از زبان ادبی قویی برخوردار بودند؛  به اصطلاح  «تاجیک» - که کوهستانی ها دررابطه با منطقه شان، خود را با آن مشخص می کردند و در این هنگام خود نیز از طرف روس ها بدان نام خوانده می شدند-  وقعی ننهاده و سعی چندانی ننمودند که بر پایه زبان،فرهنگ،  قومیت ویا منطقه زیست پدری، اصطلاحی را برای هویت جمعی خود ارائه دهند[17] و بنابراین  ساکنان قدیمی فارسی زبان نه یک هویت مدنی، بلکه همراه با افغانی ها و ایرانیان تازه وارد، فقط یک هویت جمعی زبانی داشتند. عینی نیز در مقاله ای از کم توجهی فارسی زبانان به روزنامه شعله انقلاب گله می کند  که خوانندگان حتی یک نامه نیز به روزنامه ننوشته اند در حالی که  سیل  نامه ها به روزنامه ترکی محنتکشان قطع نمی شود. در قانون اساسی ترکستان شوروی (1920) در کنار نام ملت های ساکن آن: قرقیز، ترکمن و ازبک، نامی از تاجیک برده نشد!!. در سال های 1922 تا1924 در منطقه ای که اکنون دارای دو زبان اول (فارسی و ترکی) شده بود فشار سیاسی بر فارسی رو به فزونی گذاشت. در جمهوری خلق بخارا فارسی با اعمال نفوذ سیاستمداران که  فارسی زبانانی  چون فطرت و محی الدینف نیز جزو آنها بودند به کنار گذاشته می شد و زبان ترکی که اکنون «ازبک تیلی ,Uzbek tili» نام گرفته بود رایج شد. گفته می شود که سخن گفتن به زبان فارسی در برخی ادارات، به طور مثال وزارت معارف به ریاست فطرت؛ جزای نقدی در پی داشت. در پرسشنامه های عضویت حزب کمونیست منطقه،  ملیت فارسی زبان و یا تاجیک وجود نداشت و بدین ترتیب بسیاری اجبارا ازبک شدند (!). روزنامه های «زرافشان» و«ترکستان» بر این تبلیغ پای می فشردند که تاجیکان ریشه ترکی داشته و با نفوذ ایران، فارسی زبان گشته اند. محی الدینف  تاجرزاده کمونیست و از زعمای جمهوری خلق بخارا بعدها با شرمندگی اعتراف کرد که آنها نیز با اینگونه تبلیغات در پی ایجاد ملت بزرگ ترک بودند .

 

 

 

 

ملیت تجویز شده: تقسیمات ارضی جدید آسیای مرکزی

اقدامات بسیاری  از فعالان سیاسی مانند محی الدینف که  خود را اکنون ازبک می نامیدند حتی از بی تفاوتی«برادران فارسی زبان» که عینی از آن شکوه داشت فراتر رفته بود. اکنون باور بر ترکستان بزرگ و متعاقب آن ناسیونالیسم ترکستانی  با باور به زبان ترکی  که  به تدریج ازبکی نامیده می شد همراه بود. توسعه سریع آرمان ترکستان بزرگ که مرزهای شمالی اش به سیبری و مرز غربی اش  می توانست به خارج از شوروی هم کشیده شود، زنگ خطری برای مسکو بود و به کار بردن اصطلاحات  منفی مانند پان اسلامیسم و پان ترکیسم هم از رشد آن نمی کاستند. در چنین شرایطی امر مرزهای جدید و جداسازی قومی  که زمزمه آن  قبلا شروع شده بود در اواخر بهار 1924 با نشست «کمیسیون ارضی آسیای مرکزی» - بدون عضویت تاجیک ها- در دستور کار قرار گرفت و پس از نه ماه پایان یافت. تعداد تاجیکان در ترکستان و جمهوری بخارا فقط 1.24میلیون نفر ذکر می شد. یک کمیسیون فرعی مرکب از تاجیکان که حق رای نداشت دیرتر ودر تابستان تشکیل شد. در پروتکل این هیئت مشاوره سه زبان روسی، تاجیکی و فارسی به عنوان زبان جلسه ذکر شده بودند، امری  که خود مورد بحث و مجادله قرار گرفت. طرفداران این ترکیب در جو آن زمان خود را تاجیک خوانده و اکنون  در جستجوی هویت،  خود را از فارسی زبانانی که به ورارود کوچیده و از لحاظ مسلکی هم با آنها متفاوت بودند جدا می دانستند، یعنی افغانان و ارونی ها(ایرانی ها که مرویان را هم در بر میگرفت و اکثرا شیعی مذهب هم هستند)  که در شروع حکومت شوروی اولین گروه فارسی زبانی بودند که از فارسی دفاع می کردند.

نتیجه کار کمیسیون، ایجاد جمهوری خود مختار تاجیکستان در بطن جمهوری شوروی ازبکستان بود[18]. اعضای کمیسیون فرعی در پایان اعتراف داشتند که %95 مردم خجند[19]، سمرقند و بخارا  تاجیکند ولی در رابطه تنگاتنگ اقتصادی با ازبک ها هستند و راه های ناهموار این شهرها به تاجیکستان نیز مزید برعلت این مرزبندی هستند و در ضمن تعداد کثیر ازبکان ساکن اطراف این شهرها را نیز نباید فراموش کرد. در اینجا ظاهراً شرایط اقتصادی بر شرایط قومی که مرزکشی بر پایه آن صورت می گرفت غلبه کرد.

                                     بخش چهارم: زبان انقلاب

 

این بخش کتاب  با ذکر شواهدی از روزنامه فارسی «شعله انقلاب»  به  تسلط ارونی ها (ایرانی ها) در نوشتار فارسی ورارود اشاره کرده و پس از آن به تفصیل به تماس زبان های منطقه با یکدیگر و سبک جدید نوشتار پس از انقلاب  می پردازد. در اینجا تنها فقط به  قسمت آخر مطالب مذکور اشاره می گردد:

حزب کمونیست با ایجاد کمیته ای  به نظارت بر امور مطبوعات  پرداخت. این کمیته  در ابتدا خواستار توجه نویسندگان به دو مورد شد . یکم:   با انشاء ساده عامه نویسی کنند و دوم: از استفاده کلمات مشکل عربی  دوری جسته،  کلمات جمع را به صورت عربی ننویسند.

ژهاک در مورد اول، سبک نوشتاری روزنامه  شعله انقلاب را در دوره  آزادی  آن که بیشتر مقالاتش  از علی زاده بودند و دوره دوم که با مشارکت عینی،مختاری و  محمودی صورت می گرفت مقایسه می کند. به نظر او نوشته های  علی زاده به سبک ادبی  و به طرز گفتار ایرانیان نزدیک بوده و نوشته های عینی و دیگران سبک گویش عامه و طیف وسعیتری از مردم  را دارا بوده است.  در مورد کلمات جمع با پسوندهای «ان» و «ها» ژهاک به چند مورد ویژه اشاره می کند، مثلا: تشکیلات یا  تشکیل ها؟ . قابل توجه اینکه بعضی از اسامی جمع عربی خود در مراودات سیاسی آن زمان مصرف می شدند، مانند: اجتماعیون، انقلابیون.

 در این بخش ژهاک به طور جامع به زبان های وام گیرنده و وام دهنده سال های  1919 تا 1924 اشاره می کند. در آن زمان ترکی  از فارسی پیشی گرفته بود وفارسی از آن وام می گرفت: «ملتچی، انقلابچی»، ولی خود از روسی برداشت می کرد: قونفرانس (کنفرانس) ، دیموقرات (دموکرات). در خاتمه این بخش مفصل اشاره می شود که به خصوص در سال های 1922 تا 1924 که فارسی به شدت کنار گذاشته شده بود، روسی در پهنه های سیاسی، نظامی ، اجتماعی،... به عنوان رقیب ترکی بیشتر از دوره تزارها وارد زبان های آسیای مرکزی شد (کامیساریات، پوچته = پست، پراخود = کشتی بخاری،..). بعضی از اصطلاحات نیز که به اقتضای زمان در روسیه ابداع شده بودند به فارسی برگردانده می شدند (هفته زحمت، شنبه گری=کار داوطلبانه در شنبه ها).

 

                       بخش پنجم:  برابری تاجیکی (1924 تا 1929)

 

 ژهاک در شروع این بخش می نویسد که مایل است اثر«جداسازی ملی» برزبان فارسی- تاجیکی  را با سخن به تصویر کشیده و نشان بدهد که چگونه زبان اول در محیط چند زبانه ورارود،  در حد سایر زبان ها نزول می کند. در برهه مورد بحث (1924 تا 1929) نام زبان فارسی در ورارود به کنار گذاشته شد و لفظ زبان تاجیکی جایگزین آن گردید. زبان فارسی که از ابتدای انقلاب تا 1924  با تدابیر دوستداران ترکی به کنار رانده شده بود، با برپایی جمهوری خود مختار تاجیکستان در پهنه این کشور دو باره ظهور کرد؛ هرچند که این زبان کارآیی خود را در شهرهای بزرگ  مانند  سمرقند و بخارا که اینک جزیی از جمهوری شوروی ازبکستان بودند از دست داده بود. تاجیکستان در ابتدا از امکانات فرهنگی ضعیفی برخوردار بود و به طور مثال در سال 1924 فقط  دارای هفت مدرسه با 125 شاگرد و 26 معلم  بود. از این رو از فرهیختگان و دست اندرکاران شهرهای بزرگ خواسته شد تا به کمک آن سامان دست یازند. در این راستا بود که در تاشکند دانشسرای تربیت معلم تاجیکی افتتاح شد و در تابستان 1924 روزنامه آواز تاجیک با همکاری علی زاده، عینی و حاجی معین،.. منتشرگردید. عینی در شماره اول این روزنامه نوشت که زبان آن «زبان تاجیک» خواهد بود و باین ترتیب استفاده این اصطلاح به جای«فارسی» برای زبان نوشتاری مستند شد. این کاربرد بیش از یک تعویض برچسب بوده و محتوای  دیگری دربر داشته است. نویسنده کتاب با ذکر شاهدی از نوشته صدرالدین عینی در آواز تاجیک یقین می دارد که مقصود عینی از لفظ تاجیک ترجیحا مردم کشور در حال تاسیس تاجیکستان بوده است. به طور مثال در متن یاد شده در باره دو گانگی معلم سمرقندی و زبان تاجیکی آمده: «معلمان سمرقندی که امروز ...زبان تاجیکی را خوب می دانند» (معلمان سمرقندی تاجیک نیستند؟). عینی در همان روزنامه نظر می دهد که در تاجیکی نوشتاری (کتب درسی،نشریات،..)باید لهجه مردم کوهستان که عاری از لغات ایرانی و عربی است پایه قرار بگیرد ونه لهجه های سمرقندی، خجندی و.. .

به نظر ژهاک این خواسته عینی تنها به عوامل زبان شناختی مربوط نبوده، بلکه او در درجه یکم سیاست آموزش و پرورش روز را در مد نظر داشته است. عینی: «...زبان تاجیکی مترجمی برای مردم کم بغل خواهد بود.» این خواسته اجتماعی عینی منطبق است با طرح حزب کمونیست مبنی بر شعار: روی به سوی ده.

در کنفرانس «مطبوعات آسیای میانه» ( تاشکند،پاییز 1924) تاکید شد که دهقانان بزرگترین مخاطبان مطبوعات شوروی می باشند و از این رو باید برای تفهیم مسائل به آنها، به ساده نویسی روی آورد. پس از این است که در آواز تاجیک به کلماتی چون بوبینیم (ببینیم)، دیهقان (دهقان) بر می خوریم.

به عقیده عینی زبان تاجیکی باید دارای مشخصات زیر باشد:

  • برخلاف فارسی، رو به سوی طبقه فقیر جامعه داشته باشد.
  • پایه های این زبان باید بر گویش مردم کوهستانی مستچا، فلغر،..   باشد و نه  بر گویش مردم شهرنشین سمرقند و بخارا که با کلمات عربی، فارسی ایرانی همراه است (پایان دادن به تسلط ارونی ها در نوشتار).

به گمان ژهاک تعاریف فوق بر پایه «زبان و منطقه» شکل گرفته و صریحاً بازگردان تعریف«ملت» از دید استالین می باشند.

استفاده عینی در سال های نخست از اصطلاحات «زبان تاجیک» و «ادبیات تاجیک» به جای «زبان تاجیکی» و «ادبیات تاجیکی» می تواند نتیجه زندگی در محیط دو زبانه فارسی- ترکی سمرقند باشد، چه در ترکی «تاجیک» هم به عنوان اسم خاص وهم صفت استفاده می شود (تاجیک تیلی ، تاجیک ادبیاتی).

در این بخش ژهاک به هویت های جدید نیز نظری می اندازد: ایجاد تاجیکستان نتیجه ناسیونالیسم آن نبود، بلکه شروع آن بود. با برپایی تاجیکستان نه تنها مردم آنجا، بلکه ساکنین شهرهای دو زبانه چون سمرقند و بخارا که متعلق به ازبکستان شده بودند نیز بر آن شدند که برای خود یک هویت زبانی ایجاد کنند. ایجاد مدارس وکلاس های سواد آموزی قدم هایی در این راه بودند، ولی درتحقق آنها موانع جدی وجود داشتند. کمبود امکانات مادی و معلم یک روی این سکه بودند و از سوی دیگر حکام جدید ازبکستان بیم بازگشت مجدد فارسی را داشته و بدین  جهت از ایجاد موانع دریغ نمی ورزیدند. دراین امر فشار بر تاجیکان ازبکستان به قدری زیاد شد که شیرینشاه شاه تیموردر سال 1926طی گزارش مفصلی از استالین خواست که کمیسیونی از کمیته مرکزی حزب مسائل مربوطه را بررسی کند[20]. این کمسیون تشکیل گردید وتصمیماتی چند درباره ایجاد مدارس تاجیکی و مدیریت دانشسرای تربیت معلم تاشکند گرفته شد ولی این تمهیدات شامل ارونی ها(ایرانیان که مرویان نیز جزو آنان بودند )نمی شد، چه آنها تاجیک محسوب نمی شدند و بنا براین در مدارس باغ شمال و غیره به ازبکی تدریس می گردید. در این مورد علی زاده که از پیشکسوتان نشریه های فارسی-تاجیکی و پیشاهنگ اقدامات فارسی گویان در اوائل انقلاب بود نیز نتوانست کاری انجام دهد[21].

در این  هنگام در بین بسیاری از  تاجیکان حس ناسیونالیستی بوجود آمده بود.  پیروان این منش در مناطق دو زبانه بر آن بودند که گویشی که بیش از 50% لغات تاجیکی دارد، تاجیکی است.  ازبک ها عقیده عینی را دستاویز قرار داده بودند که طبق آن زبان تاجیکی  درشهرهای بزرگ با ازبکی آمیخته شده و زبان کوهستان از گونه ای دیگر است. ذهنی می گفت که جماعتی  کلمات سغدی را که زمانی گویش منطقه بوده با ترکی اشتباه می گیرند. حاجی معین  که در دفاع  از تاجیکی در شعله انقلاب قلم می زد، مقاله مهمی با عنوان «تاجیکان زبان خود را خواهند» نوشت. محی الدینف در مقاله ای با عنوان «آیا مردم شهر و اطراف بخارا تاجیکند یا ازبک»  ضمن اعتراف به خیانت گذشته خویش نوشت: «زبان شهر و مردم اطراف بخارا، زبان مادری آنها پارسی بود. در مکتب ها ، مدرسه ها به زبان تاجیکی گفته می شد. تمام تالیف به زبان پارسی بود. در مدت بیش از هزار سال که احوال و وقایع را تاریخ ثبت کرده است، هیچ یک نشانی نیست که در بخارا یک کتابی به زبان تورکی نوشته شده باشد.»[22]

 در راستای اثبات هویت تاجیکی دولت تاجیکستان در سال 1925 عینی را مأمور ساخت مجموعه ای از سروده های شعرای ورارود را تنظیم کند. او در کوتاه مدتی این مجموعه  را با اشعار 220 شاعر به نام «نمونه ادبیات تاجیک، 300 تا 1200 هجری» تدوین کرد. چاپ این کتاب از جهت اطمینان ، نه در ازبکستان، بلکه در مسکوبه انجام رسید. در این راه (یعنی چاپ اشعار قدیمی) ولی عینی فرضیه خود مبنی  بر «تاجیکی، زبان مترجم برای کم بغلان»  را زیر پا گذاشت، اما این از دید  مخالفان پنهان نماند و  آنها اشعار کتاب را منتسب به ایران دانسته و ادعا می کردند که زبان ادبی تاجیک باید «زبان کوچگی»(کوچه) باشد. مخالفت با این کتاب بدانجا کشید که در کمیته مرکزی حزب کمونیست ازبکستان عینی را به خاطر انتخاب قصیده رودکی: «ای بخارا شاد باش و دیر زی/ شاه نزدت میهمان آید همی» سلطنت طلب نامیده و خواستار ممنوعیت کتاب گردیدند.  این خواسته در سال 1930 توسط بوخارین عضو هئیت رئیسه کمیته مرکزی حزب کمونیست در مسکو نیز تکرار شد و کتاب در پی آن ممنوع اعلام شد ولی عینی به خاطر نوشته هایش در رمان های «آدینه» و «داخونده» که در آنها صریحاً برای اهداف حزب کمونیست  تبلیغ کرده بود از مهلکه نجات یافت. 

ژهاک در اواخر این بخش  اظهار می دارد که با عنوان کردن «تاجیکی»، این زبان محدود به زبان اول کشوری که به همین نام شناخته می شود و دارای جهت اجتماعی مشخصی است  گردیده و  دست رد به گونه تاریخی خویش یعنی زبان فراگیر فارسی می زند.

 

                   فصل سوم: ساختار زبان: سال های برنامه ریزی زبان

                       

در این فصل که شامل بخش های ششم تا هشتم  می باشد راهکار تحقق خواسته های فصل دوم و تلاش به حصول آن تشریح می گردند. در بخش آخر این فصل اشاره می شود که این چالش ها شامل یهودیان بخاری که فرهنگی چند صد ساله در ورارود داشته اند نیز گردیده است.

                       

        بخش ششم: در جستجوی یک معیار نوشتاری زبان (1930- 1924 )

 

با برپایی رژیم  بلشویستی در سال 1920 تحولات اقتصادی مهمی در تاجیکستان صورت گرفت. در سال 1924 در آن کشور فقط سه جاده خاکی وجود داشت ولی به زودی علاوه بر جاده های متعدد، شهر دوشنبه نیز به خط آهن مربوط شد. از آنجایی که در همه شئون، سخن از سازندگی و تحولات می رفت، تصور می شد که زبان نیز مانند امور صنعتی قابل برنامه ریزی است و در این راه حتی «مهندسین زبان» ازخارج ورارود هم به روی صحنه شتافتند.  از دیدگاه مهندسین زبان، ساختمان «زبان ملی» بر دو پایه قرار داشت: مرتبه زبان (استفاده اجتماعی در امور دیوانی، تحصیلی،..) و بدنه زبان (قرار داد معیار برای لغات ، دستور زبان وخط) که این خود از سه واحد مماس بر هم تشکیل می شد:

  • ایجاد یک زبان ادبی واحد (زبان نوشتاری و معیارهای آن)
  • لاتینی کردن خط (لاتینیدن)
  • مقررات در ایجاد لغات علمی وفنی

«مهندسین زبان» بر آن بودند که «ساختمان زبان» شرط لازم برای ادغام واقعی سیاسی در کشورهای شوروی بوده که در نهایت انقلاب فرهنگی را به ثمر می رساند.  محتوای «زبان ادبی جدید» باید  گفتار پرولتاریا  و قالب آن زبان روشنگرانه مطبوعات و ادب باشد.

نوشته های فارسی از سال 1924  پس از مدتی غیبت دوباره آشکار شدند. نویسندگان و ناشران  بزودی دریافتند که برای تفهیم محتوای متن ها به گروه مخاطب جدید یعنی    «توده زحمتکشان» به معیارهای زبانی جدید محتاجند که در  ساده نویسی نهفته اند، امری که پیش از انقلاب روزنامه بخارای شریف بدان پرداخته بود.  عینی در  «شعله انقلاب»     از همکارانش خواست که ساده نویسی کنند و در آنجا رهنمودهایی با عنوان «کتاب های تاجیکی» برای تدوین کتاب ها و سایر متون  می نوشت  که  دربطن آنها  خواستار چنین نکاتی بود:

  • از لغات مشکل عربی پرهیز شود ( صورت یک سیب را بکشید و نه: یک سیب را ترسیم کنید)
  • از لغات فراگیر تاجیکی استفاده شود و نه از اصطلاحات یک منطقه مشخص ( زاچه[23] و نه مانند سمرقندی ها: لوختک)
  • نسبت های خانوادگی را مانند ترک ها ننویسید ( بابای محمود و نه: محمود بابا)

ژهاک در جمع بندی این رهنمودها معتقد است که این پیشنهادها به شدت انتخابی بوده و فاقد نظم می باشند. به نظراو، عینی فقط خواننده فارسی – تاجیکی اهل شوروی را در نظر داشته و نه سایر فارسی زبانان را و حتی  در این مورد هم  درک زبانی طبقه پا یین جامعه را معیار قرار داده است. ژهاک با اشاره به مقاله     «مطبوعات تاجیک»     (شعله انقلاب ،1926)  یاد آور می شود که عینی خود نیز این طرح را مشکل دانسته و آنرا به احتمال دستیابی به یاقوت بدون برانگیختن حسد دوست  تشبیه کرده است.

چه ویژگی هایی زبان تاجیکی را از زبان فارسی متمایز خواهند کرد؟.  این سؤال در حین  برگزاری کنفرانس «خط لاتینی برای تاجیکی» که در تاشکند تشکیل شده بود نه تنها از طرف تاجیکان، بلکه از سوی روس ها که از روی احترام تاجیک شناسان خوانده می شدند (مانند الکساندر فریمن) مطرح شد. دررابطه با این پرسش جستار«زبان ادبی» (ترجمه کلامی از اصطلاح روسی: Literaturanyi Jazyk) پیش کشیده شد  ولی این اصطلاح را باید از « زبان کتابی»  که تحریر زبان گفتاری است (مانند مراودات) جدا دانست. باز در همین زمینه سؤال می شود که آیا  «زبان ادبی تاجیکی» را باید از نو ساخت؟. پاسخ های «مهندسین زبان عملی»  روسی که چندان تسلطی بر زبان تاجیکی هم نداشتند به زبان روسی  در روزنامه پراودا روستکا چاپ می شد: «به سبک قدیم بماند» ، «فقط اصلاح شود» ، «از نو ساخته شود».  این تشتت عقیده در بین ورارودیان هم بود، منتهی ابراز عقیده  طرفدارن سبک قدیم به خاطر ترس از عواقب شخصی کم رنگ تر و گاه دو پهلو بود[24]. ژهاک اشاره می کند که شرکت و  بحث در نشست ها و یا خارج از  آنها در باره برنامه ریزی  زبان مردم تاجیکستان نه از طرف اهالی آن منطقه، بلکه توسط مردمی دیگر صورت می گرفت!.

  گروهی که خواستارهماهنگی امر زبان ادبی و خط لاتینی با  سایر فارسی زبانان بوده و مبحث انترناسیونالیسم را به کمک می گرفتند بین المللچی و تکروان تاجیک که طرفدار به کارگیری الفاظ جدید به جای بعضی از کلمات فارسی و عربی بودند اختراعچی[25] نامیده می شدند . عینی  به گروه دوم تعلق داشت[26]. بین المللچی ها ادعا می کردند که روزی خط  همه فارسی گویان را یکی خواهند کرد. ژهاک این ادعا را ریاکارانه می نامد.

به موازات بحث بر سر زبان ادبی و زبان نوشتاری موضوع تغییر خط به لاتین نیز جدی می شد و از آنجایی که در این خط برای هر آوا یک حرف وجود دارد و  آوا برای هر حرف محدود می باشد، این سؤال پیش آمد که  در این رابطه گویش کدام منطقه پایه نوشتار قرار گیرد؟ در اینجا نیز گروهی از جمله عینی[27] و رحیم هاشم[28]  به استفاده از گویش مردم کوهستان که «زبانشان پاک و از لغات خارجی به دور است» معتقد  بودند وگروه دیگری خواستارنوشتار بر پایه لهجه بخارایی یا سمرقندی بوده و به گفته آنان مردم شهرنشین از کلمات بیشتری استفاده می کنند و تعداد واژگان مورد استفاده کوهستانی های تاجیکستان بین 800 تا 1000 است که این کفاف نوشته های امروزی را نمی دهد. ژهاک به تفصیل به نشست های مربوطه  در ازبکستان  و به کنفرانس استالین آباد پایتخت تاجیکستان مستقل در سال 1930 اشاره می کند. نتیجه نشست استالین آباد (دو شنبه)  دو تصمیم مهم را  در بر داشت:

  • زبان تاجیکی تا کنون خود دارای زبان ادبی مستقل بوده و ازاین رو به ساختار زبان ادبی نو نیازی نیست. در این رابطه باید سعی گردد از لغات مشکل عربی و فارسی که بیانگر سبک فئودالی می باشند دوری شود، بدون آنکه کلمات نامأ نوسی  به جای آنها ابداع گردند.
  • کنفرانس در رابطه با لهجه معیار برای تغییر خط توصیه می کند که از لهجه منطقه میانکال ( زرافشان سفلی[29]) که دارای فرهنگ قدیمی و پیشرفته ای می باشد، استفاده شود.  کنفرانس توصیه  می کند که برای اقدامات بعدی و بهبود زبان ادبی تاجیکستان  تحقیقاتی عمیق  صورت گیرند.  ژهاک در پایان این بخش اشاره می کند که اعضاء نشست در  پایان  دریافته بودند که زبان کمتر از آنچه که در  بحث های پیشین تصور می شد قابل برنامه ریزی است. آنها از نویسندگان خواستند که ساده نویسی کرده ومطالب را به طور قابل فهم برای عموم بنویسند.

 

   بخش هفتم: نوشتن با حروف لاتین: تغییر خط در میان برابری ملی و استاندارد زبان (1927 تا 1930)

 

ژهاک امر تغییر خط فارسی به لاتین و پس از ده سال تغییر آن به  سیرلیکی را زیر ذره بین برده و صفحات زیادی از کتاب را به این  موضوع اختصاص داده است. او در ابتدای بخش یاد آوری می نماید که تغییر خط نواحی ترک زبان شوروی ریشه از جای دگر داشته و دست اندرکاران تغییر خط  فارسی برای بخشیدن یک بعد تاریخی به این موضوع  که  در ورارود قبلا وجود نداشته، به نوشته های میرزا فتحعلی آخوندف (آخوندزاده) و میرزاملکم خان متوسل شدند و فقط در اوائل قرن بیستم خواسته هایی از طرف جدیدی ها برای اصلاح خط (نه تغییر خط) ابراز شد. این خواسته با گفته های پس از انقلاب مبنی براینکه خط  «عربی» برای تاجیکی مناسب نیست مغایرت دارد. نیاز به تغییر خط برای ساختارسوسیالیستی عنوان می شد و ژهاک از این رو بخش هفتم را با جمله ای مربوط به خط فارسی از ایوانف دبیر مسئول حزب کمونیست ازبکستان شروع می کند: سواره بر خرهای لنگان به سوسیالیزم رسیدن ممکن نیست!. بیکتاش[30] از فعالین تغییر خط ،  سواد آموزی را مبارزه و خط را سلاح می نامد. استفاده از اصطلاحاتی چون مبارزه و سلاح در زمانی که هنوز ارتش سرخ با ضد انقلاب با سلاح  می جنگید معنی خود را داشت: تغییر خط مبارزه طبقاتی بوده و مخالف آن ضد انقلاب بود. اصطلاح خط فارسی[31] نیز جای خود را به خط عربی داد، چه این اصطلاح اسلام را تداعی می کند و مذهب نیز مورد ستیز رژیم جدید بود.

در همان سال ها در ایران نیز زمزمه هایی درباره تغییر خط شنیده می شد.  ژهاک با اشاره به تحقیقات بالداف (محقق اتریشی) یاد آوری می کند که کنسول ایران در تاشکند در سال 1928 تلگراف تبریکی برای اجلاس دوم تغییر خط ترک زبانان  در تاشکند فرستاده و اضافه کرده که پادشاه ایران نیز مایل به تغییر خط است.[32]

در  سال 1927 تدارکات برای تغییر خط به لاتینی در تاجیکستان شروع شد و در این راستا از فطرت و سیمیانوف خواسته شده که حروف لاتین برای نوشتار تاجیکی  را  مشخص کنند.  طرح های این دو و سپس فریمن هم که اضافه شده بود با هم مغایر بودند(آیا ح و ه یکی هستند؟ غ چگونه نوشته شود؟ آیا می توان از حروف بزرگ صرفنظر کرد؟....)ژهاک در این مورد به طور مبسوط توضیح داده است.

در مورد انتخاب علائم برای آواهای ویژه ، ازبک ها  می خواستند که تاجیک ها به آنها تاسی جویند ولی تاجیک ها که اکنون از اعتماد به نفس بیشتری برخوردار بودند میل داشتند خود تصمیم بگیرند و از این رو حتی از سال 1928 جلسات در شهر دوشنبه و نه در تاشکند برگزار شدند.

خط لاتینی در تاجیکستان در سال 1930 ظاهرا کارآیی قطعی یافت و در 1940 جای خود را به سیرلیکی سپرد. هرچند مدت ده سال برای نوشتن خط لاتین طولانی به نظر نمی رسد ولی  اثر آن به خاطر تثبیت یک لهجه برای نوشتار تا به امروز ملموس است.

از سال 1931 همه نشریات به خط لاتین منتشر شدند ولی در همان سال گفته شد که خط  لاتین درادارات هنوز مورد استفاده قرار نمی گیرد. نوشتار با خط لاتین توسط اشخاصی که از ابتدا سواد آموزی را با این خط شروع کرده بودند پا گرفت و حتی خود عینی که از مبلغین خط لاتین بود[33] تا آخر عمر به فارسی می نوشت. در این مورد حتی کارگران چاپخانه ها نیز دچار مشکل بودند.

                 بخش هشتم: راه خاص یهودیان بخارایی (1917 تا1935)

نشانه های زیست یهودیان در بلخ و مرو به سده های هشتم ونهم میلادی می رسد. بسیاری از این یهودیان به  آسیای مرکزی کوچیده و در آنجا سکنی گزیدند. اصطلاح «یهودی بخارایی»(بخاری) تا قرن 19 به یهودیان ساکن بخارا اطلاق می شد،  ولی پس از ایجاد ترکستان روسیه که تسهیلاتی برای جذب همه  یهودیان ورارود بوجود آورده و بسیاری به آنجا نقل مکان کردند ،معنایی همه گیر یافت. یهودیان ورارود به فارسی حرف می زدند و بجز موارد مذهبی  اکثراً به خط فارسی می نوشتند. با ورود روس های تزاری به منطقه، یهودیان اروپایی(یهودی های اشکناری) هم به آسیای مرکزی آمدند، ولی آنها آشنایی چندانی با زبان فارسی و فرهنگ محلی نداشتند.  در اوان انقلاب که بحث زبان مادری پیش آمد یهودیان نیز با این مسأله مواجه شدند: زبان مادری ما چیست؟اشکنازی ها و کمونیست های یهودی ادعا می کردند که زبان مادری یهودیان ورارود«عبری» است، ولی ساکنان قدیمی که حائز اکثریت بودند فارسی را به عنوان«زبان مادری» اعلام کردند و عبری فقط «زبان اصلی مادری» نام گرفت. از آن پس تا تغییر خط تاجیکی به لاتین، زبان یهودی بخارایی که فارسی (با لهجه محلی خود) بود، به خط عبری نوشته می شد. در امر تغییر خط به لاتین، یهودیان از چند حرف نیز استفاده می کردند که مختص لهجه آنها بود. این آزادی چندان دوام نیاورد و در سال های میانی 1930 از آنها خواسته شد  که از حروف مورد استفاده تاجیک ها استفاده کنند که این نیز بجز یکی دو مورد پذیرفته شد. در سال های 1935 تا1940 فشارهای فرهنگی بر یهودیان افزون گشت و چندین نشریه و مرکز فرهنگی  آنها تعطیل شد. ژهاک در این بخش فعالیت های فرهنگی یهودیان و نقش آنها را در ساختار زبان ادبی و نشر کتاب برمی شمرد.

 

فصل چهارم:  زبان سازندگی-زبان دیکتاتور: تاجیکی در دوره استالین

(1930 تا 1956)                                 

این فصل شامل دو بخش نهم و دهم ،  برنامه ریزی دولتی زبان را شامل مقررات به کار گیری  و یا عدم استفاده از لغات و دستور زبان شرح می دهد و سپس به عواملی که زبان تاجیکی را به یک زبان  شوروی تبدیل می کند می پردازد.

  بخش نهم : از مباحثه برای برنامه ریزی زبان تا دستورالعمل محدودیت زبان  

 هم زمان با برنامه سواد آموزی در دوره استالین ، برای نخستین بار در ورارود نوشتار به طور همه گیر وسیله ارتباط انسان ها شد و این هنگامی است که حجم ناگفتنی ها بیشتر می شود و سواد آموز کلام چاپی را با تردید نگریسته و نانوشته های میان سطور را ستایش می کند و باز در این زمان دروغگویی وسیله ای می شود برای ادامه بقا.  در این  برهه، زبان تاجیکی نمی توانست خود را به عنوان ابزار اظهار عقیده از تیررس زمانه دور نگه دارد.  پیشبرد سیاست ملی- فرهنگی استالین در جمهوری های شوروی از جمله تاجیکستان به افرادی مطیع، ترسکار، خاضع و نمک شناس  احتیاج داشت که در عمل ، وفاداری را از دانش برتر بشمرند.

در سال استقلال تاجیکستان به علت کمبود کارمندان محلی بیش از 80% مستخدمین دولتی شهر دوشنبه را خارجیانی چون: روس ، گرجی، ارمنی،یهودیان اشکنازی(اروپائی) و اکراینی تشکیل می دادند. جایگزینی تاجیکان به جای این افراد مستلزم آموزش آنها بود. به موازات تعلیم کارمندان، در جستجوی راهکارهای محلی کردن ادارات  اقداماتی چون ایجاد «کمیسیون محلی کنونیدن(کردن)» و «کمیسیون تاجیکانیدن شوروی تاجیکستان»  به عمل آمدند، ولی این تلاش ها به پیشرفت منتهی نگشتند (نامه ها  به روسی یا خط قدیم نوشته می شدند، ترجمه ها قابل فهم نبودند،..) . از این رو سیاست« محلی کردن» به کنار گذاشته شد و بر ترویج زبان روسی و استفاده از کارمندان خارجی تلاش می شد. ژهاک با اشاره به اینکه از این پس کتاب ها و  لغت نامه ها بیشتر برای فراگیری روسی بودند ، به مفقود شدن اسرار آمیز متن فرهنگ نامه ص. عینی در چاپخانه  دولتی اشاره می کند . از سال تحصیلی 1939-1938 تدریس روسی از کلاس دوم دبستان در تمام مدارس غیر روسی شوروی اجباری شد و به این ترتیب پیش فرض  استفاده از زبان روسی در ادارت تاجیکستان اجابت گردید.

ژهاک مجدداً با ذکر به اینکه ایجاد تاجیکستان نه بخاطر ناسیونالیزم تاجیکی بلکه شروع آن بود، به جّو آن زمان و رابطه آن جّو با گفته استالین که فرهنگ باید قالب ملی و محتوی سوسیالیستی داشته باشد اشاره می کند. اکنون دستاویزهایی بوجود آمده بودند که با کمک آنها پیشاهنگان اصلاحات فرهنگی و صاحب نظران - چه ورارودی و یا مستشرقین روسی - از سوی تازه نفسان  با هر ترفندی به کنار گذاشته شوند. دستگیری، تبعید، اعدام  به طور گسترده اعمال می گشتند و کم نبودند افرادی که برای حفظ خود انگشت اتهام  را به سوی دیگران می گرفتند. ص.عینی از اولین افرادی در پهنه فرهنگی بود که آماج انتقاد قرار گرفت و به خاطر کتاب«نمونه ادبیات تاجیک» به سلطنت طلبی متهم شد ولی چنانکه در پیش آمد به خاطر طرفداری صریح از اهداف بلشویکی در کتاب های آدینه و داخونده از خطر جست[34].  فطرت که در زمان جمهوری خلق بخارا ترک دوست شده، ولی بعدا به تاجیکستان  گرویده بود؛ به خاطر پیشنهاد یکی کردن الفبای لاتین ازبکستان و تاجیکستان به شوونیسم ترکی متهم گشته ، تبعید و کشته شد.  محی الدینف[35] و بکتاش نیز پان ترکیست و پان اسلامیست نامیده شده و به سرنوشت فطرت  دچار شدند.  شخصی به نام قاسموف در مقاله ای بکتاش را متهم کرده بود که با ذکر غزل  حافظ «اگر آن ترک شیرازی..»  توجه مردم را از حقایق طبقاتی دردناک آن زمان به دور کرده است. گلازکوف روسی هم بدون ذکر دلیل ادعا کرد که محی الدینف، بکتاش و کاملی در کمیته تغییر الفبا در بطن مخالف این امر بوده اند. شرق شناسان روسی قدیمی چون آندریوف و سیمیانوف که معتقد بودند نمی توان از کنار ادبیات کهن به آسانی گذشت برای سه سال به آلماتا تبعید شدند؛ بارتولد کمی پیش از آن فوت کرده بود. در همین جّو بود که بسیاری از نهادهای فرهنگی تاجیکی در ازبکستان و تاجیکستان یا تعطیل و یا محدود شدند و  اداره آنها به اشخاص جوان و بی تجربه سپرده شد و آموزش روسی هم در برنامه آنها قرار گرفت.  ژهاک ضمن ارائه  نام چنین نهادهایی توضیحاتی  درباره مسئولین جدید آنها می دهد. به عنوان مثال: کرسی زبان تاجیکی و ادبیات در انستیتوی تربیت معلم استالین آباد در سال1932 به شریف جان حسین زاده، 25 ساله از کانی آباد سپرده شد. الکساندر بولدیرف و لطف اله بزرگ زاده از مدرسین این موسسه در آن هنگام  23 ساله بودند و خلیق میرزا زاده که چند سال بعد در آنجا مدرس شد فقط 24 سال داشت. ژهاک پس از ذکر نام هایی دیگر نتیجه می گیرد که اکثر این افراد روستا زاده ، عضو حزب کمونیست و تحصیل کرده در روسیه بوده و به نظر او توان بیشتری در تاثیر گیری از خارج داشته اند. او اضافه می کند که روستاهای  بیشتر این افراد  در اطراف خجند ، از شهرهای ترکستان روسیه بوده که مردم آنجا دارای تجربه زندگی با روس ها  بودند.

در پاییز 1935 تاجیکستان شاهد جشن گسترده ای بود که به یک عید ملی شباهت داشت. این رویکرد به خاطر تشکر از سی سال خدمات علمی و اجتماعی عینی بود. جوانان منتخب و تازه کار برای جهت یابی به انسان نمونه احتیاج داشتند و عینی با آثار ادبی عالی می توانست در پهنه فرهنگی الگوی خوبی  برای آنها باشد، چه  این  قهرمان ملی که  مانند آنها روستازاده و به امور سیاسی علاقه مند بود ، با رمان هایش  تغییرات اجتماعی کشورشان در یکصد سال گذشته را - از برده داری تا ایجاد مزرعه اشتراکی پنبه- به رشته تحریر کشیده است. در وجود عینی سنت های مثبت گذشته و ارزش های جدید اجتماعی نهفته بود. با سکوتی که عینی در مقابل این نقش جدید در پیش گرفته بود این حس بوجود می آمد که نسل قدیم دچار  تصفیه و اعدام نشده، بلکه هنوز در صحنه است.  در این جشن ها بیست هزار روبل برای تعمیر خانه و حق  استفاده از یک اتومبیل به عنوان هدیه به عینی داده شد. یک بورس دانشجویی به نام او هم در دستور کار قرار گرفت.  آنچه که در پیشینه عینی از دید آن زمان مناسب نبود، همکاری او با جدیدی ها در سال های قبل از انقلاب بود. در این مورد عابدینف از سران کمیته مرکزی حزب در ضیافتی با شکوه و رسمی با تاکید بر نقش مخرب جدیدی ها  گفت که عینی مقابله آنها با امیر را به عنوان مبارزه قابل قبول رد کرده و « راه حقیقی رهایی کارگران از استثمارسرمایه داران را در زیر پرچم کمونیسم نشان داده است». در این سخنرانی عینی مانند ماکسیم گورکی  «مهندس روح انسان» نامیده شد. ژهاک که به این قسمت از نوشته هایش  عنوان«اسطوره سازندگی و افسانه پردازی» داده  این نوع  ابراز عقیده را بالاتر از تجلیل از زحمات یک ادیب  دانسته و آنرا  به برپا ساختن یک مجسمه زنده تشبیه می کند. او اضافه می کند که  البته اسطوره ها بر پایه واقعیت های تاریخی  برپا می شوند، ولی در مورد عینی  سیمای واقعیت تغییر داده شده است. چنانکه در این کتاب آمده تلاش های عینی در برنامه ریزی زبان بر پایه بصیرت، واقع نگری، معلومات، ناسازگاری با سالوسان بوده و او در این راستا  نشان داده که با کسب معلومات جدید و یا در شرایط نامناسب سیاسی می تواند عقایدش را تغییر دهد. با گفتارها و نوشته های اغراق آمیز این شبهه  به پیش می آید که تکامل زبان ادبی تاجیکی نه یک کار جمعی ( نشست ها و کنفرانس ها،..)، بلکه فقط  حاصل زحمات  عینی ، این نابغه شکست ناپذیر بوده است. بدون شک برای عینی به عنوان یک ادیب مشکل بوده با خوش گویی هایی که او را به صورت یک مظهر ملی درآورده بودند مقابله کند. تنها مقاومتی که او می توانست و یا می خواست  انجام دهد سکوت بود. عینی پس از تغییر خط که خود  فعالانه در آن شرکت داشت، ده سال سکوت کرد[36]؛ این همان سال هایی بودند که با شرایط به وجود آمده، مباحثه برای برنامه ریزی زبان به صدور دستورالعمل های محدود کننده تبدیل شده بودند.

در سال 1934 هزاره فردوسی در تاجیکستان برگزار شد وگفته های فطرت و عینی با کمی تغییر در مجله بیرق ادبیات سوسیالیستی چاپ شدند. عینی تنها به رابطه زبان شاهنامه و تاجیکی اشاره ای ضعیف نموده وفطرت زندگی فردوسی در ایران (یعنی یک شاعر ایرانی) را مطرح کرده بود. در این هنگام دستورالعمل شدیداللحنی از طرف حزب و با تهدید «مبارزه بیرحمانه» صادر گردید که از این پس نه به  شعرای فئودال پرست مشرق زمین، بلکه به نویسندگانی چون گورکی توجه شود و به این ترتیب تاجیکی زبانی شد بدون گذشته. در سال 1937  وپس از برگزاری مراسم صد سالگی مرگ الکساندر پوشکین، مجدداً به سایر کشورهای شوروی اجازه داده شد گاهی آثاری از ادبای خود را منتشر کنند و در این راه تاجیکان باید تفاوت  بین فارسی و تاجیکی را رعایت نمایند.  قدم های مهم دیگر در این راه از سوی براگینسکی از اعضا با نفوذ و مسئول تبلیغات حزب کمونیست تاجیکستان برداشته شد که شاید بر گفته استالین در سال 1941 که فرهنگ تاجیکان را قدیمی ترین فرهنگ منطقه ذکر کرده بود اتکا داشته است. در این سال کتاب نمونه های ادبیات تاجیک[37] منتشر شد که در مقدمه آن (شاید به قلم براگینسکی) از اصطلاح   «ادبیات فارس- تاجیک»  استفاده شده بود. او بعداً برای تاجیکان خواهان این حق شد که از ادبیات گذشته خود یاد کنند و بر این ادعا پا فشرد که تاجیکی و فارسی تا قبل از انقلاب ادبیاتی مشترک بوده و اصطلاح فارسی- تاجیکی صحیح است و هم او خواهان نزدیک شدن زبان نوشتاری و ادبی بدون توجه به لهجه گردید. در این هنگام اشخاصی مانند برتلس و جاکونف در سال1941 حتی به خود جرأت دادند که بعضی سروده های تازه یافته شده در بخارا را شعر فارسی بنامند، ولی در آن برهه آنها را کاسموپولیت ( جهانشمول) می نامیدند که مانند پان ترکیست وجهه خوبی نداشت. در ادامه این بحث می توان به کنگره دوازدهم نویسندگان شوروی وادامه آن اشاره کرد که در آنجا حتی ادعا گردید تاجیکان وارث ادبیات فارسی می باشند[38].

بحث « زبان »  تا سال های پایانی 1930 با  همراهی دست اندرکاران فرهنگی  انجام می گردید. در این راستا به خصوص جوانان  درباره گویش های مختلف  تحقیقاتی داشتند که ترجیحاً  در رابطه با زبان خاستگاه خویش – اکثرا از اطرف خجند- و در چهار چوب « زبان زنده خلق »انجام  می گرفت. در این زمان رایزنی در باره زبان و نوشتن تحت تأثیر پرهیزاز گفتار و نوشتار ادبی به سبک پیش از انقلاب قرار داشت. برنامه ریزی زبان وتعیین ابزار آن  که در آغاز  با توجه  به زبان نوشتاری شروع شده وبر پایه تبادل نظر و گفتگو های  اجتماعی  استوار بود ، اکنون به  زبان گفتاری نیز معطوف  گشته بود ، ولی  اینک مانند بسیاری از شئون اجتماعی امربه آن می شد که ژهاک آنرا« کودتای زبان» می نامد.

در زمستان 1939  نخستین  فرمان کمیسریات خلقی معارف تاجیکستان  با عنوان «در باره بعضی مسائل زبانی تاجیکستان » با سه بخش مهم صادر شد که  نکاتی از آن به صورت دستور و برخی  به صورت سفارش تدوین شده بودند. دربخش اول خواسته می شد از به کار گیری کلمات مشکل عربی و فارسی ایرانی ویا قدیمی خودداری شده، فاصله مصنوعی زبان زنده خلق و زبان ادبی برداشته شود.  بخش دوم شامل  صرف و نحو(بنویس: ما کارمان را می کنیم و نه: ما کارمان را خواهیم کرد) با تأکید بر  گفتار تاجیکی بود (بنویس: آنها روسی نمی دانستگی و نه: آنها روسی نمی دانند) . محتوی این بخش  شامل  استفاده از آن دسته لغات روسی نیز می شد که معادل تاجیکی آنها معنی را به طور کامل بیان نمی کرد (بنویس: فرونت و نه: جبهه. بنویس: پارتیا و نه: حزب). بخش سوم راجع به املا بود که بیشتر بر صحیح نویسی لغات روسی تأکید  داشت و نیز مجوز هایی از قبیل نوشتن «م » به جای «ن »( شمبه ؛ امبار) و...را در بر می گرفت. ژهاک سه بخش فوق را در 48  زیر بخش  توضیح  داده و در جمع بندی پایانی آن  نظر می دهد که این فرمان با  خواست سیاسی تدوین شده بود که محتوای آن نه فقط نزدیک کردن زبان نوشتاری به زبان گفتاری است، بلکه بالاتر از آن نزدیکی زبان ادبی  تاجیکی به زبان کارگران و دهقانان است که از دیدگاه آن زمان ، توده اصلی جامعه را تشکیل می دادند. مقاومت اجتماعی در برابر کودتای زبان در جو آن زمان غیر ممکن بود و قبل از اینکه دستگاه عظیم برای  پیاده سازی به گردش فعال در آید، در سال 1941 جنگ دوم جهانی شروع شد و مدت ها در ورارود فقط روزنامه ارتش سرخ منطقه ترکستان منتشر می گشت.

 با تدریس روسی  در مدارس غیر روسی شوروی از سال 1938 روشن بود که خط لاتین به روسی تغییر داده خواهد شد. این امر که خواسته استالین و در راستای تراز نمودن فرهنگ ملت های شوروی بود در سال 1939 اعلام شد. در این مورد  برخلاف تغییر خط  فا رسی به لاتین بحث اجتماعی مهمی در نگرفت. روزنامه حزبی تاجیکستان نوشت که به این طریق فرهنگ تاجیکستان به فرهنگ غنی  روسیه نزدیک تر می گردد.

 تدوین و اجرای فرمان  زبان در سال 1929  به نظریه نیکلای مارّ [39]( Marr) که مورد قبول استالین نیز بود تکیه  داشت  . مارّ ضمن نکاتی دیگر معتقد بود که تولید و اقتصاد زیر بنای جامعه و زبان جزیی از روبنا می باشد و هنگامی که زیربنا به خاطر انقلاب تغییر می کند، روبنا را نیز باید تغییر داد. استالین پس از دو دهه استفاده از نظریه مارّ در سال 1950 آن را مردود اعلام کرد.  کمی پیش از آن، عینی که خود زمانی از مبلغین نزدیک کردن زبان زنده خلق و زبان ادبی بود، داستان  چهار صفحه ای جوان هیجده ساله ای بنام تولیس را - که  با توجه به قواعد فرمان 1929 نوشته بود- دستاویز تحریر نامه ای سرگشاده قرار داده و اینک اظهار عقیده نمود که  زبان ادبی یک ملت و زبان زنده  توده مردم متفاوتند. ژهاک معتقد است که این تصفیه حساب عینی با نکاتی از فرمان 1929 می باشد که او با آنها موافق نبوده است. نیاز محمدف تدوین کننده فرمان 1929 نیز اینک علیه مارّ جبهه گرفته و ادعا کرد که زبان به عنوان  رو بنای جامعه را نمی توان فوراً تغییر داد و این  در چند مرحله امکان پذیر است. ولی او خواست که برخلاف فرمان 1929(که البته دستخط خودش بود) از ادبیات فارسی قبل از شوروی به هیچ وجه استفاده نگردد و در این راستا توصیه می کرد : از آنجایی که زبان ادبی ملی تاجیکی بعد از ایجاد شوروی به وجود آمده، باید نوشته های  اشخاصی چون عینی، ترسون زاده، دهاتی، میر شکر و الغ زاده نمونه نویسندگی قرار گیرند.

                   بخش دهم: تاجیکی به عنوان یک زبان شوروی

 تاجیکی به عنوان زبان شوروی از اواخر سال های 1920 در صحنه عمومی تاجیکستان  ظاهر شد. عوامل ایجاد کننده این زبان که اثر روسی در آن غیر قابل انکار بود آن را به سلاحی تبدیل کرده بودند که ابتدا در نطق های سیاسی-اجتماعی، علوم و ارتباط جمعی (گفتار و نوشتار) به کار گرفته می شد و ادبیات از آن مصون بود. زبان اداری هم عملاً روسی و از آن به دور بود. ژهاک عوامل  تشکیل دهنده زبان تاجیکی شوروی را به دو دسته تقسیم می کند:

  • تأثیر روسی بر زبان تاجیکی ، 2- تأثیرات ایدئولوژیکی بر زبان تاجیکی

چند مثال از هر یک از این دو گروه بیان می شوند:

تاثیر روسی بر زبان تاجیکی:

  • اصطلاحات بین المللی و روسی

این سازه ها اکثراً به صورت امری به نویسندگان اعلام شده اند که در آن قید شده نام جای ها ، اشخاص و اصطلاحات سیاسی،اجتماعی وعلمی باید به لهجه روسی نوشته شوند (بنویس:استالین، نه: ایستالین. بنویس: مسکو، نه: ماسکو. بنویس: روولیتسیا، نه روولوسیون)

  • در موارد مهم اجتماعی، سیاسی مانند روسی از مؤنث و مذکر استفاده شود ( بنویس: معلم ، معلمه. حاکم، حاکمه). البته در همان زمان نوشتن اسم جمع عربی ممنوع بود (ننویس: کتب)!!!.
  • از پسوند برای بعضی کلمات روسی و یا کلماتی که از روسی به تاجیکی پیوسته اند استفاده شود (کلخوزچی، تانکچی).
  • تأثیرگذاری ترجمه از روسی بر زبان تاجیکی

بخش بزرگی از نوشته های نشریات تاجیکستان از ترجمه های روسی تشکیل شده بودند (75% از نوشته های روزنامه تاجیکستان سرخ و 100% از نوشته های روزنامه انقلاب مدنی). تکرار کلمات ترجمه نشده روسی در نشریه باعث قبول همگانی این کلمات می گردیدند (اپوتکه = داروخانه، بوخ گالتر[40] = حسابدار، دفتر دار). [41]

تأثیرات ایدئولوژیکی بر زبان تاجیکی

  • سلاح زبان

 تبلیغات  سیاسی،اجتماعی با عنوان «جهان بینی» در همه شئون زندگی از جمله زبان رخنه کرده و از آن« سلاح» برای مبارزه طبقاتی ساخته بود. اصطلاحی که گورکی آنرا به کار برده بود ؛ گاهی با نامی دیگر از طرف دست اندرکاران زبان ادبی تاجیکی  عنوان می شد. چنانکه رحیم هاشم  23 ساله در رهبر دانش (11-12-1928)می نویسد: «اگر ما برای تأثیر گذاری به انقلاب عامه ملت و قبیله هایی که در تحت حاکمیت و یا تأثیر جهانگیران انگلیز هستند، یک یراق محکمی داشته باشیم، بد است؟.

  • ابداع افعال سببی

افعال سببی که  از سابق ناشناخته نبودند (او را 75 چوب زنانیده سرباز می کنانیم = با زدن 75 چوب از او سرباز می سازیم)  ولی اکنون با لغات تازه ساخته می شدند: الکتریکانیدن = برقی ساختن؛ لاتینیدن= لاتین کردن.

 نویسنده کتاب در پایان بخش  شوروی کردن زبان تاجیکی تأکید می کند که بودند کسانی که از کنار سازه های این امر می گذشتند. به نظر وی  نقد زبان بدون رعایت دستورات دولتی و از روی صنعت و زیبایی کلام در سال های بعد از  1956 - که پایان زمان بررسی های آن است -انجام  شده و می افزاید که با مرگ عینی در سال 1954 زبان تاجیکی مرشد و پیشکسوتش را از دست داد . یک سال  پس ازنطق محرمانه خروشچف در کنگره بیستم حزبی که پایان استالینیسم (1956) و آغاز آزادی های نسبی محسوب می شود، کنفرانس« مدنیت نطق» با شرکت معلمین تاجیک در استالین آباد(دوشنبه) تشکیل  گردید که در آنجا  ازبسیاری از دستورات زبانی گذشته انتقاد و از جمله خواسته شد که اسم خاص آن گونه که بین تاجیک ها معمول است نوشته شود و نه با لفظ روسی.

 ژهاک در پایان از محمد جان شکورف (شکوری) یاد می کند که  در دهه های بعدی منقد کوشا و سرسخت زبان تاجیکی بود وبا  نوشته های فراوان و به خصوص کتاب« هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد» باب بحث  زبان ، بدون قیود دولتی را  در نشریات، تحت عناوین «مدنیت سخن» و

« حسن سخن»  باز کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] . شوربختانه هندوستان و به خصوص کشمیر پس از سلطه زبان انگلیسی  براین منطقه از قلم ها  افتاده اند.

[2] . قلب آسیای مرکزی که آنرا ماوراءالنهر نیز می خوانند وکشورهای ازبکستان و تاجیکستان درآن قرار دارند.

[3].http://crossroads-asia.de/fileadmin/user_upload/Mitarbeiter-Bilder/Publikationsverzeichnis/Rzehak_Publications.pdf برای اطلاع از فهرست تالیفات پرفسور ژهاک رجوع کنید به:

 

[4] . بحث تغییر خط (حرف و املا) در قسمت های مسلمان نشین ( درکشورهای مسیحی جنوب شوروی، ارمنستان و گرجستان  خط تغییر داده نشد) و ترک زبان شوروی به طور گسترده و دقیق توسط  خانم پرفسور بالداف مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است. پرفسور مانفرد لورنس از اولین اروپاییانی است که تغییر خط و دگرگونی های زبان فارسی در ورارود را مورد تحقیق قرار داده و لوتز ژهاک شاگرد او پژوهش های استاد را دنبال نموده است.

[5]  . قلمرو زبان فارسی: خاورمیانه، آسیای مرکزی و شبه قاره هندوستان؛ حیطه ای که پرفسور فراگنر آنرا در زبان های اروپایی پرسوفونی نام نهاده است.

[6]

ژهاک در بعضی موارد از اصطلاح خط عربی-فارسی نیز استفاده کرده

[7]  .محلی ها او را بنا به قدرتش گاهی یاریم پادشا (نیمه پادشاه) می نامیدند.  کافمن آلمانی تبار و مسیحی متعصبی بود.

[8] .سیمیانوف در زمان شوروی نیز به کار خود ادامه داد و همراه با  دست اندرکاران بومی خویش در زمینه تغییرخط فارسی به لاتینی مقالاتی در مجله رهبر دانش چاپ ازبکستان (سال های 1927 تا 1930)  منتشر کرد.

  1. در خواست مدرسین در روزنامه بخارای شریف مبنی بر تغییرات اساسی در دروس نمونه ارزنده ای در این باره است.

[10] .البته در زمان مورد بحث کتب چاپی  از سایر ممالک، به خصوص هندوستان به ورارود می رسیدند، مانند کتاب های مطبعه نول کشور.

[11]  .میرزا جلال حتی در مقالاتی دستور زبان فارسی را نیزآموزش می داد.

[12] . در سال 1918 با کمک کارگران راه آهن خقند  یک جمهوری بلشویکی بوجود آمد که چون تحت کارگردانی مسکو نبود، توسط ارتش سرخ به طور خونینی در هم پیچیده شد.

[13] . این امر برای امیر نشین بخارا در سال  1920  پیش آمد.

[14]  . در سال 1950 او عوامل بیشتری در این مورد را بر شمرد.

[15] .شعله انقلاب: محض ترویج معارف و انتشارات ادبیات در میان اهالی باغ شمال، به زبان ملی ایرانیان فارسی، بعد از مذاکره های طولانی، به نام (انجمن دانش فارسیان) جمعیتی تشکیل داده شد.

[16] . روزنامه هایی که در صفحات بزرگ چاپ و به دیوارها نصب می شدند.

[17] . ژهاک این امر را بی تفاوتی فارسی- تاجیکی نامیده است. تعطیلی مجدد روزنامه شعله انقلاب و کم علاقه گی فارسی زبانان به روزنامه (بر خلاف تعداد کثیر روزنامه های ترکی) مؤید همین مطلب است.

[18] . جمهوری خود مختار تاجیکستان در سال 1929 مستقل گشت.

[19] . خجند بعدا با تمهیداتی به تاجیکستان پیوسته شد.

[20] . این اقدام شاه تیمور گواه بر آنست که در آن سال ها هنوز امکان اعتراض ، بسا ضعیف و غیر مستقیم وجود داشته است.  شاه تیمور بعدا معدوم شد و این سرنوشت را بیشتر سرسپردگان استالین نیز داشتند.  فیض اله خواجیف اولین رئیس جمهوری خلق بخارا، فطرت مردی که برای گویش فارسی  در ادارات جریمه تعیین کرده بود، محی الدینف کسی که مدعی بود تاجیکان ترکند و به علت نفوذ ایران فارسی گو شده اند (بعدا معذرت خواست) هم مانند بسیاری دیگر از هم مسلکانشان قربانی رژیم استالین شدند.

[21] . در این مورد حتی فرزندان تاجیکان شهرهای بزرگ که به خاطر فشار از بالا در اسناد خود را ازبک قلمداد کرده بودند نیز دچار مشکل شدند؛ چه آنها نیز  طبق مدارک اولیائشان ازبک بودند و باید به مدارس ازبکی می رفتند .

[22] . او در اینجا به اشعار ترکی نوایی و فضولی اشاره می کند ولی آنها را نا موفق می داند.

[23] زاچه = عروسک

[24]  . به طور مثال  عنوان می شد که  پرولتاریای ایران و افغانستان از درک نوشته های سیاسی که در شوروی چاپ می شود محروم خواهند شد. این  در مورد تغییر خط نیز عنوان می شد.

[25] . به این گروه ایجادچی نیز گفته می شده است.

[26] . عینی در تائید بر تک روی تاجیکان در سال 1928 در مقاله ای  نوشت: اول خویش،دوم درویش. ذهنی از این گفته مکدر شد و در  شماره بعدی مجله رهبر دانش نوشت که بین فارسی گویان اول و دوم وجود ندارد.

[27] . عینی سه سال بعد در این مورد تغییر عقیده داد و خواستار استفاده بیشتر از لهجه بخارایی گشت.

[28] . رحیم هاشم در آن زمان در بیست سالگی بود. او در 29 سالگی دبیر مسئول اتحادیه نویسندگان تاجیکستان شد. او بعدا ازادیبان تاجیکستان شده و در 88 سالگی در شهر دوشنبه فوت کرد.

[29] . میانکال با شهرهایی چون سمرقند و بخارا، در تقسیم بندی جزو کشور نوپای تاجیکستان نبوده و به کشور ازبکستان تعلق  پیدا کردند.

[30] نرض ا..حیدری( بکتاش) متولد سمرقند، در 38 سالگی در دوشنبه فوت کرده است.

[31]  ژهاک گاهی نیز اصطلاح  خط فارسی-عربی را بکار برده.

[32] . این گفته بالداف بر اساس نوشته ای از یک روزنامه در ترکستان می باشد که به نظر او از آذربایجان شوروی الهام می گرفته است.

[33] . به طور مثال ر.ک. به مقاله او با عنوان: «مسئله تاریخی در گرد الفبای نو تاجیکی»؛ رهبردانش، شماره 10، سال 1928

[34] . گویا کمک های ابوالقاسم لاهوتی در میان راه مؤثر بوده اند.

[35] . محی الدینف  با یک گروه 78 نفری دستگیر شد که اکثراً چند سال بعد اعدام شدند.

[36] . تغییر خط به لاتین در سال 1930 وتبدیل بعدی به سیرلیکی در سال 1940 صورت گرفتند.

[37] . این کتاب به همت میرزازاده، سهیلی، لطف الائوف و بزرگ زاده با خط لاتین منتشر شده و نام آن با کتاب «نمونه ادبیات تاجیک» عینی شباهتی دارد.

[38] . این مورد در ابتدا ادیبانی چون  رودکی،  فردوسی،  حافظ، سعدی، کمال خجندی و ناصر خسرو را در بر می گرفت. چاپ و انتشار کتاب چهار درویش (منسوب به امیر خسرو دهلوی) در سال 1952 به کوشش جلال اکرامی و عینی با انتقاد سخت نشریات حزب مواجه شد.

[39] . این دیدگاه درآکادمی کمونیستی مسکو که قسمتی از آن به« مرکز تبلیغات مکتب جدید زبان» به ریاست مارّ تشکیل  شده بود پا گرفت .

[40] . اصل این دو کلمه آلمانی است َApotheke,Buchhalter که وارد لغات روسی شده اند.روسها ه اول را ازته گلو و مانند گ تلفظ میکنند. از این رو بوخ هالتر تبدیل به بوخ گالتر شده است، همانند اینکه هیتلر نیز گیتلر و هرمان هِسه ، گرمان گسه کفته میشوند.

[41] . اشتباهات مترجمین یکی از دغدغه های آن سال ها بود. در این مورد اشخاصی مانند عینی بر مترجمین ایرانی نیز ایراد می گرفتند که متن ها را آن طور که می باید به تاجیکی بر نمی گردانند.

صدرالدین عینی، مهندس روح انسان

سید رضا علی زاده سمرقندی، فرهیخته ایرانی تبار و مخالف اصلاح و یا تغیر خط فارسی که در زندان استالین جان سپرد

پرفسور سمیانف، مهندس زبان

آلکساندر فریمن، مهندس زبان

نام های پنجگانه اوقات نماز

                 این نوشته پیش تر در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

.............................................................................................

مسعود حسینی پور                                                              

 

                                           نام های اوقات پنجگانه نماز

مردم ورارود از هر کیشی(اسلام، مسیحیت، یهود؛..) به دین و باورها ی مذهبی اشان بسیار و حتی اغلب با تعصب پای بندند. گویی هشتاد سال حکومت بلشویکی در آنجا وجود نداشته است. در هنگام اشغال افغانستان توسط حکومت شوروی سربازان مسلمان زاده شوروی و بخصوص پارسی گویانشان با افغانی ها رابطه دوستانه ای داشتند و با عقاید جدید و در کنار آن البته نوار آهنگهای و آوازهای  فارسی ایرانی (گوگوش و غیره) به شوروی بازگشتند و این البته برای دولت شوروی نتیجه ای معکوس داشت.

 نماز در کنار اجرای  سایر فرایض و احکام  دینی  بین مسلمین آن دیار اعتبار به خصوصی دارد. یکی از اولین سئوالهای واررودیان از مسافر مسلمان: ً  روزی  پنج بار  نماز میخوانی؟ً ً.      

محمد بن جعفر نرشخی در کتاب« تاریخ بخارا »(تاریخ نرشخی) ضمن شرح اولین نمازگاه ها و نمازگزاران بخارا اشاره کرده است که در بخارا در ابتدا نماز به زبان فارسی اقامه میشده است: « قتیبه بن مسلم مسجد جامع بنا کرد، اندر حصار بخارا به سال نود وچهار و آن موضع بتخانه بود مراهل بخارا را فرمود تا هر آدینه در آنجا جمع شدندی، چنانکه هر آدینه منادی فرمودی، هرکه به نماز آدینه حاضر شود، دو درهم بدهم.  مردمان بخارا به اول اسلام در نماز قرآن به پارسی خواندندی، و عربی نتوانستندی آموختن و چون وقت رکوع شدی ، مردی بودی که در پس ایشان بانگ زدی  ً بکنیتا نکیتً و چون سجده خواستندی کردن بتنگ کردی ً نکو نیانکونیً[1]

در ورادرود بجای کلمه «وضو»، اصطلاح «آب دست» [2]به کار برده میشود.

در اصطلاحات اوقات نماز نیز سه اصطلاح فارسی بکار گرفته میشود:« بامداد، پیشین، خفتن» به عبارت دیگر:

 (نماز صبح= بامداد)، (نماز ظهر= پیشین )، ( نماز عصر=عصر) ، (نماز مغرب= شام )، (نماز عشا= خفتن ).

بر دیوار بعضی از مساجد تابلوهایی نصب شده اند که بر روی آنها پنج ساعت در کنار هم نقش بسته اند. عقربه های این ساعتها قابل تحرکند و متولی مسجد هر روز عقربه ها را  برابر با زمان نماز (ترکی جغتایی= نماز وقت لری) برای اطلاع نمازگزاران تغییر میدهد. نوشته های مربوطه در تابلو معمولا به خط  کریلی که مردم هنوز با آن آشنا هستند و یا خط لاتین[3] که ازز مان استقلال ازبکستان مورد استفاده است، میباشند.

بدیهی است که در حال حاضر نماز به زبان عربی ادا میشود. از این رو نماز جمعه در در مناطق پارسی زبان مانند بخارا ویژگی خود را دارند. قبل از شروع پیشنماز  با نمازگزران  فارسی گپ میزند، خطبه باید به زبان رسمی، یعنی  ازبکی (ترکی جغتایی) ایراد شود و نماز به عربی خوانده میشود.

 

 

 

[1] در کتاب چاپ شده در تهران(1387) ذکر شده که در بعضی از نسخ خطی «نکینتا نکینت» و«یکینتا یکنت» نیز آمده است.

[2] در ترکی عثمانی نیز همچنان این اصطلاح بکار گرفته میشود.

[3] البته با تغییراتی، مثلا برای «خ» از حرف X استفاده میشود.

اوقات نماز، به خط لاتین: بامداد، پیشین، عصر، شام، خفتن

اوقات نماز، به خط سیرلیک: بامداد، پیشین، عصر، شام، خفتن

مسجد بالاحوض، بخارا

مسجد بالاحوض، بخارا

زیارتگاه نورآتا، بین سمرقند و بخارا

زیارتگاه نور آتا (بین بخارا و سمرقند)

موذن در بخارا

زیارتگاه زنگی آتا ، تاشکند

زیارتگاه زنگی آتا ، تاشکند

زیارتگاه زنگی آتا ، تاشکند

آقا صالح، سرباز ارتش شوروی در جنگ دوم جهانی

این مقاله پیش تر در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

..............................................................................................

                                                                                                                                                                                                    مسعود حسینی پور

                                                                                                                              دعای آقا صالح، سرباز سابق  ارتش سرخ

          در شماره گذاشته اشاره ای به پاتوق دوستان درگالری عکس کاروانسرای عالم جان در بخارا و کمک های آنها به خود داشتم.  در یکی از سفرها در اطراف مسجد بلند دنبال خانه ای میگشتم که  گویا خوش سلیقه مرمت شده است. متاسفانه سرایدارخانه نبود. در این هنگام یکی از یاران پاتوق سر رسید وگفت: در نزدیکی اینجا محله ایرانی نشینی است که در آن مرد خوش صحبت و کهنسالی  بنام آقا صالح زندگی میکند که قطعا از دیدن مسافری از ایران چاق ![ خوشحال] میشود. با هم به منزل آقا صالح که در نزد پسرش زندگی میکند رفتیم.  مصاحبت  با آقا صالح نودو سه سالهِ  خوش کلام که حافظه تیزش شنونده را به اعجاب میاورد مرا چنا ن مجذوب کرد که تا کنون چند بار دیگر به دیدنش رفته ام و هر بار چاق!! و سبکبال از حضورش مرخص شده ام. منزل آقا صالح در نزدیکی مسجد بلند که از بناهای زیبا و تاریخی بخارا است قرار دارد و عبادتگاه سنی ها است ولی اکثر مردم آن محله مانند اوشیعی مذهب هستند. مسجد بلند در اوائل قرن شانزده میلادی ساخته شده ،وجه تسمیه  آن بخاطر احداث مسجد بر روی سکویی میباشد و مسجد با سطح نسبتا کم  بر روی آن  مرتفع بنظر میرسد.نمای خارجی مسجد گچی و سفید است . دیوارهای درون مسجد و محراب آن  با کاشی های سبز رنگ که به گل منقوش  پوشیده شده اند هر ببینده را خیره میکنند. محراب مسجد بلند یکی از زیباترین محراب های بخارا است. آقا صالح تا چند سال پیش که قوت راه رفتن داشته، بهنگام فراغت در محافل مذهبی همسایه ها  مانند سوگواریهای  محرم  و یا  تولد ائمه شرکت کرده  و بنا به علت تجمع، منقبت خوانی و یا مداحی میکرده است. آقا صالح  سرباز ارتش سرخ  بوده و در تمام طول جنگ دوم جهانی بر علیه ارتش فاشیستی آلمان جنگیده است و پس از پایان جنگ نیز گردانش  یک سال در اروپا مستقر بوده است( جمعا پنج سال).  او با افتخار از فتح بوداپست (مجارستان ) و بخارست (رومانی) که یادگار آن مقدار زیادی مدال است یاد میکند. متاسفانه در حین صحبت در باره جنگ فراموش کردم که از این مردمذهبی در باره  اجرای اداب و فرائض مذهبی سربازان مسلمان ارتش سرخ در هنگام جنگ سئوال کنم:  ایا آنها هنگام استقرار در محل، نماز میخوانده و روزه میگرفته اند؟. دفن همرزمانشان بطریق اسلامی بوده است؟. ایا در ماه محرم سوگواری میکردند؟. آقا صالح در بیشتر موارد در تضمین  گفته هایش به گونه ای روان اشعار چند بیتی میخواند، مانند:

اگر بیضه زاغ ظلمت سرشت    نهی زیر طاوس باغ بهشت

به هنگام آن بیضه پروردنش    ز انجیر جنت دهی ارزنش

دهی آبش از چشمه سلسبیل      در آن بیضه دم دهد جبرئیل

شود عاقبت بیضه زاغ، زاغ     برد رنج بیهوده طاوس باغ

 

در اواخر ملاقات از او خواهش کردم که مدحی بخواند تا از آن برای استفاده از فیلم مستند استفاده کنم ولی او به تلاوت سوره هایی از قران بسنده کرد و در این هنگام با وجود کهولت از جای برخاسته ، شب کلاهش را آورد تا به احترام کلام خدا سرپوشی بر سر داشته باشد. هنگام خداحافظی هم طبق معمول دعایی خواند که این بار چنین بود:

بسم الله  الرحمن الرحیم، الحمداله رب الشاکرین

الهی مملکت ما را در آسایش نگه دار. فتنه روی زمین را بر طرف کن. کشت و کار دهقانان را برکت مرحمت کنید. کشتگان همه جمیعت، گذشتگان خانواده (ها را) جمیعا قرین رحمت کنید. شمایان [حضار] را هم به هر نیت خیری که به دلتان است، به حرمت چهارده معصوم پاک، خدواند  به نیتتان برساند...آمین.

.....................................................................................................

پس نویس: متاسفانه آقا صالح در سال 2015 در سن 91 سالگی فوت کرد

 

تاراج گورستان متروک در خوقند

    این نوشته پیش تر در مجله بخارا (ایران) چاپ شده است

................................................................................................................

                                                                                       مسعود حسینی پور

                                      سنگی برگوری

 

جنگ  داخلی تاجیکستان(1997-1992) یکی از خونین ترین پس لرزه های فروپاشی شوروی بود و در این جا نیز جان هزاران مردم بی گناه بر باد و اموالشان توسط همدردان سابق به یغما رفت. آقای  احمد محمدیان که نزدیک به پنج دهه در آسیای مرکزی  میزیسته  در یاد مانده هایش در این باب  چنین ذکر میکند[1] : ً تمام اموال دولتی و غیر دولتی، مغازه ها، حتی میز و صندلی مدارس و وسائل بیمارستان هاو سنگ قبرهای قیمتی هم غارت شدً. عمل سخیف   سرقت از وادی خاموشان و  دست درازی به گور را میتوان در ً گورستان قدیمی روسها ً در کنارشهرفرغانه (واقع در ازبکستان) نیز  مشاهده کرد. شهر فرغانه  مانند  بعضی  از شهرهای دیگر آسیای مرکزی توسط روسهای تزاری به سبک اروپائی با خیابانهای  مستقیم و وسیع و درختکاری شده در سال 1877 و معماری ادوارد الِکسویچ Edwrad Alexevich  بنا شد و بخاطر خدمات (!) ژنرال میخاییل اِسکوبلف  Michael Skoblev  به تزار، شهر اسکوبلف نامیده شد .این شهر بدلیل همجواری با شهر مرغیلان[2]،  ًمرغیلان نوً نیز نامیده میشد و پس از ایجاد  ًاتحاد شوروی ً فرغانه نام گرفت.  ژنرال  اسکوبلف خود در این منطقه نقشی نداشته و  فتوحات او در مناطق قزاقستان و ترکمنستان امروزی  بود. اسکوبلوف با منطق نظامی اش  که    ًهرچه تلفات دشمن بیشتر باشد صلح طولانی تر خواهد بود ً پس از شکستن مقاومت  طولانی گوک تپه(واقع در ترکمنستان امروزی)  دست به کشتاری بزرگ از سکنه شهر  یازید و چنین است که اکنون هر سال  دوازدهم  ژانویه (22 دیماه ) در ترکمنستان روز عزای عمومی است.

در اتحاد شوروی معمولا قسمتی از گورستانهای مسلمانان  آسیای مرکزی در اختیار  غیر مسلمانان  قرار میگرفت که بهترین مثال آن گورستان وسیع کعب الاخبار در شرق بخارا و در جوار زیارتگاه  ً خواجه کعب الاخبار ولی ً میباشد .در این مورد استثنا نیز وجود دارد، مانند گورستانهای یهودیان و یا گورستان قدیمی روسها در فرغانه که در بالا ذکر شد.  چنانچه از نوشته های سنگ قبرها آشکار است این گورستان حتی  تا نیمه دوم  قرن بیستم مورد استفاده اقلیتهای اروپایی نیز قرار میگرفته است. مزار روسهای ارتدکس  در آسیای مرکزی اکثرا توسط حصاری آهنی محفوظ و با صلیبی فلزی که بر خلاف صلیب کاتولیک ها و پروتستان ها دارای سه تیرک افقی[3] است مزین میگردد.

   پس از فرو پاشی  شوروی و هنگامیکه افق روشن آزادی  به میلیونها نفر مردم شاد کام  آسیای مرکزی لبخند میزد در بعضی دلها کینه های قومی و یا آز به مال دیگری  چنان غلیان کرد که نرده ها و صلیب های آهنی ًگورستان قدیمی روسها ً نیز از آن در امان نماد.  با کندن حصار و صلیب ها از زمین  توسط سوداگران آهن  بسیاری از قبرها فرو ریخته و صحنه های رقت باری را برای نظاره گر  ایجاد کرده اند.  شهرداری فرغانه نیمی از این گورستان را به پارک تبدیل کرده و نیمه دیگر نیز در انتظار این تبدیل است. باشد که با  روئیدن سبزه بر این خاک در دل آن سوداگران نیز مهر و انسانیت نما کند.

 

 

[1] ر.ک. به  یاد مانده های احمد محمدیان در کتاب ً اجاق سرد همسایهً ، فتح اله اتابک زاده ،انتشارات معین، تهران 1387

[2]  درنوشته های قدیمی مرغینان نیز آمده است.

[3] نزد ارتدکس های روسی بر خلاف ارتدکس های یونانی پائین ترین تیرک کج است که دلیل خود را دارد و مربوط به روایات مذهبی است.

خوقند 2014